عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلودو وگرنه از اون جوون با چشم های مشکی و نگاه محجوبش بدم نیومده بود‌.‌.لبه ی تخت چوبی نشستم و اشاره ای به رحیم کردم تا بشینه، هر دو در سکوت خیره به زمین بودیم، دلم میخواست زمان به عقب برگرده و من دیگه همچین خطایی نکنم، شاید اگر ترس از برملا شدن اون عکس ها نبود، الان با زبون درازی که داشتم از رحیم حرف میکشیدم... کمی که در سکوت گذشت رحیم بالاخره به حرف اومد و گفت:اگر اجازه بدید من شروع کنم... بله ی ضعیفی گفتم، گلویی صاف کرد و گفت:اسمم رحیم هه... بیست و چهار سالمه، خیلی ساله کار میکنم، هیچوقت چشمم به جیب آقام نبوده، تا مدرسه بودم که گاهی عصرا و گاهی صبح ها میرفتم خونه ی این و اون کار میکردم، یکی بنایی داشت، یکی نقاشی داشت،یکی میخواست خاک باغچه اش رو عوض کنه، یکی دنبال یه وردست بود تا زمینش رو شخم بزنه... دیپلم که گرفتم واسه تربیت معلم قبول شدم منتهی نرفتم،میخواستم کار کنم تا زودتر زندگیم جمع و جور بشه و زندگی تشکیل بدم.... سرم پایین بود، اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم، بعد مکث کوتاهی گفت:شما رو روز اول عروسی خواهرتون دیدم، شاید اصلا متوجه من نشدید... یک بلوز دامن صورتی پوشیده بودید، داشتید سر یکی از بچه های فامیل غر میزدید، منم داشتم تو حیاط ریسه ها رو وصل میکردم... راستش تا قبل دیدن شما مادرم و خاله هام خیلی اصرار داشتن به ازدواج کردنم، دخترم زیاد واسم انتخاب کرده بودن، اما من حتی برای دیدنشون هم نرفته بودم، حس میکردم باید زمانش برسه... همش میگفتم وقتش که برسه اونی رو که میخوام خودش جلوم ظاهر میشه، واقعا هم همین شد ها! داشتم برق ریسه ها رو چک میکردم که از پله ها اومدید پایین، یک کاسه دستتون بود، رفتید سمت بچه ها... حسابی دعواشون کردید، بعدم برگشتید بالا... کل این مدت شاید دو دقیقه هم طول نکشید... ولی من بهتون علاقمند شدم...به چشم های شفافی که انگار آیینه بود... خوشحال شدم از محبت کلامش، یاد حرف های ناصر افتادم... اون اصلا اینجوری حرف نمیزد.... زبونم بند اومده بود انگار، رحیم با محبت گفت:شما اولین دختری هستی که به دل من نشستی... میخواستم از همین الان بگم با درس خوندن شما مشکلی ندارم، من خودم خیلی دلم میخواست برم دانشگاه اما نشد، جنگ بود اون موقع... منم دو سالی رفتم جبهه... بعدشم چسپیدم به کار و دل کندم از درس خوندن، اما شما بخوای بخونی من مانعت نمیشم... زمزمه کردم:مادرم گفته دیگه نمیتونم درس بخونم.. با اطمینان گفت:اگر به منه که میگم شما تا هر وقت دلت میخواد میتونی درس بخونی، حتی اگر بخوای میتونی بری دانشگاه، هرکی هم چیزی گفت خودم جلوش وایمیستم.... به فکر فرو رفتم، این مرد سراسر احساس،اگر اون عکس ها رو میدید چی میگفت ؟ بازم انقدر با محبت جلوم می‌نشست و از معصومیت چشم هام تعریف کنه یا نه! حرف های رحیم که تموم شد با لبخند گرمی گفت:شما حرفی نداری؟ نه آرومی گفتم... گفت:خب چه معیاری برای ازدواج دارید؟چه مدل مردی بیاد خواستگاریتون جواب مثبت میدید؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:نمیدونم... من... هرچی آقاجونم بگه... رحیم خوشحال از جا بلند شد:پس بریم داخل؟ بله ای گفتم و پشت سرش به سمت سالن رفتم، ستاره خانم، مادر رحیم با دیدن ما هیجان زده گفت:چی شد مادر، حرف هاتون رو زدید؟ رحیم با هیجان گفت:بله مادر... آفاق خانم میگن هرچی آقاجونشون بگه‌‌‌ آقاجون بعد سکوتی کوتاه گفت:اگر به نظر منه، انشالله خوشبخت بشن... خواهر کوچکتر رحیم با اشاره ی مادرش از جا بلند شد و مشغول شیرینی گردوندن شد، ستاره خانم با شوق دست دور گردنم انداخت و گونه ام رو بوسید:مبارکتون باشه... الهی خوشبخت بشید... خجالت زده سرم رو پایین انداختم، خواهر رحیم ظرف شیرینی رو گرفت جلوی ما، رحیم شیرینی برداشت و با هیجان به سمت من گرفتش:دهنتون رو شیرین کنید آفاق خانم... با خجالت شیرینی رو ازش گرفتم و تکه ای ازش خوردم، مزه ی زهر میداد برام... انقدر دل نگران اون عکس ها بودم که هیچ خوشحال نبودم... رضا کلافه از جا بلند شد و با اخم هایی درهم از سالن بیرون زد، نگران خواستم دنبالش برم که مامان با حالت هشدار اسمم رو صدا زد و گفت:داداشت جایی کار داشت آفاق جان.. تا همینجاش هم به احترام جمع مونده بود.... از پنجره ی قدی خیره شدم به حیاط، رضا با قدم های بلند از خونه بیرون زد و در رو بهم کوبید، میدونستم با ازدواج من مخالفه! اصرار داشت درسم رو بخونم و به جایی برسم، اما مگه میشد جلوی خواسته ی آقاجون ایستاد؟ آقاجون داشت با پدر رحیم در مورد مهریه و شیربها حرف می‌زد، هرچی آقاجون گفت، رحیم پرید وسط حرف آقاش و گفت چشم! از مهریه ی سنگین و خونه ی سوا و جهازی که باید چند قلم سنگینش رو قوم داماد میدادن... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوسه


رحیم همه رو میگفت چشم و ستاره خانمم میگفت من که یک دونه پسر بیشتر ندارم، سر تا پای عروسم رو طلا میگیرم...
خیلی راحت تر و ساده تر از چیزی که فکر میکردم محرم رحیم شدم، پدرش همونجا محرمیتی خوند، چون یکی از اقوام نزدیکشون تازه فوت شده بود و تا یک سال بعد نمیتونستن مراسمی بگیرن، ستاره خانم هم انگشتر سنگین خودش رو به انگشت ظریف من انداخت و قول داد سر فرصت بهترین طلاها رو واسم بخره! میگفت من همیشه دوست داشتم واسه رحیم زود زن بگیرم تا با زنش رفیق بشم، همشم میگفت به من بگو مامان... بعد این من مادر دومت هستم...
راستش منم هیجان زده میشدم از این همه توجه و محبت! مادرشوهر آفرین و آسيه اصلا همچین برخوردی با عروس هاشون نداشتن و من خیال میکردم تافته ی جدا بافته ام!
خواستگارها تا آخر شب موندن، کم کم انگار یخ منم باز شده بود و تو بحث هاشون شرکت میکردم، ستاره خانم از عادت های غذایی رحیم میگفت، از محبت ذاتی‌ش....
آخر شب که شد و خانواده ی رحیم قصد رفتن کردم اقاجون که چند ساعتی از وقت خوابش گذشته بود و هنوز بیدار بود رو به پدر رحیم گفت:سلام من رو به فرامرز برسون، بگو مشتاق دیداریم... اگر فرصت کرد حتما سری بهم بزنه...
پدر رحیم سری تکون داد و گفت:خودمم در تلاشم تا سری به ده بزنه، برای آب شیرین کن های منبع پایین ده نیاز به بودجه داریم، یک مقدار رو خیر ها دادن، اما هزینه اش خیلی سنگینه...
آقاجون سری تکون داد و گفت:روی منم حساب کن، به فرامرز هم بگو یکم از اون اموالی که پدرش در اختیارش گذاشته رو خرج اینجا کنه، راه دوری نمیره....
