عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستونه شگفت زده به عقب برگشتم، با دیدن ناصر سرم و از خجالت پایین انداختم...کیفم رو به خودم فشردم و نگاهی به اطراف انداختم، خونه ی آقاجون از باقی خونه ها فاصله داشت و اون موقع ظهر معمولا خلوت بود.... ناصر با چند قدم خودشو به من رسوند.... کاسه ی پر از شکلات همراه دو تا شاخه گل  رو به سمتم گرفت... کاسه رو ازش گرفتم:دست شما درد نکنه... گفت:اون گل ها... از طرف خودمه.... دستم رو مشت کردم تا خوشحالیم رو نشون ندم،خدا میدونست داشتم از خوشی بال درمیاوردم.... خواستم برم سمت خونه که همراهم اومد:جمعه از صبح منتظرت بودم، چشمم به در خشک شد و نیومدی... خجالت زده گفتم:نمیتونم که... اگر آقاجونم بفهمه خیلی بد میشه، همین الانم اگر کسی من رو با شما ببینه واسم بد میشه.... رک گفت:ولی من بهت علاقمند شدم... نگاه نکن الان یک شاگرد مکانیک ساده ام، چشم بهم بزنی تو همین روستا یک مکانیکی میزنم دوبرابر مغازه‌ی عباس.. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، قدش زیاد بلند نبود، لااقل در برابر منی که دختر قد بلندی به حساب میومدم زیاد بلند نبود. شاید یک سر و گردن از من بلندتر، اما خوش قیافه بود... نرسیده به در خونه با ترس گفتم:بهتره شما برید، کسی ببینه واسم دردسر میشه.. دو قدم به عقب رفت... نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید کسی نیست با صدای آرومی گفت:این جمعه منتظرتم...میتونی به بهانه ی کلاس تقویتی از خونه بیای بیرون. اینو گفت و دوون دوون ازم دور شد... سریع شکلات ها و گل رو تو کیفم گذاشتم و کاسه ی خالی رو بردم تو آشپزخونه.... حس میکردم عالم و آدم میدونن چه کردم، از خانم گل که نشسته بود و داشت بافتنی میبافت گرفته، تا عمه عشرت که داشت از خانومی دختراش می‌گفت! افتخارش این بود که سه تا دخترش رو تو دوازده سالگی شوهر داده و حالا من با چهارده سال سن و آفرین با شونزده سال سن از نظرش ترشیده به حساب میومدیم... خانم گل میل بافتنی رو کنار گذاشت و رو به مامان که داشت روبالشی ها رو گلدوزی میکرد گفت:سلیمه،من یه خواستگار خوب واسه آفرین سراغ دارم، دخترات دیگه سنی ازشون گذشته، نمیشه که تا ابد خونه ی بابا بمونن! آفرین که شوهر کنه بخت آفاق هم باز میشه.... با زبون درازی گفتم:من میخوام درس بخونم. عمه عشرت رو ترش کرد:درس بخونی که چی بشه؟ این همه درس خوندن کجای دنیا رو گرفتن؟تهش که باید شوهر کنی پای بچه و کهنه اش رو بشوری! حالا دیپلم داشته باشی بهتر یا پای بچه میشوری؟ خانم گل چشم و ابرویی واسه عمه عشرت اومد و گفت:رضا تنها پسر ستار هه... آقا بزرگ چند بار تو حرف هاش گفته دلش نمیخواد رضا زن از غریبه بگیره، باید از بین نوه های آقابزرگ یکی رو انتخاب کنه، دخترای عشرت که همه شوهر کردن، مونده دختر کوچیکه ی مهری، یازده سالشه، قد خودشم سواد داره، معصومه رو عقد رضا کنید، مهری هم میاد خواستگاری آفرین واسه پسر بزرگه اش... مامان معذب گفت:چی بگم والا خانم گل، رضا ماشالله واسه خودش مردی شده، عاقله بچه ام... همیشه زحمت ما رو دوشش بوده، با این سن و سال من که نمیتونم مجبورش کنم معصوم رو عقد کنه... عمه عشرت با تندی گفت:چرا مجبورش کنی؟ مگه معصوم چی کم داره؟ خانوم و با کمالاته، از هر انگشتش صد تا هنر میریزه، آفتاب مهتاب ندیده اس، مهری واسه تربیتش سنگ تموم گذاشته... ماشالله از خوشگلی هم چیزی کم نداره، خیال نکنی خواستگار نداره ها... به خدا قسم نصف پسرهای این ده پاشنه ی در خونه ی خواهرم رو از جا کندن که بشن داماد آقاجونم، کم اعتبار نداریم تو این ده... دخترای ما از ده سالگی خواستگار داشتن، حالا اگر ما خودمون رو کوچیک کردیم و اسم معصوم رو وسط آوردیم فقط یک دلیل داشته! نمیخواییم ثروت آقاجونم که نصف بیشترش به رضا میرسه، از این خانواده خارج بشه.... مامان زبونش رو کوتاه کرده بود و چیزی نمی‌گفت، انقدر عمه عشرت از خوبی های معصوم و لایق بودن برادرش مرتضی گفته بود که مامان کلا ساکت شده بود و هرچی میگفتن، میگفت چشم... من با رضا و ستار حرف میزنم ببینم چی میگن... عمه عشرت که انگار ماموریت خودش رو انجام داده بود از جا بلند شد و رفت خونه اش، همینکه عمه رفت بی فکر گفتم:معصوم اصلا لیاقت داداشم رو نداره، یک پاش لنگ میزنه... عمه عشرت چی با خودش فکر کرده واقعا! اگر معصوم انقد که تعریف میکنه خوبه، چرا واسه پسر خودش عقدش نکرده؟ مامان چشم هاش گرد شد و با حیرت نگاهم کرد، هزار بار گفته بود حواستون باشه عیب معصوم رو به روش نیارید، دختر بیچاره مادرزادی یک پاش کوتاه تره... گناه که نکرده... خانم گل نگاه بدی بهم انداخت و گفت:از بین دخترات، اونی که میمونه رو دستت همین زبون درازه، اگرم شوهر کنه امروز ببرنش فردا پسش میارن، یالا برو تو اتاقت... لب ورچیدم و دویدم بالا، حق رو به خودم میدادم، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سی


