#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوسه
رحیم همه رو میگفت چشم و ستاره خانمم میگفت من که یک دونه پسر بیشتر ندارم، سر تا پای عروسم رو طلا میگیرم...
خیلی راحت تر و ساده تر از چیزی که فکر میکردم محرم رحیم شدم، پدرش همونجا محرمیتی خوند، چون یکی از اقوام نزدیکشون تازه فوت شده بود و تا یک سال بعد نمیتونستن مراسمی بگیرن، ستاره خانم هم انگشتر سنگین خودش رو به انگشت ظریف من انداخت و قول داد سر فرصت بهترین طلاها رو واسم بخره! میگفت من همیشه دوست داشتم واسه رحیم زود زن بگیرم تا با زنش رفیق بشم، همشم میگفت به من بگو مامان... بعد این من مادر دومت هستم...
راستش منم هیجان زده میشدم از این همه توجه و محبت! مادرشوهر آفرین و آسيه اصلا همچین برخوردی با عروس هاشون نداشتن و من خیال میکردم تافته ی جدا بافته ام!
خواستگارها تا آخر شب موندن، کم کم انگار یخ منم باز شده بود و تو بحث هاشون شرکت میکردم، ستاره خانم از عادت های غذایی رحیم میگفت، از محبت ذاتیش....
آخر شب که شد و خانواده ی رحیم قصد رفتن کردم اقاجون که چند ساعتی از وقت خوابش گذشته بود و هنوز بیدار بود رو به پدر رحیم گفت:سلام من رو به فرامرز برسون، بگو مشتاق دیداریم... اگر فرصت کرد حتما سری بهم بزنه...
پدر رحیم سری تکون داد و گفت:خودمم در تلاشم تا سری به ده بزنه، برای آب شیرین کن های منبع پایین ده نیاز به بودجه داریم، یک مقدار رو خیر ها دادن، اما هزینه اش خیلی سنگینه...
آقاجون سری تکون داد و گفت:روی منم حساب کن، به فرامرز هم بگو یکم از اون اموالی که پدرش در اختیارش گذاشته رو خرج اینجا کنه، راه دوری نمیره....
دیگه توجهی به حرف هاشون نکردم، داشتم زیر چشمی رحیم رو نگاه میکردم،
محرم شده بودیم اما رحیم انقدر مرد بود که حریم ها رو رعایت میکرد، دم رفتن که شد ستاره خانم چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:آفاق جان، دخترم نمیخوای رحیم من رو ببری اتاقت رو نشونش بدی؟
میدونستم منظورش چیه، تمام تلاشش رو کرده بود تا قبل رفتن ما خلوت کوتاهی با هم داشته باشیم...
خیره شدم به مامان، اونم با نگاه از آقاجون اجازه گرفت و اشاره ای به من کرد تا بالا بریم....
با قدم های لرزون از پله ها بالا رفتم..
در اتاق رو باز کردم و خجالت زده گفتم:اینجا اتاق من و خواهرمه، ببخشید یکم بهم ریخته اس..
رحیم لبخندی زد و گفت:خیلیم خوبه... اجازه هست برم داخل؟
بله ای گفتم و خودم رو کنار کشیدم، از جلوم رد شد...
رحیم چرخی تو اتاق زد و گفت:اتاق قشنگیه، از پنجره به حیاط هم دید داره... این ها کتاب های توئه؟درست خوبه؟
اگر رضا رو فاکتور میگرفتم رحیم اولین نفری بود که در مورد درس و مدرسه ام سوال پرسیده بود...
بله، تا امروز همه ی نمره هام بیست بوده... من خیلی دوست دارم درس بخونم و دکتر بشم...
لبخندی به پهنای صورتش زد:حتما میشی، منم کمکت میکنم. خیال نکنی من عین یه عده از مرد ها فقط حرف میزنم ها! حرف رحیم حرفه... حتی اگر بخوای تو شرایط ضمن عقد این رو میاریم تا خیالت راحت بشه..
آهسته گفتم:نیازی نیست...
