🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوهشت آسيه کاسه آش رو برداشت و با شوق گفت:اینجا وایسا میام.... جلوی در مکانیکی ایستادم تا آسيه بره و بیاد... داشتم با نوک کفشم با سنگریزه های روی زمین بازی میکردم که صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم. سرم رو بالا گرفتم و صاف ایستادم... مردی که روبه روم بود یک جوون تقریبا بیست و شش هفت ساله بود، قد متوسط با چشم های درشت مشکی و ابروهای پیوسته... صورت استخونی داشت و لب های باریک با یک بینی استخونی، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم... انقدر مامان و رضا ما رو از حرف و حدیث مردم ترسونده بودن که همش میترسیدم کسی ما رو ببینه و حرف دربیاره ... مرد دستی به سرش کشید و گفت:من شاگرد عباس آقام، اسمم ناصر هه... خندید و گفت:خواهرتون بود اون خانم، درسته؟ چون گفت خواهرش دم در منتظره و نمیتونه زیاد بمونه... زیر چشمی نگاهش کردم و چارقدم رو جلوتر کشیدم... وقتی سکوت من رو دید با فاصله ازم ایستاد:من یک ماهه اومدم این روستا، همینجا تو اتاقک ته مکانیکی هم میخوابم، شما هم انگار خیلی وقت نیست اومدید اینجا، درسته؟ نمیدونم چرا زبونم انگار تو دهنم نمیچرخید، از شدت خجالت سرم پایین بود...فقط منتظر بودم آسيه بیاد و سریع برگردیم خونه، اما مگه آسیه میومد! ناصر با فاصله ازم ایستاد و گفت:مدرسه میرید؟ سری به نوشته ی آره تکون دادم:کلاس چندمی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:سوم راهنمایی...امسال سیکل میگیرم... +من دیپلم دارم، ولی چون خیلی به مکانیکی علاقه داشتم اومدم تو این کار، خانواده ام شیرازن، من واسه کار اومدم اینجا، عباس آقا خیلی ازم راضیه... لبخند نصفه نیمه ای زدم و سرم رو پایین انداختم، ناصر با شگفتی گفت:ناراحت نمیشی اگر بهت بگم دختر قشنگی هستی؟ قیافه ات اصیله، نجابت داره... کمتر دختری رو دیدم با همچین قشنگی... خیلی خوشحال شدم، سرم رو پایین انداختم تا لبخندم رو نبینه... به خودم که اومدم دیدم ایستادم کنار اون جوون و دارم از زندگیمون و نحوه ی اومدنمون به روستا و اصل و نصب آقاجون و شغل رضا و تاریخ عروسی آسيه میگم، انگار نه انگار این مرد غریبه ای بود که همش چند دقیقه بود میشناختمش! همش تقصیر زبون درازم بود که انگار کنترلش از دست من خارج بود... داشتم با صدای بلند به شوخی ناصر میخندیدم که آسیه از مکانیکی بیرون زد، ما رو که کنار هم دید حسابی اخم هاش درهم شد، سریع صاف ایستادم و خودم رو جمع و جور کردم... ناصر تا قبل رسیدن آسيه آهسته گفت:روزهای جمعه عباس آقا اینجا نیست.. نفس عمیقی کشیدم و تندی به سمت آسيه رفتم...اولین بارم بود با یک غریبه همکلام میشدم، اصلا انگار ناصر بلد بود چطور حرف بکشه از زیر زبونم.... نزدیک آسيه که شدم نیشگون سفتی از پهلوم گرفت و از لای دندون های کلید شده اش غرید:خجالت نمیکشی؟ ایستادی کنار این به بگو بخند؟ آقاجون بفهمه میدونی چی میشه؟ بغض کرده سرم رو پایین انداختم، حق با آسيه بود. بعد اون همه توصیه ی رضا و سفارش های مامان و حساسیت های آقاجون، احمقانه بود ایستادن کنار یک جوون و حرف زدن باهاش! اونم کجا؟ درست اول ده که معمولا مسیر رفت و آمد ماشین ها بود. آسيه کل مسیر برگشت تا خونه رو سرزنشم کرد و اشکم رو درآورد، نرسیده به خونه بازوش رو گرفتم و با گریه گفتم:نری به مامان یا رضا بگی ها... اشتباه کردم آبجی، به خدا نفهمیدم کی اومد کنارم و کی اون حرف ها رو زد... آسيه با نفرت دستش رو کشید و گفت:به مامان نگم؟بیخود کردی،اول از همه به اون میگم تا بدونه ته تغاریش چه کرده، تا انقدر هی درس خوندن تو رو تو سر ما نزنه.... اینو گفت و جلوتر ازم به سمت خونه رفت، پا تند کردم و بهش رسیدم و گفتم:منم میگم دوساعت پیش عباس بودی.. با چشم های گرد شده به سمتم برگشت:فکر کردی مامان حرفت رو باور میکنه؟ نگاه تندی بهش انداختم:حرف من رو شاید باور نکنه، اما .... آسيه وحشت زده جلو دوید و به سمت خونه رفت، با دلهره دنبالش رفتم.. آسيه از ترس اینکه مامان متوجه بشه زیاد جلوی چشم مامان آفتابی نمیشد، سرش رو گرم کمک کردن به خدمه ی خونه کرده بود. منم خیالم راحت شد که آسيه از ترس حرف و حدیث حرفی نمیزنه... اما دروغ چرا، کل روز و شب فکرم درگیر ناصر بود، از اینکه یک مرد جوون و خوش قیافه بهم علاقمند شده بود حسابی خوشحال بودم، دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش و باهاش همکلام بشم، واسه همین کل روز حواسم پی آسيه بود ببینم کی باز میخواد بره دیدن نامزدش! جمعه گذشت و خب من که جرات نداشتم چادر چاقور کنم و برم دیدن ناصر! آسيه هم باهام قهر بود و اصلا نگاهم نمیکرد، آقاجون هم برگشته بود و دیگه آسيه هم جرات نمیکرد بره دیدن نامزدش... اون روز تازه داشتم از مدرسه برمیگشتم که کسی از پشت سر صدام کرد:آفاق خانم.... ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستونه
شگفت زده به عقب برگشتم، با دیدن ناصر سرم و از خجالت پایین انداختم...کیفم رو به خودم فشردم و نگاهی به اطراف انداختم، خونه ی آقاجون از باقی خونه ها فاصله داشت و اون موقع ظهر معمولا خلوت بود....
