#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلویک
آخر شب بود که از پنجره دیدم دست عروس و دوماد رو به دست هم دادن، آسيه از همه خداحافظی کرد، جلوی بابا زد زیر گریه و بعد به همراه شوهرش از خونه بیرون رفت، جز مامان و بابا ،بقیه برای بدرقه ی عروس تا همراهش رفتن...
البته که آقا بزرگ سر شب برای خواب به اتاقش رفته بود و تو مراسم های آخر شب شرکت نکرده بود.
خونه که خالی شد مامان اومد سراغم، مشخص بود هیچی از مراسم عروسی نفهمیده، با دلهره گفت:از عباس سوال کردم... با هزار بدبختی زیر زبونش رو کشیدم، گفتم فردا میری سرکار؟
گفت نه... شاگردم هست...
میگم شاید فردا صبح پسره برگرده سرکار، ها؟
با غصه گفتم:فکر نکنم برگرده...اصلا اومده بوده اینجا تا تلاف کنه..
مامان با غیض گفت:تموم شد آفاق، درس و مدرسه تموم شد، دیگه حق نداری بری مدرسه، تو مراسم دیروز یکی تو رو دیده و پسندیده، خواهرم رو که رد کردی، ولی این یکی رو نمیتونی رد کنی،یعنی اگر بخوای هم آقا بزرگ نمیذاره ردش کنی، طرف آدم حسابیه، سرش به تنش می ارزه... آفاق به خدا قسم جواب رد بدی یا بهانه ی درس و مدرسه بیاری من میدونم و تو....
هق هق کنان چشمی گفتم، اصلا روم نمیشد جواب دیگه ای بدم، حقم بود که دیگه اجازه رفتن به مدرسه رو نداشته باشم....
آفرین در تدارک مراسم عقدش بود که خواستگارهای من اومدن، دلم پرغصه بود، هنوز تعطیلات مدرسه تموم نشده بود که رحیم و خانواده اش برای خواستگاری اومدن، رضا مخالف بود،میرفت و میومد و سر مامان غر میزد، اما اینبار مامان حامی قوی داشت! آقا بزرگ اصرار عجیبی برای این وصلت داشت، میگفت رحیم سرش به تنش می ارزه، عین عباس و اسماعیل نیست،پشتش محکمه، اصیل زاده اس! میگفت باید کلاهتون رو بندازید آسمون بابت همچین خواستگاری!
روز جمعه بود که برای خواستگاری اومدن، مامان آفرین رو فرستاده بود تا لباس درست درمونی تنم من کنه، انقدر حالم بد بود و از همه بیزار بودم که دلم نمیخواست پا تو اون مراسم بذارم، آفرین که همه چیز رو ربط میداد به خواستگار بی موقع و درسی که مجبور میشدم رهاش کنم ،مدام زیر گوشم از خانواده ی خوب رحیم میگفت، ولی من فکرم پی ناصر و اون عکس ها بود، با خودم میگفتم اگر ناصر اون عکس ها رو تو ده پخش کنه بعدش باید چیکار کنم؟
یک بلوز و دامن آبی رنگ تنم کردم،با صدای زنگ در به سرعت از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.
سیما خانم دست سردم رو گرفت و با محبت گفت:چرا یخ کردی دختر جان؟هول نکن، واسه هر دختری صد تا خواستگار میره و میاد، کسی که قرار نیست مجبورت کنه جواب مثبت بدی!
آهی کشیدم و سری تکون دادم، خبر نداشت از دل پرغصه من...
نیم ساعت بعد سینی چایی آماده رو از دست سیما خانم گرفتم و راهی نشیمن شدم.....
تمام بدنم میلرزید، جوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه اون سینی سنگین از دستم رها بشه،وارد سالن که شدم اول از همه چشمم به مرد جوونی افتاد که با شنیدن صدای ضعیف سلام من سر بالا گرفته بود، کت و شلوار پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود، به محض دیدنم دستپاچه از جا بلند شد و ایستاد و سلام بلندی کرد، با دیدنش بیشتر هول کردم، مامان انگار فهمید حالم خرابه که سریع گفت:چایی تعارف کن مادرجون....
