عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلویک آخر شب بود که از پنجره دیدم دست عروس و دوماد رو به دست هم دادن، آسيه از همه خداحافظی کرد، جلوی بابا زد زیر گریه و بعد به همراه شوهرش از خونه بیرون رفت، جز مامان و بابا ،بقیه برای بدرقه ی عروس تا همراهش رفتن... البته که آقا بزرگ سر شب برای خواب به اتاقش رفته بود و تو مراسم های آخر شب شرکت نکرده بود. خونه که خالی شد مامان اومد سراغم، مشخص بود هیچی از مراسم عروسی نفهمیده، با دلهره گفت:از عباس سوال کردم... با هزار بدبختی زیر زبونش رو کشیدم، گفتم فردا میری سرکار؟ گفت نه... شاگردم هست... میگم شاید فردا صبح پسره برگرده سرکار، ها؟ با غصه گفتم:فکر نکنم برگرده...اصلا اومده بوده اینجا تا تلاف کنه.. مامان با غیض گفت:تموم شد آفاق، درس و مدرسه تموم شد، دیگه حق نداری بری مدرسه، تو مراسم دیروز یکی تو رو دیده و پسندیده، خواهرم رو که رد کردی، ولی این یکی رو نمیتونی رد کنی،یعنی اگر بخوای هم آقا بزرگ نمیذاره ردش کنی، طرف آدم حسابیه، سرش به تنش می ارزه... آفاق به خدا قسم جواب رد بدی یا بهانه ی درس و مدرسه بیاری من میدونم و تو.... هق هق کنان چشمی گفتم، اصلا روم نمیشد جواب دیگه ای بدم، حقم بود که دیگه اجازه رفتن به مدرسه رو نداشته باشم.... آفرین در تدارک مراسم عقدش بود که خواستگارهای من اومدن، دلم پرغصه بود، هنوز تعطیلات مدرسه تموم نشده بود که رحیم و خانواده اش برای خواستگاری اومدن، رضا مخالف بود،میرفت و میومد و سر مامان غر میزد، اما اینبار مامان حامی قوی داشت! آقا بزرگ اصرار عجیبی برای این وصلت داشت، میگفت رحیم سرش به تنش می ارزه، عین عباس و اسماعیل نیست،پشتش محکمه، اصیل زاده اس! میگفت باید کلاهتون رو بندازید آسمون بابت همچین خواستگاری! روز جمعه بود که برای خواستگاری اومدن، مامان آفرین رو فرستاده بود تا لباس درست درمونی تنم من کنه، انقدر حالم بد بود و از همه بیزار بودم که دلم نمیخواست پا تو اون مراسم بذارم، آفرین که همه چیز رو ربط میداد به خواستگار بی موقع و درسی که مجبور میشدم رهاش کنم ،مدام زیر گوشم از خانواده ی خوب رحیم میگفت، ولی من فکرم پی ناصر و اون عکس ها بود، با خودم میگفتم اگر ناصر اون عکس ها رو تو ده پخش کنه بعدش باید چیکار کنم؟ یک بلوز و دامن آبی رنگ تنم کردم،با صدای زنگ در به سرعت از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم. سیما خانم دست سردم رو گرفت و با محبت گفت:چرا یخ کردی دختر جان؟هول نکن، واسه هر دختری صد تا خواستگار میره و میاد، کسی که قرار نیست مجبورت کنه جواب مثبت بدی! آهی کشیدم و سری تکون دادم، خبر نداشت از دل پرغصه من... نیم ساعت بعد سینی چایی آماده رو از دست سیما خانم گرفتم و راهی نشیمن شدم..... تمام بدنم میلرزید، جوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه اون سینی سنگین از دستم رها بشه،وارد سالن که شدم اول از همه چشمم به مرد جوونی افتاد که با شنیدن صدای ضعیف سلام من سر بالا گرفته بود، کت و شلوار پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود، به محض دیدنم دستپاچه از جا بلند شد و ایستاد و سلام بلندی کرد، با دیدنش بیشتر هول کردم، مامان انگار فهمید حالم خرابه که سریع گفت:چایی تعارف کن مادرجون.... چشمی گفتم و سینی چایی رو اول از همه جلوی آقاجون گرفتم، بعد پدر و مادر داماد و بابا و رضا که با اخم های درهم کنار بابا نشسته بود و با یک من عسل نمیشد خوردش! جلوی داماد که رسیدم، داماد که حالا میدونستم اسمش رحیم هستش همونطور که نگاهم میکرد دست دراز کرد و یک استکان چایی برداشت و زمزمه کرد:شما خوبین؟ نگاهش کردم، نگاهم که تو نگاهش خورد، انگار آبی روی آتیش درونم ریختن... انگار دلهره و ترسم دود شد و رفت هوا... نفس عمیقی کشیدم و چایی رو جلوی مامان و خانم گل گذاشتم و روی مبل نشستم، زیر چشمی به رحیم نگاه کردم، اونم داشت نگاهم میکرد...لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم.... آقاجون خودش مجلس رو دست گرفته بود، برخلاف مجلس خواستگاری آسيه و آفرین، که در حد نیم ساعت اومده بود و رفته بود، سر مراسم من انگار خودش همه کاره بود، جوری با خانواده ی رحیم گرم گرفته بود که فهمیدم جواب رد دادن به این خانواده از محالاته... مدام هم سراغ مردی به اسم فرامرز رو می‌گرفت و میگفت هروقت سری به ده زد بهش بگن بیاد پیش آقاجون... حرف های اصلی که زده شد مادر رحیم با خوشروئی گفت:آقابزرگ، اجازه میدید بچه ها برن دو کلوم با هم حرف بزنن؟ به هرحال دوره زمونه عوض شده، گذشت زمونی که دختر پسر تا بعد عقد همدیگه رو نمیدیدن! آقاجون سری تکون داد و گفت:میتونن برن تو حیاط حرف بزنن.... با فشاری که مامان به بازوم آورد سریع از جا بلند شدم و دو قدم جلوتر از رحیم به سمت حیاط رفتم، از شدت دلهره کل تنم میلرزید، البته که بیشتر ترسم بابت همون عکس ها بود، ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلودو


وگرنه از اون جوون با چشم های مشکی و نگاه محجوبش بدم نیومده بود‌.‌.لبه ی تخت چوبی نشستم و اشاره ای به رحیم کردم تا بشینه، هر دو در سکوت خیره به زمین بودیم، دلم میخواست زمان به عقب برگرده و من دیگه همچین خطایی نکنم، شاید اگر ترس از برملا شدن اون عکس ها نبود، الان با زبون درازی که داشتم از رحیم حرف میکشیدم...
کمی که در سکوت گذشت رحیم بالاخره به حرف اومد و گفت:اگر اجازه بدید من شروع کنم...
بله ی ضعیفی گفتم، گلویی صاف کرد و گفت:اسمم رحیم هه... بیست و چهار سالمه، خیلی ساله کار میکنم، هیچوقت چشمم به جیب آقام نبوده، تا مدرسه بودم که گاهی عصرا و گاهی صبح ها میرفتم خونه ی این و اون کار میکردم، یکی بنایی داشت، یکی نقاشی داشت،یکی میخواست خاک باغچه اش رو عوض کنه، یکی دنبال یه وردست بود تا زمینش رو شخم بزنه... دیپلم که گرفتم واسه تربیت معلم قبول شدم منتهی نرفتم،میخواستم کار کنم تا زودتر زندگیم جمع و جور بشه و زندگی تشکیل بدم....
سرم پایین بود، اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم، بعد مکث کوتاهی گفت:شما رو روز اول عروسی خواهرتون دیدم، شاید اصلا متوجه من نشدید... یک بلوز دامن صورتی پوشیده بودید، داشتید سر یکی از بچه های فامیل غر میزدید، منم داشتم تو حیاط ریسه ها رو وصل میکردم...
راستش تا قبل دیدن شما مادرم و خاله هام خیلی اصرار داشتن به ازدواج کردنم، دخترم زیاد واسم انتخاب کرده بودن، اما من حتی برای دیدنشون هم نرفته بودم، حس میکردم باید زمانش برسه... همش میگفتم وقتش که برسه اونی رو که میخوام خودش جلوم ظاهر میشه، واقعا هم همین شد ها! داشتم برق ریسه ها رو چک میکردم که از پله ها اومدید پایین، یک کاسه دستتون بود، رفتید سمت بچه ها... حسابی دعواشون کردید، بعدم برگشتید بالا... کل این مدت شاید دو دقیقه هم طول نکشید... ولی من بهتون علاقمند شدم...به چشم های شفافی که انگار آیینه بود...
خوشحال شدم از محبت کلامش، یاد حرف های ناصر افتادم... اون اصلا اینجوری حرف نمیزد....
زبونم بند اومده بود انگار، رحیم با محبت گفت:شما اولین دختری هستی که به دل من نشستی... میخواستم از همین الان بگم با درس خوندن شما مشکلی ندارم، من خودم خیلی دلم میخواست برم دانشگاه اما نشد، جنگ بود اون موقع... منم دو سالی رفتم جبهه... بعدشم چسپیدم به کار و دل کندم از درس خوندن، اما شما بخوای بخونی من مانعت نمیشم...
