عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوهشت مامان هم با عصبانیت گفت:آفرین و آسيه هم خواهرت بودن رضا...چرا نگران آینده‌ی اون ها نبودی! اصلا واست مهم نبود با کی ازدواج میکنن! صدی قدم هایی به گوشم رسید، از ترس دیده شدت سریع از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم، واقعا واسم سوال بود واسه چی رضا سر ازدواج من انقدر حساسیت به خرج میداد؟ در حالی که واسه نامزدی آفرین حتی تا شب بله برون طرف رو ندیده بود! با خودم گفتم شاید چون رضا همیشه من رو بیشتر از آفرین و آسيه دوست داشته! منم اون رو خیلی دوست داشتم، همیشه چشمم به دهنش بود و تا چیزی میخواست سریع واسش میاوردم،از سرکار که میومد خودم با دست لباس هاش رو میشستم و حتی گاهی سهم غذام رو واسش نگه میداشتم از پنجره دیدم که رضا از خونه بیرون رفت، ساعت از دوازده شب گذشته بود و هوا سرد بود... واقعا نگرانش بودم که اون موقع شب میخواد کجا بره! اصلا واسه چی مامان باهاش بحث کرد، اونم مامانی که همیشه جور دیگه ای رو رضا حساب میکرد و حرفش واسش سند بود.... بعد رفتن رضا بود که مامان اومد سراغم، سریع روی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم، مامان با عصبانیت چند بار اسمم رو صدا زد و وقتی دید جوابش رو نمیدم در رو بهم کوبید و رفت... نامزدی من و ادریس خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم بهم خورد، آقاجون خودش خبر فرستاده بود واسه خاله اکرم، که آفاق میخواد درس بخونه و نمیخواد ازدواج کنه، واسه همین بود که از قوم و خویش مامان، هیچکدوم تو عروسی آسيه شرکت نکردن، مامان هم گریه میکرد و میگفت شما باعث شدید دوباره میونه ام با خانواده ام قطع بشه! مخصوصا که زورش به رضا نمی‌رسید و همه چیز رو از چشم من میدید و مدام غر بهم خوردن نامزدی رو سر من میزد.... منم همش تو فکر این بودم که روز دوم عروسی آسيه چطور تو اون شلوغی از خونه بزنم بیرون و به دیدن ناصر برم! از عباس شنیده بودم که شاگردش برگشته تا کار مردم لنگ نمونه و منم کل فکرم پی رفتن پیش ناصر بود، گاهی حرف های رضا یادم میومد که به آقاجون میگفت آفاق سرش به درس و کتابه و حرف و حدیث درست نمیکنه! همش خودم رو سرزنش میکردم که واسه خاطر رضا هم که شده باید دست بکشم از این دیدارهای پنهانی! کافی بود باد به گوش یکی برسونه که آفاق، پنهونی به دیدار شاگرد مکانیک میره! اونوقت معلوم نبود چه حرفهایی درست میشه.... روز دوم عروسی که شد، موقع تقسیم غذا از شلوغی حیاط استفاه کردم، یک ظرف غذا برداشتم و چادرم رو سرم کردم و از خونه بیرون زدم، کاری که عقلم میگفت اشتباهه رو داشتم انجام میدادم... تا رسیدن به مکانیکی صدبار پشیمون شدم و پا سست کردم، اما انگار اشتباه کردن اقتضای اون سن بود! چادرم رو جوری کیپ صورتم کرده بودم که اگر کسی هم من رو میدید نمیشناخت! اینبار آهسته تر میرفتم تا جلب توجه نکنم. جلوی مکانیکی که رسیدم ناصر رو دیدم که داشت یک ماشین رو تعمیر میکرد، لباس کار پوشیده بود و مرد جوونی هم کنارش ایستاده بود، ترسیده سریع عقب رفتم و دوون دوون به سمت پشت مکانیکی رفتم، عاقبت بی خبر اومدن همین بود! تو کوچه ی کنار مکانیکی موندم تا نیم ساعت بعدش که اون مرد بدون ماشینش از مغازه بیرون زد، با رفتنش آهسته به سمت مغازه رفتم، ناصر پشت میز نشسته بود و داشت چیزی یادداشت میکرد. سلام که کردم شوکه سرش رو بالا گرفت... با دیدنم هول زده از پشت میز بلند شد:تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی همچین روزی اومدی؟ مگه نگفتم فقط جمعه! لب ورچیدم،ظرف غذا رو از زیر چادر بیرون کشیدم و گفتم:واست غذا آوردم، ناهار عروسیه.... سریع جلو اومد، کرکره رو کشید و در رو بست، با چشم هایی خیس از اشک گفتم +میخواستم ببینمت،وگرنه ظهر عروسی خواهرم نمیومدم اینجا! پشیمون گفت:ببخشید... از صبح خیلی سرم شلوغ بود... دست تنها هم بودم... نزدیکم شد، غذا رو از دستم گرفت و .. حرف های رضا تو سرم چرخید که می‌گفت آفاق سرش به درس و کتابه! رو چهارپایه نشستم.... یه لبخند کج رو صورتش بود ،قیافه مهربونش با آنی عوض شد، از لای دندون های کلید شده اش غرید: تو قراره تاوان بدی... گفتم:نمی‌فهمم منظورت چیه ،جیغ میکشم... +جیغ بزن... جیغ بزن ببینم تهش کی ضرر میکنه... ناصر خونسرد از زیر تخت دوربینی بیرون کشید، دوربین رو آماده ی تصویر برداری کرد و با اخم هایی درهم گفت:لبخند بزن... وحشت زده نگاهش کردم... میخواستم اون دوربین لعنتی رو کنار بذاره:چ... چیکار میکنی؟ این کارا... تو... تو گفتی دوستم داری... بی حوصله گفت:انقدر حرف نزن... یالا... اشک هات رو پاک کن و لبخند بزن... گفت:انقدر از اون بابات کینه دارم که حد نداره.. یه بلایی سرت میارم و بعدم جوری ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم... اگر تا الان زنده ای فقط به خاطر قولی هست که به یک نفر دادم... هق هق کنان گفتم:من... من چه گناهی کردم... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیونه


تو رو خدا بذار برم... من اشتباه کردم،دیگه اینورا پیدام نمیشه...
با لحن ترسناکی گفت: یالا... اشک هات رو پاک کن... لبخند بزن...
با خنده ی بدی گفت:لبخند بزن آفاق... لبخند بزن...
دست هام میلرزید، اصلا انگار دیوارهای اون مکانیکی داشت من رو می‌خورد... اون عکس ها... اصلا اون عکس ها به چه دردش می‌خورد؟میخواست چه بلایی سرم بیاره؟
به سمتش چرخیدم و با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو به هرکی میپرستی.... اون عکس ها رو پاک کن... من.. چرا باید به گناه یکی دیگه تقاص بدم؟اگر مردی برو انتقامت رو از خودش بگیر...
با خشم گفت:انقدر مرد هستم که خوب و خوش دارم میفرستمت،اگر مثل اون بابات بودم که ....‌
صداش رو بالا برد:برو تا نظرم عوض نشده ... برو به بابات بگو تقاص هاله رو بدجور ازت میگیرم..
هق هق کنان با قدم های سست به سمت خونه رفتم، اصلا نمیدونستم برای نبودنم چه بهانه ای بیارم! تا رسیدن به خونه هزار بار مردم و زنده شدم، همش تو فکر اون عکس ها بودم... اگر به دست کسی می‌رسید چه بیاد میکردم؟
وارد حیاط خونه که شدم زن ها داشتن ظرف های غذا رو میشستن، یواش یواش به سمت ساختمون رفتم، تازه رفته بودم طبقه‌ی دوم که صدای پر حرص مامان به گوشم رسید:کجا بودی آفاق؟
اینو گفت و با عجله به سمتم اومداز لای دندون های کلید شده اش غرید:چه میکنی آفاق؟ وسط روز کجا رفتی؟
به سمتش چرخیدم، چشم های سرخ شده از گریه ام رو که دید کمی شوکه شد و گفت:چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟
چادر از دستم رها شد و روی زمین افتاد،
مامان هول زده من رو کشوند تو اتاق..
هق هق گریه ام رو تو گلو خفه کردم، مامان وحشت زده گفت:چی شده آفاق؟ کجا بودی؟ چیکار کردی؟
سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده، حرف بزن...واسه چی ساکتی؟
هق هق کنان گفتم:هاله... هاله کیه مامان؟ بابا چیکار کرده که تاوانش رو دارن از من میگیرن؟