من رضا رو خیلی دوست داشتم و اصلا نمیتونستم قبول کنم با دختری عین معصوم ازدواج کنه! تازه معصوم از منم سنش کمتر بود...
شب که شد وقتی بابا تازه از پایین اومده بود بالا و داشت لباس عوض میکرد، مامان بحث رو کشوند به حرف های عمه عشرت، رضا هم تازه از سرکار برگشته بود، صدقه سر آقاجون داشت رو یکی از مغازه های آقاجون کار می‌کرد، اما همیشه این فکر تو سرش بود که یکم دست و بالش رو جمع کنه و بره شیراز واسه کار، میگفت اونجا پیشرفت کردن راحت تره...
حرف های مامان که تموم شد بابا بی خیال گفت:خیلیم خوبه، کی بهتر از دختر خواهرم؟ خیالم راحته آفتاب مهتاب ندیده اس..
رضا دلخور گفت:نظر من رو نمیپرسید؟ معصوم بچه اس!
بابا خونسرد گفت:دخترهای ده از نه سالگی عقل رس میشن، بعدم قرار نیست همین فردا دستش رو بگیره ببره ! تا خواستگاری کنیم و نامزد کنن و عقد کنن و عروسی، خودش دو سه سال طول میکشه...
رضا با اعتراض گفت:من اصلا زن نمیخوام بابا، هنوز دست و بالم رو جمع نکردم، دستم تو جیب آقاجونه...
بابا به تندی گفت:همون آقاجون هم صلاح دونسته ازدواج کنی، عقل تو سرت هست رضا؟ نمیبینی اینا هیچ اعتمادی به من ندارن؟ آقاجون زمین و مغازه دست داماد میده، ولی دست من نمیده، باید بهشون نزدیک بشی،حتی شده به حرفش گوش بدی و معصوم رو عقد کنی ،بلکه صدقه سرش چهار تیکه زمین به نامت بزنه. من نمیخوام تو این ده بمونم، تا الانم اگر موندم واسه خاطر دست خالیم بوده،دوتا زمین که به نامم بشه برمیگردم شیراز از زیر یوغ آقام میام بیرون....
مامان با حرص گفت:برگردی شیراز که چی؟ حلوا خیرات میکنن؟
حرف از دهنش در نرفته بود که بابا تو دهنی محکمی نثارش کرد، جیغ آرومی کشیدم و سریع خودم رو به سمت مامان کشیدم، رضا از جا بلند شد و قدم علم کرد جلوی بابا و خیلی زود بحث بینشون بالا گرفت....
رضا نمیتونست بشینه و نگاه کنه که بابا بعد اون همه اشتیاهی که کرده دست رو مامان بلند کنه و بابا هم واسش سنگین بود که پسرش جلوش قد علم کنه!
با وساطت و گریه ی مامان، رضا یک سیلی از بابا خورد و رفت تو اتاقش... مامان انقدر غصه دار همون سیلی بود که حتی سرش رو بالا نگرفت ،نگاهی به بابا بندازه، ریز ریز گریه میکرد و تو دلش خودش رو سرزنش میکرد که بدموقع حرف ازدواج رو پیش کشیده...
بابا با اخم هایی درهم گفت:حواست باشه سلیمه، کاری نکن چشم ببندم رو همه چیز و دهنم رو وا کنما! خودت میدونی اگر حقیقت معلوم بشه چی میشه! تا امروزم اگر ساکت موندم خودت میدونی دلیلش رو!
