#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوپنج
پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت،بی اختیار روی زمین نشستم و دستم رو دور تنم حلقه کردم.صدای حرف زدن عباس و ناصر میومد که داشتن سر تعمیر یک ماشین با هم حرف میزدن، انگار یکی از اهالی ده ماشینش لب جاده خاموش شده بود و عباس اومده بود یک سری وسایل ببره تا ماشین رو درست کنه
دعا دعا میکردم ناصر نره و من رو اونجا تنها نذاره...
چند دقیقه ای که گذشت صدای عباس بلند شد و گفت:چرا ایستادی ناصر؟ جمع کن بریم دیگه. من خونهی پدر زنم واسه ناهار دعوتم، تا لب جاده میرسونمت، خودم باید برگردم...
ناصر با گیجی گفت:خب شما برو اوستا، من جمع و جور میکنم خودم میرم
+تا لب جاده چطور میری؟بیا این طرف عجله داره، میخواد زنش رو برسونه مریض خونه ی شهر...
در کمال ناباوری طولی نکشید که صدای قدم هاشون به گوشم رسید و کمی بعد کرکره ی مغازه پایین کشیده شد و قفلش رو هم زدن! تازه اونجا بود که فهمیدم تو اون مغازه حبس شدم و معلوم نیست ناصر کی بتونه به دادم برسه،از شدت استرس بلند بلند گریه میکردم و دنبال راهی برای بیرون رفتن بودم، ساعت از دوازده گذشت و خبری از ناصر شد، انقدر گریه کرده بودم که جونی به تنم نمونده بود،تمام ترسم از این بود که وقتی دیر برگردم خونه چه بهانه ای برای مامان و رضا بیارم؟ ساعت نزدیک یک شد وقتی در کرکره ای مغازه بالا رفت، ترسیده به سمت اتاقک دویدم، کمی بعد صدای نگران ناصر به گوشم رسید:افاق؟
تا صداش رو شنیدم دویدم بیرون و با گریه گفتم:چی با خودت فکر کردی من رو اینجا تنها گذاشتی و رفتی؟این موقع ظهر من چطور برگردم خونه؟چی جوابشون رو بدم؟بگم تا این ساعت کجا بودم؟
ناصر اخمی کرد و گفت:خیلی خب، چه خبرته؟ از عمد که نرفتم، دیدی که میخواستم یک جوری دست به سرش کنم ولی حریف نشدم! الانم طوری نشده، بگو مامان دوستم اصرار داشت ناهار بخورم بعد بیام! فکرش رو نکن، خونتون امروز شلوغه، عباس و خانواده اش واسه ناهار دعوت بودن، انگار میخوان قرار و مدار عروسی رو بذارن. شاید اصلا کسی حواسش به نبود تو نباشه
بدون اینکه جوابش رو بدم کیفم رو برداشتم، مقنعه ام رو جلو کشیدم و بیرون رفتم، از لحن عصبانی و صدایی که داشت بلند میشد ناراحت شده بودم، کل مسیر برگشت به خونه رو گریه کردم، هزار جور نقشه چیدم و بهانه جور کردم برای مامان..
وقتی رسیدم خونه، مامان داشت لب حوضی به خدمه کمک میکرد تو شستن و جمع کردن ظرف های ناهار.
من رو که دید لب گزید و با حرص گفت:معلوم هست کجایی؟رضا رو فرستادم در خونه ی یکی از همکلاسی هات تا آدرس خونه ی اون مریمی که میگفتی رو بگیره....
وحشت زده نگاهش کردم، آخ که اگر میفهمید من اصلا دوستی به اسم مریم ندارم... دستپاچه گفتم:مریم؟ مریم کیه مامان؟ من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم! من گفتم میرم خونه ی فاطمه... مامان واسه چی رضا رو فرستادی بره؟ میخوای آبروی من بره پیش دوستام؟ تازه ساعت یک ظهره!
مامان با تعجب گفت:خودت سری قبل نگفتی اسم دوستت مریمه؟
غرغرکنان و حق به جانب گفتم:نخیر! گفتم فاطمه! اصلا امروز اینجا چه خبره؟ این همه مهمون واسه چیه؟ دیشب که خبری نبود...
