#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوهفت
احتمالا یادشون رفته بهت بگن من و آفاق شیرینی خورده ایم...
به تندی گفتم:من شیرینی خورده ی هیچکس نیستم. هرچی بوده حرفی بوده بین مادرم و خاله اکرم، وگرنه نه من راضیم نه آقاجونم،نه داداش رضام....
ادریس دستی به صورتش کشید و گفت:اینا که ادا اصوله دخترخاله...
رضا با تندی گفت:بفرما تو مردونه آقا ادریس، دوست ندارم تو مراسم بله برون خواهرم مشکلی پیش بیاد. هروقت اومدی خواستگاری و جواب مثبت رسمی گرفتی، اونوقت میتونی با نامزدت دو کلوم حرف بزنی....
اینو گفت و با جدیت خیره شد به ادریس که خیال میکرد میتونه با لودگی کاری از پیش ببره....
ادریس که دید رضا خیلی جدیه با اخم هایی درهم و غرغر کردن در مورد اینکه حتما با مادرش حرف میزنه تا تکلیف این ماجرا مشخص بشه به سمت مردونه رفت..
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و گفتم:دستت درد نکنه داداش، مگه تو بتونی شر اینو از سر من باز کنی....
رضا قدمی به سمتم برداشت،حالش هم یک جوری بود... انگار بی قرار بود... آهسته زمزمه کرد:روسریت رو بکش جلو، همین امشب بعد مراسم بله برون تکلیفت رو روشن میکنم تا این پسره دیگه مزاحمت نشه. توام سعی کن زیاد تو جمع نیای، فعلا انگار بخت شماها باز شده و راه به راه واستون خواستگار میاد!
سریع روسریم رو جلو کشیدم و چشم گفتم، محال بود رضا ازم چیزی بخواد و من نه بگم...
صدقه سر حرف رضا کل مراسم بله برون رو تو آشپزخونه بودم، یکی دوبار مامان اومد سراغم رو گرفت که چرا نمیای، منم رک بهش گفتم داداش رضا گفته نیام تو مجلس! مامان هم هرچند حسابی از دستم شاکی بود اما شرایط بحث کردن رو نداشت....
آخر شب بعد رفتن مهمون ها، وقتی آقاجون هنوز برای خواب نرفته بود اتاقش، رضا بحث رو کشید به نامزدی نصفه نیمه ی من و ادریس! داشتم ظرف های پذیرایی رو جمع میکردم که رضا اشاره ای بهم کرد تا بشینم روی مبل
دستپاچه نشستم، رضا بعد کلی مقدمه چینی کم کم بحث رو کشوند به درس خوندن من و سن کمم:آقاجون خودتون میدونید آفاق سرش به درس و کتابه، از بین نوه ها تنها کسی که عاشق درس خوندنه افاقه، چه اشکالی داره اگر بخواد درس بخونه؟
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:نمیشه که دختر رو نگه داشت تو خونه که میخواد درس بخونه! دختر مال مردمه، هرچی زودتر شوهر کنه بهتره....
رضا کمی به آقاجون نزدیک شد و گفت:من ضمانتش رو میکنم آقاجون، من قول میدم آفاق سرش به درس و کتابش باشه، نه اسمش رو سر زبون ها بندازه، حداقل اجازه بدید دیپلم بگیره... هنوز سنی نداره! بعدم ادریس اصلا به درد آفاق نمیخوره! نه کار و بار درست و حسابی داره، نه خونه و زندگی! وضعیت خانواده اش هم مشخصه
مامان آشکارا حرص میخورد ،ولی بابا عین خیالش نبود و داشت مجله ورق میزد....
رضا انقدر گفت و زیر گوش آقاجون خوند تا بالاخره آقاجون حرف آخر رو زد:سلیمه... به خواهرت خبر بفرست این نامزدی کنسله، از اولم من به خاطر اصرار های خودت قبول کردم، وگرنه نوه من رو چه به نوه ی اسمال پینه دوز؟
مامان افتاد به هول و ولا:آقا بزرگ... ما قول و قرار گذاشتیم، حرف زدیم... اکرم آفاق رو عروس خودش میدونه، اسم این دختر میفته سر زبون ها، میگن حتما عیب و ایرادی داشته! نمیشه که امروز بگیم دختر میدیم فردا بگیم پشیمون شدیم..
