عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سی من رضا رو خیلی دوست داشتم و اصلا نمیتونستم قبول کنم با دختری عین معصوم ازدواج کنه! تازه معصوم از منم سنش کمتر بود... شب که شد وقتی بابا تازه از پایین اومده بود بالا و داشت لباس عوض میکرد، مامان بحث رو کشوند به حرف های عمه عشرت، رضا هم تازه از سرکار برگشته بود، صدقه سر آقاجون داشت رو یکی از مغازه های آقاجون کار می‌کرد، اما همیشه این فکر تو سرش بود که یکم دست و بالش رو جمع کنه و بره شیراز واسه کار، میگفت اونجا پیشرفت کردن راحت تره... حرف های مامان که تموم شد بابا بی خیال گفت:خیلیم خوبه، کی بهتر از دختر خواهرم؟ خیالم راحته آفتاب مهتاب ندیده اس.. رضا دلخور گفت:نظر من رو نمیپرسید؟ معصوم بچه اس! بابا خونسرد گفت:دخترهای ده از نه سالگی عقل رس میشن، بعدم قرار نیست همین فردا دستش رو بگیره ببره ! تا خواستگاری کنیم و نامزد کنن و عقد کنن و عروسی، خودش دو سه سال طول میکشه... رضا با اعتراض گفت:من اصلا زن نمیخوام بابا، هنوز دست و بالم رو جمع نکردم، دستم تو جیب آقاجونه... بابا به تندی گفت:همون آقاجون هم صلاح دونسته ازدواج کنی، عقل تو سرت هست رضا؟ نمیبینی اینا هیچ اعتمادی به من ندارن؟ آقاجون زمین و مغازه دست داماد میده، ولی دست من نمیده، باید بهشون نزدیک بشی،حتی شده به حرفش گوش بدی و معصوم رو عقد کنی ،بلکه صدقه سرش چهار تیکه زمین به نامت بزنه. من نمیخوام تو این ده بمونم، تا الانم اگر موندم واسه خاطر دست خالیم بوده،دوتا زمین که به نامم بشه برمیگردم شیراز از زیر یوغ آقام میام بیرون.... مامان با حرص گفت:برگردی شیراز که چی؟ حلوا خیرات میکنن؟ حرف از دهنش در نرفته بود که بابا تو دهنی محکمی نثارش کرد، جیغ آرومی کشیدم و سریع خودم رو به سمت مامان کشیدم، رضا از جا بلند شد و قدم علم کرد جلوی بابا و خیلی زود بحث بینشون بالا گرفت.... رضا نمیتونست بشینه و نگاه کنه که بابا بعد اون همه اشتیاهی که کرده دست رو مامان بلند کنه و بابا هم واسش سنگین بود که پسرش جلوش قد علم کنه! با وساطت و گریه ی مامان، رضا یک سیلی از بابا خورد و رفت تو اتاقش... مامان انقدر غصه دار همون سیلی بود که حتی سرش رو بالا نگرفت ،نگاهی به بابا بندازه، ریز ریز گریه میکرد و تو دلش خودش رو سرزنش میکرد که بدموقع حرف ازدواج رو پیش کشیده... بابا با اخم هایی درهم گفت:حواست باشه سلیمه، کاری نکن چشم ببندم رو همه چیز و دهنم رو وا کنما! خودت میدونی اگر حقیقت معلوم بشه چی میشه! تا امروزم اگر ساکت موندم خودت میدونی دلیلش رو! با تعجب نگاهی به بابا انداختم، هیچ نمیفهمیدم از چی حرف میزنه، حتی آسيه و آفرین هم تعجب کرده بودند از حرفش، مامان مشتی به دهنش کوبید و با گریه گفت:چشم... چشم آقا ستار... هرچی شما بگی، من باهاش حرف میزنم، خودم راضیش میکنم... تو رو خدا زبون به دهن بگیر...... آسيه با تعجب گفت:از چی حرف میزنید؟ بابا به تندی گفت:یالا برید تو اتاقتون، فضولیش به شما نیومده.... ما که نفهمیدیم بابا در مورد چی حرف می‌زد، مامان هم تمام تلاشش رو میکرد تا بابا زبون باز نکنه! بعد ناهارم خودش رفت سراغ رضا،خوب میدونستم رضا رو حرف مامان حرف نمیزنه، انقدر دوستش داشت که به خاطرش از همه چیزش می‌گذشت... اما هیچکدوم از ما، حتی آسيه ای که همیشه طرف بابا بود، دوست نداشتیم رضا با معصوم عقد کنن! چند روزی از اون ماجرا گذشته بود ....روز جمعه نزدیک بود، دل تو دلم نبود یک بهانه جور کنم برای بیرون رفتن از خونه، ناصر گفته بود بگو میخوام برم کلاس تقویتی، اما ممکن بود مامان از همسایه ها بشنوه کلاس تقویتی در کار نیست ! هزار جور نقشه کشیده بودم، اما هيچکدومش عاقلانه نبود، از طرفی خیلی دلم میخواست برم دیدن ناصر، احساس بزرگی میکردم از اینکه یکی بهم توجه کرده! مخصوصا که اون یک نفر یک پسر شهری بود... تصور می‌کردم که زن ناصر میشم و برمیگردم شیراز، همونجا یک خونه ی نقلی میگیریم و باهم زندگی می‌کنیم.... جمعه که شد يکدفعه فکری به سرم زد، با خودم گفتم میتونم به بهونه ی درس خوندن با یکی از همکلاسی هام از خونه بزنم بیرون، مامان که کسی رو نمیشناخت، بقیه هم زیاد پیگیر درس و مدرسه ی من نبودن! رضا هم صدقه سر بحثی که با بابا کرده بود چند روزی بود زود از خونه بیرون میزد و آخر شب که همه خواب بودن برمی‌گشت... صبح زود قبل بیدار شدن آسيه و آفرین رفتم پایین، میدونستم آسيه بفهمه نمیذاره مامان اجازه بده، مخصوصا که بهم شک داشت و چند باری تهدیدم کرده بود اگر یکبار دیگه ببینمت با این پسره حرف میزنی میرم همه چیو میذارم کف دست بابا! خونه ی آقاجون خدمه داشت ،اما مامان انگار عادت داشت به کار کردن! مدام تو دست و بال خدمه میچرخید و کارهای خونه رو میکرد، چند باری هم خانم گل بهش تذکر داده بود به عنوان عروس خونه نباید همپای خدمه کار کنه، ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیویک


اما خب کسی حریف مامان نمیشد،میگفت اگر بيکار بشینم انگار مریضم!
هول زده رو به مامان گفتم:مامان،من میتونم برم خونه ی دوستم واسه درس خوندن؟ شنبه امتحان ریاضی داریم، من این مدتی که مدرسه نبودم خیلی از ریاضی عقب افتادم، اگر نرم ممکنه این درس رو مردود بشم....
مامان غرغرکنان گفت:خب برو از خواهرات کمک بگیر...
با حرص گفتم:آسيه که تا کلاس پنجم خونده، آفرین هم به زور تا اول راهنمایی! من سومم مامان، چیو ازشون بپرسم؟ به داداش رضا قول دادم امسال شاگرد اول بشم، اصلا همشم تقصیر شماست من یک هفته ده روز مدرسه نرفتم از همه چی عقب افتادم....
مامان کلافه گفت:خیلی خب، انقدر در گوش من غر نزن، خونه ی کی میری؟ خونه اشون کجاست؟ چند تا خواهر برادرن؟ اول صبحی مزاحم مردم میشی که چی؟
مکثی کردم و گفتم:میرم خونه ی مریم اینا، چهار تا دخترن، اصلا برادر ندارن، خونه اشون درست کنار اون برکه اس که نزدیک خونه ی خاله اس...
مامان سری تکون داد و گفت:خیلی خب. برو... ولی زود برگرد، نری به حرافی ها! بشین درست رو بخون زود هم برگرد!
