عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیویک اما خب کسی حریف مامان نمیشد،میگفت اگر بيکار بشینم انگار مریضم! هول زده رو به مامان گفتم:مامان،من میتونم برم خونه ی دوستم واسه درس خوندن؟ شنبه امتحان ریاضی داریم، من این مدتی که مدرسه نبودم خیلی از ریاضی عقب افتادم، اگر نرم ممکنه این درس رو مردود بشم.... مامان غرغرکنان گفت:خب برو از خواهرات کمک بگیر... با حرص گفتم:آسيه که تا کلاس پنجم خونده، آفرین هم به زور تا اول راهنمایی! من سومم مامان، چیو ازشون بپرسم؟ به داداش رضا قول دادم امسال شاگرد اول بشم، اصلا همشم تقصیر شماست من یک هفته ده روز مدرسه نرفتم از همه چی عقب افتادم.... مامان کلافه گفت:خیلی خب، انقدر در گوش من غر نزن، خونه ی کی میری؟ خونه اشون کجاست؟ چند تا خواهر برادرن؟ اول صبحی مزاحم مردم میشی که چی؟ مکثی کردم و گفتم:میرم خونه ی مریم اینا، چهار تا دخترن، اصلا برادر ندارن، خونه اشون درست کنار اون برکه اس که نزدیک خونه ی خاله اس... مامان سری تکون داد و گفت:خیلی خب. برو... ولی زود برگرد، نری به حرافی ها! بشین درست رو بخون زود هم برگرد! با شوق کیفم رو برداشتم و دویدم از خونه بیرون، حتی یک لحظه به عاقبت کاری که داشتم میکردم فکر نمیکردم، دوون دوون تا اول ده رفتم، نزدیک مکانیکی که شدم نگاهی به اطراف انداختم، کسی اون اطراف نبود،کمی ایستادم و نفسی تازه کردم، آینه ی گردی از تو کیفم درآوردم و نگاهی به صورتم انداختم، چهره ی بدی نداشتم... صورت گرد با گونه هایی گل انداخته داشتم، بینی کوچیک و لب های غنچه ای... به قول آسيه من شانس داشتم، از بابا قد بلند و پوست سفیدم رو به ارث برده بودم و از مامان صورت گرد و چشم و ابروی قشنگم رو... با قدم های آهسته به سمت مکانیکی رفتم... ناصر با لباس کار سرش گرم یک پیکان گوجه ای رنگ بود، نفس عمیقی کشیدم و آهسته سلام کردم.... با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت، با دیدنم لبخندی به پهنای صورتش زد:سلام... فکر نمیکردم بیای! گفتم:اگر مزاحمم برم! دستپاچه گفت:وای نه... باور کن به فکرت بودم.... دوید و کرکره ی در رو پایین کشید و لامپ رو روشن کرد، یکم هول کردم... انگار تازه فهمیده بودم چه کردم! تو یک مکانیکی درست اول ده که هرچند ماشین زیاد از اونجا رد میشد اما تا چند متر اینورتر و اونورتر هیچ مغازه ای نبود! کیفم رو به گفتم:من... به مامانم گفتم زود برمیگردم.. با شگفتی گفت:می‌ترسی ازم؟ ... بیا... بیا بشین.... با قدم های لرزون جلو رفتم، روی چارپایه ی کثیفی که به سمتم کشونده بود نشستم ، تازه داشتم خودم رو سرزنش میکردم که اصلا چرا اومدم! حالا این جوون در مورد من چی فکر میکنه؟ حتما با خودش میگه این دختر سبک سر هستش که با دو تا لبخند پا گذاشته تو این مکانیکی دور از ده... با صدای لرزونی گفتم:شما اولین پسری هستید که من باهاش حرف میزنم‌‌‌‌ خندید و خودشم رو یک چهارپایه نشست و از رو گاز پیکنیکی کنارش یک استکان چایی تیره ریخت و گرفت سمتم:توام اولین دختری هستی که من باهاش حرف میزنم... دست دراز کردم و استکان رو ازش گرفتم، ناصر گفت:تو دختر خیلی قشنگی هستی، روز اولی که دیدمت خیال کردم نامزد داری... یعنی با خودم گفتم محاله این دختر تا حالا ازدواج نکرده باشه‌‌‌ مثل چی خوشحال شدم... تا اون روز پیش نیومده بود کسی ازم تعریف کنه، فقط گاهی آسيه با حرص میگفت از بین ما سه نفر بخت به تو رو کرده که سفید و چشم درشت شدی... ناصر با صدای آرومی گفت:هیچوقت خیال نمیکردم تو این ده،به یکی علاقمند بشم... انگار از تو قصه ها کشیدنت بیرون دختر... کمی از چایی که ریخته بود خوردم، از جا بلند شد و چند تا شکلات از جعبه ی روی میز درآورد و به سمتم گرفت... +تلخ نخور چایی ات رو...همش با خودم میگم مگه میشه تو یک نگاه و چند کلام به یکی علاقمند بشم؟ بیشتر همکلاسی های مدرسه ام متاهل بودن و منم گاهی گوش میکردم به حرف های یواشکی اشون.. اصلا انگار همون حرف ها باعث شده بود علاقمند بشم به اولین کسی که بهم ابراز علاقه کرده، تازه فهمیده بودم چرا تو شهر اجازه نمیدن دخترها بعد عقد بیان مدرسه ی عادی! ناصر با محبت گفت:من بهت علاقمند شدم آفاق، خیلی... میخوام خیالم راحت بشه که توام دوستم داری... خیالم که راحت بشه بیشتر کار میکنم، کمتر خرج میکنم.. بیشتر پس انداز میکنم...آفاق... سرت رو بگیر بالا، به من نگاه کن... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیودو


از خجالت سرم و پایین انداختم....
+خیال نکنی من از این پسرام که تا چشمم به یک دختر افتاد دست و دلم میلرزه ها! نه به خدا... تو اولین دختری هستی که من بهش علاقمند شدم... میخوام بیشتر کار کنم تا پس انداز کنم و بیام خواستگاریت... فقط میترسم... میدونم تو این ده دخترها زود شوهر می‌کن. میترسم تا خودم رو جمع و جور کنم تو شوهر کنی..
با صدای لرزونی گفتم:ما هنوز زیاد همدیگه رو نمی‌شناسیم ....همش تصور می‌کردم زمانی رو که مثلا عباس سر برسه و ما رو ببینه و به آسيه بگه... اونوقت چه بلوایی که نمیشد..
دوباره نشستم روی چهارپایه، ناصر ی شکلات باز کرد و داد دستم: از من نترس آفاق... به خدا من دوستت دارم..
باور کردم، انقدر ساده و نادون بودم که باورم شد یه پسر شهری با یک نگاه و یک هم صحبتی کوتاه بهم علاقمند شده! خودم رو بالاتر از باقی دخترها میدیدم، میدونستم تو اون ده رسمه به ازدواج سنتی، حتی دخترهای فامیل همه سنتی ازدواج کرده بودند، دوست داشتن اصلا معنایی نداشت...
ناصر داُم از دوست داشتن میگفت، از مادری که ده ها دختر تحصیل کرده رو نشونش داده بوده و ناصر هیچکدوم رو پسند نکرده، اما با دیدن من بهم علاقمند شده بود، اصلا عجیب زبون باز بود این مرد... جوری با کلمات بازی می‌کرد که من یادم رفت به مامان قول دادم زود برگردم، به خودم که اومدم ساعت از یازده گذشته بود و میدونستم اون ساعت از روز معمولا جلوی مکانیکی رفت و آمد ماشین زیاده...
هول زده از جا بلند شدم:وای... دیرم شد...
ناصر با محبت گفت:نترس، هنوز دوازده نشده... فوقش به مادرت میگی درس خوندنتون طول کشیده....
نگران گفتم:من تا حالا با مامانم دروغ نگفتم، اگر بفهمه... خیلی واسم بد میشه... تازه اگر بدونه من اصلا همکلاسی به اسم مریم ندارم!
