عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوشش عمه مهری که فهمید آفرین خواستگار داره به هول و ولا افتاد و اینبار خودش پا پیش گذاشت و یکی دو روز قبل سال تحویل اومد تا هم آفرین رو رسما خواستگاری کنه واسه پسرش، هم به گوش مامان بندازه که اگر ازمون دختر گرفتن، انتظار دارن ما هم ازشون دختر بگیریم.... عمه اومده بود طبقه ی بالا و داشت با مامان حرف می‌زد که رضا از سرکار برگشت، به محض اینکه رضا اومد بالا عمه با شوق از جا بلند شد و جلو رفت، با شوق گفت:ماشالله... ماشالله بهت، کی بشه من دامادی تو رو ببینم عمه؟ رضا با لحن سردی گفت:من قصد ازدواج ندارم عمه، یعنی فعلا قصدش رو ندارم، اینو هزار بار به مامان و بابا هم گفتم، منتهی اونا سر حساب فامیلی چیزی بهتون نگفتن... جلوی چشم های متعجب ما اومد روی مبل نشست و گفت:بشین عمه،من خیلی وقت بود میخواستم باهات این حرف ها رو بزنم، منتهی فرصت نمیشد... باورم نمیشد رضا بخواد جلوی همه دربیاد... مخصوصا که مامان بارها گفته بود آقاجونم راضیه به این وصلت و رضا خیلی احترام آقاجون رو نگه میداشت... عمه که با ناراحتی روی مبل نشست رضا بی مقدمه گفت:عمه، من اگر حرفی میزنم میخوام بدونید آقاجون هم در جریان هست، یعنی با کسب اجازه ازش اینجا نشستم و دارم حرف میزنم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم که دختر دسته ی گلتون رو معطل من نگه ندارید عمه، من تکلیف زندگیم هنوز مشخص نشده. شاید بخوام برم شیراز درسم رو ادامه بدم، شاید بخوام کارم رو عوض کنم، در کل به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم زن گرفتنه، وگرنه اگر میخواستم زن بگیرم، کی بهتر از دختر آفتاب مهتاب ندیده ی عمه ام؟ اینا رو هم امروز گفتم خودم بهتون بگم تا بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد... عمه مهری ناراحت شد، مشخص بود به زور نشسته و در تلاشه تا جواب تندی به رضا نده، چون رضا اسم آقاجون رو آورده بود و مخالفت با رضا یعنی مخالفت با آقاجون.... حرف رضا که تموم شد عمه دلخور از جا بلند شد، کیفش رو برداشت و چادرش رو روی سرش انداخت و با غیض گفت:واسه دخترت دنبال شوهر باش سلیمه، تو کل ده پیچیده که لابد دخترات عیب و ایرادی دارن که تا این سن مجرد موندن. خداروشکر معصوم من کرور کرور خواستگار داره، معتل پسر بیسواد و بیکار تو نیست... این رو گفت و به تندی از کنار رضا رد شد و پایین رفت.... مامان خواست دنبالش بره که رضا مانعش شد و گفت:شنیدی چی گفتم مامان؟ من اگر حرفی زدم آقاجون هم در جریانش بوده، خودم باهاش صحبت کردم، همه چیو بهش توضیح دادم، هرچیزی که هزار بار به شما گفته بودم و قبول نمی‌کردید، من همش بیست و یک سالمه مامان، کلی وقت دارم واسه زن گرفتن! مامان با دلهره گفت:مطمئنی آقاجونت در جریانه؟ یک وقت مهری نره به شکایت! اگر ما رو از اینجا بیرون کنن چی؟ رضا اخمی کرد و گفت:شما عروس آقاجونی مامان، این دخترام نوه هاش، دلیلی نداره به خاطر همچین چیزی شما رو بیرون کنه، بعدم گفتم که هول نکن من خودم باهاش صحبت کردم... ابرویی بالا انداختم وغرغر کنان گفتم:اصلا معصوم لیاقت داداش رضا رو نداشت، همون بهتر که بهم خورد.... مامان سرزنشم کرد، اما رضا با محبت نگاهم کرد.... به هرحال با جواب صریح رضا، نامزدی آفرین هم بهم خورده بود، هرچند همه چیز بین خودمون بود،اما مامان می‌ترسید عمه مهری همه جا بشینه و بد آفرین رو بگه و همون یکی دو تا خواستگاری که داشت رو هم از دست بده، واسه همین بود که هول هولکی با یک مشورت کوتاه با آقاجون جواب مثبت دادن به خانواده ی اسماعیل و درست یک شب قبل عروسی آسيه، مراسم بله برون آفرین برگزار شد، منم همش ترس این رو داشتم که بعد آفرین نوبت من باشه! دیگه دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. مامان هم از زور حرف عمه مهری و ترس ترشیده شدن منم که شده بود زودی شوهرم میداد و من ابدا اینو نمیخواستم.... تو مراسم بله برون آفرین خاله و خانواده اش هم دعوت بودن، داشتم تو لیوان ها شربت می‌ریختم که صدای مردونه ای به گوشم رسید:بدید من ببرم آفاق خانم... به سمتش برگشتم، ادریس بود! دردونه پسر خاله اکرم که هیچ ازش خوشم نمیومد.... سینی پر از لیوان شربت رو به دستش دادم و بدون اینکه حرفی بزنم پشتم رو بهش کردم و رو به سیما خانم و گفتم:شیرینی کافی بود؟ دیگه نبرم؟ ادریس گلویی صاف کرد و گفت:اگر کمکی لازمه من هستم ها! خواستم جوابش رو بدم که رضا رو دیدم. از پشت بهش نزدیک شد و دستی به شونه ی ادریس زد و با جدیت گفت:پسرخاله، درست نیست تا من هستم تو بخوای پذیرایی کنی... سینی رو بده من خودتم برو تو مردونه... ادریس با لودگی گفت:سینی و پذیرایی که بهونه اس، من اومدم به بهانه ی اینا با نامزدم دوکلوم حرف بزنم؟ رضا با اخم هایی درهم گفت:نامزد؟ به سلامتی! با کی نامزد کردی ما خبر نداریم؟ ادریس که خیال میکرد خیلی بامزه اس اشاره ای به من کرد و گفت:خبر نداری آقا رضا؟ ای بابا... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوهفت


احتمالا یادشون رفته بهت بگن من و آفاق شیرینی خورده ایم...
به تندی گفتم:من شیرینی خورده ی هیچکس نیستم. هرچی بوده حرفی بوده بین مادرم و خاله اکرم، وگرنه نه من راضیم نه آقاجونم،نه داداش رضام....
ادریس دستی به صورتش کشید و گفت:اینا که ادا اصوله دخترخاله...
رضا با تندی گفت:بفرما تو مردونه آقا ادریس، دوست ندارم تو مراسم بله برون خواهرم مشکلی پیش بیاد. هروقت اومدی خواستگاری و جواب مثبت رسمی گرفتی، اونوقت میتونی با نامزدت دو کلوم حرف بزنی....
اینو گفت و با جدیت خیره شد به ادریس که خیال میکرد میتونه با لودگی کاری از پیش ببره....
ادریس که دید رضا خیلی جدیه با اخم هایی درهم و غرغر کردن در مورد اینکه حتما با مادرش حرف میزنه تا تکلیف این ماجرا مشخص بشه به سمت مردونه رفت..
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و گفتم:دستت درد نکنه داداش، مگه تو بتونی شر اینو از سر من باز کنی....
رضا قدمی به سمتم برداشت،حالش هم یک جوری بود... انگار بی قرار بود... آهسته زمزمه کرد:روسریت رو بکش جلو، همین امشب بعد مراسم بله برون تکلیفت رو روشن میکنم تا این پسره دیگه مزاحمت نشه. توام سعی کن زیاد تو جمع نیای، فعلا انگار بخت شماها باز شده و راه به راه واستون خواستگار میاد!
سریع روسریم رو جلو کشیدم و چشم گفتم، محال بود رضا ازم چیزی بخواد و من نه بگم...
صدقه سر حرف رضا کل مراسم بله برون رو تو آشپزخونه بودم، یکی دوبار مامان اومد سراغم رو گرفت که چرا نمیای، منم رک بهش گفتم داداش رضا گفته نیام تو مجلس! مامان هم هرچند حسابی از دستم شاکی بود اما شرایط بحث کردن رو نداشت....
