عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوپنج پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت،بی اختیار روی زمین نشستم و دستم رو دور تنم حلقه کردم.صدای حرف زدن عباس و ناصر میومد که داشتن سر تعمیر یک ماشین با هم حرف میزدن، انگار یکی از اهالی ده ماشینش لب جاده خاموش شده بود و عباس اومده بود یک سری وسایل ببره تا ماشین رو درست کنه دعا دعا میکردم ناصر نره و من رو اونجا تنها نذاره... چند دقیقه ای که گذشت صدای عباس بلند شد و گفت:چرا ایستادی ناصر؟ جمع کن بریم دیگه. من خونه‌ی پدر زنم واسه ناهار دعوتم، تا لب جاده میرسونمت، خودم باید برگردم... ناصر با گیجی گفت:خب شما برو اوستا، من جمع و جور میکنم خودم میرم‌ +تا لب جاده چطور میری؟بیا این طرف عجله داره، میخواد زنش رو برسونه مریض خونه ی شهر... در کمال ناباوری طولی نکشید که صدای قدم هاشون به گوشم رسید و کمی بعد کرکره ی مغازه پایین کشیده شد و قفلش رو هم زدن! تازه اونجا بود که فهمیدم تو اون مغازه حبس شدم و معلوم نیست ناصر کی بتونه به دادم برسه،از شدت استرس بلند بلند گریه میکردم و دنبال راهی برای بیرون رفتن بودم، ساعت از دوازده گذشت و خبری از ناصر شد، انقدر گریه کرده بودم که جونی به تنم نمونده بود،تمام ترسم از این بود که وقتی دیر برگردم خونه چه بهانه ای برای مامان و رضا بیارم؟ ساعت نزدیک یک شد وقتی در کرکره ای مغازه بالا رفت، ترسیده به سمت اتاقک دویدم، کمی بعد صدای نگران ناصر به گوشم رسید:افاق؟ تا صداش رو شنیدم دویدم بیرون و با گریه گفتم:چی با خودت فکر کردی من رو اینجا تنها گذاشتی و رفتی؟این موقع ظهر من چطور برگردم خونه؟چی جوابشون رو بدم؟بگم تا این ساعت کجا بودم؟ ناصر اخمی کرد و گفت:خیلی خب، چه خبرته؟ از عمد که نرفتم، دیدی که میخواستم یک جوری دست به سرش کنم ولی حریف نشدم! الانم طوری نشده، بگو مامان دوستم اصرار داشت ناهار بخورم بعد بیام! فکرش رو نکن، خونتون امروز شلوغه، عباس و خانواده اش واسه ناهار دعوت بودن، انگار میخوان قرار و مدار عروسی رو بذارن. شاید اصلا کسی حواسش به نبود تو نباشه بدون اینکه جوابش رو بدم کیفم رو برداشتم، مقنعه ام رو جلو کشیدم و بیرون رفتم، از لحن عصبانی و صدایی که داشت بلند میشد ناراحت شده بودم، کل مسیر برگشت به خونه رو گریه کردم، هزار جور نقشه چیدم و بهانه جور کردم برای مامان.. وقتی رسیدم خونه، مامان داشت لب حوضی به خدمه کمک می‌کرد تو شستن و جمع کردن ظرف های ناهار. من رو که دید لب گزید و با حرص گفت:معلوم هست کجایی؟رضا رو فرستادم در خونه ی یکی از همکلاسی هات تا آدرس خونه ی اون مریمی که میگفتی رو بگیره.... وحشت زده نگاهش کردم، آخ که اگر میفهمید من اصلا دوستی به اسم مریم ندارم... دستپاچه گفتم:مریم؟ مریم کیه مامان؟ من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم! من گفتم میرم خونه ی فاطمه... مامان واسه چی رضا رو فرستادی بره؟ میخوای آبروی من بره پیش دوستام؟ تازه ساعت یک ظهره! مامان با تعجب گفت:خودت سری قبل نگفتی اسم دوستت مریمه؟ غرغرکنان و حق به جانب گفتم:نخیر! گفتم فاطمه! اصلا امروز اینجا چه خبره؟ این همه مهمون واسه چیه؟ دیشب که خبری نبود... مامان با حرص گفت:معلوم نیست داری چه میکنی آفاق! خیال نکن حواسم بهت نیست. اینام اومدن واسه مشخص کردن تاریخ عروسی، تو سرت معلوم نیست به کجا گرمه وگرنه دیشب سر شام گفتم فردا مهمون داریم... گفتم:الان داداش رضا کجاست؟ واقعا رفته دنبال من؟ مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:نه، رضا تازه اومده واسه ناهار، یالا برو تا کسی نفهمیده لباست رو عوض کن برو تو آشپزخونه ناهار بخور... خوشحال از اینکه این دردسر از سرم کم شده دویدم بالا تا لباسم رو عوض کنم... هزار جور نذر کرده بودم که شر این دردسر از سرم کم بشه و حالا خوشحال بودم که همه چیز به خوشی تموم شده بود.‌‌‌ تنها دلخوریم بابت برخورد آخرم با ناصر بود... همش ترس این رو داشتم که ناصر دیگه دوستم نداشته باشه، خودم رو سرزنش میکردم که چرا تو دیدار آخر به خاطر یک تاخیر چند ساعته که واقعا هم دست خودش نبود همچین رفتاری کردم و اون رو از خودم آزردم! انقدر بچه و ساده بودم که ده ها نامه براش نوشته بودم و تو نامه ها ازش معذرت خواهی کرده بودم و از غم فراق و دوری گفته بودم و بهش قول داده بودم تا هر زمان لازم باشه بهش وفادار بمونم و منتظرش باشم! قرار عروسی آسيه رو گذاشته بودن برای ششم عید، آسيه سر از پا نمیشناخت و داشت لیست جهازش رو می‌نوشت تا آقاجون تهیه کنه، مامان میگفت زیاده خواه نباش دختر، آقاجونت که گناه نکرده، اما آسيه گوشش بدهکار نبود.... رضا هنوز راضی به خواستگاری کردن از معصوم نشده بود که یک خواستگار واسه آفرین اومد، اسمش اسماعیل بود، تقریبا همسن و سال عباس بود و یک تراکتور داشت و روش کار می‌کرد. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوشش


عمه مهری که فهمید آفرین خواستگار داره به هول و ولا افتاد و اینبار خودش پا پیش گذاشت و یکی دو روز قبل سال تحویل اومد تا هم آفرین رو رسما خواستگاری کنه واسه پسرش، هم به گوش مامان بندازه که اگر ازمون دختر گرفتن، انتظار دارن ما هم ازشون دختر بگیریم....
عمه اومده بود طبقه ی بالا و داشت با مامان حرف می‌زد که رضا از سرکار برگشت، به محض اینکه رضا اومد بالا عمه با شوق از جا بلند شد و جلو رفت، با شوق گفت:ماشالله... ماشالله بهت، کی بشه من دامادی تو رو ببینم عمه؟
رضا با لحن سردی گفت:من قصد ازدواج ندارم عمه، یعنی فعلا قصدش رو ندارم، اینو هزار بار به مامان و بابا هم گفتم، منتهی اونا سر حساب فامیلی چیزی بهتون نگفتن...
جلوی چشم های متعجب ما اومد روی مبل نشست و گفت:بشین عمه،من خیلی وقت بود میخواستم باهات این حرف ها رو بزنم، منتهی فرصت نمیشد...
باورم نمیشد رضا بخواد جلوی همه دربیاد... مخصوصا که مامان بارها گفته بود آقاجونم راضیه به این وصلت و رضا خیلی احترام آقاجون رو نگه میداشت...
عمه که با ناراحتی روی مبل نشست رضا بی مقدمه گفت:عمه، من اگر حرفی میزنم میخوام بدونید آقاجون هم در جریان هست، یعنی با کسب اجازه ازش اینجا نشستم و دارم حرف میزنم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم که دختر دسته ی گلتون رو معطل من نگه ندارید عمه، من تکلیف زندگیم هنوز مشخص نشده. شاید بخوام برم شیراز درسم رو ادامه بدم، شاید بخوام کارم رو عوض کنم، در کل به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم زن گرفتنه، وگرنه اگر میخواستم زن بگیرم، کی بهتر از دختر آفتاب مهتاب ندیده ی عمه ام؟ اینا رو هم امروز گفتم خودم بهتون بگم تا بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد...
عمه مهری ناراحت شد، مشخص بود به زور نشسته و در تلاشه تا جواب تندی به رضا نده، چون رضا اسم آقاجون رو آورده بود و مخالفت با رضا یعنی مخالفت با آقاجون....
حرف رضا که تموم شد عمه دلخور از جا بلند شد، کیفش رو برداشت و چادرش رو روی سرش انداخت و با غیض گفت:واسه دخترت دنبال شوهر باش سلیمه، تو کل ده پیچیده که لابد دخترات عیب و ایرادی دارن که تا این سن مجرد موندن. خداروشکر معصوم من کرور کرور خواستگار داره، معتل پسر بیسواد و بیکار تو نیست...
این رو گفت و به تندی از کنار رضا رد شد و پایین رفت....