چشمی گفتم و سینی چایی رو اول از همه جلوی آقاجون گرفتم، بعد پدر و مادر داماد و بابا و رضا که با اخم های درهم کنار بابا نشسته بود و با یک من عسل نمیشد خوردش!
جلوی داماد که رسیدم، داماد که حالا میدونستم اسمش رحیم هستش همونطور که نگاهم میکرد دست دراز کرد و یک استکان چایی برداشت و زمزمه کرد:شما خوبین؟
نگاهش کردم، نگاهم که تو نگاهش خورد، انگار آبی روی آتیش درونم ریختن... انگار دلهره و ترسم دود شد و رفت هوا...
نفس عمیقی کشیدم و چایی رو جلوی مامان و خانم گل گذاشتم و روی مبل نشستم، زیر چشمی به رحیم نگاه کردم، اونم داشت نگاهم میکرد...لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم....
آقاجون خودش مجلس رو دست گرفته بود، برخلاف مجلس خواستگاری آسيه و آفرین، که در حد نیم ساعت اومده بود و رفته بود، سر مراسم من انگار خودش همه کاره بود، جوری با خانواده ی رحیم گرم گرفته بود که فهمیدم جواب رد دادن به این خانواده از محالاته... مدام هم سراغ مردی به اسم فرامرز رو میگرفت و میگفت هروقت سری به ده زد بهش بگن بیاد پیش آقاجون...
حرف های اصلی که زده شد مادر رحیم با خوشروئی گفت:آقابزرگ، اجازه میدید بچه ها برن دو کلوم با هم حرف بزنن؟ به هرحال دوره زمونه عوض شده، گذشت زمونی که دختر پسر تا بعد عقد همدیگه رو نمیدیدن!
آقاجون سری تکون داد و گفت:میتونن برن تو حیاط حرف بزنن....
با فشاری که مامان به بازوم آورد سریع از جا بلند شدم و دو قدم جلوتر از رحیم به سمت حیاط رفتم، از شدت دلهره کل تنم میلرزید، البته که بیشتر ترسم بابت همون عکس ها بود،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلویک
آخر شب بود که از پنجره دیدم دست عروس و دوماد رو به دست هم دادن، آسيه از همه خداحافظی کرد، جلوی بابا زد زیر گریه و بعد به همراه شوهرش از خونه بیرون رفت، جز مامان و بابا ،بقیه برای بدرقه ی عروس تا همراهش رفتن...
البته که آقا بزرگ سر شب برای خواب به اتاقش رفته بود و تو مراسم های آخر شب شرکت نکرده بود.
خونه که خالی شد مامان اومد سراغم، مشخص بود هیچی از مراسم عروسی نفهمیده، با دلهره گفت:از عباس سوال کردم... با هزار بدبختی زیر زبونش رو کشیدم، گفتم فردا میری سرکار؟
گفت نه... شاگردم هست...
میگم شاید فردا صبح پسره برگرده سرکار، ها؟
با غصه گفتم:فکر نکنم برگرده...اصلا اومده بوده اینجا تا تلاف کنه..
مامان با غیض گفت:تموم شد آفاق، درس و مدرسه تموم شد، دیگه حق نداری بری مدرسه، تو مراسم دیروز یکی تو رو دیده و پسندیده، خواهرم رو که رد کردی، ولی این یکی رو نمیتونی رد کنی،یعنی اگر بخوای هم آقا بزرگ نمیذاره ردش کنی، طرف آدم حسابیه، سرش به تنش می ارزه... آفاق به خدا قسم جواب رد بدی یا بهانه ی درس و مدرسه بیاری من میدونم و تو....
هق هق کنان چشمی گفتم، اصلا روم نمیشد جواب دیگه ای بدم، حقم بود که دیگه اجازه رفتن به مدرسه رو نداشته باشم....
آفرین در تدارک مراسم عقدش بود که خواستگارهای من اومدن، دلم پرغصه بود، هنوز تعطیلات مدرسه تموم نشده بود که رحیم و خانواده اش برای خواستگاری اومدن، رضا مخالف بود،میرفت و میومد و سر مامان غر میزد، اما اینبار مامان حامی قوی داشت! آقا بزرگ اصرار عجیبی برای این وصلت داشت، میگفت رحیم سرش به تنش می ارزه، عین عباس و اسماعیل نیست،پشتش محکمه، اصیل زاده اس! میگفت باید کلاهتون رو بندازید آسمون بابت همچین خواستگاری!