مامان با حرص گفت:معلوم نیست داری چه میکنی آفاق! خیال نکن حواسم بهت نیست. اینام اومدن واسه مشخص کردن تاریخ عروسی، تو سرت معلوم نیست به کجا گرمه وگرنه دیشب سر شام گفتم فردا مهمون داریم...
گفتم:الان داداش رضا کجاست؟ واقعا رفته دنبال من؟
مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:نه، رضا تازه اومده واسه ناهار، یالا برو تا کسی نفهمیده لباست رو عوض کن برو تو آشپزخونه ناهار بخور...
خوشحال از اینکه این دردسر از سرم کم شده دویدم بالا تا لباسم رو عوض کنم...
هزار جور نذر کرده بودم که شر این دردسر از سرم کم بشه و حالا خوشحال بودم که همه چیز به خوشی تموم شده بود.
تنها دلخوریم بابت برخورد آخرم با ناصر بود... همش ترس این رو داشتم که ناصر دیگه دوستم نداشته باشه، خودم رو سرزنش میکردم که چرا تو دیدار آخر به خاطر یک تاخیر چند ساعته که واقعا هم دست خودش نبود همچین رفتاری کردم و اون رو از خودم آزردم! انقدر بچه و ساده بودم که ده ها نامه براش نوشته بودم و تو نامه ها ازش معذرت خواهی کرده بودم و از غم فراق و دوری گفته بودم و بهش قول داده بودم تا هر زمان لازم باشه بهش وفادار بمونم و منتظرش باشم!
قرار عروسی آسيه رو گذاشته بودن برای ششم عید، آسيه سر از پا نمیشناخت و داشت لیست جهازش رو مینوشت تا آقاجون تهیه کنه، مامان میگفت زیاده خواه نباش دختر، آقاجونت که گناه نکرده، اما آسيه گوشش بدهکار نبود....
رضا هنوز راضی به خواستگاری کردن از معصوم نشده بود که یک خواستگار واسه آفرین اومد، اسمش اسماعیل بود، تقریبا همسن و سال عباس بود و یک تراکتور داشت و روش کار میکرد.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوپنج
پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت،بی اختیار روی زمین نشستم و دستم رو دور تنم حلقه کردم.صدای حرف زدن عباس و ناصر میومد که داشتن سر تعمیر یک ماشین با هم حرف میزدن، انگار یکی از اهالی ده ماشینش لب جاده خاموش شده بود و عباس اومده بود یک سری وسایل ببره تا ماشین رو درست کنه
دعا دعا میکردم ناصر نره و من رو اونجا تنها نذاره...
چند دقیقه ای که گذشت صدای عباس بلند شد و گفت:چرا ایستادی ناصر؟ جمع کن بریم دیگه. من خونهی پدر زنم واسه ناهار دعوتم، تا لب جاده میرسونمت، خودم باید برگردم...
ناصر با گیجی گفت:خب شما برو اوستا، من جمع و جور میکنم خودم میرم
+تا لب جاده چطور میری؟بیا این طرف عجله داره، میخواد زنش رو برسونه مریض خونه ی شهر...
در کمال ناباوری طولی نکشید که صدای قدم هاشون به گوشم رسید و کمی بعد کرکره ی مغازه پایین کشیده شد و قفلش رو هم زدن! تازه اونجا بود که فهمیدم تو اون مغازه حبس شدم و معلوم نیست ناصر کی بتونه به دادم برسه،از شدت استرس بلند بلند گریه میکردم و دنبال راهی برای بیرون رفتن بودم، ساعت از دوازده گذشت و خبری از ناصر شد، انقدر گریه کرده بودم که جونی به تنم نمونده بود،تمام ترسم از این بود که وقتی دیر برگردم خونه چه بهانه ای برای مامان و رضا بیارم؟ ساعت نزدیک یک شد وقتی در کرکره ای مغازه بالا رفت، ترسیده به سمت اتاقک دویدم، کمی بعد صدای نگران ناصر به گوشم رسید:افاق؟
تا صداش رو شنیدم دویدم بیرون و با گریه گفتم:چی با خودت فکر کردی من رو اینجا تنها گذاشتی و رفتی؟این موقع ظهر من چطور برگردم خونه؟چی جوابشون رو بدم؟بگم تا این ساعت کجا بودم؟
ناصر اخمی کرد و گفت:خیلی خب، چه خبرته؟ از عمد که نرفتم، دیدی که میخواستم یک جوری دست به سرش کنم ولی حریف نشدم! الانم طوری نشده، بگو مامان دوستم اصرار داشت ناهار بخورم بعد بیام! فکرش رو نکن، خونتون امروز شلوغه، عباس و خانواده اش واسه ناهار دعوت بودن، انگار میخوان قرار و مدار عروسی رو بذارن. شاید اصلا کسی حواسش به نبود تو نباشه
بدون اینکه جوابش رو بدم کیفم رو برداشتم، مقنعه ام رو جلو کشیدم و بیرون رفتم، از لحن عصبانی و صدایی که داشت بلند میشد ناراحت شده بودم، کل مسیر برگشت به خونه رو گریه کردم، هزار جور نقشه چیدم و بهانه جور کردم برای مامان..