هزار جور نذر و نیاز کرده بودم که بتونه کاری از پیش ببره...همش خودم رو سرزنش میکردم که وسط عروسی آسيه چه کاری بود دست مامان دادم...
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که صدای آفرین به گوشم رسید، دنبال مامان بود...
سریع خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو کشیدم سرم، آفرین با تعجب گفت
+آفاق! تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مامان کو؟

بدون اینکه سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم نالیدم
+من سرما خوردم آفرین، حالم خوش نیست، مامان هم نمیدونم کجاست
آفرین کلافه گفت
+کی سرما خوردی تو؟ خوب بودی که صبحی! دارن دنبال مامان می‌گردن، لباس و وسایل آسيه رو نمیدونم کجا گذاشته! چمدون لباسشم مونده هنوز نبردن خونه اش... خانم گل حسابی کفری شده
با صدای ضعیفی گفتم
+من خبر ندارم، شاید رفته جایی... هرجا باشه زود میاد
آفرین غرغرکنان بیرون رفت، با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم... کمتر از یک ساعت بعد بود که مامان برگشت، از پنجره دیدمش که تو حیاط داشت با آفرین بحث میکرد، خیلی زود هم حرفش رو تموم کرد و با عجله به سمت ساختمون اومد، دل تو دلم نبود... دعا دعا میکردم عکس ها رو ازش گرفته باشه
مامان که در اتاق رو باز کرد با دیدن رنگ و روی سفید شده اش وحشت زده از جا بلند شدم
گوشم زنگ میزد و عرق سردی روی تنم نشسته بود، چادر مشکی مامان از سرش زمین خورد، خودشم بی جون روی زمین نشست و نالید
+نبود... مکانیکی بسته بود، میدونستم خونه اش کجاست، رفتم در خونه اش... همسایه اش گفت نیم ساعت قبل بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته...
حس کردم جون از تنم رفت، اشک بی صدا کل صورتم رو خیس کرده بود، همش به این فکر میکردم که اگر عکس ها به دست رضا برسه... خودم رو میکشتم...چطور به صورت رضا نگاه میکردم؟
آفرین ضربه ای به در زد، مامان با عصبانیت گفت
+برو آفرین، من میام الان
اینو گفت و نزدیک من شد، بازوم رو گرفت و آهسته گفت
+پا تو مراسم آسيه نمیذاری، فهمیدی؟ به همه میگم سرما خوردی و حالت خوب نیست، نمیخوام کسی تو رو با این ریخت و قیافه ببینه... آفاق... خفه خون میگیری، با هیچکس حرف نمیزنی، حتی آفرین...
نالیدم
+عکس ها چی میشه؟
مامان کلافه گفت
+دعا کن نخواد ازشون استفاده کنه..
با تردید گفتم
+شما آدرسی از اون زن ندارید؟ از همون هاله؟
با گریه روی زمین نشستم و همه چیو بهش گفتم، از همون روز اول، از دیدار اول و چرب زبونی ناصر تا دیدار آخر و عکس هایی که ازم گرفت... گریه میکردم، ناخنم رو تو گوشت دستم فرو میکردم و حرف میزدم...
حرفم تموم نشده بود که مامان حمله کرد سمتم، دو دستی کوبید فرق سرم و با صدایی که تلاش می‌کرد بالا نره نالید:چه کردی آفاق؟
با دو تا جمله گول خوردی؟ کسی که هیچی ازش نمیدونستی؟ من جواب آقابزرگ رو چی بدم؟ جواب اعتماد رضا رو؟
هق هق کنان نالیدم :از بابا کینه داشتن... کینه ی اون رو سر من خالی کردن!


ادامه دارد...
undefined۱۰
undefined۹

۳۳۴

۱۰:۱۹