#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوچهار
از اون بالا چشمم به پاکت زرد رنگی افتاد که وسط حیاط افتاده بود... نمیدونم چرا دلهره افتاد به جونم، شالی روی شونه ام انداختم و با صدای لرزونی گفتم:من میرم دستشویی...
آفرین غرغرکنان گفت:هرجا میخوای برو فقط انقدر سر و صدا نکن خوابم میاد..
سریع از اتاق بیرون زدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم، در حیاط رو باز کردم و با عجله پاکت رو برداشتم، نگاهی به اطراف انداختم و وقتی خیالم راحت شد کسی اون اطراف نیست به سمت دستشویی دویدم...
لامپ دستشویی رو روشن کردم و با دست های لرزون پاکت رو باز کردم، دعا دعا میکردم اون چیزی نباشه که من فکر میکنم... دست کردم و از تو پاکت چند عکس درآوردم... عکس های خودم بود... از هر کدوم سه چهار تا... وحشت زده عکس ها از دستم رها شد، زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم... جوری با ترس به عکس ها نگاه میکردم انگار سند مرگم بود... که البته بود...
چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم به خودم مسلط بشم، با حالی خراب پاکت رو برداشتم و زیر و روش کردم، فقط یک جمله روی پاکت نوشته بود
( این تازه اولشه...)
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام بیرون نره... همش با خودم میگفتم من چه گناهی کردم؟ چرا تاوان خطای پدرم رو من باید بدم؟
عکس ها رو ریز ریز کردم و با گریه ریختم تو چاه دستشویی، حتی نمیخواستم یک تکه ی کوچک از اون عکس به دست کسی بیفته...
با ترس و لرز از دستشویی بیرون زدم، حس میکردم هزاران چشم از پشت درخت های حیاط آقاجون دارن نگاهم میکنن، انگار همه میدونستن چی شده..
دو سه روزی از نامزدی ما گذشته بود و من شب و روز نداشتم، همه ربطش داده بودن به جواب مثبتی که خیال میکردن زوری دادم، اما خودم خوب میدونستم ترس از آینده داره نابودم میکنه، دیگه حتی جرات نداشتم به مامان حرفی بزنم، انقدر همون مدت کوتاه بهم سرکوفت زده بود و گریه کرده بود که ترجیح میدادم حرفی نزنم ...اما هر تلفنی که زنگ میخورد ترس و دلهره به جونم میفتاد، هر بار که زنگ در خونه به صدا درمیومد هول میفتاد به دلم که نکنه بازم یک پاکت دیگه انداختن تو خونه...
تعطیلات عید داشت تموم میشد که یک روز رحیم با دسته گل اومد خونه امون، وقتی سیما خانم گفت رحیم تو حیاطه داشتم از ترس پس میفتادم، با خودم گفتم حتما فهمیده، لابد اونی که عکس ها رو واسه من فرستاده وقتی دیده خبری نشده، یک سری از اون عکس ها رو به دست رحیم هم سپرده...
از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، وقتی دیدم رحیم با یک دسته گل رز قرمز وسط حیاط ایستاده کمی دلم آروم گرفت... قطعا با دسته گل برای بهم زدن نامزدی نمیومد!
با قدم های لرزون پایین رفتم، رحیم داشت با مامان حرف میزد، چشمش که به من افتاد لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:خوبی آفاق ؟ داشتم با مادرت در مورد مدرسه رفتنت صحبت میکردم..
مامان حسابی اخم هاش درهم بود، زیاد از رحیم خوشش نمیومد،چون من رو حق ادریس میدونست، اما خب به اجبار آقاجون مجبور بود حفظ ظاهر کنه:شما لطف داری آقا رحیم، اما آقابزرگ صلاح نمیدونه دختر نامزد دار بره مدرسه....
لب ورچیدم و سرم رو پایین انداختم.. رحیم با ملایمت گفت:من خودم با آقابزرگ حرف میزنم، به هرحال من و آفاق قراره به زودی بریم زیر یک سقف! منم دوست دارم زنم درس بخونه...
