#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیودو
از خجالت سرم و پایین انداختم....
+خیال نکنی من از این پسرام که تا چشمم به یک دختر افتاد دست و دلم میلرزه ها! نه به خدا... تو اولین دختری هستی که من بهش علاقمند شدم... میخوام بیشتر کار کنم تا پس انداز کنم و بیام خواستگاریت... فقط میترسم... میدونم تو این ده دخترها زود شوهر میکن. میترسم تا خودم رو جمع و جور کنم تو شوهر کنی..
با صدای لرزونی گفتم:ما هنوز زیاد همدیگه رو نمیشناسیم ....همش تصور میکردم زمانی رو که مثلا عباس سر برسه و ما رو ببینه و به آسيه بگه... اونوقت چه بلوایی که نمیشد..
دوباره نشستم روی چهارپایه، ناصر ی شکلات باز کرد و داد دستم: از من نترس آفاق... به خدا من دوستت دارم..
باور کردم، انقدر ساده و نادون بودم که باورم شد یه پسر شهری با یک نگاه و یک هم صحبتی کوتاه بهم علاقمند شده! خودم رو بالاتر از باقی دخترها میدیدم، میدونستم تو اون ده رسمه به ازدواج سنتی، حتی دخترهای فامیل همه سنتی ازدواج کرده بودند، دوست داشتن اصلا معنایی نداشت...
ناصر داُم از دوست داشتن میگفت، از مادری که ده ها دختر تحصیل کرده رو نشونش داده بوده و ناصر هیچکدوم رو پسند نکرده، اما با دیدن من بهم علاقمند شده بود، اصلا عجیب زبون باز بود این مرد... جوری با کلمات بازی میکرد که من یادم رفت به مامان قول دادم زود برگردم، به خودم که اومدم ساعت از یازده گذشته بود و میدونستم اون ساعت از روز معمولا جلوی مکانیکی رفت و آمد ماشین زیاده...
هول زده از جا بلند شدم:وای... دیرم شد...
ناصر با محبت گفت:نترس، هنوز دوازده نشده... فوقش به مادرت میگی درس خوندنتون طول کشیده....
نگران گفتم:من تا حالا با مامانم دروغ نگفتم، اگر بفهمه... خیلی واسم بد میشه... تازه اگر بدونه من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم!
ناصر خندید و بیخیال گفت:دروغ مصلحتی که اشکالی نداره! تهش همه ی این ها خاطره میشه...چهار صباح دیگه که ازدواج کردیم، اینا رو خودمون واسشون تعریف میکنیم...
نفس عمیقی کشیدم:من... برم دیگه... میشه نگاه کنی ببینی کسی این اطراف نیست؟ نمیخوام کسی من رو ببینه....
بی توجه به حرفم گفت:عید نزدیکه، ممکنه مدت طولانی نتونم ببینمت....هروقت تو بگی میام خواستگاری...هر جمعه منتظرتم... چشم به راهم نذاری ها!
زبونم انگار خشک شده بود، ناصر کرکره رو بالا کشید و سرکی به اطراف کشید:بیا آفاق... کسی این اطراف نیست...
نفهمیدم چطور کیفم رو بغلم گرفتم و با یک خداحافظی آروم دویدم از مکانیکی بیرون... دعا دعا میکردم وقتی رفتم خونه کسی متوجه غیبت چند ساعته ام نشده باشه....
تا رسیدن به خونه یک نفس دویدم، وارد حیاط که شدم چشمم به مامان افتاد، داشت از روی بند لباس ها رو جمع میکرد، خودم رو برای توبیخ و سرزنش آماده کرده بودم، مامان اما با خوشحالی نگاهم کرد و گفت:خوبی مادر؟ با دوستت درس خوندی؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم:آره مامان...
لباس های خشک شده رو تو سبد انداخت و به سمتم اومد:انگار بخت و اقبال شما هم تو این ده بوده مادر... واست خواستگار اومده...