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:چرا نشه؟ نه خانی رفته نه خانی اومده! دیگه به ایل و تبار تو که نباید جواب پس بدم! هی ستار... به جای اینکه سرت رو بکنی تو مجله و روزنامه، گوش بگیر ببین چی میگم، آفاق سرش به درس و کتابه، فعلا لازم نیست شوهرش بدید، این یکی رو خودم شوهر میدم، به یکی که سرش به تنش بی ارزه، یکی که بتونم به دوست و دشمن نشونش بدم و بگم دامادمه...
اینو گفت و به سمت اتاقش رفت، بابا که بیخیال بود اما مامان عین اسپند رو آتیش بود، تا آقاجون رفت رو کرد به رضا و با حرص گفت:دستت درد نکنه رضا، خوب حق منو کف دستم گذاشتی،نشستی جلوم بد خواهرم رو میگی؟ من نگفتم تو این موضوع دخالت نکن؟
رضا از جا بلند شد، نزدیک مامان شد و گفت:من نوکرتم مامان، خودت میدونی رو حرفت حرف نمیزنم، ولی به خاطر رابطه ی فامیلی زندگی ما رو خراب نکن، افرین و آسيه که درس نخوندن، نه شرایطش رو داشتن نه خودشون میخواستن... حالا که آفاق سرش به درسه، واسه چی مانع بشیم؟ بعدم این دختر سنی نداره، هنوز وقت شوهرش نیست! اینکه تو این ده رسمه دختر رو دوازده سالگی شوهر میدن که نشد دلیل مادر من!
رضا اشاره ای به من کرد تا بالا برم، سریع از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم، روی ششمین پله نشستم و گوشم رو تیز کردم، بحث بین مامان و رضا بالا گرفته بود، اما انقدر آروم حرف میزدن که صداشون به گوشم نمیرسید، فقط مشخص بود دارن باهام بحث میکنن!
یک جمله از رضا به گوشم رسید که با عصبانیت گفت:من نگران آینده اشم... همین...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوهفت
احتمالا یادشون رفته بهت بگن من و آفاق شیرینی خورده ایم...
به تندی گفتم:من شیرینی خورده ی هیچکس نیستم. هرچی بوده حرفی بوده بین مادرم و خاله اکرم، وگرنه نه من راضیم نه آقاجونم،نه داداش رضام....
ادریس دستی به صورتش کشید و گفت:اینا که ادا اصوله دخترخاله...
رضا با تندی گفت:بفرما تو مردونه آقا ادریس، دوست ندارم تو مراسم بله برون خواهرم مشکلی پیش بیاد. هروقت اومدی خواستگاری و جواب مثبت رسمی گرفتی، اونوقت میتونی با نامزدت دو کلوم حرف بزنی....
اینو گفت و با جدیت خیره شد به ادریس که خیال میکرد میتونه با لودگی کاری از پیش ببره....
ادریس که دید رضا خیلی جدیه با اخم هایی درهم و غرغر کردن در مورد اینکه حتما با مادرش حرف میزنه تا تکلیف این ماجرا مشخص بشه به سمت مردونه رفت..
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و گفتم:دستت درد نکنه داداش، مگه تو بتونی شر اینو از سر من باز کنی....
رضا قدمی به سمتم برداشت،حالش هم یک جوری بود... انگار بی قرار بود... آهسته زمزمه کرد:روسریت رو بکش جلو، همین امشب بعد مراسم بله برون تکلیفت رو روشن میکنم تا این پسره دیگه مزاحمت نشه. توام سعی کن زیاد تو جمع نیای، فعلا انگار بخت شماها باز شده و راه به راه واستون خواستگار میاد!
سریع روسریم رو جلو کشیدم و چشم گفتم، محال بود رضا ازم چیزی بخواد و من نه بگم...
صدقه سر حرف رضا کل مراسم بله برون رو تو آشپزخونه بودم، یکی دوبار مامان اومد سراغم رو گرفت که چرا نمیای، منم رک بهش گفتم داداش رضا گفته نیام تو مجلس! مامان هم هرچند حسابی از دستم شاکی بود اما شرایط بحث کردن رو نداشت....