مامان بی حوصله گفت:والا که ما راضی نیستیم، حالا شما میخوای زنت عین بچه مدرسه ای ها کیف بندازه رو دوشش و راه بیفته تو کوچه و با دخترهای دیگه بگو بخند راه بندازه حرف دیگه اس... با آقابزرگ صحبت کنید اگر راضی شدن، ما هم حرفی نداریم.
رحیم دست روی چشمش گذاشت و مودب گفت:چشم خاله جان، من خودم باهاشون حرف میزنم...
بعد دست کرد از تو دسته گلی که دستش بود یک شاخه گل رز قرمز درآورد و گرفت سمت مامان:این خدمت شما، ببخشید اگر من امروز دست خالی اومدم، راستش قرار نبود بیام، فقط چون دو روز دیگه تعطیلات تموم میشه خواستم خیال آفاق بابت مدرسه اش راحت باشه...
از خوشی تو پوست خودم نمیگنجیدم، باورم نمیشد رحیم به قولش عمل کرده باشه و حتی بخواد اجازه ی درس خوندن من رو از آقاجون بگیره....
رحیم دسته گل رو به دست من داد و به سمت اتاق آقاجون رفت، با لبخندی که هیچ جوره نمیتونستم جلوش رو بگیرم گل رو به بینی ام نزدیک کردم، مامان با عصبانیت گفت:به خدا آفاق، کار اشتباهی بکنی من میدونم و تو....
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم، اگر مامان ماجرای عکس ها رو میفهمید... معلوم نبود چه بلایی سرم میاورد..
نیم ساعت نشده بود که رحیم خوشحال از اتاق اقاجون بیرون اومد، اجازه ام رو گرفته بود تا برگردم مدرسه... کارش برام بی نهایت با ارزش بود، همینکه به خواسته ی من اهمیت داده بود یعنی دوستت دارم گفتنش فقط یک حرف نبود!
تعطیلات عید که تموم شد منم به لطف رحیم برگشتم سر درس و مدرسه ام،
ادامه دارد.....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوچهار
از اون بالا چشمم به پاکت زرد رنگی افتاد که وسط حیاط افتاده بود... نمیدونم چرا دلهره افتاد به جونم، شالی روی شونه ام انداختم و با صدای لرزونی گفتم:من میرم دستشویی...
آفرین غرغرکنان گفت:هرجا میخوای برو فقط انقدر سر و صدا نکن خوابم میاد..
سریع از اتاق بیرون زدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم، در حیاط رو باز کردم و با عجله پاکت رو برداشتم، نگاهی به اطراف انداختم و وقتی خیالم راحت شد کسی اون اطراف نیست به سمت دستشویی دویدم...
لامپ دستشویی رو روشن کردم و با دست های لرزون پاکت رو باز کردم، دعا دعا میکردم اون چیزی نباشه که من فکر میکنم... دست کردم و از تو پاکت چند عکس درآوردم... عکس های خودم بود... از هر کدوم سه چهار تا... وحشت زده عکس ها از دستم رها شد، زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم... جوری با ترس به عکس ها نگاه میکردم انگار سند مرگم بود... که البته بود...
چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم به خودم مسلط بشم، با حالی خراب پاکت رو برداشتم و زیر و روش کردم، فقط یک جمله روی پاکت نوشته بود
( این تازه اولشه...)
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام بیرون نره... همش با خودم میگفتم من چه گناهی کردم؟ چرا تاوان خطای پدرم رو من باید بدم؟
عکس ها رو ریز ریز کردم و با گریه ریختم تو چاه دستشویی، حتی نمیخواستم یک تکه ی کوچک از اون عکس به دست کسی بیفته...
با ترس و لرز از دستشویی بیرون زدم، حس میکردم هزاران چشم از پشت درخت های حیاط آقاجون دارن نگاهم میکنن، انگار همه میدونستن چی شده..
