عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوسه رحیم همه رو میگفت چشم و ستاره خانمم میگفت من که یک دونه پسر بیشتر ندارم، سر تا پای عروسم رو طلا میگیرم... خیلی راحت تر و ساده تر از چیزی که فکر میکردم محرم رحیم شدم، پدرش همونجا محرمیتی خوند، چون یکی از اقوام نزدیکشون تازه فوت شده بود و تا یک سال بعد نمیتونستن مراسمی بگیرن، ستاره خانم هم انگشتر سنگین خودش رو به انگشت ظریف من انداخت و قول داد سر فرصت بهترین طلاها رو واسم بخره! میگفت من همیشه دوست داشتم واسه رحیم زود زن بگیرم تا با زنش رفیق بشم، همشم میگفت به من بگو مامان... بعد این من مادر دومت هستم... راستش منم هیجان زده میشدم از این همه توجه و محبت! مادرشوهر آفرین و آسيه اصلا همچین برخوردی با عروس هاشون نداشتن و من خیال میکردم تافته ی جدا بافته ام! خواستگارها تا آخر شب موندن، کم کم انگار یخ منم باز شده بود و تو بحث هاشون شرکت میکردم، ستاره خانم از عادت های غذایی رحیم میگفت، از محبت ذاتی‌ش.... آخر شب که شد و خانواده ی رحیم قصد رفتن کردم اقاجون که چند ساعتی از وقت خوابش گذشته بود و هنوز بیدار بود رو به پدر رحیم گفت:سلام من رو به فرامرز برسون، بگو مشتاق دیداریم... اگر فرصت کرد حتما سری بهم بزنه... پدر رحیم سری تکون داد و گفت:خودمم در تلاشم تا سری به ده بزنه، برای آب شیرین کن های منبع پایین ده نیاز به بودجه داریم، یک مقدار رو خیر ها دادن، اما هزینه اش خیلی سنگینه... آقاجون سری تکون داد و گفت:روی منم حساب کن، به فرامرز هم بگو یکم از اون اموالی که پدرش در اختیارش گذاشته رو خرج اینجا کنه، راه دوری نمیره.... دیگه توجهی به حرف هاشون نکردم، داشتم زیر چشمی رحیم رو نگاه میکردم، محرم شده بودیم اما رحیم انقدر مرد بود که حریم ها رو رعایت میکرد، دم رفتن که شد ستاره خانم چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:آفاق جان، دخترم نمیخوای رحیم من رو ببری اتاقت رو نشونش بدی؟ میدونستم منظورش چیه، تمام تلاشش رو کرده بود تا قبل رفتن ما خلوت کوتاهی با هم داشته باشیم... خیره شدم به مامان، اونم با نگاه از آقاجون اجازه گرفت و اشاره ای به من کرد تا بالا بریم.... با قدم های لرزون از پله ها بالا رفتم.. در اتاق رو باز کردم و خجالت زده گفتم:اینجا اتاق من و خواهرمه، ببخشید یکم بهم ریخته اس.. رحیم لبخندی زد و گفت:خیلیم خوبه... اجازه هست برم داخل؟ بله ای گفتم و خودم رو کنار کشیدم، از جلوم رد شد... رحیم چرخی تو اتاق زد و گفت:اتاق قشنگیه، از پنجره به حیاط هم دید داره... این ها کتاب های توئه؟درست خوبه؟ اگر رضا رو فاکتور میگرفتم رحیم اولین نفری بود که در مورد درس و مدرسه ام سوال پرسیده بود... بله، تا امروز همه ی نمره هام بیست بوده... من خیلی دوست دارم درس بخونم و دکتر بشم... لبخندی به پهنای صورتش زد:حتما میشی، منم کمکت میکنم. خیال نکنی من عین یه عده از مرد ها فقط حرف میزنم ها! حرف رحیم حرفه... حتی اگر بخوای تو شرایط ضمن عقد این رو میاریم تا خیالت راحت بشه.. آهسته گفتم:نیازی نیست... از پنجره دیدم که همه برای بدرقه ی مهمون ها به حیاط رفتند، رو به رحیم گفتم:پدر و مادرتون دارن میرن... بهتر نیست شما هم برید؟ لبخند گیجی زد و دستی به موهاش کشید، تا دم در رفت و به سمتم برگشت و بعد کلی این دست و اون دست کردن گفت:من... شما رو خیلی دوست دارم آفاق خانم...دلم میخواد شما هم به من علاقمند بشین... دروغ نبود اگر میگفتم چقدر خوشحال شدم از این حرفش، لبخندی زدم و در جوابش گفتم:ممنونم ازتون... زیر لب خداحافظی کرد و به سرعت بیرون رفت، من اما تا لحظه ای که سوار ماشین شد و از کوچه بیرون رفت داشتم نگاهش میکردم... تو تراس طبقه ی بالا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که داشت مردونگی رو نشونم میداد... اون شب تا صبح کابوس دیدم، تو خوابم ناصر عکس ها رو به دست رحیم رسونده بود و صدای داد و فریاد رحیم کل خونه رو گرفته بود، فریاد می‌زد و میگفت تو اون دختر معصومی که فکر میکردم نیستی! میگفت تو گولم زدی... منم بلند بلند گریه میکردم و سعی می‌کردم خودم رو تبرعه کنم... با شنیدن صدای کسی که اسمم رو صدا میزد و تکونم میداد وحشت زده چشم باز کردم... دم دم های صبح بود و آفرین آشفته و پریشون بالای سرم نشسته بود با صدای خفه ای گفتم:چی شده؟چرا بیدارم کردی؟ آفرین با حرص گفت:داشتی هوار میکشیدی! کم مونده بود کل اهل خونه رو بیدار کنی... هی رحیم رحیم میکردی! هرکی ندونه انگار ده سال شوهرته... لیوان آبی به دستم داد، یاد آخرین صحنه ی خوابم افتادم... افتاده بودم به پای رحیم و التماسش میکردم تا ترکم نکنه... سرم سنگین بود و تو سرمای فرودین ماه حس میکردم از گرما دارم خفه میشم، از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم... آفرین غرغرکنان گفت:ببیند پنجره رو... سوز میاد... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوچهار


از اون بالا چشمم به پاکت زرد رنگی افتاد که وسط حیاط افتاده بود... نمیدونم چرا دلهره افتاد به جونم، شالی روی شونه ام انداختم و با صدای لرزونی گفتم:من میرم دستشویی...
آفرین غرغرکنان گفت:هرجا میخوای برو فقط انقدر سر و صدا نکن خوابم میاد..
سریع از اتاق بیرون زدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم، در حیاط رو باز کردم و با عجله پاکت رو برداشتم، نگاهی به اطراف انداختم و وقتی خیالم راحت شد کسی اون اطراف نیست به سمت دستشویی دویدم...
لامپ دستشویی رو روشن کردم و با دست های لرزون پاکت رو باز کردم، دعا دعا میکردم اون چیزی نباشه که من فکر میکنم... دست کردم و از تو پاکت چند عکس درآوردم... عکس های خودم بود... از هر کدوم سه چهار تا... وحشت زده عکس ها از دستم رها شد، زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم... جوری با ترس به عکس ها نگاه میکردم انگار سند مرگم بود... که البته بود...
چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم به خودم مسلط بشم، با حالی خراب پاکت رو برداشتم و زیر و روش کردم، فقط یک جمله روی پاکت نوشته بود
( این تازه اولشه...)
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام بیرون نره... همش با خودم میگفتم من چه گناهی کردم؟ چرا تاوان خطای پدرم رو من باید بدم؟
عکس ها رو ریز ریز کردم و با گریه ریختم تو چاه دستشویی، حتی نمیخواستم یک تکه ی کوچک از اون عکس به دست کسی بیفته...