یاد حرف ناصر افتادم،میخواست خیلی زود خودش رو جمع و جور کنه و بیاد خواستگاریم! لب گزیدم و بی جون گفتم:خواستگار؟ کی بوده؟
مامان با شوق گفت:خیلی دلم میخواست از بین شما سه تا دختر، یکیتون زن قوم خودم بشید، آسيه که نشد، آفرین هم انگار عمه ات بدش نمیاد عروسش بشه... واسه تو هم اکرم اومده خواستگاری، واسه ادریس... ماشالله بچه ی خواهرم زبر و زرنگه، با وجود نداری ،پدرش واسه خودش زمین خریده، تا بخوایید عروسی کنید اون زمین رو ساخته و میتونی بری خونه ی خودت... شما که با هم ازدواج کنید منم راحت تر میتونم با خواهرا و برادرهام رفت و آمد کنم...
انگار همه ی خوشی اون چند ساعت از دماغم بیرون اومد... با ناراحتی گفتم:یک جوری حرف میزنی انگار جواب بله رو دادم و سفره ی عقد رو انداختید! همین اول بگم ها! من زن اون پسره نمیشم،میخوام درس بخونم... تو رو خدا دست از سر من بردارید....
مامان با حرص گفت:همون مدرسه رفتی که خود سر شدی، وگرنه دختر کی میتونست اینجوری تو روی مادرش دربیاد؟الحق که خانم گل راست میگه، تو رو امروز ببرن فردا برت میگردونن، موندم من به چی تو دلخوش کردم که به خواهرم قول تو رو دادم... تو عروسش بشی روابط ما بدتر بهم میخوره...
شونه ای بالا انداختم و خوشحال گفتم:خب خداروشکر که خودت اینا رو میدونی، پس خودتم جواب منفی رو بهشون بده...
خواستم از پله ها بالا برم که مامان با اعتراض گفت:چی چیو جواب منفی بهشون بده؟ من به خواهرم گفتم جواب ما مثبته، آفرین که نامزد کنه، اونا رسمی پا پیش میذارن... بابات هم راضیه، بعد اینم هرکی هرجا اسمی از تو برد من میگم دخترم نشون کرده اس....
چشم بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:من... زن ادریس نمیشم مامان... حالا شما واسه خودت ببر و بدوز....
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیودو
از خجالت سرم و پایین انداختم....
+خیال نکنی من از این پسرام که تا چشمم به یک دختر افتاد دست و دلم میلرزه ها! نه به خدا... تو اولین دختری هستی که من بهش علاقمند شدم... میخوام بیشتر کار کنم تا پس انداز کنم و بیام خواستگاریت... فقط میترسم... میدونم تو این ده دخترها زود شوهر میکن. میترسم تا خودم رو جمع و جور کنم تو شوهر کنی..
با صدای لرزونی گفتم:ما هنوز زیاد همدیگه رو نمیشناسیم ....همش تصور میکردم زمانی رو که مثلا عباس سر برسه و ما رو ببینه و به آسيه بگه... اونوقت چه بلوایی که نمیشد..
دوباره نشستم روی چهارپایه، ناصر ی شکلات باز کرد و داد دستم: از من نترس آفاق... به خدا من دوستت دارم..
باور کردم، انقدر ساده و نادون بودم که باورم شد یه پسر شهری با یک نگاه و یک هم صحبتی کوتاه بهم علاقمند شده! خودم رو بالاتر از باقی دخترها میدیدم، میدونستم تو اون ده رسمه به ازدواج سنتی، حتی دخترهای فامیل همه سنتی ازدواج کرده بودند، دوست داشتن اصلا معنایی نداشت...
ناصر داُم از دوست داشتن میگفت، از مادری که ده ها دختر تحصیل کرده رو نشونش داده بوده و ناصر هیچکدوم رو پسند نکرده، اما با دیدن من بهم علاقمند شده بود، اصلا عجیب زبون باز بود این مرد... جوری با کلمات بازی میکرد که من یادم رفت به مامان قول دادم زود برگردم، به خودم که اومدم ساعت از یازده گذشته بود و میدونستم اون ساعت از روز معمولا جلوی مکانیکی رفت و آمد ماشین زیاده...
هول زده از جا بلند شدم:وای... دیرم شد...
ناصر با محبت گفت:نترس، هنوز دوازده نشده... فوقش به مادرت میگی درس خوندنتون طول کشیده....
