عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیوچهار جمعه که شد انگار جون تازه ای گرفتم، شب قبلش بی توجه به غرغرهای مامان و دور از چشم مامان با موچین و قیچی چند تار موی تیره ی پشت لبم رو برداشته بودم و از ترس اینکه آسيه بفهمه و مچم رو بگیره حتی واسه شام از اتاق بیرون نیومده بودم و خودم رو به خواب زدم.... صبح زود از اتاقم بیرون زدم،مامان هنوز خواب بود ،انگار که از اتاق بیرون نیومده بود، سریع از پله ها پایین رفتم و رو به یکی از خدمه ی خونه گفتم:مامانم که بیدار شد بهش بگو من رفتم خونه ی مریم ریاضی بخونم... سیما خانم که سرش تو کار خودش بود چشمی گفت و لقمه ی صبحانه ای به دستم داد و راهیم کرد... انگار دروغ گفتن و پنهان‌کاری بار اولش سخت بود! دیگه نه نگران فهمیدن مامان بودم نه حتی ترسی از دیده شدنم داشتم! تا خود مکانیکی با قدم های بلند رفتم،بیخیال از اینکه اگر یکی ببینه و به مامان گزارش بده چی میشه؟ وقتی رسیدم ناصر دم در بود و داشت اطراف رو می‌پایید، تا من رو دید اشاره کرد دنبالش برم و خودش سریع رفت داخل، نگاهی به اطراف انداختم و بی معطلی وارد شدم، ناصر کرکره رو کشید پایین .. سرم رو پایین انداختم و سلام کردم گفت: دلم واست خیلی تنگ شده بود....داشتم لحظه شماری میکردم برای دیدنت... نشست روبه روم، انقدر خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم! ناصر گفت:وقتی اینجوری سرخ و سفید میشی، انگار دنیا رو بهم میدن...همیشه دوست داشتم یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیرم..دوست دارم هرچه زودتر بیام خواستگاریت... زمزمه کردم:واسم خواستگار اومده..... به آنی لبخندش تبدیل به اخم شد،از جا بلند شد و چند قدمی راه رفت،عصبانیتش هم واسم قشنگ بود،با خودم گفتم ببین چقدر دوستت داره آفاق!انقدر زیاد که از شنیدن همین جمله عصبانی شده! سریع گفتم:پسرخالمه،دوستش ندارم... اصلا تا حالا دوبارم باهاش همکلام نشدم...به مادرمم گفتم زنش نمیشم... اما...تا وقتی تو پا پیش نذاری... خجالت زده سرم رو پایین انداختم،با خودم گفتم الان با خودش میگه لابد این حرف ها رو زده تا مجبورم کنه زودتر برم خواستگاریش:از وقتی دیدمت دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفته، مگه میذارم دست کسی با تو ازدواج کنه؟ گفتم:یک تنه نمیتونم جلوی خانواده ام بایستم... گفت:میام، خیلی زود... اشکی بی اختیار روی گونه ام نشست، سراسیمه از جا بلند شدم و کیفم رو برداشتم.سردرگم بودم... احساس می‌کردم اشتباه کردم،اصلا بودنم تو اون ساعت از روز،کنار پسری که جز یک اسم و شغل هیچی ازش نمیدونستم اشتباه بود... ناصر سریع از جا بلند شد و گفت:چی شد آفاق؟ ناصر گفت:من دوستت دارم آفاق، انقدر زیاد که نمیدونم چطور باید علاقه ام رو بهت نشون بدم! انگار نقطه ضعفم دستش اومده بود،چون هروقت میگفت دوستت دارم تردید میکردم تو رفتنم... ناصر که فهمید زیاده روی کرده ،مشغول تعریف کردن از خاطراتش شد،از شیطنت های بچگی و دوران مدرسه اش...از کتک هایی که از دست مدیر و معلم و پدرش می‌خورد! جالب بود واسم که تو حرف هاش اصلا اسمی از مادرش نمیاورد، یعنی تو هیچکدوم از خاطراتش انگار مادرش نقشی نداشت! ساعت که نزدیک یازده شد قصد رفتن کردم، ناصر بی قرار کیفم رو به دست گرفت و گفت:آخرین جمعه ی قبل سال تحویله...