آخر شب بعد رفتن مهمون ها، وقتی آقاجون هنوز برای خواب نرفته بود اتاقش، رضا بحث رو کشید به نامزدی نصفه نیمه ی من و ادریس! داشتم ظرف های پذیرایی رو جمع میکردم که رضا اشاره ای بهم کرد تا بشینم روی مبل
دستپاچه نشستم، رضا بعد کلی مقدمه چینی کم کم بحث رو کشوند به درس خوندن من و سن کمم:آقاجون خودتون میدونید آفاق سرش به درس و کتابه، از بین نوه ها تنها کسی که عاشق درس خوندنه افاقه، چه اشکالی داره اگر بخواد درس بخونه؟
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:نمیشه که دختر رو نگه داشت تو خونه که میخواد درس بخونه! دختر مال مردمه، هرچی زودتر شوهر کنه بهتره....
رضا کمی به آقاجون نزدیک شد و گفت:من ضمانتش رو میکنم آقاجون، من قول میدم آفاق سرش به درس و کتابش باشه، نه اسمش رو سر زبون ها بندازه، حداقل اجازه بدید دیپلم بگیره... هنوز سنی نداره! بعدم ادریس اصلا به درد آفاق نمیخوره! نه کار و بار درست و حسابی داره، نه خونه و زندگی! وضعیت خانواده اش هم مشخصه
مامان آشکارا حرص میخورد ،ولی بابا عین خیالش نبود و داشت مجله ورق میزد....
رضا انقدر گفت و زیر گوش آقاجون خوند تا بالاخره آقاجون حرف آخر رو زد:سلیمه... به خواهرت خبر بفرست این نامزدی کنسله، از اولم من به خاطر اصرار های خودت قبول کردم، وگرنه نوه من رو چه به نوه ی اسمال پینه دوز؟
مامان افتاد به هول و ولا:آقا بزرگ... ما قول و قرار گذاشتیم، حرف زدیم... اکرم آفاق رو عروس خودش میدونه، اسم این دختر میفته سر زبون ها، میگن حتما عیب و ایرادی داشته! نمیشه که امروز بگیم دختر میدیم فردا بگیم پشیمون شدیم..
آقاجون با اخم هایی درهم گفت:چرا نشه؟ نه خانی رفته نه خانی اومده! دیگه به ایل و تبار تو که نباید جواب پس بدم! هی ستار... به جای اینکه سرت رو بکنی تو مجله و روزنامه، گوش بگیر ببین چی میگم، آفاق سرش به درس و کتابه، فعلا لازم نیست شوهرش بدید، این یکی رو خودم شوهر میدم، به یکی که سرش به تنش بی ارزه، یکی که بتونم به دوست و دشمن نشونش بدم و بگم دامادمه...
اینو گفت و به سمت اتاقش رفت، بابا که بیخیال بود اما مامان عین اسپند رو آتیش بود، تا آقاجون رفت رو کرد به رضا و با حرص گفت:دستت درد نکنه رضا، خوب حق منو کف دستم گذاشتی،نشستی جلوم بد خواهرم رو میگی؟ من نگفتم تو این موضوع دخالت نکن؟
رضا از جا بلند شد، نزدیک مامان شد و گفت:من نوکرتم مامان، خودت میدونی رو حرفت حرف نمیزنم، ولی به خاطر رابطه ی فامیلی زندگی ما رو خراب نکن، افرین و آسيه که درس نخوندن، نه شرایطش رو داشتن نه خودشون میخواستن... حالا که آفاق سرش به درسه، واسه چی مانع بشیم؟ بعدم این دختر سنی نداره، هنوز وقت شوهرش نیست! اینکه تو این ده رسمه دختر رو دوازده سالگی شوهر میدن که نشد دلیل مادر من!
رضا اشاره ای به من کرد تا بالا برم، سریع از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم، روی ششمین پله نشستم و گوشم رو تیز کردم، بحث بین مامان و رضا بالا گرفته بود، اما انقدر آروم حرف میزدن که صداشون به گوشم نمیرسید، فقط مشخص بود دارن باهام بحث میکنن!
یک جمله از رضا به گوشم رسید که با عصبانیت گفت:من نگران آینده اشم... همین...
ادامه دارد...
۳۶۷
۱۸:۴۴