نگران گفتم:من تا حالا با مامانم دروغ نگفتم، اگر بفهمه... خیلی واسم بد میشه... تازه اگر بدونه من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم!
ناصر خندید و بیخیال گفت:دروغ مصلحتی که اشکالی نداره! تهش همه ی این ها خاطره میشه...چهار صباح دیگه که ازدواج کردیم، اینا رو خودمون واسشون تعریف میکنیم...
نفس عمیقی کشیدم:من... برم دیگه... میشه نگاه کنی ببینی کسی این اطراف نیست؟ نمیخوام کسی من رو ببینه....
بی توجه به حرفم گفت:عید نزدیکه، ممکنه مدت طولانی نتونم ببینمت....هروقت تو بگی میام خواستگاری...هر جمعه منتظرتم... چشم به راهم نذاری ها!
زبونم انگار خشک شده بود، ناصر کرکره رو بالا کشید و سرکی به اطراف کشید:بیا آفاق... کسی این اطراف نیست...
نفهمیدم چطور کیفم رو بغلم گرفتم و با یک خداحافظی آروم دویدم از مکانیکی بیرون... دعا دعا میکردم وقتی رفتم خونه کسی متوجه غیبت چند ساعته ام نشده باشه....
تا رسیدن به خونه یک نفس دویدم، وارد حیاط که شدم چشمم به مامان افتاد، داشت از روی بند لباس ها رو جمع میکرد، خودم رو برای توبیخ و سرزنش آماده کرده بودم، مامان اما با خوشحالی نگاهم کرد و گفت:خوبی مادر؟ با دوستت درس خوندی؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم:آره مامان...
لباس های خشک شده رو تو سبد انداخت و به سمتم اومد:انگار بخت و اقبال شما هم تو این ده بوده مادر... واست خواستگار اومده...
یاد حرف ناصر افتادم،میخواست خیلی زود خودش رو جمع و جور کنه و بیاد خواستگاریم! لب گزیدم و بی جون گفتم:خواستگار؟ کی بوده؟
مامان با شوق گفت:خیلی دلم میخواست از بین شما سه تا دختر، یکیتون زن قوم خودم بشید، آسيه که نشد، آفرین هم انگار عمه ات بدش نمیاد عروسش بشه... واسه تو هم اکرم اومده خواستگاری، واسه ادریس... ماشالله بچه ی خواهرم زبر و زرنگه، با وجود نداری ،پدرش واسه خودش زمین خریده، تا بخوایید عروسی کنید اون زمین رو ساخته و میتونی بری خونه ی خودت... شما که با هم ازدواج کنید منم راحت تر میتونم با خواهرا و برادرهام رفت و آمد کنم...
انگار همه ی خوشی اون چند ساعت از دماغم بیرون اومد... با ناراحتی گفتم:یک جوری حرف میزنی انگار جواب بله رو دادم و سفره ی عقد رو انداختید! همین اول بگم ها! من زن اون پسره نمیشم،میخوام درس بخونم... تو رو خدا دست از سر من بردارید....
مامان با حرص گفت:همون مدرسه رفتی که خود سر شدی، وگرنه دختر کی میتونست اینجوری تو روی مادرش دربیاد؟الحق که خانم گل راست میگه، تو رو امروز ببرن فردا برت میگردونن، موندم من به چی تو دلخوش کردم که به خواهرم قول تو رو دادم... تو عروسش بشی روابط ما بدتر بهم میخوره...
شونه ای بالا انداختم و خوشحال گفتم:خب خداروشکر که خودت اینا رو میدونی، پس خودتم جواب منفی رو بهشون بده...
خواستم از پله ها بالا برم که مامان با اعتراض گفت:چی چیو جواب منفی بهشون بده؟ من به خواهرم گفتم جواب ما مثبته، آفرین که نامزد کنه، اونا رسمی پا پیش میذارن... بابات هم راضیه، بعد اینم هرکی هرجا اسمی از تو برد من میگم دخترم نشون کرده اس....
چشم بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:من... زن ادریس نمیشم مامان... حالا شما واسه خودت ببر و بدوز....
ادامه دارد....
۴۱۷
۱۸:۳۹