🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوهفت احتمالا یادشون رفته بهت بگن من و آفاق شیرینی خورده ایم... به تندی گفتم:من شیرینی خورده ی هیچکس نیستم. هرچی بوده حرفی بوده بین مادرم و خاله اکرم، وگرنه نه من راضیم نه آقاجونم،نه داداش رضام.... ادریس دستی به صورتش کشید و گفت:اینا که ادا اصوله دخترخاله... رضا با تندی گفت:بفرما تو مردونه آقا ادریس، دوست ندارم تو مراسم بله برون خواهرم مشکلی پیش بیاد. هروقت اومدی خواستگاری و جواب مثبت رسمی گرفتی، اونوقت میتونی با نامزدت دو کلوم حرف بزنی.... اینو گفت و با جدیت خیره شد به ادریس که خیال میکرد میتونه با لودگی کاری از پیش ببره.... ادریس که دید رضا خیلی جدیه با اخم هایی درهم و غرغر کردن در مورد اینکه حتما با مادرش حرف میزنه تا تکلیف این ماجرا مشخص بشه به سمت مردونه رفت.. با رفتنش نفس راحتی کشیدم و گفتم:دستت درد نکنه داداش، مگه تو بتونی شر اینو از سر من باز کنی.... رضا قدمی به سمتم برداشت،حالش هم یک جوری بود... انگار بی قرار بود... آهسته زمزمه کرد:روسریت رو بکش جلو، همین امشب بعد مراسم بله برون تکلیفت رو روشن میکنم تا این پسره دیگه مزاحمت نشه. توام سعی کن زیاد تو جمع نیای، فعلا انگار بخت شماها باز شده و راه به راه واستون خواستگار میاد! سریع روسریم رو جلو کشیدم و چشم گفتم، محال بود رضا ازم چیزی بخواد و من نه بگم... صدقه سر حرف رضا کل مراسم بله برون رو تو آشپزخونه بودم، یکی دوبار مامان اومد سراغم رو گرفت که چرا نمیای، منم رک بهش گفتم داداش رضا گفته نیام تو مجلس! مامان هم هرچند حسابی از دستم شاکی بود اما شرایط بحث کردن رو نداشت.... آخر شب بعد رفتن مهمون ها، وقتی آقاجون هنوز برای خواب نرفته بود اتاقش، رضا بحث رو کشید به نامزدی نصفه نیمه ی من و ادریس! داشتم ظرف های پذیرایی رو جمع میکردم که رضا اشاره ای بهم کرد تا بشینم روی مبل دستپاچه نشستم، رضا بعد کلی مقدمه چینی کم کم بحث رو کشوند به درس خوندن من و سن کمم:آقاجون خودتون میدونید آفاق سرش به درس و کتابه، از بین نوه ها تنها کسی که عاشق درس خوندنه افاقه، چه اشکالی داره اگر بخواد درس بخونه؟ آقاجون با اخم هایی درهم گفت:نمیشه که دختر رو نگه داشت تو خونه که میخواد درس بخونه! دختر مال مردمه، هرچی زودتر شوهر کنه بهتره.... رضا کمی به آقاجون نزدیک شد و گفت:من ضمانتش رو میکنم آقاجون، من قول میدم آفاق سرش به درس و کتابش باشه، نه اسمش رو سر زبون ها بندازه، حداقل اجازه بدید دیپلم بگیره... هنوز سنی نداره! بعدم ادریس اصلا به درد آفاق نمیخوره! نه کار و بار درست و حسابی داره، نه خونه و زندگی! وضعیت خانواده اش هم مشخصه مامان آشکارا حرص میخورد ،ولی بابا عین خیالش نبود و داشت مجله ورق میزد.... رضا انقدر گفت و زیر گوش آقاجون خوند تا بالاخره آقاجون حرف آخر رو زد:سلیمه... به خواهرت خبر بفرست این نامزدی کنسله، از اولم من به خاطر اصرار های خودت قبول کردم، وگرنه نوه من رو چه به نوه ی اسمال پینه دوز؟ مامان افتاد به هول و ولا:آقا بزرگ... ما قول و قرار گذاشتیم، حرف زدیم... اکرم آفاق رو عروس خودش میدونه، اسم این دختر میفته سر زبون ها، میگن حتما عیب و ایرادی داشته! نمیشه که امروز بگیم دختر میدیم فردا بگیم پشیمون شدیم.. آقاجون با اخم هایی درهم گفت:چرا نشه؟ نه خانی رفته نه خانی اومده! دیگه به ایل و تبار تو که نباید جواب پس بدم! هی ستار... به جای اینکه سرت رو بکنی تو مجله و روزنامه، گوش بگیر ببین چی میگم، آفاق سرش به درس و کتابه، فعلا لازم نیست شوهرش بدید، این یکی رو خودم شوهر میدم، به یکی که سرش به تنش بی ارزه، یکی که بتونم به دوست و دشمن نشونش بدم و بگم دامادمه... اینو گفت و به سمت اتاقش رفت، بابا که بیخیال بود اما مامان عین اسپند رو آتیش بود، تا آقاجون رفت رو کرد به رضا و با حرص گفت:دستت درد نکنه رضا، خوب حق منو کف دستم گذاشتی،نشستی جلوم بد خواهرم رو میگی؟ من نگفتم تو این موضوع دخالت نکن؟ رضا از جا بلند شد، نزدیک مامان شد و گفت:من نوکرتم مامان، خودت میدونی رو حرفت حرف نمیزنم، ولی به خاطر رابطه ی فامیلی زندگی ما رو خراب نکن، افرین و آسيه که درس نخوندن، نه شرایطش رو داشتن نه خودشون میخواستن... حالا که آفاق سرش به درسه، واسه چی مانع بشیم؟ بعدم این دختر سنی نداره، هنوز وقت شوهرش نیست! اینکه تو این ده رسمه دختر رو دوازده سالگی شوهر میدن که نشد دلیل مادر من! رضا اشاره ای به من کرد تا بالا برم، سریع از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم، روی ششمین پله نشستم و گوشم رو تیز کردم، بحث بین مامان و رضا بالا گرفته بود، اما انقدر آروم حرف میزدن که صداشون به گوشم نمیرسید، فقط مشخص بود دارن باهام بحث میکنن! یک جمله از رضا به گوشم رسید که با عصبانیت گفت:من نگران آینده اشم... همین... ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوهشت
مامان هم با عصبانیت گفت:آفرین و آسيه هم خواهرت بودن رضا...چرا نگران آیندهی اون ها نبودی! اصلا واست مهم نبود با کی ازدواج میکنن!
صدی قدم هایی به گوشم رسید، از ترس دیده شدت سریع از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم، واقعا واسم سوال بود واسه چی رضا سر ازدواج من انقدر حساسیت به خرج میداد؟ در حالی که واسه نامزدی آفرین حتی تا شب بله برون طرف رو ندیده بود! با خودم گفتم شاید چون رضا همیشه من رو بیشتر از آفرین و آسيه دوست داشته! منم اون رو خیلی دوست داشتم، همیشه چشمم به دهنش بود و تا چیزی میخواست سریع واسش میاوردم،از سرکار که میومد خودم با دست لباس هاش رو میشستم و حتی گاهی سهم غذام رو واسش نگه میداشتم
از پنجره دیدم که رضا از خونه بیرون رفت، ساعت از دوازده شب گذشته بود و هوا سرد بود... واقعا نگرانش بودم که اون موقع شب میخواد کجا بره!
اصلا واسه چی مامان باهاش بحث کرد، اونم مامانی که همیشه جور دیگه ای رو رضا حساب میکرد و حرفش واسش سند بود....
بعد رفتن رضا بود که مامان اومد سراغم، سریع روی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم، مامان با عصبانیت چند بار اسمم رو صدا زد و وقتی دید جوابش رو نمیدم در رو بهم کوبید و رفت...
نامزدی من و ادریس خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم بهم خورد، آقاجون خودش خبر فرستاده بود واسه خاله اکرم، که آفاق میخواد درس بخونه و نمیخواد ازدواج کنه، واسه همین بود که از قوم و خویش مامان، هیچکدوم تو عروسی آسيه شرکت نکردن، مامان هم گریه میکرد و میگفت شما باعث شدید دوباره میونه ام با خانواده ام قطع بشه! مخصوصا که زورش به رضا نمیرسید و همه چیز رو از چشم من میدید و مدام غر بهم خوردن نامزدی رو سر من میزد....
منم همش تو فکر این بودم که روز دوم عروسی آسيه چطور تو اون شلوغی از خونه بزنم بیرون و به دیدن ناصر برم! از عباس شنیده بودم که شاگردش برگشته تا کار مردم لنگ نمونه و منم کل فکرم پی رفتن پیش ناصر بود، گاهی حرف های رضا یادم میومد که به آقاجون میگفت آفاق سرش به درس و کتابه و حرف و حدیث درست نمیکنه!
همش خودم رو سرزنش میکردم که واسه خاطر رضا هم که شده باید دست بکشم از این دیدارهای پنهانی! کافی بود باد به گوش یکی برسونه که آفاق، پنهونی به دیدار شاگرد مکانیک میره! اونوقت معلوم نبود چه حرفهایی درست میشه....