مامان خواست دنبالش بره که رضا مانعش شد و گفت:شنیدی چی گفتم مامان؟ من اگر حرفی زدم آقاجون هم در جریانش بوده، خودم باهاش صحبت کردم، همه چیو بهش توضیح دادم، هرچیزی که هزار بار به شما گفته بودم و قبول نمی‌کردید، من همش بیست و یک سالمه مامان، کلی وقت دارم واسه زن گرفتن!
مامان با دلهره گفت:مطمئنی آقاجونت در جریانه؟ یک وقت مهری نره به شکایت! اگر ما رو از اینجا بیرون کنن چی؟
رضا اخمی کرد و گفت:شما عروس آقاجونی مامان، این دخترام نوه هاش، دلیلی نداره به خاطر همچین چیزی شما رو بیرون کنه، بعدم گفتم که هول نکن من خودم باهاش صحبت کردم...
ابرویی بالا انداختم وغرغر کنان گفتم:اصلا معصوم لیاقت داداش رضا رو نداشت، همون بهتر که بهم خورد....
مامان سرزنشم کرد، اما رضا با محبت نگاهم کرد....
به هرحال با جواب صریح رضا، نامزدی آفرین هم بهم خورده بود، هرچند همه چیز بین خودمون بود،اما مامان می‌ترسید عمه مهری همه جا بشینه و بد آفرین رو بگه و همون یکی دو تا خواستگاری که داشت رو هم از دست بده، واسه همین بود که هول هولکی با یک مشورت کوتاه با آقاجون جواب مثبت دادن به خانواده ی اسماعیل و درست یک شب قبل عروسی آسيه، مراسم بله برون آفرین برگزار شد، منم همش ترس این رو داشتم که بعد آفرین نوبت من باشه! دیگه دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. مامان هم از زور حرف عمه مهری و ترس ترشیده شدن منم که شده بود زودی شوهرم میداد و من ابدا اینو نمیخواستم....
تو مراسم بله برون آفرین خاله و خانواده اش هم دعوت بودن، داشتم تو لیوان ها شربت می‌ریختم که صدای مردونه ای به گوشم رسید:بدید من ببرم آفاق خانم...
به سمتش برگشتم، ادریس بود! دردونه پسر خاله اکرم که هیچ ازش خوشم نمیومد....
سینی پر از لیوان شربت رو به دستش دادم و بدون اینکه حرفی بزنم پشتم رو بهش کردم و رو به سیما خانم و گفتم:شیرینی کافی بود؟ دیگه نبرم؟
ادریس گلویی صاف کرد و گفت:اگر کمکی لازمه من هستم ها!
خواستم جوابش رو بدم که رضا رو دیدم. از پشت بهش نزدیک شد و دستی به شونه ی ادریس زد و با جدیت گفت:پسرخاله، درست نیست تا من هستم تو بخوای پذیرایی کنی... سینی رو بده من خودتم برو تو مردونه...
ادریس با لودگی گفت:سینی و پذیرایی که بهونه اس، من اومدم به بهانه ی اینا با نامزدم دوکلوم حرف بزنم؟
رضا با اخم هایی درهم گفت:نامزد؟ به سلامتی! با کی نامزد کردی ما خبر نداریم؟
ادریس که خیال میکرد خیلی بامزه اس اشاره ای به من کرد و گفت:خبر نداری آقا رضا؟ ای بابا...


ادامه دارد....


undefined۱۴
undefined۵

۳۳۰

۱۴:۴۴