#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سی
من رضا رو خیلی دوست داشتم و اصلا نمیتونستم قبول کنم با دختری عین معصوم ازدواج کنه! تازه معصوم از منم سنش کمتر بود...
شب که شد وقتی بابا تازه از پایین اومده بود بالا و داشت لباس عوض میکرد، مامان بحث رو کشوند به حرف های عمه عشرت، رضا هم تازه از سرکار برگشته بود، صدقه سر آقاجون داشت رو یکی از مغازه های آقاجون کار میکرد، اما همیشه این فکر تو سرش بود که یکم دست و بالش رو جمع کنه و بره شیراز واسه کار، میگفت اونجا پیشرفت کردن راحت تره...
حرف های مامان که تموم شد بابا بی خیال گفت:خیلیم خوبه، کی بهتر از دختر خواهرم؟ خیالم راحته آفتاب مهتاب ندیده اس..
رضا دلخور گفت:نظر من رو نمیپرسید؟ معصوم بچه اس!
بابا خونسرد گفت:دخترهای ده از نه سالگی عقل رس میشن، بعدم قرار نیست همین فردا دستش رو بگیره ببره ! تا خواستگاری کنیم و نامزد کنن و عقد کنن و عروسی، خودش دو سه سال طول میکشه...
رضا با اعتراض گفت:من اصلا زن نمیخوام بابا، هنوز دست و بالم رو جمع نکردم، دستم تو جیب آقاجونه...
بابا به تندی گفت:همون آقاجون هم صلاح دونسته ازدواج کنی، عقل تو سرت هست رضا؟ نمیبینی اینا هیچ اعتمادی به من ندارن؟ آقاجون زمین و مغازه دست داماد میده، ولی دست من نمیده، باید بهشون نزدیک بشی،حتی شده به حرفش گوش بدی و معصوم رو عقد کنی ،بلکه صدقه سرش چهار تیکه زمین به نامت بزنه. من نمیخوام تو این ده بمونم، تا الانم اگر موندم واسه خاطر دست خالیم بوده،دوتا زمین که به نامم بشه برمیگردم شیراز از زیر یوغ آقام میام بیرون....
مامان با حرص گفت:برگردی شیراز که چی؟ حلوا خیرات میکنن؟
حرف از دهنش در نرفته بود که بابا تو دهنی محکمی نثارش کرد، جیغ آرومی کشیدم و سریع خودم رو به سمت مامان کشیدم، رضا از جا بلند شد و قدم علم کرد جلوی بابا و خیلی زود بحث بینشون بالا گرفت....
رضا نمیتونست بشینه و نگاه کنه که بابا بعد اون همه اشتیاهی که کرده دست رو مامان بلند کنه و بابا هم واسش سنگین بود که پسرش جلوش قد علم کنه!
با وساطت و گریه ی مامان، رضا یک سیلی از بابا خورد و رفت تو اتاقش... مامان انقدر غصه دار همون سیلی بود که حتی سرش رو بالا نگرفت ،نگاهی به بابا بندازه، ریز ریز گریه میکرد و تو دلش خودش رو سرزنش میکرد که بدموقع حرف ازدواج رو پیش کشیده...
بابا با اخم هایی درهم گفت:حواست باشه سلیمه، کاری نکن چشم ببندم رو همه چیز و دهنم رو وا کنما! خودت میدونی اگر حقیقت معلوم بشه چی میشه! تا امروزم اگر ساکت موندم خودت میدونی دلیلش رو!
با تعجب نگاهی به بابا انداختم، هیچ نمیفهمیدم از چی حرف میزنه، حتی آسيه و آفرین هم تعجب کرده بودند از حرفش، مامان مشتی به دهنش کوبید و با گریه گفت:چشم... چشم آقا ستار... هرچی شما بگی، من باهاش حرف میزنم، خودم راضیش میکنم... تو رو خدا زبون به دهن بگیر......
آسيه با تعجب گفت:از چی حرف میزنید؟
بابا به تندی گفت:یالا برید تو اتاقتون، فضولیش به شما نیومده....
ما که نفهمیدیم بابا در مورد چی حرف میزد، مامان هم تمام تلاشش رو میکرد تا بابا زبون باز نکنه!