دو سه روزی از نامزدی ما گذشته بود و من شب و روز نداشتم، همه ربطش داده بودن به جواب مثبتی که خیال میکردن زوری دادم، اما خودم خوب میدونستم ترس از آینده داره نابودم میکنه، دیگه حتی جرات نداشتم به مامان حرفی بزنم، انقدر همون مدت کوتاه بهم سرکوفت زده بود و گریه کرده بود که ترجیح میدادم حرفی نزنم ...اما هر تلفنی که زنگ میخورد ترس و دلهره به جونم میفتاد، هر بار که زنگ در خونه به صدا درمیومد هول میفتاد به دلم که نکنه بازم یک پاکت دیگه انداختن تو خونه...
تعطیلات عید داشت تموم میشد که یک روز رحیم با دسته گل اومد خونه امون، وقتی سیما خانم گفت رحیم تو حیاطه داشتم از ترس پس میفتادم، با خودم گفتم حتما فهمیده، لابد اونی که عکس ها رو واسه من فرستاده وقتی دیده خبری نشده، یک سری از اون عکس ها رو به دست رحیم هم سپرده...
از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، وقتی دیدم رحیم با یک دسته گل رز قرمز وسط حیاط ایستاده کمی دلم آروم گرفت... قطعا با دسته گل برای بهم زدن نامزدی نمیومد!
با قدم های لرزون پایین رفتم، رحیم داشت با مامان حرف میزد، چشمش که به من افتاد لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:خوبی آفاق ؟ داشتم با مادرت در مورد مدرسه رفتنت صحبت میکردم..
مامان حسابی اخم هاش درهم بود، زیاد از رحیم خوشش نمیومد،چون من رو حق ادریس میدونست، اما خب به اجبار آقاجون مجبور بود حفظ ظاهر کنه:شما لطف داری آقا رحیم، اما آقابزرگ صلاح نمیدونه دختر نامزد دار بره مدرسه....
لب ورچیدم و سرم رو پایین انداختم.. رحیم با ملایمت گفت:من خودم با آقابزرگ حرف میزنم، به هرحال من و آفاق قراره به زودی بریم زیر یک سقف! منم دوست دارم زنم درس بخونه...
مامان بی حوصله گفت:والا که ما راضی نیستیم، حالا شما میخوای زنت عین بچه مدرسه ای ها کیف بندازه رو دوشش و راه بیفته تو کوچه و با دخترهای دیگه بگو بخند راه بندازه حرف دیگه اس... با آقابزرگ صحبت کنید اگر راضی شدن، ما هم حرفی نداریم.
رحیم دست روی چشمش گذاشت و مودب گفت:چشم خاله جان، من خودم باهاشون حرف میزنم...
بعد دست کرد از تو دسته گلی که دستش بود یک شاخه گل رز قرمز درآورد و گرفت سمت مامان:این خدمت شما، ببخشید اگر من امروز دست خالی اومدم، راستش قرار نبود بیام، فقط چون دو روز دیگه تعطیلات تموم میشه خواستم خیال آفاق بابت مدرسه اش راحت باشه...
از خوشی تو پوست خودم نمیگنجیدم، باورم نمیشد رحیم به قولش عمل کرده باشه و حتی بخواد اجازه ی درس خوندن من رو از آقاجون بگیره....
رحیم دسته گل رو به دست من داد و به سمت اتاق آقاجون رفت، با لبخندی که هیچ جوره نمیتونستم جلوش رو بگیرم گل رو به بینی ام نزدیک کردم، مامان با عصبانیت گفت:به خدا آفاق، کار اشتباهی بکنی من میدونم و تو....
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم، اگر مامان ماجرای عکس ها رو میفهمید... معلوم نبود چه بلایی سرم میاورد..
نیم ساعت نشده بود که رحیم خوشحال از اتاق اقاجون بیرون اومد، اجازه ام رو گرفته بود تا برگردم مدرسه... کارش برام بی نهایت با ارزش بود، همینکه به خواسته ی من اهمیت داده بود یعنی دوستت دارم گفتنش فقط یک حرف نبود!
تعطیلات عید که تموم شد منم به لطف رحیم برگشتم سر درس و مدرسه ام،
ادامه دارد.....
۳۳۴
۱۰:۵۳