روز دوم عروسی که شد، موقع تقسیم غذا از شلوغی حیاط استفاه کردم، یک ظرف غذا برداشتم و چادرم رو سرم کردم و از خونه بیرون زدم، کاری که عقلم میگفت اشتباهه رو داشتم انجام میدادم...
تا رسیدن به مکانیکی صدبار پشیمون شدم و پا سست کردم، اما انگار اشتباه کردن اقتضای اون سن بود!
چادرم رو جوری کیپ صورتم کرده بودم که اگر کسی هم من رو میدید نمیشناخت! اینبار آهسته تر میرفتم تا جلب توجه نکنم. جلوی مکانیکی که رسیدم ناصر رو دیدم که داشت یک ماشین رو تعمیر میکرد، لباس کار پوشیده بود و مرد جوونی هم کنارش ایستاده بود، ترسیده سریع عقب رفتم و دوون دوون به سمت پشت مکانیکی رفتم، عاقبت بی خبر اومدن همین بود! تو کوچه ی کنار مکانیکی موندم تا نیم ساعت بعدش که اون مرد بدون ماشینش از مغازه بیرون زد، با رفتنش آهسته به سمت مغازه رفتم، ناصر پشت میز نشسته بود و داشت چیزی یادداشت میکرد. سلام که کردم شوکه سرش رو بالا گرفت... با دیدنم هول زده از پشت میز بلند شد:تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی همچین روزی اومدی؟ مگه نگفتم فقط جمعه!
لب ورچیدم،ظرف غذا رو از زیر چادر بیرون کشیدم و گفتم:واست غذا آوردم، ناهار عروسیه....
سریع جلو اومد، کرکره رو کشید و در رو بست، با چشم هایی خیس از اشک گفتم
+میخواستم ببینمت،وگرنه ظهر عروسی خواهرم نمیومدم اینجا!
پشیمون گفت:ببخشید... از صبح خیلی سرم شلوغ بود... دست تنها هم بودم...
نزدیکم شد، غذا رو از دستم گرفت و .. حرف های رضا تو سرم چرخید که میگفت آفاق سرش به درس و کتابه!
رو چهارپایه نشستم....
یه لبخند کج رو صورتش بود ،قیافه مهربونش با آنی عوض شد، از لای دندون های کلید شده اش غرید: تو قراره تاوان بدی...
گفتم:نمیفهمم منظورت چیه ،جیغ میکشم...
+جیغ بزن... جیغ بزن ببینم تهش کی ضرر میکنه...
ناصر خونسرد از زیر تخت دوربینی بیرون کشید، دوربین رو آماده ی تصویر برداری کرد و با اخم هایی درهم گفت:لبخند بزن...
وحشت زده نگاهش کردم... میخواستم اون دوربین لعنتی رو کنار بذاره:چ... چیکار میکنی؟ این کارا... تو... تو گفتی دوستم داری...
بی حوصله گفت:انقدر حرف نزن... یالا... اشک هات رو پاک کن و لبخند بزن...
گفت:انقدر از اون بابات کینه دارم که حد نداره.. یه بلایی سرت میارم و بعدم جوری ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم... اگر تا الان زنده ای فقط به خاطر قولی هست که به یک نفر دادم...
هق هق کنان گفتم:من... من چه گناهی کردم...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوهشت
مامان هم با عصبانیت گفت:آفرین و آسيه هم خواهرت بودن رضا...چرا نگران آیندهی اون ها نبودی! اصلا واست مهم نبود با کی ازدواج میکنن!
صدی قدم هایی به گوشم رسید، از ترس دیده شدت سریع از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم، واقعا واسم سوال بود واسه چی رضا سر ازدواج من انقدر حساسیت به خرج میداد؟ در حالی که واسه نامزدی آفرین حتی تا شب بله برون طرف رو ندیده بود! با خودم گفتم شاید چون رضا همیشه من رو بیشتر از آفرین و آسيه دوست داشته! منم اون رو خیلی دوست داشتم، همیشه چشمم به دهنش بود و تا چیزی میخواست سریع واسش میاوردم،از سرکار که میومد خودم با دست لباس هاش رو میشستم و حتی گاهی سهم غذام رو واسش نگه میداشتم
از پنجره دیدم که رضا از خونه بیرون رفت، ساعت از دوازده شب گذشته بود و هوا سرد بود... واقعا نگرانش بودم که اون موقع شب میخواد کجا بره!
اصلا واسه چی مامان باهاش بحث کرد، اونم مامانی که همیشه جور دیگه ای رو رضا حساب میکرد و حرفش واسش سند بود....
بعد رفتن رضا بود که مامان اومد سراغم، سریع روی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم، مامان با عصبانیت چند بار اسمم رو صدا زد و وقتی دید جوابش رو نمیدم در رو بهم کوبید و رفت...