با شوق کیفم رو برداشتم و دویدم از خونه بیرون، حتی یک لحظه به عاقبت کاری که داشتم میکردم فکر نمیکردم، دوون دوون تا اول ده رفتم، نزدیک مکانیکی که شدم نگاهی به اطراف انداختم، کسی اون اطراف نبود،کمی ایستادم و نفسی تازه کردم، آینه ی گردی از تو کیفم درآوردم و نگاهی به صورتم انداختم، چهره ی بدی نداشتم... صورت گرد با گونه هایی گل انداخته داشتم، بینی کوچیک و لب های غنچه ای... به قول آسيه من شانس داشتم، از بابا قد بلند و پوست سفیدم رو به ارث برده بودم و از مامان صورت گرد و چشم و ابروی قشنگم رو...
با قدم های آهسته به سمت مکانیکی رفتم...
ناصر با لباس کار سرش گرم یک پیکان گوجه ای رنگ بود، نفس عمیقی کشیدم و آهسته سلام کردم....
با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت، با دیدنم لبخندی به پهنای صورتش زد:سلام... فکر نمیکردم بیای!
گفتم:اگر مزاحمم برم!
دستپاچه گفت:وای نه... باور کن به فکرت بودم....
دوید و کرکره ی در رو پایین کشید و لامپ رو روشن کرد، یکم هول کردم... انگار تازه فهمیده بودم چه کردم! تو یک مکانیکی درست اول ده که هرچند ماشین زیاد از اونجا رد میشد اما تا چند متر اینورتر و اونورتر هیچ مغازه ای نبود! کیفم رو به گفتم:من... به مامانم گفتم زود برمیگردم..
با شگفتی گفت:می‌ترسی ازم؟ ... بیا... بیا بشین....
با قدم های لرزون جلو رفتم، روی چارپایه ی کثیفی که به سمتم کشونده بود نشستم ، تازه داشتم خودم رو سرزنش میکردم که اصلا چرا اومدم! حالا این جوون در مورد من چی فکر میکنه؟ حتما با خودش میگه این دختر سبک سر هستش که با دو تا لبخند پا گذاشته تو این مکانیکی دور از ده...
با صدای لرزونی گفتم:شما اولین پسری هستید که من باهاش حرف میزنم‌‌‌‌
خندید و خودشم رو یک چهارپایه نشست و از رو گاز پیکنیکی کنارش یک استکان چایی تیره ریخت و گرفت سمتم:توام اولین دختری هستی که من باهاش حرف میزنم...
دست دراز کردم و استکان رو ازش گرفتم،
ناصر گفت:تو دختر خیلی قشنگی هستی، روز اولی که دیدمت خیال کردم نامزد داری... یعنی با خودم گفتم محاله این دختر تا حالا ازدواج نکرده باشه‌‌‌
مثل چی خوشحال شدم... تا اون روز پیش نیومده بود کسی ازم تعریف کنه، فقط گاهی آسيه با حرص میگفت از بین ما سه نفر بخت به تو رو کرده که سفید و چشم درشت شدی...
ناصر با صدای آرومی گفت:هیچوقت خیال نمیکردم تو این ده،به یکی علاقمند بشم... انگار از تو قصه ها کشیدنت بیرون دختر...
کمی از چایی که ریخته بود خوردم، از جا بلند شد و چند تا شکلات از جعبه ی روی میز درآورد و به سمتم گرفت...
+تلخ نخور چایی ات رو...همش با خودم میگم مگه میشه تو یک نگاه و چند کلام به یکی علاقمند بشم؟
بیشتر همکلاسی های مدرسه ام متاهل بودن و منم گاهی گوش میکردم به حرف های یواشکی اشون.. اصلا انگار همون حرف ها باعث شده بود علاقمند بشم به اولین کسی که بهم ابراز علاقه کرده، تازه فهمیده بودم چرا تو شهر اجازه نمیدن دخترها بعد عقد بیان مدرسه ی عادی!
ناصر با محبت گفت:من بهت علاقمند شدم آفاق، خیلی... میخوام خیالم راحت بشه که توام دوستم داری... خیالم که راحت بشه بیشتر کار میکنم، کمتر خرج میکنم.. بیشتر پس انداز میکنم...آفاق... سرت رو بگیر بالا، به من نگاه کن...


ادامه دارد...
undefined۱۷

۳۷۲

۸:۴۵