وقتی رسیدم خونه، مامان داشت لب حوضی به خدمه کمک میکرد تو شستن و جمع کردن ظرف های ناهار.
من رو که دید لب گزید و با حرص گفت:معلوم هست کجایی؟رضا رو فرستادم در خونه ی یکی از همکلاسی هات تا آدرس خونه ی اون مریمی که میگفتی رو بگیره....
وحشت زده نگاهش کردم، آخ که اگر میفهمید من اصلا دوستی به اسم مریم ندارم... دستپاچه گفتم:مریم؟ مریم کیه مامان؟ من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم! من گفتم میرم خونه ی فاطمه... مامان واسه چی رضا رو فرستادی بره؟ میخوای آبروی من بره پیش دوستام؟ تازه ساعت یک ظهره!
مامان با تعجب گفت:خودت سری قبل نگفتی اسم دوستت مریمه؟
غرغرکنان و حق به جانب گفتم:نخیر! گفتم فاطمه! اصلا امروز اینجا چه خبره؟ این همه مهمون واسه چیه؟ دیشب که خبری نبود...
مامان با حرص گفت:معلوم نیست داری چه میکنی آفاق! خیال نکن حواسم بهت نیست. اینام اومدن واسه مشخص کردن تاریخ عروسی، تو سرت معلوم نیست به کجا گرمه وگرنه دیشب سر شام گفتم فردا مهمون داریم...
گفتم:الان داداش رضا کجاست؟ واقعا رفته دنبال من؟
مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:نه، رضا تازه اومده واسه ناهار، یالا برو تا کسی نفهمیده لباست رو عوض کن برو تو آشپزخونه ناهار بخور...
خوشحال از اینکه این دردسر از سرم کم شده دویدم بالا تا لباسم رو عوض کنم...
هزار جور نذر کرده بودم که شر این دردسر از سرم کم بشه و حالا خوشحال بودم که همه چیز به خوشی تموم شده بود.
تنها دلخوریم بابت برخورد آخرم با ناصر بود... همش ترس این رو داشتم که ناصر دیگه دوستم نداشته باشه، خودم رو سرزنش میکردم که چرا تو دیدار آخر به خاطر یک تاخیر چند ساعته که واقعا هم دست خودش نبود همچین رفتاری کردم و اون رو از خودم آزردم! انقدر بچه و ساده بودم که ده ها نامه براش نوشته بودم و تو نامه ها ازش معذرت خواهی کرده بودم و از غم فراق و دوری گفته بودم و بهش قول داده بودم تا هر زمان لازم باشه بهش وفادار بمونم و منتظرش باشم!
قرار عروسی آسيه رو گذاشته بودن برای ششم عید، آسيه سر از پا نمیشناخت و داشت لیست جهازش رو مینوشت تا آقاجون تهیه کنه، مامان میگفت زیاده خواه نباش دختر، آقاجونت که گناه نکرده، اما آسيه گوشش بدهکار نبود....
رضا هنوز راضی به خواستگاری کردن از معصوم نشده بود که یک خواستگار واسه آفرین اومد، اسمش اسماعیل بود، تقریبا همسن و سال عباس بود و یک تراکتور داشت و روش کار میکرد.
ادامه دارد...
۳۳۰
۱۱:۰۰