عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیودو از خجالت سرم و پایین انداختم.... +خیال نکنی من از این پسرام که تا چشمم به یک دختر افتاد دست و دلم میلرزه ها! نه به خدا... تو اولین دختری هستی که من بهش علاقمند شدم... میخوام بیشتر کار کنم تا پس انداز کنم و بیام خواستگاریت... فقط میترسم... میدونم تو این ده دخترها زود شوهر می‌کن. میترسم تا خودم رو جمع و جور کنم تو شوهر کنی.. با صدای لرزونی گفتم:ما هنوز زیاد همدیگه رو نمی‌شناسیم ....همش تصور می‌کردم زمانی رو که مثلا عباس سر برسه و ما رو ببینه و به آسيه بگه... اونوقت چه بلوایی که نمیشد.. دوباره نشستم روی چهارپایه، ناصر ی شکلات باز کرد و داد دستم: از من نترس آفاق... به خدا من دوستت دارم.. باور کردم، انقدر ساده و نادون بودم که باورم شد یه پسر شهری با یک نگاه و یک هم صحبتی کوتاه بهم علاقمند شده! خودم رو بالاتر از باقی دخترها میدیدم، میدونستم تو اون ده رسمه به ازدواج سنتی، حتی دخترهای فامیل همه سنتی ازدواج کرده بودند، دوست داشتن اصلا معنایی نداشت... ناصر داُم از دوست داشتن میگفت، از مادری که ده ها دختر تحصیل کرده رو نشونش داده بوده و ناصر هیچکدوم رو پسند نکرده، اما با دیدن من بهم علاقمند شده بود، اصلا عجیب زبون باز بود این مرد... جوری با کلمات بازی می‌کرد که من یادم رفت به مامان قول دادم زود برگردم، به خودم که اومدم ساعت از یازده گذشته بود و میدونستم اون ساعت از روز معمولا جلوی مکانیکی رفت و آمد ماشین زیاده... هول زده از جا بلند شدم:وای... دیرم شد... ناصر با محبت گفت:نترس، هنوز دوازده نشده... فوقش به مادرت میگی درس خوندنتون طول کشیده.... نگران گفتم:من تا حالا با مامانم دروغ نگفتم، اگر بفهمه... خیلی واسم بد میشه... تازه اگر بدونه من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم! ناصر خندید و بیخیال گفت:دروغ مصلحتی که اشکالی نداره! تهش همه ی این ها خاطره میشه...چهار صباح دیگه که ازدواج کردیم، اینا رو خودمون واسشون تعریف میکنیم... نفس عمیقی کشیدم:من... برم دیگه... میشه نگاه کنی ببینی کسی این اطراف نیست؟ نمیخوام کسی من رو ببینه.... بی توجه به حرفم گفت:عید نزدیکه، ممکنه مدت طولانی نتونم ببینمت....هروقت تو بگی میام خواستگاری...هر جمعه منتظرتم... چشم به راهم نذاری ها! زبونم انگار خشک شده بود، ناصر کرکره رو بالا کشید و سرکی به اطراف کشید:بیا آفاق... کسی این اطراف نیست... نفهمیدم چطور کیفم رو بغلم گرفتم و با یک خداحافظی آروم دویدم از مکانیکی بیرون... دعا دعا میکردم وقتی رفتم خونه کسی متوجه غیبت چند ساعته ام نشده باشه.... تا رسیدن به خونه یک نفس دویدم، وارد حیاط که شدم چشمم به مامان افتاد، داشت از روی بند لباس ها رو جمع میکرد، خودم رو برای توبیخ و سرزنش آماده کرده بودم، مامان اما با خوشحالی نگاهم کرد و گفت:خوبی مادر؟ با دوستت درس خوندی؟ به سختی آب دهنم رو قورت دادم:آره مامان... لباس های خشک شده رو تو سبد انداخت و به سمتم اومد:انگار بخت و اقبال شما هم تو این ده بوده مادر... واست خواستگار اومده... یاد حرف ناصر افتادم،میخواست خیلی زود خودش رو جمع و جور کنه و بیاد خواستگاریم! لب گزیدم و بی جون گفتم:خواستگار؟ کی بوده؟ مامان با شوق گفت:خیلی دلم میخواست از بین شما سه تا دختر، یکیتون زن قوم خودم بشید، آسيه که نشد، آفرین هم انگار عمه ات بدش نمیاد عروسش بشه... واسه تو هم اکرم اومده خواستگاری، واسه ادریس... ماشالله بچه ی خواهرم زبر و زرنگه، با وجود نداری ،پدرش واسه خودش زمین خریده، تا بخوایید عروسی کنید اون زمین رو ساخته و میتونی بری خونه ی خودت... شما که با هم ازدواج کنید منم راحت تر میتونم با خواهرا و برادرهام رفت و آمد کنم... انگار همه ی خوشی اون چند ساعت از دماغم بیرون اومد... با ناراحتی گفتم:یک جوری حرف میزنی انگار جواب بله رو دادم و سفره ی عقد رو انداختید! همین اول بگم ها! من زن اون پسره نمیشم،میخوام درس بخونم... تو رو خدا دست از سر من بردارید.... مامان با حرص گفت:همون مدرسه رفتی که خود سر شدی، وگرنه دختر کی میتونست اینجوری تو روی مادرش دربیاد؟الحق که خانم گل راست میگه، تو رو امروز ببرن فردا برت میگردونن، موندم من به چی تو دلخوش کردم که به خواهرم قول تو رو دادم... تو عروسش بشی روابط ما بدتر بهم میخوره... شونه ای بالا انداختم و خوشحال گفتم:خب خداروشکر که خودت اینا رو میدونی، پس خودتم جواب منفی رو بهشون بده... خواستم از پله ها بالا برم که مامان با اعتراض گفت:چی چیو جواب منفی بهشون بده؟ من به خواهرم گفتم جواب ما مثبته، آفرین که نامزد کنه، اونا رسمی پا پیش میذارن... بابات هم راضیه، بعد اینم هرکی هرجا اسمی از تو برد من میگم دخترم نشون کرده اس.... چشم بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:من... زن ادریس نمیشم مامان... حالا شما واسه خودت ببر و بدوز.... ادامه دارد....
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیوسه


از فکر زن ادریس شدن اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نه از خاله خوشم میومد، نه از پسرش.. اصلا بعد دیدن ناصر و ابراز علاقه اش، هیچ پسری به چشمم نمیومد...
مامان اما دست بردار نبود، وقت و بی وقت خوبی های خواهرزاده اش رو بهم گوشزد میکرد، میگفت فامیل گوشت همو بخورن استخون هم رو دور نمیندازن، توام که سر به هوایی و زبون دراز، همون بهتره عروس خاله ات بشی که فردا روز اسمت سر زبون ها نیفته!
من ولی تو فکر ناصر بودم، انقدر که کل روز حتی حین درس خوندن به اون فکر میکردم! دلم میخواست زودتر از جمعه برم ببینمش، بشینم رو همون چارپایه ی کثیف، یک استکان چایی جوشیده بگیرم دستم و گوش بدم به تعریف کردن هاش....با خودم گفتم این جمعه که دیدمش بهش میگم خواستگار دارم، شاید اینجوری زودتر خودش رو جمع و جور کنه و جلو بیاد...
اون روز وقتی برگشتم خونه رضا زودتر از همیشه مغازه رو بسته بود، با اخم هایی درهم روی پله ها نشسته بود و داشت گل کفشش رو تمیز میکرد، سریع به سمتش رفتم، تا من رو دید غرغرکنان سلامی کرد، کنارش نشستم:چی شده داداش؟
نگاهم کرد، برای چند لحظه ای سکوت کرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:طوری نیست، همون بحث همیشگی، معصوم بالاس، مامان زنگ زده که بیا کار واجب دارم، وقتی اومدم دیدم کار واجبش رسوندن معصوم به خونه اشونه...
لب ورچیدم و با حرص گفتم:میخوای باهاش ازدواج کنی؟
خندید و گفت:فضولیش به تو نیومده، هنوز بچه ای...