بعدش معلوم نیست تا کی نبینمت... با تردید گفتم:من... شاید بتونم به بهانه ی درس خوندن با دوستم بازم بیام... هفت روز اول عید مکانیکی تعطیله... منم یک سر میرم شیراز پیش خانواده ام... اوهومی گفتم،قدمی به جلو برداشت.. صدای دراومد.... قلبم داشت از حرکت می ایستاد،زمزمه کردم کیه؟ نکنه کسی من رو دیده! دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد:نترس...مشتریه.... منو کشوند به سمت انتهای مغازه،وارد یک اتاقک کوچیک که قد یک نفر جای خواب داشت و باقیش وسایل کارشون بود شدم، ناصر زمزمه وار گفت:تا اسمت رو صدا نزدم از اینجا بیرون نمیای... فهمیدی؟ با گریه گفتم:اگر کسی بفهمه من اینجام چی؟ کلافه گفت:کسی نمیفهمه، من برم تا شک نکردن... در رو بست و قفل کرد و خودش رفت، گوشم رو به در چسبوندم.. صدای آشنای عباس به گوشم رسید... +این همه وقت چرا در رو باز نمیکنی؟ ناصر دستپاچه گفت:خواب بودم اوستا، ببخشید... حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته.. ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوپنج


پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت،بی اختیار روی زمین نشستم و دستم رو دور تنم حلقه کردم.صدای حرف زدن عباس و ناصر میومد که داشتن سر تعمیر یک ماشین با هم حرف میزدن، انگار یکی از اهالی ده ماشینش لب جاده خاموش شده بود و عباس اومده بود یک سری وسایل ببره تا ماشین رو درست کنه
دعا دعا میکردم ناصر نره و من رو اونجا تنها نذاره...
چند دقیقه ای که گذشت صدای عباس بلند شد و گفت:چرا ایستادی ناصر؟ جمع کن بریم دیگه. من خونه‌ی پدر زنم واسه ناهار دعوتم، تا لب جاده میرسونمت، خودم باید برگردم...
ناصر با گیجی گفت:خب شما برو اوستا، من جمع و جور میکنم خودم میرم‌
+تا لب جاده چطور میری؟بیا این طرف عجله داره، میخواد زنش رو برسونه مریض خونه ی شهر...
در کمال ناباوری طولی نکشید که صدای قدم هاشون به گوشم رسید و کمی بعد کرکره ی مغازه پایین کشیده شد و قفلش رو هم زدن! تازه اونجا بود که فهمیدم تو اون مغازه حبس شدم و معلوم نیست ناصر کی بتونه به دادم برسه،از شدت استرس بلند بلند گریه میکردم و دنبال راهی برای بیرون رفتن بودم، ساعت از دوازده گذشت و خبری از ناصر شد، انقدر گریه کرده بودم که جونی به تنم نمونده بود،تمام ترسم از این بود که وقتی دیر برگردم خونه چه بهانه ای برای مامان و رضا بیارم؟ ساعت نزدیک یک شد وقتی در کرکره ای مغازه بالا رفت، ترسیده به سمت اتاقک دویدم، کمی بعد صدای نگران ناصر به گوشم رسید:افاق؟
تا صداش رو شنیدم دویدم بیرون و با گریه گفتم:چی با خودت فکر کردی من رو اینجا تنها گذاشتی و رفتی؟این موقع ظهر من چطور برگردم خونه؟چی جوابشون رو بدم؟بگم تا این ساعت کجا بودم؟
ناصر اخمی کرد و گفت:خیلی خب، چه خبرته؟ از عمد که نرفتم، دیدی که میخواستم یک جوری دست به سرش کنم ولی حریف نشدم! الانم طوری نشده، بگو مامان دوستم اصرار داشت ناهار بخورم بعد بیام! فکرش رو نکن، خونتون امروز شلوغه، عباس و خانواده اش واسه ناهار دعوت بودن، انگار میخوان قرار و مدار عروسی رو بذارن. شاید اصلا کسی حواسش به نبود تو نباشه
بدون اینکه جوابش رو بدم کیفم رو برداشتم، مقنعه ام رو جلو کشیدم و بیرون رفتم، از لحن عصبانی و صدایی که داشت بلند میشد ناراحت شده بودم، کل مسیر برگشت به خونه رو گریه کردم، هزار جور نقشه چیدم و بهانه جور کردم برای مامان..
