#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوچهار
جمعه که شد انگار جون تازه ای گرفتم، شب قبلش بی توجه به غرغرهای مامان و دور از چشم مامان با موچین و قیچی چند تار موی تیره ی پشت لبم رو برداشته بودم و از ترس اینکه آسيه بفهمه و مچم رو بگیره حتی واسه شام از اتاق بیرون نیومده بودم و خودم رو به خواب زدم....
صبح زود از اتاقم بیرون زدم،مامان هنوز خواب بود ،انگار که از اتاق بیرون نیومده بود، سریع از پله ها پایین رفتم و رو به یکی از خدمه ی خونه گفتم:مامانم که بیدار شد بهش بگو من رفتم خونه ی مریم ریاضی بخونم...
سیما خانم که سرش تو کار خودش بود چشمی گفت و لقمه ی صبحانه ای به دستم داد و راهیم کرد...
انگار دروغ گفتن و پنهانکاری بار اولش سخت بود! دیگه نه نگران فهمیدن مامان بودم نه حتی ترسی از دیده شدنم داشتم!
تا خود مکانیکی با قدم های بلند رفتم،بیخیال از اینکه اگر یکی ببینه و به مامان گزارش بده چی میشه؟
وقتی رسیدم ناصر دم در بود و داشت اطراف رو میپایید، تا من رو دید اشاره کرد دنبالش برم و خودش سریع رفت داخل،
نگاهی به اطراف انداختم و بی معطلی وارد شدم، ناصر کرکره رو کشید پایین .. سرم رو پایین انداختم و سلام کردم
گفت: دلم واست خیلی تنگ شده بود....داشتم لحظه شماری میکردم برای دیدنت...
نشست روبه روم، انقدر خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم!
ناصر گفت:وقتی اینجوری سرخ و سفید میشی، انگار دنیا رو بهم میدن...همیشه دوست داشتم یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیرم..دوست دارم هرچه زودتر بیام خواستگاریت...
زمزمه کردم:واسم خواستگار اومده.....
به آنی لبخندش تبدیل به اخم شد،از جا بلند شد و چند قدمی راه رفت،عصبانیتش هم واسم قشنگ بود،با خودم گفتم ببین چقدر دوستت داره آفاق!انقدر زیاد که از شنیدن همین جمله عصبانی شده!
سریع گفتم:پسرخالمه،دوستش ندارم... اصلا تا حالا دوبارم باهاش همکلام نشدم...به مادرمم گفتم زنش نمیشم... اما...تا وقتی تو پا پیش نذاری...
خجالت زده سرم رو پایین انداختم،با خودم گفتم الان با خودش میگه لابد این حرف ها رو زده تا مجبورم کنه زودتر برم خواستگاریش:از وقتی دیدمت دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفته، مگه میذارم دست کسی با تو ازدواج کنه؟
گفتم:یک تنه نمیتونم جلوی خانواده ام بایستم...
گفت:میام، خیلی زود...
اشکی بی اختیار روی گونه ام نشست، سراسیمه از جا بلند شدم و کیفم رو برداشتم.سردرگم بودم... احساس میکردم اشتباه کردم،اصلا بودنم تو اون ساعت از روز،کنار پسری که جز یک اسم و شغل هیچی ازش نمیدونستم اشتباه بود...
ناصر سریع از جا بلند شد و گفت:چی شد آفاق؟
ناصر گفت:من دوستت دارم آفاق، انقدر زیاد که نمیدونم چطور باید علاقه ام رو بهت نشون بدم!
انگار نقطه ضعفم دستش اومده بود،چون هروقت میگفت دوستت دارم تردید میکردم تو رفتنم...
ناصر که فهمید زیاده روی کرده ،مشغول تعریف کردن از خاطراتش شد،از شیطنت های بچگی و دوران مدرسه اش...از کتک هایی که از دست مدیر و معلم و پدرش میخورد! جالب بود واسم که تو حرف هاش اصلا اسمی از مادرش نمیاورد، یعنی تو هیچکدوم از خاطراتش انگار مادرش نقشی نداشت!
ساعت که نزدیک یازده شد قصد رفتن کردم، ناصر بی قرار کیفم رو به دست گرفت و گفت:آخرین جمعه ی قبل سال تحویله...بعدش معلوم نیست تا کی نبینمت...
با تردید گفتم:من... شاید بتونم به بهانه ی درس خوندن با دوستم بازم بیام...
هفت روز اول عید مکانیکی تعطیله... منم یک سر میرم شیراز پیش خانواده ام...
اوهومی گفتم،قدمی به جلو برداشت..
صدای دراومد....
قلبم داشت از حرکت می ایستاد،زمزمه کردم کیه؟ نکنه کسی من رو دیده!
دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد:نترس...مشتریه....
منو کشوند به سمت انتهای مغازه،وارد یک اتاقک کوچیک که قد یک نفر جای خواب داشت و باقیش وسایل کارشون بود شدم، ناصر زمزمه وار گفت:تا اسمت رو صدا نزدم از اینجا بیرون نمیای... فهمیدی؟
با گریه گفتم:اگر کسی بفهمه من اینجام چی؟
کلافه گفت:کسی نمیفهمه، من برم تا شک نکردن...
در رو بست و قفل کرد و خودش رفت، گوشم رو به در چسبوندم..
صدای آشنای عباس به گوشم رسید...
+این همه وقت چرا در رو باز نمیکنی؟
ناصر دستپاچه گفت:خواب بودم اوستا، ببخشید...
حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته..
