#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیویک
اما خب کسی حریف مامان نمیشد،میگفت اگر بيکار بشینم انگار مریضم!
هول زده رو به مامان گفتم:مامان،من میتونم برم خونه ی دوستم واسه درس خوندن؟ شنبه امتحان ریاضی داریم، من این مدتی که مدرسه نبودم خیلی از ریاضی عقب افتادم، اگر نرم ممکنه این درس رو مردود بشم....
مامان غرغرکنان گفت:خب برو از خواهرات کمک بگیر...
با حرص گفتم:آسيه که تا کلاس پنجم خونده، آفرین هم به زور تا اول راهنمایی! من سومم مامان، چیو ازشون بپرسم؟ به داداش رضا قول دادم امسال شاگرد اول بشم، اصلا همشم تقصیر شماست من یک هفته ده روز مدرسه نرفتم از همه چی عقب افتادم....
مامان کلافه گفت:خیلی خب، انقدر در گوش من غر نزن، خونه ی کی میری؟ خونه اشون کجاست؟ چند تا خواهر برادرن؟ اول صبحی مزاحم مردم میشی که چی؟
مکثی کردم و گفتم:میرم خونه ی مریم اینا، چهار تا دخترن، اصلا برادر ندارن، خونه اشون درست کنار اون برکه اس که نزدیک خونه ی خاله اس...
مامان سری تکون داد و گفت:خیلی خب. برو... ولی زود برگرد، نری به حرافی ها! بشین درست رو بخون زود هم برگرد!
با شوق کیفم رو برداشتم و دویدم از خونه بیرون، حتی یک لحظه به عاقبت کاری که داشتم میکردم فکر نمیکردم، دوون دوون تا اول ده رفتم، نزدیک مکانیکی که شدم نگاهی به اطراف انداختم، کسی اون اطراف نبود،کمی ایستادم و نفسی تازه کردم، آینه ی گردی از تو کیفم درآوردم و نگاهی به صورتم انداختم، چهره ی بدی نداشتم... صورت گرد با گونه هایی گل انداخته داشتم، بینی کوچیک و لب های غنچه ای... به قول آسيه من شانس داشتم، از بابا قد بلند و پوست سفیدم رو به ارث برده بودم و از مامان صورت گرد و چشم و ابروی قشنگم رو...
با قدم های آهسته به سمت مکانیکی رفتم...
ناصر با لباس کار سرش گرم یک پیکان گوجه ای رنگ بود، نفس عمیقی کشیدم و آهسته سلام کردم....
با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت، با دیدنم لبخندی به پهنای صورتش زد:سلام... فکر نمیکردم بیای!
گفتم:اگر مزاحمم برم!
دستپاچه گفت:وای نه... باور کن به فکرت بودم....
دوید و کرکره ی در رو پایین کشید و لامپ رو روشن کرد، یکم هول کردم... انگار تازه فهمیده بودم چه کردم! تو یک مکانیکی درست اول ده که هرچند ماشین زیاد از اونجا رد میشد اما تا چند متر اینورتر و اونورتر هیچ مغازه ای نبود! کیفم رو به گفتم:من... به مامانم گفتم زود برمیگردم..
با شگفتی گفت:میترسی ازم؟ ... بیا... بیا بشین....
با قدم های لرزون جلو رفتم، روی چارپایه ی کثیفی که به سمتم کشونده بود نشستم ، تازه داشتم خودم رو سرزنش میکردم که اصلا چرا اومدم! حالا این جوون در مورد من چی فکر میکنه؟ حتما با خودش میگه این دختر سبک سر هستش که با دو تا لبخند پا گذاشته تو این مکانیکی دور از ده...
با صدای لرزونی گفتم:شما اولین پسری هستید که من باهاش حرف میزنم
خندید و خودشم رو یک چهارپایه نشست و از رو گاز پیکنیکی کنارش یک استکان چایی تیره ریخت و گرفت سمتم:توام اولین دختری هستی که من باهاش حرف میزنم...
دست دراز کردم و استکان رو ازش گرفتم،
ناصر گفت:تو دختر خیلی قشنگی هستی، روز اولی که دیدمت خیال کردم نامزد داری... یعنی با خودم گفتم محاله این دختر تا حالا ازدواج نکرده باشه
مثل چی خوشحال شدم... تا اون روز پیش نیومده بود کسی ازم تعریف کنه، فقط گاهی آسيه با حرص میگفت از بین ما سه نفر بخت به تو رو کرده که سفید و چشم درشت شدی...
ناصر با صدای آرومی گفت:هیچوقت خیال نمیکردم تو این ده،به یکی علاقمند بشم... انگار از تو قصه ها کشیدنت بیرون دختر...
کمی از چایی که ریخته بود خوردم، از جا بلند شد و چند تا شکلات از جعبه ی روی میز درآورد و به سمتم گرفت...
+تلخ نخور چایی ات رو...همش با خودم میگم مگه میشه تو یک نگاه و چند کلام به یکی علاقمند بشم؟
بیشتر همکلاسی های مدرسه ام متاهل بودن و منم گاهی گوش میکردم به حرف های یواشکی اشون.. اصلا انگار همون حرف ها باعث شده بود علاقمند بشم به اولین کسی که بهم ابراز علاقه کرده، تازه فهمیده بودم چرا تو شهر اجازه نمیدن دخترها بعد عقد بیان مدرسه ی عادی!
ناصر با محبت گفت:من بهت علاقمند شدم آفاق، خیلی... میخوام خیالم راحت بشه که توام دوستم داری... خیالم که راحت بشه بیشتر کار میکنم، کمتر خرج میکنم.. بیشتر پس انداز میکنم...آفاق... سرت رو بگیر بالا، به من نگاه کن...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیویک
اما خب کسی حریف مامان نمیشد،میگفت اگر بيکار بشینم انگار مریضم!