از پنجره دیدم که همه برای بدرقه ی مهمون ها به حیاط رفتند، رو به رحیم گفتم:پدر و مادرتون دارن میرن... بهتر نیست شما هم برید؟
لبخند گیجی زد و دستی به موهاش کشید، تا دم در رفت و به سمتم برگشت و بعد کلی این دست و اون دست کردن گفت:من... شما رو خیلی دوست دارم آفاق خانم...دلم میخواد شما هم به من علاقمند بشین...
دروغ نبود اگر میگفتم چقدر خوشحال شدم از این حرفش، لبخندی زدم و در جوابش گفتم:ممنونم ازتون...
زیر لب خداحافظی کرد و به سرعت بیرون رفت، من اما تا لحظه ای که سوار ماشین شد و از کوچه بیرون رفت داشتم نگاهش میکردم... تو تراس طبقه ی بالا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که داشت مردونگی رو نشونم میداد...
اون شب تا صبح کابوس دیدم، تو خوابم ناصر عکس ها رو به دست رحیم رسونده بود و صدای داد و فریاد رحیم کل خونه رو گرفته بود، فریاد میزد و میگفت تو اون دختر معصومی که فکر میکردم نیستی! میگفت تو گولم زدی... منم بلند بلند گریه میکردم و سعی میکردم خودم رو تبرعه کنم...
با شنیدن صدای کسی که اسمم رو صدا میزد و تکونم میداد وحشت زده چشم باز کردم...
دم دم های صبح بود و آفرین آشفته و پریشون بالای سرم نشسته بود
با صدای خفه ای گفتم:چی شده؟چرا بیدارم کردی؟
آفرین با حرص گفت:داشتی هوار میکشیدی! کم مونده بود کل اهل خونه رو بیدار کنی... هی رحیم رحیم میکردی! هرکی ندونه انگار ده سال شوهرته...
لیوان آبی به دستم داد، یاد آخرین صحنه ی خوابم افتادم... افتاده بودم به پای رحیم و التماسش میکردم تا ترکم نکنه... سرم سنگین بود و تو سرمای فرودین ماه حس میکردم از گرما دارم خفه میشم،
از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم... آفرین غرغرکنان گفت:ببیند پنجره رو... سوز میاد...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوسه
رحیم همه رو میگفت چشم و ستاره خانمم میگفت من که یک دونه پسر بیشتر ندارم، سر تا پای عروسم رو طلا میگیرم...
خیلی راحت تر و ساده تر از چیزی که فکر میکردم محرم رحیم شدم، پدرش همونجا محرمیتی خوند، چون یکی از اقوام نزدیکشون تازه فوت شده بود و تا یک سال بعد نمیتونستن مراسمی بگیرن، ستاره خانم هم انگشتر سنگین خودش رو به انگشت ظریف من انداخت و قول داد سر فرصت بهترین طلاها رو واسم بخره! میگفت من همیشه دوست داشتم واسه رحیم زود زن بگیرم تا با زنش رفیق بشم، همشم میگفت به من بگو مامان... بعد این من مادر دومت هستم...
راستش منم هیجان زده میشدم از این همه توجه و محبت! مادرشوهر آفرین و آسيه اصلا همچین برخوردی با عروس هاشون نداشتن و من خیال میکردم تافته ی جدا بافته ام!
خواستگارها تا آخر شب موندن، کم کم انگار یخ منم باز شده بود و تو بحث هاشون شرکت میکردم، ستاره خانم از عادت های غذایی رحیم میگفت، از محبت ذاتیش....
آخر شب که شد و خانواده ی رحیم قصد رفتن کردم اقاجون که چند ساعتی از وقت خوابش گذشته بود و هنوز بیدار بود رو به پدر رحیم گفت:سلام من رو به فرامرز برسون، بگو مشتاق دیداریم... اگر فرصت کرد حتما سری بهم بزنه...
پدر رحیم سری تکون داد و گفت:خودمم در تلاشم تا سری به ده بزنه، برای آب شیرین کن های منبع پایین ده نیاز به بودجه داریم، یک مقدار رو خیر ها دادن، اما هزینه اش خیلی سنگینه...
آقاجون سری تکون داد و گفت:روی منم حساب کن، به فرامرز هم بگو یکم از اون اموالی که پدرش در اختیارش گذاشته رو خرج اینجا کنه، راه دوری نمیره....
