#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوشش
عمه مهری که فهمید آفرین خواستگار داره به هول و ولا افتاد و اینبار خودش پا پیش گذاشت و یکی دو روز قبل سال تحویل اومد تا هم آفرین رو رسما خواستگاری کنه واسه پسرش، هم به گوش مامان بندازه که اگر ازمون دختر گرفتن، انتظار دارن ما هم ازشون دختر بگیریم....
عمه اومده بود طبقه ی بالا و داشت با مامان حرف میزد که رضا از سرکار برگشت، به محض اینکه رضا اومد بالا عمه با شوق از جا بلند شد و جلو رفت، با شوق گفت:ماشالله... ماشالله بهت، کی بشه من دامادی تو رو ببینم عمه؟
رضا با لحن سردی گفت:من قصد ازدواج ندارم عمه، یعنی فعلا قصدش رو ندارم، اینو هزار بار به مامان و بابا هم گفتم، منتهی اونا سر حساب فامیلی چیزی بهتون نگفتن...
جلوی چشم های متعجب ما اومد روی مبل نشست و گفت:بشین عمه،من خیلی وقت بود میخواستم باهات این حرف ها رو بزنم، منتهی فرصت نمیشد...
باورم نمیشد رضا بخواد جلوی همه دربیاد... مخصوصا که مامان بارها گفته بود آقاجونم راضیه به این وصلت و رضا خیلی احترام آقاجون رو نگه میداشت...
عمه که با ناراحتی روی مبل نشست رضا بی مقدمه گفت:عمه، من اگر حرفی میزنم میخوام بدونید آقاجون هم در جریان هست، یعنی با کسب اجازه ازش اینجا نشستم و دارم حرف میزنم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم که دختر دسته ی گلتون رو معطل من نگه ندارید عمه، من تکلیف زندگیم هنوز مشخص نشده. شاید بخوام برم شیراز درسم رو ادامه بدم، شاید بخوام کارم رو عوض کنم، در کل به تنها چیزی که فکر نمیکنم زن گرفتنه، وگرنه اگر میخواستم زن بگیرم، کی بهتر از دختر آفتاب مهتاب ندیده ی عمه ام؟ اینا رو هم امروز گفتم خودم بهتون بگم تا بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد...
عمه مهری ناراحت شد، مشخص بود به زور نشسته و در تلاشه تا جواب تندی به رضا نده، چون رضا اسم آقاجون رو آورده بود و مخالفت با رضا یعنی مخالفت با آقاجون....
حرف رضا که تموم شد عمه دلخور از جا بلند شد، کیفش رو برداشت و چادرش رو روی سرش انداخت و با غیض گفت:واسه دخترت دنبال شوهر باش سلیمه، تو کل ده پیچیده که لابد دخترات عیب و ایرادی دارن که تا این سن مجرد موندن. خداروشکر معصوم من کرور کرور خواستگار داره، معتل پسر بیسواد و بیکار تو نیست...
این رو گفت و به تندی از کنار رضا رد شد و پایین رفت....
مامان خواست دنبالش بره که رضا مانعش شد و گفت:شنیدی چی گفتم مامان؟ من اگر حرفی زدم آقاجون هم در جریانش بوده، خودم باهاش صحبت کردم، همه چیو بهش توضیح دادم، هرچیزی که هزار بار به شما گفته بودم و قبول نمیکردید، من همش بیست و یک سالمه مامان، کلی وقت دارم واسه زن گرفتن!
مامان با دلهره گفت:مطمئنی آقاجونت در جریانه؟ یک وقت مهری نره به شکایت! اگر ما رو از اینجا بیرون کنن چی؟
رضا اخمی کرد و گفت:شما عروس آقاجونی مامان، این دخترام نوه هاش، دلیلی نداره به خاطر همچین چیزی شما رو بیرون کنه، بعدم گفتم که هول نکن من خودم باهاش صحبت کردم...
ابرویی بالا انداختم وغرغر کنان گفتم:اصلا معصوم لیاقت داداش رضا رو نداشت، همون بهتر که بهم خورد....
مامان سرزنشم کرد، اما رضا با محبت نگاهم کرد....