زمزمه کردم:مادرم گفته دیگه نمیتونم درس بخونم..
با اطمینان گفت:اگر به منه که میگم شما تا هر وقت دلت میخواد میتونی درس بخونی، حتی اگر بخوای میتونی بری دانشگاه، هرکی هم چیزی گفت خودم جلوش وایمیستم....
به فکر فرو رفتم، این مرد سراسر احساس،اگر اون عکس ها رو میدید چی میگفت ؟ بازم انقدر با محبت جلوم می‌نشست و از معصومیت چشم هام تعریف کنه یا نه!
حرف های رحیم که تموم شد با لبخند گرمی گفت:شما حرفی نداری؟
نه آرومی گفتم...
گفت:خب چه معیاری برای ازدواج دارید؟چه مدل مردی بیاد خواستگاریتون جواب مثبت میدید؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:نمیدونم... من... هرچی آقاجونم بگه...
رحیم خوشحال از جا بلند شد:پس بریم داخل؟
بله ای گفتم و پشت سرش به سمت سالن رفتم، ستاره خانم، مادر رحیم با دیدن ما هیجان زده گفت:چی شد مادر، حرف هاتون رو زدید؟
رحیم با هیجان گفت:بله مادر... آفاق خانم میگن هرچی آقاجونشون بگه‌‌‌
آقاجون بعد سکوتی کوتاه گفت:اگر به نظر منه، انشالله خوشبخت بشن...
خواهر کوچکتر رحیم با اشاره ی مادرش از جا بلند شد و مشغول شیرینی گردوندن شد، ستاره خانم با شوق دست دور گردنم انداخت و گونه ام رو بوسید:مبارکتون باشه... الهی خوشبخت بشید...
خجالت زده سرم رو پایین انداختم، خواهر رحیم ظرف شیرینی رو گرفت جلوی ما، رحیم شیرینی برداشت و با هیجان به سمت من گرفتش:دهنتون رو شیرین کنید آفاق خانم...
با خجالت شیرینی رو ازش گرفتم و تکه ای ازش خوردم، مزه ی زهر میداد برام... انقدر دل نگران اون عکس ها بودم که هیچ خوشحال نبودم...
رضا کلافه از جا بلند شد و با اخم هایی درهم از سالن بیرون زد، نگران خواستم دنبالش برم که مامان با حالت هشدار اسمم رو صدا زد و گفت:داداشت جایی کار داشت آفاق جان.. تا همینجاش هم به احترام جمع مونده بود....
از پنجره ی قدی خیره شدم به حیاط، رضا با قدم های بلند از خونه بیرون زد و در رو بهم کوبید، میدونستم با ازدواج من مخالفه! اصرار داشت درسم رو بخونم و به جایی برسم، اما مگه میشد جلوی خواسته ی آقاجون ایستاد؟
آقاجون داشت با پدر رحیم در مورد مهریه و شیربها حرف می‌زد، هرچی آقاجون گفت، رحیم پرید وسط حرف آقاش و گفت چشم! از مهریه ی سنگین و خونه ی سوا و جهازی که باید چند قلم سنگینش رو قوم داماد میدادن...


ادامه دارد....

undefined۲۰

۴۰۳

۱۸:۲۸