با ترس و لرز از دستشویی بیرون زدم، حس میکردم هزاران چشم از پشت درخت های حیاط آقاجون دارن نگاهم میکنن، انگار همه میدونستن چی شده..‌‌
دو سه روزی از نامزدی ما گذشته بود و من شب و روز نداشتم، همه ربطش داده بودن به جواب مثبتی که خیال میکردن زوری دادم، اما خودم خوب میدونستم ترس از آینده داره نابودم میکنه، دیگه حتی جرات نداشتم به مامان حرفی بزنم، انقدر همون مدت کوتاه بهم سرکوفت زده بود و گریه کرده بود که ترجیح میدادم حرفی نزنم ...اما هر تلفنی که زنگ می‌خورد ترس و دلهره به جونم میفتاد، هر بار که زنگ در خونه به صدا درمیومد هول میفتاد به دلم که نکنه بازم یک پاکت دیگه انداختن تو خونه...
تعطیلات عید داشت تموم میشد که یک روز رحیم با دسته گل اومد خونه امون، وقتی سیما خانم گفت رحیم تو حیاطه داشتم از ترس پس میفتادم، با خودم گفتم حتما فهمیده، لابد اونی که عکس ها رو واسه من فرستاده وقتی دیده خبری نشده، یک سری از اون عکس ها رو به دست رحیم هم سپرده...
از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، وقتی دیدم رحیم با یک دسته گل رز قرمز وسط حیاط ایستاده کمی دلم آروم گرفت... قطعا با دسته گل برای بهم زدن نامزدی نمیومد!
با قدم های لرزون پایین رفتم، رحیم داشت با مامان حرف می‌زد، چشمش که به من افتاد لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:خوبی آفاق ؟ داشتم با مادرت در مورد مدرسه رفتنت صحبت میکردم..
مامان حسابی اخم هاش درهم بود، زیاد از رحیم خوشش نمیومد،چون من رو حق ادریس میدونست، اما خب به اجبار آقاجون مجبور بود حفظ ظاهر کنه:شما لطف داری آقا رحیم، اما آقابزرگ صلاح نمیدونه دختر نامزد دار بره مدرسه....
لب ورچیدم و سرم رو پایین انداختم.. رحیم با ملایمت گفت:من خودم با آقابزرگ حرف میزنم، به هرحال من و آفاق قراره به زودی بریم زیر یک سقف! منم دوست دارم زنم درس بخونه...
مامان بی حوصله گفت:والا که ما راضی نیستیم، حالا شما میخوای زنت عین بچه مدرسه ای ها کیف بندازه رو دوشش و راه بیفته تو کوچه و با دخترهای دیگه بگو بخند راه بندازه حرف دیگه اس... با آقابزرگ صحبت کنید اگر راضی شدن، ما هم حرفی نداریم.
رحیم دست روی چشمش گذاشت و مودب گفت:چشم خاله جان، من خودم باهاشون حرف میزنم...
بعد دست کرد از تو دسته گلی که دستش بود یک شاخه گل رز قرمز درآورد و گرفت سمت مامان:این خدمت شما، ببخشید اگر من امروز دست خالی اومدم، راستش قرار نبود بیام، فقط چون دو روز دیگه تعطیلات تموم میشه خواستم خیال آفاق بابت مدرسه اش راحت باشه...
از خوشی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم، باورم نمیشد رحیم به قولش عمل کرده باشه و حتی بخواد اجازه ی درس خوندن من رو از آقاجون بگیره....
رحیم دسته گل رو به دست من داد و به سمت اتاق آقاجون رفت، با لبخندی که هیچ جوره نمیتونستم جلوش رو بگیرم گل رو به بینی ام نزدیک کردم، مامان با عصبانیت گفت:به خدا آفاق، کار اشتباهی بکنی من میدونم و تو....
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم، اگر مامان ماجرای عکس ها رو میفهمید... معلوم نبود چه بلایی سرم میاورد..
نیم ساعت نشده بود که رحیم خوشحال از اتاق اقاجون بیرون اومد، اجازه ام رو گرفته بود تا برگردم مدرسه... کارش برام بی نهایت با ارزش بود، همینکه به خواسته ی من اهمیت داده بود یعنی دوستت دارم گفتنش فقط یک حرف نبود!
تعطیلات عید که تموم شد منم به لطف رحیم برگشتم سر درس و مدرسه ام،


ادامه دارد.....
undefined۲۰

۳۳۴

۱۰:۵۳