#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوپنج
اینجوری لااقل نصف روز درگیر درس میشدم و کمتر فکر و خیال بیخود میکردم..
یادمه دو روز بعد باز شدن مدارس بود که یک روز صبح زود وقتی داشتم کتاب های تو کیفم رو چک میکردم ،رضا رو دیدم که با اخم هایی درهم و یک ساک قهوه ای رنگ داشت از پله ها پایین میومد، از بعد مراسم نامزدی زیاد ندیده بودمش، بیشتر روز سرکار بود، صبح قبل بیدار شدن ما میرفت و شب بعد خوابیدن ما میومد...
کنجکاو جلو رفتم و گفتم:داداش... سلام... خوبی؟جایی میری؟
برای لحظه ای نگاهم کرد، حالش خوب نبود انگار...
با صدای ضعیفی گفت:دارم میرم شیراز..
با تعجب گفتم:شیراز؟ چرا؟ برای چند روز؟
ساکش رو زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و گفت:برای همیشه... نمیتونم اینجا بمونم... میخوام برم درس بخونم، کنکور بدم، دانشگاه برم...
دلم پر از غصه شد، اگر رضا میرفت حسابی تنها میشدم، هرچند اون مدتی که اومده بودیم ده دیدارمون خیلی کمتر شده بود اما رضا همیشه حامی و پشتیبان من بود....
زدم زیر گریه و گفتم:کجا میری داداش؟ میخوای ما رو اینجا تنها بذاری؟
گفت:آفاق! بچه شدی؟ گریه میکنی؟ خیر سرت نامزد کردی، چهار روز دیگه شوهر میکنی... بعد واسه خاطر همچین چیزی گریه میکنی؟
پا به زمین کوبیدم:همینجا درس بخون، دیپلمت رو که میتونی اینجا بگیری!
سرش رو پایین انداخت و گفت:باید برم آفاق... نمیتونم اینجا بمونم، دیوارهای اینجا بهم فشار میاره... شما ها یکی یکی دارید میرید و خونه داره سوت و کور میشه...
گفت:همیشه فکر میکردم میتونم حرف دلم رو به زبون بیارم... بچه تر که بودم خیال میکردم بزرگ که بشم انقدر قوی میشم که میتونم به هرچی دوست دارم برسم... اما نشد، نتونستم... نذاشتن و شاید نخواستم... فقط میخوام این رو بدونی آفاق... حتی اگر آسمون به زمین بیاد، تو عزیز منی... هرچی بخوای، بهاش هرچی باشه من واست انجامش میدم....
گریه ام شدت گرفت...
گفت:اگر رحیم اخمی به صورتت نشوند بدون من هستم، به محض اینکه برسم شیراز و یک جا و مکان دائم پیدا کنم بهت زنگ میزنم. شماره ام رو بهت میدم، دوست دارم هر هفته بهم زنگ بزنی... باشه؟
اخم کمی کرد و گفت:دم رفتن میخوای با این صورت بدرقه ام کنی؟
گفت:دوستت دارم آفاق... مراقب خودت باش...
این رو گفت و سریع ازم جدا شد، کیفش رو برداشت و با عجله از خونه بیرون رفت
با رفتنش گریه ام شدت گرفت...نمیدونستم چطور رضا یکدفعه همچین تصمیمی گرفت، اونم وسط سال تحصیلی! اصلا کجا میخواست بره، چطور مامان مانعش نشد! یا حتی آقاجون که خیلی رضا رو دوست داشت و روش حساب دیگه ای باز کرده بود...
اون روز از درس و کلاس هیچی نفهمیدم، وقتی برگشتم خونه مامان داشت تو حیاط لباس ها رو روی بند مینداخت، غرغرکنان نزدیکش شدم و بی سلام گفتم:رضا واسه چی رفت مامان؟ چرا انقدر بی خبر رفت؟
مامان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:مگه باید از تو اجازه میگرفت؟ تو سرت به درس و زندگی خودت گرم باشه، به فکر جهازت باش که باید کم کم جفت و جورش کنم...
لب گزیدم و گفتم:رضا داداشمه ها! خب دلم واسش تنگ میشه..
مامان کلافه آخرین لباس رو روی بند انداخت:رضا بیست و یک سالشه، خودش صلاح دیده بره شیراز، آقا بزرگ هم حمایتش میکنه، توام نمیخواد شور بقیه رو بزنی،به فکر اون عکس ها باش...