بعد ناهارم خودش رفت سراغ رضا،خوب میدونستم رضا رو حرف مامان حرف نمیزنه، انقدر دوستش داشت که به خاطرش از همه چیزش میگذشت... اما هیچکدوم از ما، حتی آسيه ای که همیشه طرف بابا بود، دوست نداشتیم رضا با معصوم عقد کنن!
چند روزی از اون ماجرا گذشته بود ....روز جمعه نزدیک بود، دل تو دلم نبود یک بهانه جور کنم برای بیرون رفتن از خونه، ناصر گفته بود بگو میخوام برم کلاس تقویتی، اما ممکن بود مامان از همسایه ها بشنوه کلاس تقویتی در کار نیست ! هزار جور نقشه کشیده بودم، اما هيچکدومش عاقلانه نبود، از طرفی خیلی دلم میخواست برم دیدن ناصر، احساس بزرگی میکردم از اینکه یکی بهم توجه کرده! مخصوصا که اون یک نفر یک پسر شهری بود... تصور میکردم که زن ناصر میشم و برمیگردم شیراز، همونجا یک خونه ی نقلی میگیریم و باهم زندگی میکنیم....
جمعه که شد يکدفعه فکری به سرم زد، با خودم گفتم میتونم به بهونه ی درس خوندن با یکی از همکلاسی هام از خونه بزنم بیرون، مامان که کسی رو نمیشناخت، بقیه هم زیاد پیگیر درس و مدرسه ی من نبودن!
رضا هم صدقه سر بحثی که با بابا کرده بود چند روزی بود زود از خونه بیرون میزد و آخر شب که همه خواب بودن برمیگشت...
صبح زود قبل بیدار شدن آسيه و آفرین رفتم پایین، میدونستم آسيه بفهمه نمیذاره مامان اجازه بده، مخصوصا که بهم شک داشت و چند باری تهدیدم کرده بود اگر یکبار دیگه ببینمت با این پسره حرف میزنی میرم همه چیو میذارم کف دست بابا!
خونه ی آقاجون خدمه داشت ،اما مامان انگار عادت داشت به کار کردن! مدام تو دست و بال خدمه میچرخید و کارهای خونه رو میکرد، چند باری هم خانم گل بهش تذکر داده بود به عنوان عروس خونه نباید همپای خدمه کار کنه،
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سی
من رضا رو خیلی دوست داشتم و اصلا نمیتونستم قبول کنم با دختری عین معصوم ازدواج کنه! تازه معصوم از منم سنش کمتر بود...
شب که شد وقتی بابا تازه از پایین اومده بود بالا و داشت لباس عوض میکرد، مامان بحث رو کشوند به حرف های عمه عشرت، رضا هم تازه از سرکار برگشته بود، صدقه سر آقاجون داشت رو یکی از مغازه های آقاجون کار میکرد، اما همیشه این فکر تو سرش بود که یکم دست و بالش رو جمع کنه و بره شیراز واسه کار، میگفت اونجا پیشرفت کردن راحت تره...
حرف های مامان که تموم شد بابا بی خیال گفت:خیلیم خوبه، کی بهتر از دختر خواهرم؟ خیالم راحته آفتاب مهتاب ندیده اس..
رضا دلخور گفت:نظر من رو نمیپرسید؟ معصوم بچه اس!
بابا خونسرد گفت:دخترهای ده از نه سالگی عقل رس میشن، بعدم قرار نیست همین فردا دستش رو بگیره ببره ! تا خواستگاری کنیم و نامزد کنن و عقد کنن و عروسی، خودش دو سه سال طول میکشه...
رضا با اعتراض گفت:من اصلا زن نمیخوام بابا، هنوز دست و بالم رو جمع نکردم، دستم تو جیب آقاجونه...
بابا به تندی گفت:همون آقاجون هم صلاح دونسته ازدواج کنی، عقل تو سرت هست رضا؟ نمیبینی اینا هیچ اعتمادی به من ندارن؟ آقاجون زمین و مغازه دست داماد میده، ولی دست من نمیده، باید بهشون نزدیک بشی،حتی شده به حرفش گوش بدی و معصوم رو عقد کنی ،بلکه صدقه سرش چهار تیکه زمین به نامت بزنه. من نمیخوام تو این ده بمونم، تا الانم اگر موندم واسه خاطر دست خالیم بوده،دوتا زمین که به نامم بشه برمیگردم شیراز از زیر یوغ آقام میام بیرون....