با تعجب نگاهی به بابا انداختم، هیچ نمیفهمیدم از چی حرف میزنه، حتی آسيه و آفرین هم تعجب کرده بودند از حرفش، مامان مشتی به دهنش کوبید و با گریه گفت:چشم... چشم آقا ستار... هرچی شما بگی، من باهاش حرف میزنم، خودم راضیش میکنم... تو رو خدا زبون به دهن بگیر......
آسيه با تعجب گفت:از چی حرف میزنید؟
بابا به تندی گفت:یالا برید تو اتاقتون، فضولیش به شما نیومده....
ما که نفهمیدیم بابا در مورد چی حرف می‌زد، مامان هم تمام تلاشش رو میکرد تا بابا زبون باز نکنه!
بعد ناهارم خودش رفت سراغ رضا،خوب میدونستم رضا رو حرف مامان حرف نمیزنه، انقدر دوستش داشت که به خاطرش از همه چیزش می‌گذشت... اما هیچکدوم از ما، حتی آسيه ای که همیشه طرف بابا بود، دوست نداشتیم رضا با معصوم عقد کنن!
چند روزی از اون ماجرا گذشته بود ....روز جمعه نزدیک بود، دل تو دلم نبود یک بهانه جور کنم برای بیرون رفتن از خونه، ناصر گفته بود بگو میخوام برم کلاس تقویتی، اما ممکن بود مامان از همسایه ها بشنوه کلاس تقویتی در کار نیست ! هزار جور نقشه کشیده بودم، اما هيچکدومش عاقلانه نبود، از طرفی خیلی دلم میخواست برم دیدن ناصر، احساس بزرگی میکردم از اینکه یکی بهم توجه کرده! مخصوصا که اون یک نفر یک پسر شهری بود... تصور می‌کردم که زن ناصر میشم و برمیگردم شیراز، همونجا یک خونه ی نقلی میگیریم و باهم زندگی می‌کنیم....
جمعه که شد يکدفعه فکری به سرم زد، با خودم گفتم میتونم به بهونه ی درس خوندن با یکی از همکلاسی هام از خونه بزنم بیرون، مامان که کسی رو نمیشناخت، بقیه هم زیاد پیگیر درس و مدرسه ی من نبودن!
رضا هم صدقه سر بحثی که با بابا کرده بود چند روزی بود زود از خونه بیرون میزد و آخر شب که همه خواب بودن برمی‌گشت...
صبح زود قبل بیدار شدن آسيه و آفرین رفتم پایین، میدونستم آسيه بفهمه نمیذاره مامان اجازه بده، مخصوصا که بهم شک داشت و چند باری تهدیدم کرده بود اگر یکبار دیگه ببینمت با این پسره حرف میزنی میرم همه چیو میذارم کف دست بابا!
خونه ی آقاجون خدمه داشت ،اما مامان انگار عادت داشت به کار کردن! مدام تو دست و بال خدمه میچرخید و کارهای خونه رو میکرد، چند باری هم خانم گل بهش تذکر داده بود به عنوان عروس خونه نباید همپای خدمه کار کنه،


ادامه دارد....


undefined۱۰
undefined۹

۳۶۴

۷:۴۵