به هرحال با جواب صریح رضا، نامزدی آفرین هم بهم خورده بود، هرچند همه چیز بین خودمون بود،اما مامان میترسید عمه مهری همه جا بشینه و بد آفرین رو بگه و همون یکی دو تا خواستگاری که داشت رو هم از دست بده، واسه همین بود که هول هولکی با یک مشورت کوتاه با آقاجون جواب مثبت دادن به خانواده ی اسماعیل و درست یک شب قبل عروسی آسيه، مراسم بله برون آفرین برگزار شد، منم همش ترس این رو داشتم که بعد آفرین نوبت من باشه! دیگه دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. مامان هم از زور حرف عمه مهری و ترس ترشیده شدن منم که شده بود زودی شوهرم میداد و من ابدا اینو نمیخواستم....
تو مراسم بله برون آفرین خاله و خانواده اش هم دعوت بودن، داشتم تو لیوان ها شربت میریختم که صدای مردونه ای به گوشم رسید:بدید من ببرم آفاق خانم...
به سمتش برگشتم، ادریس بود! دردونه پسر خاله اکرم که هیچ ازش خوشم نمیومد....
سینی پر از لیوان شربت رو به دستش دادم و بدون اینکه حرفی بزنم پشتم رو بهش کردم و رو به سیما خانم و گفتم:شیرینی کافی بود؟ دیگه نبرم؟
ادریس گلویی صاف کرد و گفت:اگر کمکی لازمه من هستم ها!
خواستم جوابش رو بدم که رضا رو دیدم. از پشت بهش نزدیک شد و دستی به شونه ی ادریس زد و با جدیت گفت:پسرخاله، درست نیست تا من هستم تو بخوای پذیرایی کنی... سینی رو بده من خودتم برو تو مردونه...
ادریس با لودگی گفت:سینی و پذیرایی که بهونه اس، من اومدم به بهانه ی اینا با نامزدم دوکلوم حرف بزنم؟
رضا با اخم هایی درهم گفت:نامزد؟ به سلامتی! با کی نامزد کردی ما خبر نداریم؟
ادریس که خیال میکرد خیلی بامزه اس اشاره ای به من کرد و گفت:خبر نداری آقا رضا؟ ای بابا...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوشش
عمه مهری که فهمید آفرین خواستگار داره به هول و ولا افتاد و اینبار خودش پا پیش گذاشت و یکی دو روز قبل سال تحویل اومد تا هم آفرین رو رسما خواستگاری کنه واسه پسرش، هم به گوش مامان بندازه که اگر ازمون دختر گرفتن، انتظار دارن ما هم ازشون دختر بگیریم....
عمه اومده بود طبقه ی بالا و داشت با مامان حرف میزد که رضا از سرکار برگشت، به محض اینکه رضا اومد بالا عمه با شوق از جا بلند شد و جلو رفت، با شوق گفت:ماشالله... ماشالله بهت، کی بشه من دامادی تو رو ببینم عمه؟
رضا با لحن سردی گفت:من قصد ازدواج ندارم عمه، یعنی فعلا قصدش رو ندارم، اینو هزار بار به مامان و بابا هم گفتم، منتهی اونا سر حساب فامیلی چیزی بهتون نگفتن...
جلوی چشم های متعجب ما اومد روی مبل نشست و گفت:بشین عمه،من خیلی وقت بود میخواستم باهات این حرف ها رو بزنم، منتهی فرصت نمیشد...
باورم نمیشد رضا بخواد جلوی همه دربیاد... مخصوصا که مامان بارها گفته بود آقاجونم راضیه به این وصلت و رضا خیلی احترام آقاجون رو نگه میداشت...
عمه که با ناراحتی روی مبل نشست رضا بی مقدمه گفت:عمه، من اگر حرفی میزنم میخوام بدونید آقاجون هم در جریان هست، یعنی با کسب اجازه ازش اینجا نشستم و دارم حرف میزنم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم که دختر دسته ی گلتون رو معطل من نگه ندارید عمه، من تکلیف زندگیم هنوز مشخص نشده. شاید بخوام برم شیراز درسم رو ادامه بدم، شاید بخوام کارم رو عوض کنم، در کل به تنها چیزی که فکر نمیکنم زن گرفتنه، وگرنه اگر میخواستم زن بگیرم، کی بهتر از دختر آفتاب مهتاب ندیده ی عمه ام؟ اینا رو هم امروز گفتم خودم بهتون بگم تا بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد...