دیگه توجهی به حرف هاشون نکردم، داشتم زیر چشمی رحیم رو نگاه میکردم،
محرم شده بودیم اما رحیم انقدر مرد بود که حریم ها رو رعایت میکرد، دم رفتن که شد ستاره خانم چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:آفاق جان، دخترم نمیخوای رحیم من رو ببری اتاقت رو نشونش بدی؟
میدونستم منظورش چیه، تمام تلاشش رو کرده بود تا قبل رفتن ما خلوت کوتاهی با هم داشته باشیم...
خیره شدم به مامان، اونم با نگاه از آقاجون اجازه گرفت و اشاره ای به من کرد تا بالا بریم....
با قدم های لرزون از پله ها بالا رفتم..
در اتاق رو باز کردم و خجالت زده گفتم:اینجا اتاق من و خواهرمه، ببخشید یکم بهم ریخته اس..
رحیم لبخندی زد و گفت:خیلیم خوبه... اجازه هست برم داخل؟
بله ای گفتم و خودم رو کنار کشیدم، از جلوم رد شد...
رحیم چرخی تو اتاق زد و گفت:اتاق قشنگیه، از پنجره به حیاط هم دید داره... این ها کتاب های توئه؟درست خوبه؟
اگر رضا رو فاکتور میگرفتم رحیم اولین نفری بود که در مورد درس و مدرسه ام سوال پرسیده بود...
بله، تا امروز همه ی نمره هام بیست بوده... من خیلی دوست دارم درس بخونم و دکتر بشم...
لبخندی به پهنای صورتش زد:حتما میشی، منم کمکت میکنم. خیال نکنی من عین یه عده از مرد ها فقط حرف میزنم ها! حرف رحیم حرفه... حتی اگر بخوای تو شرایط ضمن عقد این رو میاریم تا خیالت راحت بشه..
آهسته گفتم:نیازی نیست...
از پنجره دیدم که همه برای بدرقه ی مهمون ها به حیاط رفتند، رو به رحیم گفتم:پدر و مادرتون دارن میرن... بهتر نیست شما هم برید؟
لبخند گیجی زد و دستی به موهاش کشید، تا دم در رفت و به سمتم برگشت و بعد کلی این دست و اون دست کردن گفت:من... شما رو خیلی دوست دارم آفاق خانم...دلم میخواد شما هم به من علاقمند بشین...
دروغ نبود اگر میگفتم چقدر خوشحال شدم از این حرفش، لبخندی زدم و در جوابش گفتم:ممنونم ازتون...
زیر لب خداحافظی کرد و به سرعت بیرون رفت، من اما تا لحظه ای که سوار ماشین شد و از کوچه بیرون رفت داشتم نگاهش میکردم... تو تراس طبقه ی بالا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که داشت مردونگی رو نشونم میداد...
اون شب تا صبح کابوس دیدم، تو خوابم ناصر عکس ها رو به دست رحیم رسونده بود و صدای داد و فریاد رحیم کل خونه رو گرفته بود، فریاد میزد و میگفت تو اون دختر معصومی که فکر میکردم نیستی! میگفت تو گولم زدی... منم بلند بلند گریه میکردم و سعی میکردم خودم رو تبرعه کنم...
با شنیدن صدای کسی که اسمم رو صدا میزد و تکونم میداد وحشت زده چشم باز کردم...
دم دم های صبح بود و آفرین آشفته و پریشون بالای سرم نشسته بود
با صدای خفه ای گفتم:چی شده؟چرا بیدارم کردی؟
آفرین با حرص گفت:داشتی هوار میکشیدی! کم مونده بود کل اهل خونه رو بیدار کنی... هی رحیم رحیم میکردی! هرکی ندونه انگار ده سال شوهرته...
لیوان آبی به دستم داد، یاد آخرین صحنه ی خوابم افتادم... افتاده بودم به پای رحیم و التماسش میکردم تا ترکم نکنه... سرم سنگین بود و تو سرمای فرودین ماه حس میکردم از گرما دارم خفه میشم،
از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم... آفرین غرغرکنان گفت:ببیند پنجره رو... سوز میاد...
ادامه دارد...
۳۳۶
۹:۴۸