گفتم:معصوم از من کوچکتر ها! تازه همین جمعه ای واسم خواستگار اومده...
رنگ رضا به آنی پرید، بهت زده گفت:واسه تو؟ کی؟ کی اومدن که من نفهمیدم؟
عصبانی شده بود، با تعجب گفتم:فکر کردم خبر داری، این همه روزه مامان چپ میره راست میره تعریف خوبی های ادریس و خاله رو میکنه!
رضا چنگی به موهاش زد:کجا بودم من که خبر داشته باشم؟ واسه چی مامان بهم نگفته؟ جواب هم دادید؟
تازه یک طرفدار پیدا کرده بودم،میدونستم رضا بگه نه، مامان هم دست میکشه از اصرار بیخودش...
با بغض گفتم:از نظر مامان که تموم شده اس! میگه دوست دارم یکی از دخترام رو بدم قوم خودم! ولی من گفتم زنش نمیشم... من میخوام درسم رو بخونم داداش...
رضا کلافه گفت:خیلی خب، من با مامان حرف میزنم....
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:برو بالا... خودم با مامان حرف میزنم....
چشمی گفتم و با خیال راحت از جا بلند شدم، همینکه خواستم برم بالا مامان رو دیدم، اخم هاش حسابی درهم بود و بدجور به من نگاه میکرد....
لب گزیدم و خواستم از کنارش رد بشم که سفت بازوم رو گرفت و جوری که به گوش رضا نرسه گفت:بار آخرت باشه اینقدر با رضا بگو بخند میکنی! وقت شوهر کردنته، دست از این کارات برنداشتی؟
لب ورچیدم و غرغرکنان گفتم:داداشمه ها!
مامان هولم داد سمت سالن:برو انقدر زبون درازی نکن، حواست باشه معصوم داخله... نبینم چیزی بگی که ناراحت بشه...
رو ترش کردم و وارد ساختمون شدم، معصوم کنار خانم گل نشسته بود و داشت باهاش صحبت می‌کرد، من رو که دید با شوق سلامی بهم کرد و از جا بلند شد، راستش هیچ ازش خوشم نمیومد، احساس می‌کردم میخواد با زرنگی و زبون بازی خودش رو تو دل رضا جا کنه، سنی هم نداشت دختر بیچاره، انگار به زور عمه بود که حرف ها قلمبه سلمبه میزد و تلاش می‌کرد خودش رو بزرگتر از سنش نشون بده...
سلام سرسری کردم و قبل اینکه معصوم بهم برسه گفتم:من امتحان دارم، میرم بالا درس بخونم...
دست دراز شده ی معصوم رو نادیده گرفتم و رفتم بالا... از پنجره ی سالن نگاهی به حیاط انداختم، مامان کنار رضا نشسته بود و مشخص بود داره باهاش حرف میزنه، رضا هم فقط سر تکون میداد!
آخرشم مامان تونست رضا رو قانع کنه که بره داخل، میدونستم همونقدر که مامان رو حرف رضا حرف نمیزنه، رضا هم دلش نمیاد به مامان نه بگه!
صدای حرف زدن و خنده از پایین میومد، کتابم رو باز کردم و ذهنم پر کشید به سمت ناصر...
*
مامان تو پوست خودش نمی‌گنجید، تونسته بود رضا رو راضی کنه دو سه باری معصوم رو ببینه و باهاش همکلام بشه، بلکه به دلش بشینه و راضی بشه به عقد، عمه گفته بود، اول شما معصوم رو عقد کنید، بعد ما می‌آییم خواستگاری آفرین!
مامان هم که ته آرزوهاش شوهر دادن سه تا دخترش بود و داشت به آرزوش می‌رسید!
میگفت آفرین که عقد کنه، رابطه ی شما هم رسمی میشه! اینا رو که می‌گفت دلم میخواست جیغ بکشم. دلم رو خوش کرده بودم به قول نصفه نیمه ی رضا که گفته بود نمیذارم عروس خاله بشی...


ادامه دارد...
undefined۲۰

۳۸۷

۲۱:۲۳