هول زده رو به مامان گفتم:مامان،من میتونم برم خونه ی دوستم واسه درس خوندن؟ شنبه امتحان ریاضی داریم، من این مدتی که مدرسه نبودم خیلی از ریاضی عقب افتادم، اگر نرم ممکنه این درس رو مردود بشم....
مامان غرغرکنان گفت:خب برو از خواهرات کمک بگیر...
با حرص گفتم:آسيه که تا کلاس پنجم خونده، آفرین هم به زور تا اول راهنمایی! من سومم مامان، چیو ازشون بپرسم؟ به داداش رضا قول دادم امسال شاگرد اول بشم، اصلا همشم تقصیر شماست من یک هفته ده روز مدرسه نرفتم از همه چی عقب افتادم....
مامان کلافه گفت:خیلی خب، انقدر در گوش من غر نزن، خونه ی کی میری؟ خونه اشون کجاست؟ چند تا خواهر برادرن؟ اول صبحی مزاحم مردم میشی که چی؟
مکثی کردم و گفتم:میرم خونه ی مریم اینا، چهار تا دخترن، اصلا برادر ندارن، خونه اشون درست کنار اون برکه اس که نزدیک خونه ی خاله اس...
مامان سری تکون داد و گفت:خیلی خب. برو... ولی زود برگرد، نری به حرافی ها! بشین درست رو بخون زود هم برگرد!
با شوق کیفم رو برداشتم و دویدم از خونه بیرون، حتی یک لحظه به عاقبت کاری که داشتم میکردم فکر نمیکردم، دوون دوون تا اول ده رفتم، نزدیک مکانیکی که شدم نگاهی به اطراف انداختم، کسی اون اطراف نبود،کمی ایستادم و نفسی تازه کردم، آینه ی گردی از تو کیفم درآوردم و نگاهی به صورتم انداختم، چهره ی بدی نداشتم... صورت گرد با گونه هایی گل انداخته داشتم، بینی کوچیک و لب های غنچه ای... به قول آسيه من شانس داشتم، از بابا قد بلند و پوست سفیدم رو به ارث برده بودم و از مامان صورت گرد و چشم و ابروی قشنگم رو...
با قدم های آهسته به سمت مکانیکی رفتم...
ناصر با لباس کار سرش گرم یک پیکان گوجه ای رنگ بود، نفس عمیقی کشیدم و آهسته سلام کردم....
با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت، با دیدنم لبخندی به پهنای صورتش زد:سلام... فکر نمیکردم بیای!
گفتم:اگر مزاحمم برم!
دستپاچه گفت:وای نه... باور کن به فکرت بودم....
دوید و کرکره ی در رو پایین کشید و لامپ رو روشن کرد، یکم هول کردم... انگار تازه فهمیده بودم چه کردم! تو یک مکانیکی درست اول ده که هرچند ماشین زیاد از اونجا رد میشد اما تا چند متر اینورتر و اونورتر هیچ مغازه ای نبود! کیفم رو به گفتم:من... به مامانم گفتم زود برمیگردم..
با شگفتی گفت:میترسی ازم؟ ... بیا... بیا بشین....
با قدم های لرزون جلو رفتم، روی چارپایه ی کثیفی که به سمتم کشونده بود نشستم ، تازه داشتم خودم رو سرزنش میکردم که اصلا چرا اومدم! حالا این جوون در مورد من چی فکر میکنه؟ حتما با خودش میگه این دختر سبک سر هستش که با دو تا لبخند پا گذاشته تو این مکانیکی دور از ده...
با صدای لرزونی گفتم:شما اولین پسری هستید که من باهاش حرف میزنم
خندید و خودشم رو یک چهارپایه نشست و از رو گاز پیکنیکی کنارش یک استکان چایی تیره ریخت و گرفت سمتم:توام اولین دختری هستی که من باهاش حرف میزنم...
دست دراز کردم و استکان رو ازش گرفتم،
ناصر گفت:تو دختر خیلی قشنگی هستی، روز اولی که دیدمت خیال کردم نامزد داری... یعنی با خودم گفتم محاله این دختر تا حالا ازدواج نکرده باشه
مثل چی خوشحال شدم... تا اون روز پیش نیومده بود کسی ازم تعریف کنه، فقط گاهی آسيه با حرص میگفت از بین ما سه نفر بخت به تو رو کرده که سفید و چشم درشت شدی...
ناصر با صدای آرومی گفت:هیچوقت خیال نمیکردم تو این ده،به یکی علاقمند بشم... انگار از تو قصه ها کشیدنت بیرون دختر...
کمی از چایی که ریخته بود خوردم، از جا بلند شد و چند تا شکلات از جعبه ی روی میز درآورد و به سمتم گرفت...
+تلخ نخور چایی ات رو...همش با خودم میگم مگه میشه تو یک نگاه و چند کلام به یکی علاقمند بشم؟
بیشتر همکلاسی های مدرسه ام متاهل بودن و منم گاهی گوش میکردم به حرف های یواشکی اشون.. اصلا انگار همون حرف ها باعث شده بود علاقمند بشم به اولین کسی که بهم ابراز علاقه کرده، تازه فهمیده بودم چرا تو شهر اجازه نمیدن دخترها بعد عقد بیان مدرسه ی عادی!
ناصر با محبت گفت:من بهت علاقمند شدم آفاق، خیلی... میخوام خیالم راحت بشه که توام دوستم داری... خیالم که راحت بشه بیشتر کار میکنم، کمتر خرج میکنم.. بیشتر پس انداز میکنم...آفاق... سرت رو بگیر بالا، به من نگاه کن...
ادامه دارد...
۳۷۲
۸:۴۵