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوچهار
جمعه که شد انگار جون تازه ای گرفتم، شب قبلش بی توجه به غرغرهای مامان و دور از چشم مامان با موچین و قیچی چند تار موی تیره ی پشت لبم رو برداشته بودم و از ترس اینکه آسيه بفهمه و مچم رو بگیره حتی واسه شام از اتاق بیرون نیومده بودم و خودم رو به خواب زدم....
صبح زود از اتاقم بیرون زدم،مامان هنوز خواب بود ،انگار که از اتاق بیرون نیومده بود، سریع از پله ها پایین رفتم و رو به یکی از خدمه ی خونه گفتم:مامانم که بیدار شد بهش بگو من رفتم خونه ی مریم ریاضی بخونم...
سیما خانم که سرش تو کار خودش بود چشمی گفت و لقمه ی صبحانه ای به دستم داد و راهیم کرد...
انگار دروغ گفتن و پنهانکاری بار اولش سخت بود! دیگه نه نگران فهمیدن مامان بودم نه حتی ترسی از دیده شدنم داشتم!
تا خود مکانیکی با قدم های بلند رفتم،بیخیال از اینکه اگر یکی ببینه و به مامان گزارش بده چی میشه؟
وقتی رسیدم ناصر دم در بود و داشت اطراف رو میپایید، تا من رو دید اشاره کرد دنبالش برم و خودش سریع رفت داخل،
نگاهی به اطراف انداختم و بی معطلی وارد شدم، ناصر کرکره رو کشید پایین .. سرم رو پایین انداختم و سلام کردم
گفت: دلم واست خیلی تنگ شده بود....داشتم لحظه شماری میکردم برای دیدنت...
نشست روبه روم، انقدر خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم!
ناصر گفت:وقتی اینجوری سرخ و سفید میشی، انگار دنیا رو بهم میدن...همیشه دوست داشتم یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیرم..دوست دارم هرچه زودتر بیام خواستگاریت...
زمزمه کردم:واسم خواستگار اومده.....
به آنی لبخندش تبدیل به اخم شد،از جا بلند شد و چند قدمی راه رفت،عصبانیتش هم واسم قشنگ بود،با خودم گفتم ببین چقدر دوستت داره آفاق!انقدر زیاد که از شنیدن همین جمله عصبانی شده!
سریع گفتم:پسرخالمه،دوستش ندارم... اصلا تا حالا دوبارم باهاش همکلام نشدم...به مادرمم گفتم زنش نمیشم... اما...تا وقتی تو پا پیش نذاری...
خجالت زده سرم رو پایین انداختم،با خودم گفتم الان با خودش میگه لابد این حرف ها رو زده تا مجبورم کنه زودتر برم خواستگاریش:از وقتی دیدمت دنیام رنگ و بوی دیگه ای گرفته، مگه میذارم دست کسی با تو ازدواج کنه؟
گفتم:یک تنه نمیتونم جلوی خانواده ام بایستم...
گفت:میام، خیلی زود...
اشکی بی اختیار روی گونه ام نشست، سراسیمه از جا بلند شدم و کیفم رو برداشتم.سردرگم بودم... احساس میکردم اشتباه کردم،اصلا بودنم تو اون ساعت از روز،کنار پسری که جز یک اسم و شغل هیچی ازش نمیدونستم اشتباه بود...
ناصر سریع از جا بلند شد و گفت:چی شد آفاق؟
ناصر گفت:من دوستت دارم آفاق، انقدر زیاد که نمیدونم چطور باید علاقه ام رو بهت نشون بدم!
انگار نقطه ضعفم دستش اومده بود،چون هروقت میگفت دوستت دارم تردید میکردم تو رفتنم...
ناصر که فهمید زیاده روی کرده ،مشغول تعریف کردن از خاطراتش شد،از شیطنت های بچگی و دوران مدرسه اش...از کتک هایی که از دست مدیر و معلم و پدرش میخورد! جالب بود واسم که تو حرف هاش اصلا اسمی از مادرش نمیاورد، یعنی تو هیچکدوم از خاطراتش انگار مادرش نقشی نداشت!
ساعت که نزدیک یازده شد قصد رفتن کردم، ناصر بی قرار کیفم رو به دست گرفت و گفت:آخرین جمعه ی قبل سال تحویله...بعدش معلوم نیست تا کی نبینمت...
با تردید گفتم:من... شاید بتونم به بهانه ی درس خوندن با دوستم بازم بیام...
هفت روز اول عید مکانیکی تعطیله... منم یک سر میرم شیراز پیش خانواده ام...
اوهومی گفتم،قدمی به جلو برداشت..
صدای دراومد....
قلبم داشت از حرکت می ایستاد،زمزمه کردم کیه؟ نکنه کسی من رو دیده!
دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد:نترس...مشتریه....
منو کشوند به سمت انتهای مغازه،وارد یک اتاقک کوچیک که قد یک نفر جای خواب داشت و باقیش وسایل کارشون بود شدم، ناصر زمزمه وار گفت:تا اسمت رو صدا نزدم از اینجا بیرون نمیای... فهمیدی؟
با گریه گفتم:اگر کسی بفهمه من اینجام چی؟
کلافه گفت:کسی نمیفهمه، من برم تا شک نکردن...
در رو بست و قفل کرد و خودش رفت، گوشم رو به در چسبوندم..
صدای آشنای عباس به گوشم رسید...
+این همه وقت چرا در رو باز نمیکنی؟
ناصر دستپاچه گفت:خواب بودم اوستا، ببخشید...
حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته..
ادامه دارد....
✾
۳۳۴
۹:۱۱