وقتی رسیدم خونه، مامان داشت لب حوضی به خدمه کمک می‌کرد تو شستن و جمع کردن ظرف های ناهار.
من رو که دید لب گزید و با حرص گفت:معلوم هست کجایی؟رضا رو فرستادم در خونه ی یکی از همکلاسی هات تا آدرس خونه ی اون مریمی که میگفتی رو بگیره....
وحشت زده نگاهش کردم، آخ که اگر میفهمید من اصلا دوستی به اسم مریم ندارم... دستپاچه گفتم:مریم؟ مریم کیه مامان؟ من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم! من گفتم میرم خونه ی فاطمه... مامان واسه چی رضا رو فرستادی بره؟ میخوای آبروی من بره پیش دوستام؟ تازه ساعت یک ظهره!
مامان با تعجب گفت:خودت سری قبل نگفتی اسم دوستت مریمه؟
غرغرکنان و حق به جانب گفتم:نخیر! گفتم فاطمه! اصلا امروز اینجا چه خبره؟ این همه مهمون واسه چیه؟ دیشب که خبری نبود...
مامان با حرص گفت:معلوم نیست داری چه میکنی آفاق! خیال نکن حواسم بهت نیست. اینام اومدن واسه مشخص کردن تاریخ عروسی، تو سرت معلوم نیست به کجا گرمه وگرنه دیشب سر شام گفتم فردا مهمون داریم...
گفتم:الان داداش رضا کجاست؟ واقعا رفته دنبال من؟
مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:نه، رضا تازه اومده واسه ناهار، یالا برو تا کسی نفهمیده لباست رو عوض کن برو تو آشپزخونه ناهار بخور...
خوشحال از اینکه این دردسر از سرم کم شده دویدم بالا تا لباسم رو عوض کنم...
هزار جور نذر کرده بودم که شر این دردسر از سرم کم بشه و حالا خوشحال بودم که همه چیز به خوشی تموم شده بود.‌‌‌
تنها دلخوریم بابت برخورد آخرم با ناصر بود... همش ترس این رو داشتم که ناصر دیگه دوستم نداشته باشه، خودم رو سرزنش میکردم که چرا تو دیدار آخر به خاطر یک تاخیر چند ساعته که واقعا هم دست خودش نبود همچین رفتاری کردم و اون رو از خودم آزردم! انقدر بچه و ساده بودم که ده ها نامه براش نوشته بودم و تو نامه ها ازش معذرت خواهی کرده بودم و از غم فراق و دوری گفته بودم و بهش قول داده بودم تا هر زمان لازم باشه بهش وفادار بمونم و منتظرش باشم!
قرار عروسی آسيه رو گذاشته بودن برای ششم عید، آسيه سر از پا نمیشناخت و داشت لیست جهازش رو می‌نوشت تا آقاجون تهیه کنه، مامان میگفت زیاده خواه نباش دختر، آقاجونت که گناه نکرده، اما آسيه گوشش بدهکار نبود....
رضا هنوز راضی به خواستگاری کردن از معصوم نشده بود که یک خواستگار واسه آفرین اومد، اسمش اسماعیل بود، تقریبا همسن و سال عباس بود و یک تراکتور داشت و روش کار می‌کرد.


ادامه دارد...
undefined۱۵

۳۳۰

۱۱:۰۰