ناصر خندید و بیخیال گفت:دروغ مصلحتی که اشکالی نداره! تهش همه ی این ها خاطره میشه...چهار صباح دیگه که ازدواج کردیم، اینا رو خودمون واسشون تعریف میکنیم...
نفس عمیقی کشیدم:من... برم دیگه... میشه نگاه کنی ببینی کسی این اطراف نیست؟ نمیخوام کسی من رو ببینه....
بی توجه به حرفم گفت:عید نزدیکه، ممکنه مدت طولانی نتونم ببینمت....هروقت تو بگی میام خواستگاری...هر جمعه منتظرتم... چشم به راهم نذاری ها!
زبونم انگار خشک شده بود، ناصر کرکره رو بالا کشید و سرکی به اطراف کشید:بیا آفاق... کسی این اطراف نیست...
نفهمیدم چطور کیفم رو بغلم گرفتم و با یک خداحافظی آروم دویدم از مکانیکی بیرون... دعا دعا میکردم وقتی رفتم خونه کسی متوجه غیبت چند ساعته ام نشده باشه....
تا رسیدن به خونه یک نفس دویدم، وارد حیاط که شدم چشمم به مامان افتاد، داشت از روی بند لباس ها رو جمع میکرد، خودم رو برای توبیخ و سرزنش آماده کرده بودم، مامان اما با خوشحالی نگاهم کرد و گفت:خوبی مادر؟ با دوستت درس خوندی؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم:آره مامان...
لباس های خشک شده رو تو سبد انداخت و به سمتم اومد:انگار بخت و اقبال شما هم تو این ده بوده مادر... واست خواستگار اومده...
یاد حرف ناصر افتادم،میخواست خیلی زود خودش رو جمع و جور کنه و بیاد خواستگاریم! لب گزیدم و بی جون گفتم:خواستگار؟ کی بوده؟
مامان با شوق گفت:خیلی دلم میخواست از بین شما سه تا دختر، یکیتون زن قوم خودم بشید، آسيه که نشد، آفرین هم انگار عمه ات بدش نمیاد عروسش بشه... واسه تو هم اکرم اومده خواستگاری، واسه ادریس... ماشالله بچه ی خواهرم زبر و زرنگه، با وجود نداری ،پدرش واسه خودش زمین خریده، تا بخوایید عروسی کنید اون زمین رو ساخته و میتونی بری خونه ی خودت... شما که با هم ازدواج کنید منم راحت تر میتونم با خواهرا و برادرهام رفت و آمد کنم...
انگار همه ی خوشی اون چند ساعت از دماغم بیرون اومد... با ناراحتی گفتم:یک جوری حرف میزنی انگار جواب بله رو دادم و سفره ی عقد رو انداختید! همین اول بگم ها! من زن اون پسره نمیشم،میخوام درس بخونم... تو رو خدا دست از سر من بردارید....
مامان با حرص گفت:همون مدرسه رفتی که خود سر شدی، وگرنه دختر کی میتونست اینجوری تو روی مادرش دربیاد؟الحق که خانم گل راست میگه، تو رو امروز ببرن فردا برت میگردونن، موندم من به چی تو دلخوش کردم که به خواهرم قول تو رو دادم... تو عروسش بشی روابط ما بدتر بهم میخوره...
شونه ای بالا انداختم و خوشحال گفتم:خب خداروشکر که خودت اینا رو میدونی، پس خودتم جواب منفی رو بهشون بده...
خواستم از پله ها بالا برم که مامان با اعتراض گفت:چی چیو جواب منفی بهشون بده؟ من به خواهرم گفتم جواب ما مثبته، آفرین که نامزد کنه، اونا رسمی پا پیش میذارن... بابات هم راضیه، بعد اینم هرکی هرجا اسمی از تو برد من میگم دخترم نشون کرده اس....
چشم بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:من... زن ادریس نمیشم مامان... حالا شما واسه خودت ببر و بدوز....


ادامه دارد....
undefined۱۸
undefined۱

۴۱۷

۱۸:۳۹