آخر شب بعد رفتن مهمون ها، وقتی آقاجون هنوز برای خواب نرفته بود اتاقش، رضا بحث رو کشید به نامزدی نصفه نیمه ی من و ادریس! داشتم ظرف های پذیرایی رو جمع میکردم که رضا اشاره ای بهم کرد تا بشینم روی مبل
دستپاچه نشستم، رضا بعد کلی مقدمه چینی کم کم بحث رو کشوند به درس خوندن من و سن کمم:آقاجون خودتون میدونید آفاق سرش به درس و کتابه، از بین نوه ها تنها کسی که عاشق درس خوندنه افاقه، چه اشکالی داره اگر بخواد درس بخونه؟
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:نمیشه که دختر رو نگه داشت تو خونه که میخواد درس بخونه! دختر مال مردمه، هرچی زودتر شوهر کنه بهتره....
رضا کمی به آقاجون نزدیک شد و گفت:من ضمانتش رو میکنم آقاجون، من قول میدم آفاق سرش به درس و کتابش باشه، نه اسمش رو سر زبون ها بندازه، حداقل اجازه بدید دیپلم بگیره... هنوز سنی نداره! بعدم ادریس اصلا به درد آفاق نمیخوره! نه کار و بار درست و حسابی داره، نه خونه و زندگی! وضعیت خانواده اش هم مشخصه
مامان آشکارا حرص می‌خورد ،ولی بابا عین خیالش نبود و داشت مجله ورق میزد....
رضا انقدر گفت و زیر گوش آقاجون خوند تا بالاخره آقاجون حرف آخر رو زد:سلیمه... به خواهرت خبر بفرست این نامزدی کنسله، از اولم من به خاطر اصرار های خودت قبول کردم، وگرنه نوه من رو چه به نوه ی اسمال پینه دوز؟
مامان افتاد به هول و ولا:آقا بزرگ... ما قول و قرار گذاشتیم، حرف زدیم... اکرم آفاق رو عروس خودش میدونه، اسم این دختر میفته سر زبون ها، میگن حتما عیب و ایرادی داشته! نمیشه که امروز بگیم دختر میدیم فردا بگیم پشیمون شدیم..
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:چرا نشه؟ نه خانی رفته نه خانی اومده! دیگه به ایل و تبار تو که نباید جواب پس بدم! هی ستار... به جای اینکه سرت رو بکنی تو مجله و روزنامه، گوش بگیر ببین چی میگم، آفاق سرش به درس و کتابه، فعلا لازم نیست شوهرش بدید، این یکی رو خودم شوهر میدم، به یکی که سرش به تنش بی ارزه، یکی که بتونم به دوست و دشمن نشونش بدم و بگم دامادمه...
اینو گفت و به سمت اتاقش رفت، بابا که بیخیال بود اما مامان عین اسپند رو آتیش بود، تا آقاجون رفت رو کرد به رضا و با حرص گفت:دستت درد نکنه رضا، خوب حق منو کف دستم گذاشتی،نشستی جلوم بد خواهرم رو میگی؟ من نگفتم تو این موضوع دخالت نکن؟
رضا از جا بلند شد، نزدیک مامان شد و گفت:من نوکرتم مامان، خودت میدونی رو حرفت حرف نمیزنم، ولی به خاطر رابطه ی فامیلی زندگی ما رو خراب نکن، افرین و آسيه که درس نخوندن، نه شرایطش رو داشتن نه خودشون میخواستن... حالا که آفاق سرش به درسه، واسه چی مانع بشیم؟ بعدم این دختر سنی نداره، هنوز وقت شوهرش نیست! اینکه تو این ده رسمه دختر رو دوازده سالگی شوهر میدن که نشد دلیل مادر من!
رضا اشاره ای به من کرد تا بالا برم، سریع از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم، روی ششمین پله نشستم و گوشم رو تیز کردم، بحث بین مامان و رضا بالا گرفته بود، اما انقدر آروم حرف میزدن که صداشون به گوشم نمی‌رسید، فقط مشخص بود دارن باهام بحث میکنن!
یک جمله از رضا به گوشم رسید که با عصبانیت گفت:من نگران آینده اشم... همین...


ادامه دارد...
undefined۱۶

۳۶۷

۱۸:۴۴