ترسیده گفتم:چیزی شده مگه؟
مامان با عصبانیت گفت:این پسره، شاگرد عباس... واقعا رفته... عباس به آسيه گفته شاگردم ناپدید شده! گفته وسط روز وسایلش رو جمع کرده و انگار آب شده و رفته تو زمین... این یعنی هیچ جوره نمیشه پیداش کرد،من میخواستم از آسيه بخوام یه جوری آدرسش رو واسمون پیدا کنه، اما میگفت خود عباس تا شیراز دنبالش رفته، ولی پیداش نکرده..
اشک نشست روی گونه ام:حالا چی میشه؟
مامان با حرص گفت"نمیدونم، برو خداروشکر کن فعلا کاری به کارت ندارن، خدا رو چه دیدی. شاید فقط خواسته تو رو بترسونه....
آهی کشیدم و باشه ای گفتم و رفتم تو اتاقم....اما مزاحمت های ناصر تمومی نداشت، چند روز بعد تو راه مدرسه یک موتوری به سرعت بهم نزدیک شد و تا بخوام به خودم بیام کیفم رو از روی شونه ام کشید و به شدت پرتم کرد روی زمین، جیغی از ترس کشیدم و کمک خواستم، مرد موتوری کلاه سرش بود و اصلا معلوم نبود کیه، به سرعت ازم دور شد و هرچی جیغ زدم فایده ای نداشت....
به سختی از جا بلند شدم، چند تا از بچه ها کمکم کردن، لباسم رو تکوندم و با پشت دست اشک صورتم رو پاک کردم..
یکی از بچه ها با تعجب گفت:این کی بود دیگه؟ سابقه نداشته کسی تو ده دزدی کنه! اونم کیف یک دختر مدرسه ای!
بعدم نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:چی داشتی تو کیفت مگه؟
با فکر کردن به ناصر گفتم:چی داشتم تو کیفم؟ جز دفتر و کتاب...
اما صدای پچ پچ بچه ها قطع نمیشد،برای همه جای سوال داشت جوون موتور سواری که کیف یک دختر مدرسه ای رو زده کی بوده!
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوپنج
اینجوری لااقل نصف روز درگیر درس میشدم و کمتر فکر و خیال بیخود میکردم..
یادمه دو روز بعد باز شدن مدارس بود که یک روز صبح زود وقتی داشتم کتاب های تو کیفم رو چک میکردم ،رضا رو دیدم که با اخم هایی درهم و یک ساک قهوه ای رنگ داشت از پله ها پایین میومد، از بعد مراسم نامزدی زیاد ندیده بودمش، بیشتر روز سرکار بود، صبح قبل بیدار شدن ما میرفت و شب بعد خوابیدن ما میومد...
کنجکاو جلو رفتم و گفتم:داداش... سلام... خوبی؟جایی میری؟
برای لحظه ای نگاهم کرد، حالش خوب نبود انگار...
با صدای ضعیفی گفت:دارم میرم شیراز..
با تعجب گفتم:شیراز؟ چرا؟ برای چند روز؟
ساکش رو زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و گفت:برای همیشه... نمیتونم اینجا بمونم... میخوام برم درس بخونم، کنکور بدم، دانشگاه برم...
دلم پر از غصه شد، اگر رضا میرفت حسابی تنها میشدم، هرچند اون مدتی که اومده بودیم ده دیدارمون خیلی کمتر شده بود اما رضا همیشه حامی و پشتیبان من بود....
زدم زیر گریه و گفتم:کجا میری داداش؟ میخوای ما رو اینجا تنها بذاری؟
گفت:آفاق! بچه شدی؟ گریه میکنی؟ خیر سرت نامزد کردی، چهار روز دیگه شوهر میکنی... بعد واسه خاطر همچین چیزی گریه میکنی؟
پا به زمین کوبیدم:همینجا درس بخون، دیپلمت رو که میتونی اینجا بگیری!
سرش رو پایین انداخت و گفت:باید برم آفاق... نمیتونم اینجا بمونم، دیوارهای اینجا بهم فشار میاره... شما ها یکی یکی دارید میرید و خونه داره سوت و کور میشه...
