عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوچهار از اون بالا چشمم به پاکت زرد رنگی افتاد که وسط حیاط افتاده بود... نمیدونم چرا دلهره افتاد به جونم، شالی روی شونه ام انداختم و با صدای لرزونی گفتم:من میرم دستشویی... آفرین غرغرکنان گفت:هرجا میخوای برو فقط انقدر سر و صدا نکن خوابم میاد.. سریع از اتاق بیرون زدم، تمام بدنم داشت میلرزید... نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم، در حیاط رو باز کردم و با عجله پاکت رو برداشتم، نگاهی به اطراف انداختم و وقتی خیالم راحت شد کسی اون اطراف نیست به سمت دستشویی دویدم... لامپ دستشویی رو روشن کردم و با دست های لرزون پاکت رو باز کردم، دعا دعا میکردم اون چیزی نباشه که من فکر میکنم... دست کردم و از تو پاکت چند عکس درآوردم... عکس های خودم بود... از هر کدوم سه چهار تا... وحشت زده عکس ها از دستم رها شد، زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم... جوری با ترس به عکس ها نگاه میکردم انگار سند مرگم بود... که البته بود... چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم به خودم مسلط بشم، با حالی خراب پاکت رو برداشتم و زیر و روش کردم، فقط یک جمله روی پاکت نوشته بود ( این تازه اولشه...) دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام بیرون نره... همش با خودم میگفتم من چه گناهی کردم؟ چرا تاوان خطای پدرم رو من باید بدم؟ عکس ها رو ریز ریز کردم و با گریه ریختم تو چاه دستشویی، حتی نمیخواستم یک تکه ی کوچک از اون عکس به دست کسی بیفته... با ترس و لرز از دستشویی بیرون زدم، حس میکردم هزاران چشم از پشت درخت های حیاط آقاجون دارن نگاهم میکنن، انگار همه میدونستن چی شده..‌‌ دو سه روزی از نامزدی ما گذشته بود و من شب و روز نداشتم، همه ربطش داده بودن به جواب مثبتی که خیال میکردن زوری دادم، اما خودم خوب میدونستم ترس از آینده داره نابودم میکنه، دیگه حتی جرات نداشتم به مامان حرفی بزنم، انقدر همون مدت کوتاه بهم سرکوفت زده بود و گریه کرده بود که ترجیح میدادم حرفی نزنم ...اما هر تلفنی که زنگ می‌خورد ترس و دلهره به جونم میفتاد، هر بار که زنگ در خونه به صدا درمیومد هول میفتاد به دلم که نکنه بازم یک پاکت دیگه انداختن تو خونه... تعطیلات عید داشت تموم میشد که یک روز رحیم با دسته گل اومد خونه امون، وقتی سیما خانم گفت رحیم تو حیاطه داشتم از ترس پس میفتادم، با خودم گفتم حتما فهمیده، لابد اونی که عکس ها رو واسه من فرستاده وقتی دیده خبری نشده، یک سری از اون عکس ها رو به دست رحیم هم سپرده... از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، وقتی دیدم رحیم با یک دسته گل رز قرمز وسط حیاط ایستاده کمی دلم آروم گرفت... قطعا با دسته گل برای بهم زدن نامزدی نمیومد! با قدم های لرزون پایین رفتم، رحیم داشت با مامان حرف می‌زد، چشمش که به من افتاد لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:خوبی آفاق ؟ داشتم با مادرت در مورد مدرسه رفتنت صحبت میکردم.. مامان حسابی اخم هاش درهم بود، زیاد از رحیم خوشش نمیومد،چون من رو حق ادریس میدونست، اما خب به اجبار آقاجون مجبور بود حفظ ظاهر کنه:شما لطف داری آقا رحیم، اما آقابزرگ صلاح نمیدونه دختر نامزد دار بره مدرسه.... لب ورچیدم و سرم رو پایین انداختم.. رحیم با ملایمت گفت:من خودم با آقابزرگ حرف میزنم، به هرحال من و آفاق قراره به زودی بریم زیر یک سقف! منم دوست دارم زنم درس بخونه... مامان بی حوصله گفت:والا که ما راضی نیستیم، حالا شما میخوای زنت عین بچه مدرسه ای ها کیف بندازه رو دوشش و راه بیفته تو کوچه و با دخترهای دیگه بگو بخند راه بندازه حرف دیگه اس... با آقابزرگ صحبت کنید اگر راضی شدن، ما هم حرفی نداریم. رحیم دست روی چشمش گذاشت و مودب گفت:چشم خاله جان، من خودم باهاشون حرف میزنم... بعد دست کرد از تو دسته گلی که دستش بود یک شاخه گل رز قرمز درآورد و گرفت سمت مامان:این خدمت شما، ببخشید اگر من امروز دست خالی اومدم، راستش قرار نبود بیام، فقط چون دو روز دیگه تعطیلات تموم میشه خواستم خیال آفاق بابت مدرسه اش راحت باشه... از خوشی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم، باورم نمیشد رحیم به قولش عمل کرده باشه و حتی بخواد اجازه ی درس خوندن من رو از آقاجون بگیره.... رحیم دسته گل رو به دست من داد و به سمت اتاق آقاجون رفت، با لبخندی که هیچ جوره نمیتونستم جلوش رو بگیرم گل رو به بینی ام نزدیک کردم، مامان با عصبانیت گفت:به خدا آفاق، کار اشتباهی بکنی من میدونم و تو.... اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم، اگر مامان ماجرای عکس ها رو میفهمید... معلوم نبود چه بلایی سرم میاورد.. نیم ساعت نشده بود که رحیم خوشحال از اتاق اقاجون بیرون اومد، اجازه ام رو گرفته بود تا برگردم مدرسه... کارش برام بی نهایت با ارزش بود، همینکه به خواسته ی من اهمیت داده بود یعنی دوستت دارم گفتنش فقط یک حرف نبود! تعطیلات عید که تموم شد منم به لطف رحیم برگشتم سر درس و مدرسه ام، ادامه دارد.....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوپنج


اینجوری لااقل نصف روز درگیر درس میشدم و کمتر فکر و خیال بیخود میکردم..
یادمه دو روز بعد باز شدن مدارس بود که یک روز صبح زود وقتی داشتم کتاب های تو کیفم رو چک میکردم ،رضا رو دیدم که با اخم هایی درهم و یک ساک قهوه ای رنگ داشت از پله ها پایین میومد، از بعد مراسم نامزدی زیاد ندیده بودمش، بیشتر روز سرکار بود، صبح قبل بیدار شدن ما میرفت و شب بعد خوابیدن ما میومد...
کنجکاو جلو رفتم و گفتم:داداش... سلام... خوبی؟جایی میری؟
برای لحظه ای نگاهم کرد، حالش خوب نبود انگار...
با صدای ضعیفی گفت:دارم میرم شیراز..
با تعجب گفتم:شیراز؟ چرا؟ برای چند روز؟
ساکش رو زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و گفت:برای همیشه... نمیتونم اینجا بمونم... میخوام برم درس بخونم، کنکور بدم، دانشگاه برم...
دلم پر از غصه شد، اگر رضا میرفت حسابی تنها میشدم، هرچند اون مدتی که اومده بودیم ده دیدارمون خیلی کمتر شده بود اما رضا همیشه حامی و پشتیبان من بود....
زدم زیر گریه و گفتم:کجا میری داداش؟ میخوای ما رو اینجا تنها بذاری؟
گفت:آفاق! بچه شدی؟ گریه میکنی؟ خیر سرت نامزد کردی، چهار روز دیگه شوهر میکنی... بعد واسه خاطر همچین چیزی گریه میکنی؟
پا به زمین کوبیدم:همینجا درس بخون، دیپلمت رو که میتونی اینجا بگیری!
سرش رو پایین انداخت و گفت:باید برم آفاق... نمیتونم اینجا بمونم، دیوارهای اینجا بهم فشار میاره... شما ها یکی یکی دارید میرید و خونه داره سوت و کور میشه...
گفت:همیشه فکر میکردم میتونم حرف دلم رو به زبون بیارم... بچه تر که بودم خیال میکردم بزرگ که بشم انقدر قوی میشم که میتونم به هرچی دوست دارم برسم... اما نشد، نتونستم... نذاشتن و شاید نخواستم... فقط میخوام این رو بدونی آفاق... حتی اگر آسمون به زمین بیاد، تو عزیز منی... هرچی بخوای، بهاش هرچی باشه من واست انجامش میدم....
