#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهل
مامان با غیض گفت:واسه چی کینه رو سر آسيه خالی نکردن؟ یا سر آفرین؟ چرا تو؟ غیر اینکه مشکل از خودت بوده؟ واسه چی با دو تا حرف گول خوردی؟ چی کم داشتی؟
راست میگفت، جوابی براش نداشتم... تو خودم جمع شدم و گریه ام شدت گرفت...
مامان کلافه دور خودش میچرخید، نمیدونست باید چیکار کنه، بدتر اینکه حتی نمیتونست حرفی به کسی بزنه! میگفت چی بگم؟به کی بگم؟ وسط عروسی خواهرت بلوا به پا میشه... باد به گوش عباس برسونه ، آسيه رو نبرده پس میاره! میگه لابد اینم مثل خواهرشه! اینا رو میگفت و حرص و جوش میخورد! میگفت تو لیاقت درس خوندن نداشتی و نداری، تو رو باید شوهر میدادیم به ادریس... باید عروس خاله ات میشدی و تو یک اتاق ده متری زندگی میکردی تا قدر عافیت بدونی... یکم که گذشت و حسابی که حرف زد ،نزدیکم شد و وحشت زده گفت:کجاست؟ الان کجاست؟ باید برم... باید برم عکس ها رو ازش بگیرم...اگر اون عکس ها به دست کسی برسه، خودت هیچی، زندگی خواهرات نابود میشه...
دست گذاشت روی دهن من و ترسیده گفت:هیسسسس...هیچی نگو... گریه نکن... نباید کسی بفهمه، من درستش میکنم... میرم عکس ها رو ازش میگیرم... نه خانی رفته، نه خانی اومده..
دلم گرم شد، هرچند مامان اونقدرام زن قوی نبود که بتونه ازم حمایت کنه، اما همینکه تلاش میکرد تا اون عکس ها رو از بین ببره، برام خیلی امید بخش بود....
مامان ازم خواست تو اتاق بمونم و خودش چادرش رو سرش کرد و از خونه زد بیرون، از پنجره دیدمش که با قدم های بلند داشت به سمت مکانیکی میرفت...حالم داشت از خودم بد میشد که مامان رو به همچین حال و روزی انداخته بودم... اصلا هرچی بهم میگفت حق داشت، خطا و گناهی که کرده بودم که قابل بخشش نبود....
هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم...
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود...
سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت:آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟
بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم گفتم:من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست..
آفرین کلافه گفت:کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان میگردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی عصبانی شده...
با صدای ضعیفی گفتم:من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد...
آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه....
مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم....
گوشم زنگ میزد .... چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و گفت:نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته...
حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود،همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه....چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟
آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت:برو آفرین، من میام الان..
اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت:پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه...
آفاق...ساکت میشی، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین...
گفتم:عکس ها چی میشه؟
مامان کلافه گفت:دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه..
با تردید گفتم:شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟
مامان عصبانی گفت:نه، من ازش آدرس ندارم، اما بابات داره، چطوره برم بهش بگم؟
سرم رو با خجالت پایین انداختم، مامان بی جون از جا بلند شد و گفت:خیال کن هیچ اتفاقی نیفتاده، خدا رو چه دیدی، شاید هیچوقت ازشون استفاده نکرد...
این رو گفت و از اتاق بیرون زد. مامان زیادی امیدوار بود و به همون اندازه من ناامید... وحشت این رو داشتم که جایی از اون عکس ها استفاده کنه....
تو مراسم عروسی آسيه شرکت نکردم، مامان به همه گفته بود سرمای سختی خوردم و نمیتونم از جا بلند شم، کل روز روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم، افسوس میخوردم به حال آفرین و آسيه که با حالی خوش تو مراسم شرکت کرده بودن، ولی من از ترس حرف و حدیث تو هفت پستو قائم شده بودم...