گفت:همیشه فکر میکردم میتونم حرف دلم رو به زبون بیارم... بچه تر که بودم خیال میکردم بزرگ که بشم انقدر قوی میشم که میتونم به هرچی دوست دارم برسم... اما نشد، نتونستم... نذاشتن و شاید نخواستم... فقط میخوام این رو بدونی آفاق... حتی اگر آسمون به زمین بیاد، تو عزیز منی... هرچی بخوای، بهاش هرچی باشه من واست انجامش میدم....
گریه ام شدت گرفت...
گفت:اگر رحیم اخمی به صورتت نشوند بدون من هستم، به محض اینکه برسم شیراز و یک جا و مکان دائم پیدا کنم بهت زنگ میزنم. شماره ام رو بهت میدم، دوست دارم هر هفته بهم زنگ بزنی... باشه؟
اخم کمی کرد و گفت:دم رفتن میخوای با این صورت بدرقه ام کنی؟
گفت:دوستت دارم آفاق... مراقب خودت باش...
این رو گفت و سریع ازم جدا شد، کیفش رو برداشت و با عجله از خونه بیرون رفت
با رفتنش گریه ام شدت گرفت...نمیدونستم چطور رضا یکدفعه همچین تصمیمی گرفت، اونم وسط سال تحصیلی! اصلا کجا میخواست بره، چطور مامان مانعش نشد! یا حتی آقاجون که خیلی رضا رو دوست داشت و روش حساب دیگه ای باز کرده بود...
اون روز از درس و کلاس هیچی نفهمیدم، وقتی برگشتم خونه مامان داشت تو حیاط لباس ها رو روی بند مینداخت، غرغرکنان نزدیکش شدم و بی سلام گفتم:رضا واسه چی رفت مامان؟ چرا انقدر بی خبر رفت؟
مامان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:مگه باید از تو اجازه میگرفت؟ تو سرت به درس و زندگی خودت گرم باشه، به فکر جهازت باش که باید کم کم جفت و جورش کنم...
لب گزیدم و گفتم:رضا داداشمه ها! خب دلم واسش تنگ میشه..
مامان کلافه آخرین لباس رو روی بند انداخت:رضا بیست و یک سالشه، خودش صلاح دیده بره شیراز، آقا بزرگ هم حمایتش میکنه، توام نمیخواد شور بقیه رو بزنی،به فکر اون عکس ها باش...
ترسیده گفتم:چیزی شده مگه؟
مامان با عصبانیت گفت:این پسره، شاگرد عباس... واقعا رفته... عباس به آسيه گفته شاگردم ناپدید شده! گفته وسط روز وسایلش رو جمع کرده و انگار آب شده و رفته تو زمین... این یعنی هیچ جوره نمیشه پیداش کرد،من میخواستم از آسيه بخوام یه جوری آدرسش رو واسمون پیدا کنه، اما میگفت خود عباس تا شیراز دنبالش رفته، ولی پیداش نکرده..
اشک نشست روی گونه ام:حالا چی میشه؟
مامان با حرص گفت"نمیدونم، برو خداروشکر کن فعلا کاری به کارت ندارن، خدا رو چه دیدی. شاید فقط خواسته تو رو بترسونه....
آهی کشیدم و باشه ای گفتم و رفتم تو اتاقم....اما مزاحمت های ناصر تمومی نداشت، چند روز بعد تو راه مدرسه یک موتوری به سرعت بهم نزدیک شد و تا بخوام به خودم بیام کیفم رو از روی شونه ام کشید و به شدت پرتم کرد روی زمین، جیغی از ترس کشیدم و کمک خواستم، مرد موتوری کلاه سرش بود و اصلا معلوم نبود کیه، به سرعت ازم دور شد و هرچی جیغ زدم فایده ای نداشت....
به سختی از جا بلند شدم، چند تا از بچه ها کمکم کردن، لباسم رو تکوندم و با پشت دست اشک صورتم رو پاک کردم..
یکی از بچه ها با تعجب گفت:این کی بود دیگه؟ سابقه نداشته کسی تو ده دزدی کنه! اونم کیف یک دختر مدرسه ای!
بعدم نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:چی داشتی تو کیفت مگه؟
با فکر کردن به ناصر گفتم:چی داشتم تو کیفم؟ جز دفتر و کتاب...
اما صدای پچ پچ بچه ها قطع نمیشد،برای همه جای سوال داشت جوون موتور سواری که کیف یک دختر مدرسه ای رو زده کی بوده!
ادامه دارد...
۴۰۰
۱۸:۵۳