نامزدی من و ادریس خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم بهم خورد، آقاجون خودش خبر فرستاده بود واسه خاله اکرم، که آفاق میخواد درس بخونه و نمیخواد ازدواج کنه، واسه همین بود که از قوم و خویش مامان، هیچکدوم تو عروسی آسيه شرکت نکردن، مامان هم گریه میکرد و میگفت شما باعث شدید دوباره میونه ام با خانواده ام قطع بشه! مخصوصا که زورش به رضا نمیرسید و همه چیز رو از چشم من میدید و مدام غر بهم خوردن نامزدی رو سر من میزد....
منم همش تو فکر این بودم که روز دوم عروسی آسيه چطور تو اون شلوغی از خونه بزنم بیرون و به دیدن ناصر برم! از عباس شنیده بودم که شاگردش برگشته تا کار مردم لنگ نمونه و منم کل فکرم پی رفتن پیش ناصر بود، گاهی حرف های رضا یادم میومد که به آقاجون میگفت آفاق سرش به درس و کتابه و حرف و حدیث درست نمیکنه!
همش خودم رو سرزنش میکردم که واسه خاطر رضا هم که شده باید دست بکشم از این دیدارهای پنهانی! کافی بود باد به گوش یکی برسونه که آفاق، پنهونی به دیدار شاگرد مکانیک میره! اونوقت معلوم نبود چه حرفهایی درست میشه....
روز دوم عروسی که شد، موقع تقسیم غذا از شلوغی حیاط استفاه کردم، یک ظرف غذا برداشتم و چادرم رو سرم کردم و از خونه بیرون زدم، کاری که عقلم میگفت اشتباهه رو داشتم انجام میدادم...
تا رسیدن به مکانیکی صدبار پشیمون شدم و پا سست کردم، اما انگار اشتباه کردن اقتضای اون سن بود!
چادرم رو جوری کیپ صورتم کرده بودم که اگر کسی هم من رو میدید نمیشناخت! اینبار آهسته تر میرفتم تا جلب توجه نکنم. جلوی مکانیکی که رسیدم ناصر رو دیدم که داشت یک ماشین رو تعمیر میکرد، لباس کار پوشیده بود و مرد جوونی هم کنارش ایستاده بود، ترسیده سریع عقب رفتم و دوون دوون به سمت پشت مکانیکی رفتم، عاقبت بی خبر اومدن همین بود! تو کوچه ی کنار مکانیکی موندم تا نیم ساعت بعدش که اون مرد بدون ماشینش از مغازه بیرون زد، با رفتنش آهسته به سمت مغازه رفتم، ناصر پشت میز نشسته بود و داشت چیزی یادداشت میکرد. سلام که کردم شوکه سرش رو بالا گرفت... با دیدنم هول زده از پشت میز بلند شد:تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی همچین روزی اومدی؟ مگه نگفتم فقط جمعه!
لب ورچیدم،ظرف غذا رو از زیر چادر بیرون کشیدم و گفتم:واست غذا آوردم، ناهار عروسیه....
سریع جلو اومد، کرکره رو کشید و در رو بست، با چشم هایی خیس از اشک گفتم
+میخواستم ببینمت،وگرنه ظهر عروسی خواهرم نمیومدم اینجا!
پشیمون گفت:ببخشید... از صبح خیلی سرم شلوغ بود... دست تنها هم بودم...
نزدیکم شد، غذا رو از دستم گرفت و .. حرف های رضا تو سرم چرخید که میگفت آفاق سرش به درس و کتابه!
رو چهارپایه نشستم....
یه لبخند کج رو صورتش بود ،قیافه مهربونش با آنی عوض شد، از لای دندون های کلید شده اش غرید: تو قراره تاوان بدی...
گفتم:نمیفهمم منظورت چیه ،جیغ میکشم...
+جیغ بزن... جیغ بزن ببینم تهش کی ضرر میکنه...
ناصر خونسرد از زیر تخت دوربینی بیرون کشید، دوربین رو آماده ی تصویر برداری کرد و با اخم هایی درهم گفت:لبخند بزن...
وحشت زده نگاهش کردم... میخواستم اون دوربین لعنتی رو کنار بذاره:چ... چیکار میکنی؟ این کارا... تو... تو گفتی دوستم داری...
بی حوصله گفت:انقدر حرف نزن... یالا... اشک هات رو پاک کن و لبخند بزن...
گفت:انقدر از اون بابات کینه دارم که حد نداره.. یه بلایی سرت میارم و بعدم جوری ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم... اگر تا الان زنده ای فقط به خاطر قولی هست که به یک نفر دادم...
هق هق کنان گفتم:من... من چه گناهی کردم...
ادامه دارد....
۳۷۰
۱۸:۴۴