دیگه توجهی به حرف هاشون نکردم، داشتم زیر چشمی رحیم رو نگاه میکردم،
محرم شده بودیم اما رحیم انقدر مرد بود که حریم ها رو رعایت میکرد، دم رفتن که شد ستاره خانم چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:آفاق جان، دخترم نمیخوای رحیم من رو ببری اتاقت رو نشونش بدی؟
میدونستم منظورش چیه، تمام تلاشش رو کرده بود تا قبل رفتن ما خلوت کوتاهی با هم داشته باشیم...
خیره شدم به مامان، اونم با نگاه از آقاجون اجازه گرفت و اشاره ای به من کرد تا بالا بریم....
با قدم های لرزون از پله ها بالا رفتم..
در اتاق رو باز کردم و خجالت زده گفتم:اینجا اتاق من و خواهرمه، ببخشید یکم بهم ریخته اس..
رحیم لبخندی زد و گفت:خیلیم خوبه... اجازه هست برم داخل؟
بله ای گفتم و خودم رو کنار کشیدم، از جلوم رد شد...
رحیم چرخی تو اتاق زد و گفت:اتاق قشنگیه، از پنجره به حیاط هم دید داره... این ها کتاب های توئه؟درست خوبه؟
اگر رضا رو فاکتور میگرفتم رحیم اولین نفری بود که در مورد درس و مدرسه ام سوال پرسیده بود...
بله، تا امروز همه ی نمره هام بیست بوده... من خیلی دوست دارم درس بخونم و دکتر بشم...
لبخندی به پهنای صورتش زد:حتما میشی، منم کمکت میکنم. خیال نکنی من عین یه عده از مرد ها فقط حرف میزنم ها! حرف رحیم حرفه... حتی اگر بخوای تو شرایط ضمن عقد این رو میاریم تا خیالت راحت بشه..
آهسته گفتم:نیازی نیست...
از پنجره دیدم که همه برای بدرقه ی مهمون ها به حیاط رفتند، رو به رحیم گفتم:پدر و مادرتون دارن میرن... بهتر نیست شما هم برید؟
لبخند گیجی زد و دستی به موهاش کشید، تا دم در رفت و به سمتم برگشت و بعد کلی این دست و اون دست کردن گفت:من... شما رو خیلی دوست دارم آفاق خانم...دلم میخواد شما هم به من علاقمند بشین...
دروغ نبود اگر میگفتم چقدر خوشحال شدم از این حرفش، لبخندی زدم و در جوابش گفتم:ممنونم ازتون...
زیر لب خداحافظی کرد و به سرعت بیرون رفت، من اما تا لحظه ای که سوار ماشین شد و از کوچه بیرون رفت داشتم نگاهش میکردم... تو تراس طبقه ی بالا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که داشت مردونگی رو نشونم میداد...
اون شب تا صبح کابوس دیدم، تو خوابم ناصر عکس ها رو به دست رحیم رسونده بود و صدای داد و فریاد رحیم کل خونه رو گرفته بود، فریاد می‌زد و میگفت تو اون دختر معصومی که فکر میکردم نیستی! میگفت تو گولم زدی... منم بلند بلند گریه میکردم و سعی می‌کردم خودم رو تبرعه کنم...
با شنیدن صدای کسی که اسمم رو صدا میزد و تکونم میداد وحشت زده چشم باز کردم...
دم دم های صبح بود و آفرین آشفته و پریشون بالای سرم نشسته بود
با صدای خفه ای گفتم:چی شده؟چرا بیدارم کردی؟
آفرین با حرص گفت:داشتی هوار میکشیدی! کم مونده بود کل اهل خونه رو بیدار کنی... هی رحیم رحیم میکردی! هرکی ندونه انگار ده سال شوهرته...
لیوان آبی به دستم داد، یاد آخرین صحنه ی خوابم افتادم... افتاده بودم به پای رحیم و التماسش میکردم تا ترکم نکنه... سرم سنگین بود و تو سرمای فرودین ماه حس میکردم از گرما دارم خفه میشم،
از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم... آفرین غرغرکنان گفت:ببیند پنجره رو... سوز میاد...


ادامه دارد...
undefined۲۰

۳۳۶

۹:۴۸