عمه مهری ناراحت شد، مشخص بود به زور نشسته و در تلاشه تا جواب تندی به رضا نده، چون رضا اسم آقاجون رو آورده بود و مخالفت با رضا یعنی مخالفت با آقاجون....
حرف رضا که تموم شد عمه دلخور از جا بلند شد، کیفش رو برداشت و چادرش رو روی سرش انداخت و با غیض گفت:واسه دخترت دنبال شوهر باش سلیمه، تو کل ده پیچیده که لابد دخترات عیب و ایرادی دارن که تا این سن مجرد موندن. خداروشکر معصوم من کرور کرور خواستگار داره، معتل پسر بیسواد و بیکار تو نیست...
این رو گفت و به تندی از کنار رضا رد شد و پایین رفت....
مامان خواست دنبالش بره که رضا مانعش شد و گفت:شنیدی چی گفتم مامان؟ من اگر حرفی زدم آقاجون هم در جریانش بوده، خودم باهاش صحبت کردم، همه چیو بهش توضیح دادم، هرچیزی که هزار بار به شما گفته بودم و قبول نمیکردید، من همش بیست و یک سالمه مامان، کلی وقت دارم واسه زن گرفتن!
مامان با دلهره گفت:مطمئنی آقاجونت در جریانه؟ یک وقت مهری نره به شکایت! اگر ما رو از اینجا بیرون کنن چی؟
رضا اخمی کرد و گفت:شما عروس آقاجونی مامان، این دخترام نوه هاش، دلیلی نداره به خاطر همچین چیزی شما رو بیرون کنه، بعدم گفتم که هول نکن من خودم باهاش صحبت کردم...
ابرویی بالا انداختم وغرغر کنان گفتم:اصلا معصوم لیاقت داداش رضا رو نداشت، همون بهتر که بهم خورد....
مامان سرزنشم کرد، اما رضا با محبت نگاهم کرد....
به هرحال با جواب صریح رضا، نامزدی آفرین هم بهم خورده بود، هرچند همه چیز بین خودمون بود،اما مامان میترسید عمه مهری همه جا بشینه و بد آفرین رو بگه و همون یکی دو تا خواستگاری که داشت رو هم از دست بده، واسه همین بود که هول هولکی با یک مشورت کوتاه با آقاجون جواب مثبت دادن به خانواده ی اسماعیل و درست یک شب قبل عروسی آسيه، مراسم بله برون آفرین برگزار شد، منم همش ترس این رو داشتم که بعد آفرین نوبت من باشه! دیگه دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. مامان هم از زور حرف عمه مهری و ترس ترشیده شدن منم که شده بود زودی شوهرم میداد و من ابدا اینو نمیخواستم....
تو مراسم بله برون آفرین خاله و خانواده اش هم دعوت بودن، داشتم تو لیوان ها شربت میریختم که صدای مردونه ای به گوشم رسید:بدید من ببرم آفاق خانم...
به سمتش برگشتم، ادریس بود! دردونه پسر خاله اکرم که هیچ ازش خوشم نمیومد....
سینی پر از لیوان شربت رو به دستش دادم و بدون اینکه حرفی بزنم پشتم رو بهش کردم و رو به سیما خانم و گفتم:شیرینی کافی بود؟ دیگه نبرم؟
ادریس گلویی صاف کرد و گفت:اگر کمکی لازمه من هستم ها!
خواستم جوابش رو بدم که رضا رو دیدم. از پشت بهش نزدیک شد و دستی به شونه ی ادریس زد و با جدیت گفت:پسرخاله، درست نیست تا من هستم تو بخوای پذیرایی کنی... سینی رو بده من خودتم برو تو مردونه...
ادریس با لودگی گفت:سینی و پذیرایی که بهونه اس، من اومدم به بهانه ی اینا با نامزدم دوکلوم حرف بزنم؟
رضا با اخم هایی درهم گفت:نامزد؟ به سلامتی! با کی نامزد کردی ما خبر نداریم؟
ادریس که خیال میکرد خیلی بامزه اس اشاره ای به من کرد و گفت:خبر نداری آقا رضا؟ ای بابا...
ادامه دارد....
✾
۳۳۰
۱۴:۴۴