نه ناهار خورده بودم و نه کسی برام شام آورده بود،
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهل
مامان با غیض گفت:واسه چی کینه رو سر آسيه خالی نکردن؟ یا سر آفرین؟ چرا تو؟ غیر اینکه مشکل از خودت بوده؟ واسه چی با دو تا حرف گول خوردی؟ چی کم داشتی؟
راست میگفت، جوابی براش نداشتم... تو خودم جمع شدم و گریه ام شدت گرفت...
مامان کلافه دور خودش میچرخید، نمیدونست باید چیکار کنه، بدتر اینکه حتی نمیتونست حرفی به کسی بزنه! میگفت چی بگم؟به کی بگم؟ وسط عروسی خواهرت بلوا به پا میشه... باد به گوش عباس برسونه ، آسيه رو نبرده پس میاره! میگه لابد اینم مثل خواهرشه! اینا رو میگفت و حرص و جوش میخورد! میگفت تو لیاقت درس خوندن نداشتی و نداری، تو رو باید شوهر میدادیم به ادریس... باید عروس خاله ات میشدی و تو یک اتاق ده متری زندگی میکردی تا قدر عافیت بدونی... یکم که گذشت و حسابی که حرف زد ،نزدیکم شد و وحشت زده گفت:کجاست؟ الان کجاست؟ باید برم... باید برم عکس ها رو ازش بگیرم...اگر اون عکس ها به دست کسی برسه، خودت هیچی، زندگی خواهرات نابود میشه...
دست گذاشت روی دهن من و ترسیده گفت:هیسسسس...هیچی نگو... گریه نکن... نباید کسی بفهمه، من درستش میکنم... میرم عکس ها رو ازش میگیرم... نه خانی رفته، نه خانی اومده..
دلم گرم شد، هرچند مامان اونقدرام زن قوی نبود که بتونه ازم حمایت کنه، اما همینکه تلاش میکرد تا اون عکس ها رو از بین ببره، برام خیلی امید بخش بود....
مامان ازم خواست تو اتاق بمونم و خودش چادرش رو سرش کرد و از خونه زد بیرون، از پنجره دیدمش که با قدم های بلند داشت به سمت مکانیکی میرفت...حالم داشت از خودم بد میشد که مامان رو به همچین حال و روزی انداخته بودم... اصلا هرچی بهم میگفت حق داشت، خطا و گناهی که کرده بودم که قابل بخشش نبود....
هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم...
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود...
سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت:آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟
بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم گفتم:من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست..
آفرین کلافه گفت:کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان میگردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی عصبانی شده...
با صدای ضعیفی گفتم:من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد...
آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه....
مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم....
گوشم زنگ میزد .... چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و گفت:نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته...
حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود،همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه....چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟
آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت:برو آفرین، من میام الان..
اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت:پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه...
آفاق...ساکت میشی، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین...
گفتم:عکس ها چی میشه؟
مامان کلافه گفت:دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه..
با تردید گفتم:شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟
مامان عصبانی گفت:نه، من ازش آدرس ندارم، اما بابات داره، چطوره برم بهش بگم؟
سرم رو با خجالت پایین انداختم، مامان بی جون از جا بلند شد و گفت:خیال کن هیچ اتفاقی نیفتاده، خدا رو چه دیدی، شاید هیچوقت ازشون استفاده نکرد...
این رو گفت و از اتاق بیرون زد. مامان زیادی امیدوار بود و به همون اندازه من ناامید... وحشت این رو داشتم که جایی از اون عکس ها استفاده کنه....
تو مراسم عروسی آسيه شرکت نکردم، مامان به همه گفته بود سرمای سختی خوردم و نمیتونم از جا بلند شم، کل روز روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم، افسوس میخوردم به حال آفرین و آسيه که با حالی خوش تو مراسم شرکت کرده بودن، ولی من از ترس حرف و حدیث تو هفت پستو قائم شده بودم...
نه ناهار خورده بودم و نه کسی برام شام آورده بود،
ادامه دارد....
۳۳۱
۱۴:۲۴