مامان با حرص گفت:برگردی شیراز که چی؟ حلوا خیرات میکنن؟
حرف از دهنش در نرفته بود که بابا تو دهنی محکمی نثارش کرد، جیغ آرومی کشیدم و سریع خودم رو به سمت مامان کشیدم، رضا از جا بلند شد و قدم علم کرد جلوی بابا و خیلی زود بحث بینشون بالا گرفت....
رضا نمیتونست بشینه و نگاه کنه که بابا بعد اون همه اشتیاهی که کرده دست رو مامان بلند کنه و بابا هم واسش سنگین بود که پسرش جلوش قد علم کنه!
با وساطت و گریه ی مامان، رضا یک سیلی از بابا خورد و رفت تو اتاقش... مامان انقدر غصه دار همون سیلی بود که حتی سرش رو بالا نگرفت ،نگاهی به بابا بندازه، ریز ریز گریه میکرد و تو دلش خودش رو سرزنش میکرد که بدموقع حرف ازدواج رو پیش کشیده...
بابا با اخم هایی درهم گفت:حواست باشه سلیمه، کاری نکن چشم ببندم رو همه چیز و دهنم رو وا کنما! خودت میدونی اگر حقیقت معلوم بشه چی میشه! تا امروزم اگر ساکت موندم خودت میدونی دلیلش رو!
با تعجب نگاهی به بابا انداختم، هیچ نمیفهمیدم از چی حرف میزنه، حتی آسيه و آفرین هم تعجب کرده بودند از حرفش، مامان مشتی به دهنش کوبید و با گریه گفت:چشم... چشم آقا ستار... هرچی شما بگی، من باهاش حرف میزنم، خودم راضیش میکنم... تو رو خدا زبون به دهن بگیر......
آسيه با تعجب گفت:از چی حرف میزنید؟
بابا به تندی گفت:یالا برید تو اتاقتون، فضولیش به شما نیومده....
ما که نفهمیدیم بابا در مورد چی حرف میزد، مامان هم تمام تلاشش رو میکرد تا بابا زبون باز نکنه!
بعد ناهارم خودش رفت سراغ رضا،خوب میدونستم رضا رو حرف مامان حرف نمیزنه، انقدر دوستش داشت که به خاطرش از همه چیزش میگذشت... اما هیچکدوم از ما، حتی آسيه ای که همیشه طرف بابا بود، دوست نداشتیم رضا با معصوم عقد کنن!
چند روزی از اون ماجرا گذشته بود ....روز جمعه نزدیک بود، دل تو دلم نبود یک بهانه جور کنم برای بیرون رفتن از خونه، ناصر گفته بود بگو میخوام برم کلاس تقویتی، اما ممکن بود مامان از همسایه ها بشنوه کلاس تقویتی در کار نیست ! هزار جور نقشه کشیده بودم، اما هيچکدومش عاقلانه نبود، از طرفی خیلی دلم میخواست برم دیدن ناصر، احساس بزرگی میکردم از اینکه یکی بهم توجه کرده! مخصوصا که اون یک نفر یک پسر شهری بود... تصور میکردم که زن ناصر میشم و برمیگردم شیراز، همونجا یک خونه ی نقلی میگیریم و باهم زندگی میکنیم....
جمعه که شد يکدفعه فکری به سرم زد، با خودم گفتم میتونم به بهونه ی درس خوندن با یکی از همکلاسی هام از خونه بزنم بیرون، مامان که کسی رو نمیشناخت، بقیه هم زیاد پیگیر درس و مدرسه ی من نبودن!
رضا هم صدقه سر بحثی که با بابا کرده بود چند روزی بود زود از خونه بیرون میزد و آخر شب که همه خواب بودن برمیگشت...
صبح زود قبل بیدار شدن آسيه و آفرین رفتم پایین، میدونستم آسيه بفهمه نمیذاره مامان اجازه بده، مخصوصا که بهم شک داشت و چند باری تهدیدم کرده بود اگر یکبار دیگه ببینمت با این پسره حرف میزنی میرم همه چیو میذارم کف دست بابا!
خونه ی آقاجون خدمه داشت ،اما مامان انگار عادت داشت به کار کردن! مدام تو دست و بال خدمه میچرخید و کارهای خونه رو میکرد، چند باری هم خانم گل بهش تذکر داده بود به عنوان عروس خونه نباید همپای خدمه کار کنه،
ادامه دارد....
۳۶۴
۷:۴۵