گریه ام شدت گرفت...
گفت:اگر رحیم اخمی به صورتت نشوند بدون من هستم، به محض اینکه برسم شیراز و یک جا و مکان دائم پیدا کنم بهت زنگ میزنم. شماره ام رو بهت میدم، دوست دارم هر هفته بهم زنگ بزنی... باشه؟
اخم کمی کرد و گفت:دم رفتن میخوای با این صورت بدرقه ام کنی؟
گفت:دوستت دارم آفاق... مراقب خودت باش...
این رو گفت و سریع ازم جدا شد، کیفش رو برداشت و با عجله از خونه بیرون رفت
با رفتنش گریه ام شدت گرفت...نمیدونستم چطور رضا یکدفعه همچین تصمیمی گرفت، اونم وسط سال تحصیلی! اصلا کجا میخواست بره، چطور مامان مانعش نشد! یا حتی آقاجون که خیلی رضا رو دوست داشت و روش حساب دیگه ای باز کرده بود...
اون روز از درس و کلاس هیچی نفهمیدم، وقتی برگشتم خونه مامان داشت تو حیاط لباس ها رو روی بند مینداخت، غرغرکنان نزدیکش شدم و بی سلام گفتم:رضا واسه چی رفت مامان؟ چرا انقدر بی خبر رفت؟
مامان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:مگه باید از تو اجازه می‌گرفت؟ تو سرت به درس و زندگی خودت گرم باشه، به فکر جهازت باش که باید کم کم جفت و جورش کنم...
لب گزیدم و گفتم:رضا داداشمه ها! خب دلم واسش تنگ میشه..
مامان کلافه آخرین لباس رو روی بند انداخت:رضا بیست و یک سالشه، خودش صلاح دیده بره شیراز، آقا بزرگ هم حمایتش میکنه، توام نمیخواد شور بقیه رو بزنی،به فکر اون عکس ها باش...
ترسیده گفتم:چیزی شده مگه؟
مامان با عصبانیت گفت:این پسره، شاگرد عباس... واقعا رفته... عباس به آسيه گفته شاگردم ناپدید شده! گفته وسط روز وسایلش رو جمع کرده و انگار آب شده و رفته تو زمین... این یعنی هیچ جوره نمیشه پیداش کرد،من میخواستم از آسيه بخوام یه جوری آدرسش رو واسمون پیدا کنه، اما میگفت خود عباس تا شیراز دنبالش رفته، ولی پیداش نکرده..
اشک نشست روی گونه ام:حالا چی میشه؟
مامان با حرص گفت"نمیدونم، برو خداروشکر کن فعلا کاری به کارت ندارن، خدا رو چه دیدی. شاید فقط خواسته تو رو بترسونه....
آهی کشیدم و باشه ای گفتم و رفتم تو اتاقم....اما مزاحمت های ناصر تمومی نداشت، چند روز بعد تو راه مدرسه یک موتوری به سرعت بهم نزدیک شد و تا بخوام به خودم بیام کیفم رو از روی شونه ام کشید و به شدت پرتم کرد روی زمین، جیغی از ترس کشیدم و کمک خواستم، مرد موتوری کلاه سرش بود و اصلا معلوم نبود کیه، به سرعت ازم دور شد و هرچی جیغ زدم فایده ای نداشت....
به سختی از جا بلند شدم، چند تا از بچه ها کمکم کردن، لباسم رو تکوندم و با پشت دست اشک صورتم رو پاک کردم..
یکی از بچه ها با تعجب گفت:این کی بود دیگه؟ سابقه نداشته کسی تو ده دزدی کنه! اونم کیف یک دختر مدرسه ای!
بعدم نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:چی داشتی تو کیفت مگه؟
با فکر کردن به ناصر گفتم:چی داشتم تو کیفم؟ جز دفتر و کتاب...
اما صدای پچ پچ بچه ها قطع نمیشد،برای همه جای سوال داشت جوون موتور سواری که کیف یک دختر مدرسه ای رو زده کی بوده!


ادامه دارد...
undefined۱۶

۴۰۰

۱۸:۵۳