#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیونه
تو رو خدا بذار برم... من اشتباه کردم،دیگه اینورا پیدام نمیشه...
با لحن ترسناکی گفت: یالا... اشک هات رو پاک کن... لبخند بزن...
با خنده ی بدی گفت:لبخند بزن آفاق... لبخند بزن...
دست هام میلرزید، اصلا انگار دیوارهای اون مکانیکی داشت من رو میخورد... اون عکس ها... اصلا اون عکس ها به چه دردش میخورد؟میخواست چه بلایی سرم بیاره؟
به سمتش چرخیدم و با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو به هرکی میپرستی.... اون عکس ها رو پاک کن... من.. چرا باید به گناه یکی دیگه تقاص بدم؟اگر مردی برو انتقامت رو از خودش بگیر...
با خشم گفت:انقدر مرد هستم که خوب و خوش دارم میفرستمت،اگر مثل اون بابات بودم که ....
صداش رو بالا برد:برو تا نظرم عوض نشده ... برو به بابات بگو تقاص هاله رو بدجور ازت میگیرم..
هق هق کنان با قدم های سست به سمت خونه رفتم، اصلا نمیدونستم برای نبودنم چه بهانه ای بیارم! تا رسیدن به خونه هزار بار مردم و زنده شدم، همش تو فکر اون عکس ها بودم... اگر به دست کسی میرسید چه بیاد میکردم؟
وارد حیاط خونه که شدم زن ها داشتن ظرف های غذا رو میشستن، یواش یواش به سمت ساختمون رفتم، تازه رفته بودم طبقهی دوم که صدای پر حرص مامان به گوشم رسید:کجا بودی آفاق؟
اینو گفت و با عجله به سمتم اومداز لای دندون های کلید شده اش غرید:چه میکنی آفاق؟ وسط روز کجا رفتی؟
به سمتش چرخیدم، چشم های سرخ شده از گریه ام رو که دید کمی شوکه شد و گفت:چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟
چادر از دستم رها شد و روی زمین افتاد،
مامان هول زده من رو کشوند تو اتاق..
هق هق گریه ام رو تو گلو خفه کردم، مامان وحشت زده گفت:چی شده آفاق؟ کجا بودی؟ چیکار کردی؟
سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده، حرف بزن...واسه چی ساکتی؟
هق هق کنان گفتم:هاله... هاله کیه مامان؟ بابا چیکار کرده که تاوانش رو دارن از من میگیرن؟
هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم...
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود...
سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت
+آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟
بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم نالیدم
+من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست
آفرین کلافه گفت
+کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان میگردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی کفری شده
با صدای ضعیفی گفتم
+من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد
آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه
مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم
گوشم زنگ میزد و عرق سردی روی تنم نشسته بود، چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و نالید
+نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته...
حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود، همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه... خودم رو میکشتم...چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟
آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت
+برو آفرین، من میام الان
اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت
+پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه... آفاق... خفه خون میگیری، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین...
نالیدم
+عکس ها چی میشه؟
مامان کلافه گفت
+دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه..
با تردید گفتم
+شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟
با گریه روی زمین نشستم و همه چیو بهش گفتم، از همون روز اول، از دیدار اول و چرب زبونی ناصر تا دیدار آخر و عکس هایی که ازم گرفت... گریه میکردم، ناخنم رو تو گوشت دستم فرو میکردم و حرف میزدم...
حرفم تموم نشده بود که مامان حمله کرد سمتم، دو دستی کوبید فرق سرم و با صدایی که تلاش میکرد بالا نره نالید:چه کردی آفاق؟
با دو تا جمله گول خوردی؟ کسی که هیچی ازش نمیدونستی؟ من جواب آقابزرگ رو چی بدم؟ جواب اعتماد رضا رو؟
هق هق کنان نالیدم :از بابا کینه داشتن... کینه ی اون رو سر من خالی کردن!