روز جمعه بود که برای خواستگاری اومدن، مامان آفرین رو فرستاده بود تا لباس درست درمونی تنم من کنه، انقدر حالم بد بود و از همه بیزار بودم که دلم نمیخواست پا تو اون مراسم بذارم، آفرین که همه چیز رو ربط میداد به خواستگار بی موقع و درسی که مجبور میشدم رهاش کنم ،مدام زیر گوشم از خانواده ی خوب رحیم میگفت، ولی من فکرم پی ناصر و اون عکس ها بود، با خودم میگفتم اگر ناصر اون عکس ها رو تو ده پخش کنه بعدش باید چیکار کنم؟
یک بلوز و دامن آبی رنگ تنم کردم،با صدای زنگ در به سرعت از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.
سیما خانم دست سردم رو گرفت و با محبت گفت:چرا یخ کردی دختر جان؟هول نکن، واسه هر دختری صد تا خواستگار میره و میاد، کسی که قرار نیست مجبورت کنه جواب مثبت بدی!
آهی کشیدم و سری تکون دادم، خبر نداشت از دل پرغصه من...
نیم ساعت بعد سینی چایی آماده رو از دست سیما خانم گرفتم و راهی نشیمن شدم.....
تمام بدنم میلرزید، جوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه اون سینی سنگین از دستم رها بشه،وارد سالن که شدم اول از همه چشمم به مرد جوونی افتاد که با شنیدن صدای ضعیف سلام من سر بالا گرفته بود، کت و شلوار پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود، به محض دیدنم دستپاچه از جا بلند شد و ایستاد و سلام بلندی کرد، با دیدنش بیشتر هول کردم، مامان انگار فهمید حالم خرابه که سریع گفت:چایی تعارف کن مادرجون....
چشمی گفتم و سینی چایی رو اول از همه جلوی آقاجون گرفتم، بعد پدر و مادر داماد و بابا و رضا که با اخم های درهم کنار بابا نشسته بود و با یک من عسل نمیشد خوردش!
جلوی داماد که رسیدم، داماد که حالا میدونستم اسمش رحیم هستش همونطور که نگاهم میکرد دست دراز کرد و یک استکان چایی برداشت و زمزمه کرد:شما خوبین؟
نگاهش کردم، نگاهم که تو نگاهش خورد، انگار آبی روی آتیش درونم ریختن... انگار دلهره و ترسم دود شد و رفت هوا...
نفس عمیقی کشیدم و چایی رو جلوی مامان و خانم گل گذاشتم و روی مبل نشستم، زیر چشمی به رحیم نگاه کردم، اونم داشت نگاهم میکرد...لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم....
آقاجون خودش مجلس رو دست گرفته بود، برخلاف مجلس خواستگاری آسيه و آفرین، که در حد نیم ساعت اومده بود و رفته بود، سر مراسم من انگار خودش همه کاره بود، جوری با خانواده ی رحیم گرم گرفته بود که فهمیدم جواب رد دادن به این خانواده از محالاته... مدام هم سراغ مردی به اسم فرامرز رو میگرفت و میگفت هروقت سری به ده زد بهش بگن بیاد پیش آقاجون...
حرف های اصلی که زده شد مادر رحیم با خوشروئی گفت:آقابزرگ، اجازه میدید بچه ها برن دو کلوم با هم حرف بزنن؟ به هرحال دوره زمونه عوض شده، گذشت زمونی که دختر پسر تا بعد عقد همدیگه رو نمیدیدن!
آقاجون سری تکون داد و گفت:میتونن برن تو حیاط حرف بزنن....
با فشاری که مامان به بازوم آورد سریع از جا بلند شدم و دو قدم جلوتر از رحیم به سمت حیاط رفتم، از شدت دلهره کل تنم میلرزید، البته که بیشتر ترسم بابت همون عکس ها بود،
ادامه دارد...
۳۹۸
۱۸:۲۸