عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهل مامان با غیض گفت:واسه چی کینه رو سر آسيه خالی نکردن؟ یا سر آفرین؟ چرا تو؟ غیر اینکه مشکل از خودت بوده؟ واسه چی با دو تا حرف گول خوردی؟ چی کم داشتی؟ راست می‌گفت، جوابی براش نداشتم... تو خودم جمع شدم و گریه ام شدت گرفت... مامان کلافه دور خودش میچرخید، نمیدونست باید چیکار کنه، بدتر اینکه حتی نمیتونست حرفی به کسی بزنه! میگفت چی بگم؟به کی بگم؟ وسط عروسی خواهرت بلوا به پا میشه... باد به گوش عباس برسونه ، آسيه رو نبرده پس میاره! میگه لابد اینم مثل خواهرشه! اینا رو میگفت و حرص و جوش می‌خورد! میگفت تو لیاقت درس خوندن نداشتی و نداری، تو رو باید شوهر می‌دادیم به ادریس... باید عروس خاله ات میشدی و تو یک اتاق ده متری زندگی میکردی تا قدر عافیت بدونی... یکم که گذشت و حسابی که حرف زد ،نزدیکم شد و وحشت زده گفت:کجاست؟ الان کجاست؟ باید برم... باید برم عکس ها رو ازش بگیرم...اگر اون عکس ها به دست کسی برسه، خودت هیچی، زندگی خواهرات نابود میشه... دست گذاشت روی دهن من و ترسیده گفت:هیسسسس...هیچی نگو... گریه نکن... نباید کسی بفهمه، من درستش میکنم... میرم عکس ها رو ازش میگیرم... نه خانی رفته، نه خانی اومده.. دلم گرم شد، هرچند مامان اونقدرام زن قوی نبود که بتونه ازم حمایت کنه، اما همینکه تلاش می‌کرد تا اون عکس ها رو از بین ببره، برام خیلی امید بخش بود.... مامان ازم خواست تو اتاق بمونم و خودش چادرش رو سرش کرد و از خونه زد بیرون، از پنجره دیدمش که با قدم های بلند داشت به سمت مکانیکی میرفت...حالم داشت از خودم بد میشد که مامان رو به همچین حال و روزی انداخته بودم... اصلا هرچی بهم میگفت حق داشت، خطا و گناهی ‌که کرده بودم که قابل بخشش نبود.... هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم... چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود... سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت:آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟ بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم گفتم:من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست.. آفرین کلافه گفت:کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان می‌گردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی عصبانی شده... با صدای ضعیفی گفتم:من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد... آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه.... مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم.... گوشم زنگ میزد .... چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و گفت:نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته... حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود،همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه....چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟ آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت:برو آفرین، من میام الان.. اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت:پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه... آفاق...ساکت میشی، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین... گفتم:عکس ها چی میشه؟ مامان کلافه گفت:دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه.. با تردید گفتم:شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟ مامان عصبانی گفت:نه، من ازش آدرس ندارم، اما بابات داره، چطوره برم بهش بگم؟ سرم رو با خجالت پایین انداختم، مامان بی جون از جا بلند شد و گفت:خیال کن هیچ اتفاقی نیفتاده، خدا رو چه دیدی، شاید هیچوقت ازشون استفاده نکرد... این رو گفت و از اتاق بیرون زد. مامان زیادی امیدوار بود و به همون اندازه من ناامید... وحشت این رو داشتم که جایی از اون عکس ها استفاده کنه.... تو مراسم عروسی آسيه شرکت نکردم، مامان به همه گفته بود سرمای سختی خوردم و نمیتونم از جا بلند شم، کل روز روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم، افسوس میخوردم به حال آفرین و آسيه که با حالی خوش تو مراسم شرکت کرده بودن، ولی من از ترس حرف و حدیث تو هفت پستو قائم شده بودم... نه ناهار خورده بودم و نه کسی برام شام آورده بود، ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلویک


آخر شب بود که از پنجره دیدم دست عروس و دوماد رو به دست هم دادن، آسيه از همه خداحافظی کرد، جلوی بابا زد زیر گریه و بعد به همراه شوهرش از خونه بیرون رفت، جز مامان و بابا ،بقیه برای بدرقه ی عروس تا همراهش رفتن...
البته که آقا بزرگ سر شب برای خواب به اتاقش رفته بود و تو مراسم های آخر شب شرکت نکرده بود.
خونه که خالی شد مامان اومد سراغم، مشخص بود هیچی از مراسم عروسی نفهمیده، با دلهره گفت:از عباس سوال کردم... با هزار بدبختی زیر زبونش رو کشیدم، گفتم فردا میری سرکار؟
گفت نه... شاگردم هست...
میگم شاید فردا صبح پسره برگرده سرکار، ها؟
با غصه گفتم:فکر نکنم برگرده...اصلا اومده بوده اینجا تا تلاف کنه..
مامان با غیض گفت:تموم شد آفاق، درس و مدرسه تموم شد، دیگه حق نداری بری مدرسه، تو مراسم دیروز یکی تو رو دیده و پسندیده، خواهرم رو که رد کردی، ولی این یکی رو نمیتونی رد کنی،یعنی اگر بخوای هم آقا بزرگ نمیذاره ردش کنی، طرف آدم حسابیه، سرش به تنش می ارزه... آفاق به خدا قسم جواب رد بدی یا بهانه ی درس و مدرسه بیاری من میدونم و تو....
هق هق کنان چشمی گفتم، اصلا روم نمیشد جواب دیگه ای بدم، حقم بود که دیگه اجازه رفتن به مدرسه رو نداشته باشم....
آفرین در تدارک مراسم عقدش بود که خواستگارهای من اومدن، دلم پرغصه بود، هنوز تعطیلات مدرسه تموم نشده بود که رحیم و خانواده اش برای خواستگاری اومدن، رضا مخالف بود،میرفت و میومد و سر مامان غر میزد، اما اینبار مامان حامی قوی داشت! آقا بزرگ اصرار عجیبی برای این وصلت داشت، میگفت رحیم سرش به تنش می ارزه، عین عباس و اسماعیل نیست،پشتش محکمه، اصیل زاده اس! میگفت باید کلاهتون رو بندازید آسمون بابت همچین خواستگاری!
روز جمعه بود که برای خواستگاری اومدن، مامان آفرین رو فرستاده بود تا لباس درست درمونی تنم من کنه، انقدر حالم بد بود و از همه بیزار بودم که دلم نمیخواست پا تو اون مراسم بذارم، آفرین که همه چیز رو ربط میداد به خواستگار بی موقع و درسی که مجبور میشدم رهاش کنم ،مدام زیر گوشم از خانواده ی خوب رحیم میگفت، ولی من فکرم پی ناصر و اون عکس ها بود، با خودم میگفتم اگر ناصر اون عکس ها رو تو ده پخش کنه بعدش باید چیکار کنم؟
یک بلوز و دامن آبی رنگ تنم کردم،با صدای زنگ در به سرعت از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.
سیما خانم دست سردم رو گرفت و با محبت گفت:چرا یخ کردی دختر جان؟هول نکن، واسه هر دختری صد تا خواستگار میره و میاد، کسی که قرار نیست مجبورت کنه جواب مثبت بدی!
آهی کشیدم و سری تکون دادم، خبر نداشت از دل پرغصه من...
نیم ساعت بعد سینی چایی آماده رو از دست سیما خانم گرفتم و راهی نشیمن شدم.....
تمام بدنم میلرزید، جوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه اون سینی سنگین از دستم رها بشه،وارد سالن که شدم اول از همه چشمم به مرد جوونی افتاد که با شنیدن صدای ضعیف سلام من سر بالا گرفته بود، کت و شلوار پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود، به محض دیدنم دستپاچه از جا بلند شد و ایستاد و سلام بلندی کرد، با دیدنش بیشتر هول کردم، مامان انگار فهمید حالم خرابه که سریع گفت:چایی تعارف کن مادرجون....
چشمی گفتم و سینی چایی رو اول از همه جلوی آقاجون گرفتم، بعد پدر و مادر داماد و بابا و رضا که با اخم های درهم کنار بابا نشسته بود و با یک من عسل نمیشد خوردش!
جلوی داماد که رسیدم، داماد که حالا میدونستم اسمش رحیم هستش همونطور که نگاهم میکرد دست دراز کرد و یک استکان چایی برداشت و زمزمه کرد:شما خوبین؟
نگاهش کردم، نگاهم که تو نگاهش خورد، انگار آبی روی آتیش درونم ریختن... انگار دلهره و ترسم دود شد و رفت هوا...
نفس عمیقی کشیدم و چایی رو جلوی مامان و خانم گل گذاشتم و روی مبل نشستم، زیر چشمی به رحیم نگاه کردم، اونم داشت نگاهم میکرد...لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم....
آقاجون خودش مجلس رو دست گرفته بود، برخلاف مجلس خواستگاری آسيه و آفرین، که در حد نیم ساعت اومده بود و رفته بود، سر مراسم من انگار خودش همه کاره بود، جوری با خانواده ی رحیم گرم گرفته بود که فهمیدم جواب رد دادن به این خانواده از محالاته... مدام هم سراغ مردی به اسم فرامرز رو می‌گرفت و میگفت هروقت سری به ده زد بهش بگن بیاد پیش آقاجون...
حرف های اصلی که زده شد مادر رحیم با خوشروئی گفت:آقابزرگ، اجازه میدید بچه ها برن دو کلوم با هم حرف بزنن؟ به هرحال دوره زمونه عوض شده، گذشت زمونی که دختر پسر تا بعد عقد همدیگه رو نمیدیدن!
آقاجون سری تکون داد و گفت:میتونن برن تو حیاط حرف بزنن....
با فشاری که مامان به بازوم آورد سریع از جا بلند شدم و دو قدم جلوتر از رحیم به سمت حیاط رفتم، از شدت دلهره کل تنم میلرزید، البته که بیشتر ترسم بابت همون عکس ها بود،


ادامه دارد...
undefined۱۷
undefined۱

۳۹۸

۱۸:۲۸