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیونه
تو رو خدا بذار برم... من اشتباه کردم،دیگه اینورا پیدام نمیشه...
با لحن ترسناکی گفت: یالا... اشک هات رو پاک کن... لبخند بزن...
با خنده ی بدی گفت:لبخند بزن آفاق... لبخند بزن...
دست هام میلرزید، اصلا انگار دیوارهای اون مکانیکی داشت من رو میخورد... اون عکس ها... اصلا اون عکس ها به چه دردش میخورد؟میخواست چه بلایی سرم بیاره؟
به سمتش چرخیدم و با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو به هرکی میپرستی.... اون عکس ها رو پاک کن... من.. چرا باید به گناه یکی دیگه تقاص بدم؟اگر مردی برو انتقامت رو از خودش بگیر...
با خشم گفت:انقدر مرد هستم که خوب و خوش دارم میفرستمت،اگر مثل اون بابات بودم که ....
صداش رو بالا برد:برو تا نظرم عوض نشده ... برو به بابات بگو تقاص هاله رو بدجور ازت میگیرم..
هق هق کنان با قدم های سست به سمت خونه رفتم، اصلا نمیدونستم برای نبودنم چه بهانه ای بیارم! تا رسیدن به خونه هزار بار مردم و زنده شدم، همش تو فکر اون عکس ها بودم... اگر به دست کسی میرسید چه بیاد میکردم؟
وارد حیاط خونه که شدم زن ها داشتن ظرف های غذا رو میشستن، یواش یواش به سمت ساختمون رفتم، تازه رفته بودم طبقهی دوم که صدای پر حرص مامان به گوشم رسید:کجا بودی آفاق؟
اینو گفت و با عجله به سمتم اومداز لای دندون های کلید شده اش غرید:چه میکنی آفاق؟ وسط روز کجا رفتی؟
به سمتش چرخیدم، چشم های سرخ شده از گریه ام رو که دید کمی شوکه شد و گفت:چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟
چادر از دستم رها شد و روی زمین افتاد،
مامان هول زده من رو کشوند تو اتاق..
هق هق گریه ام رو تو گلو خفه کردم، مامان وحشت زده گفت:چی شده آفاق؟ کجا بودی؟ چیکار کردی؟
سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده، حرف بزن...واسه چی ساکتی؟
هق هق کنان گفتم:هاله... هاله کیه مامان؟ بابا چیکار کرده که تاوانش رو دارن از من میگیرن؟
هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم...
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود...
سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت
+آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟
بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم نالیدم
+من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست
آفرین کلافه گفت
+کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان میگردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی کفری شده
با صدای ضعیفی گفتم
+من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد
آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه
مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم
گوشم زنگ میزد و عرق سردی روی تنم نشسته بود، چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و نالید
+نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته...
حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود، همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه... خودم رو میکشتم...چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟
آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت
+برو آفرین، من میام الان
اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت
+پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه... آفاق... خفه خون میگیری، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین...
نالیدم
+عکس ها چی میشه؟
مامان کلافه گفت
+دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه..
با تردید گفتم
+شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟
با گریه روی زمین نشستم و همه چیو بهش گفتم، از همون روز اول، از دیدار اول و چرب زبونی ناصر تا دیدار آخر و عکس هایی که ازم گرفت... گریه میکردم، ناخنم رو تو گوشت دستم فرو میکردم و حرف میزدم...
حرفم تموم نشده بود که مامان حمله کرد سمتم، دو دستی کوبید فرق سرم و با صدایی که تلاش میکرد بالا نره نالید:چه کردی آفاق؟
با دو تا جمله گول خوردی؟ کسی که هیچی ازش نمیدونستی؟ من جواب آقابزرگ رو چی بدم؟ جواب اعتماد رضا رو؟
هق هق کنان نالیدم :از بابا کینه داشتن... کینه ی اون رو سر من خالی کردن!
ادامه دارد...
۳۳۴
۱۰:۱۹