ناصر با چند قدم خودشو به من رسوند.... کاسه ی پر از شکلات همراه دو تا شاخه گل رو به سمتم گرفت...
کاسه رو ازش گرفتم:دست شما درد نکنه...
گفت:اون گل ها... از طرف خودمه....
دستم رو مشت کردم تا خوشحالیم رو نشون ندم،خدا میدونست داشتم از خوشی بال درمیاوردم....
خواستم برم سمت خونه که همراهم اومد:جمعه از صبح منتظرت بودم، چشمم به در خشک شد و نیومدی...
خجالت زده گفتم:نمیتونم که... اگر آقاجونم بفهمه خیلی بد میشه، همین الانم اگر کسی من رو با شما ببینه واسم بد میشه....
رک گفت:ولی من بهت علاقمند شدم... نگاه نکن الان یک شاگرد مکانیک ساده ام، چشم بهم بزنی تو همین روستا یک مکانیکی میزنم دوبرابر مغازهی عباس..
از گوشه ی چشم نگاهش کردم، قدش زیاد بلند نبود، لااقل در برابر منی که دختر قد بلندی به حساب میومدم زیاد بلند نبود. شاید یک سر و گردن از من بلندتر، اما خوش قیافه بود...
نرسیده به در خونه با ترس گفتم:بهتره شما برید، کسی ببینه واسم دردسر میشه..
دو قدم به عقب رفت... نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید کسی نیست با صدای آرومی گفت:این جمعه منتظرتم...میتونی به بهانه ی کلاس تقویتی از خونه بیای بیرون.
اینو گفت و دوون دوون ازم دور شد...
سریع شکلات ها و گل رو تو کیفم گذاشتم و کاسه ی خالی رو بردم تو آشپزخونه....
حس میکردم عالم و آدم میدونن چه کردم، از خانم گل که نشسته بود و داشت بافتنی میبافت گرفته، تا عمه عشرت که داشت از خانومی دختراش میگفت! افتخارش این بود که سه تا دخترش رو تو دوازده سالگی شوهر داده و حالا من با چهارده سال سن و آفرین با شونزده سال سن از نظرش ترشیده به حساب میومدیم...
خانم گل میل بافتنی رو کنار گذاشت و رو به مامان که داشت روبالشی ها رو گلدوزی میکرد گفت:سلیمه،من یه خواستگار خوب واسه آفرین سراغ دارم، دخترات دیگه سنی ازشون گذشته، نمیشه که تا ابد خونه ی بابا بمونن! آفرین که شوهر کنه بخت آفاق هم باز میشه....
با زبون درازی گفتم:من میخوام درس بخونم.
عمه عشرت رو ترش کرد:درس بخونی که چی بشه؟ این همه درس خوندن کجای دنیا رو گرفتن؟تهش که باید شوهر کنی پای بچه و کهنه اش رو بشوری! حالا دیپلم داشته باشی بهتر یا پای بچه میشوری؟
خانم گل چشم و ابرویی واسه عمه عشرت اومد و گفت:رضا تنها پسر ستار هه... آقا بزرگ چند بار تو حرف هاش گفته دلش نمیخواد رضا زن از غریبه بگیره، باید از بین نوه های آقابزرگ یکی رو انتخاب کنه، دخترای عشرت که همه شوهر کردن، مونده دختر کوچیکه ی مهری، یازده سالشه، قد خودشم سواد داره، معصومه رو عقد رضا کنید، مهری هم میاد خواستگاری آفرین واسه پسر بزرگه اش...
مامان معذب گفت:چی بگم والا خانم گل، رضا ماشالله واسه خودش مردی شده، عاقله بچه ام... همیشه زحمت ما رو دوشش بوده، با این سن و سال من که نمیتونم مجبورش کنم معصوم رو عقد کنه...
عمه عشرت با تندی گفت:چرا مجبورش کنی؟ مگه معصوم چی کم داره؟ خانوم و با کمالاته، از هر انگشتش صد تا هنر میریزه، آفتاب مهتاب ندیده اس، مهری واسه تربیتش سنگ تموم گذاشته... ماشالله از خوشگلی هم چیزی کم نداره، خیال نکنی خواستگار نداره ها... به خدا قسم نصف پسرهای این ده پاشنه ی در خونه ی خواهرم رو از جا کندن که بشن داماد آقاجونم، کم اعتبار نداریم تو این ده... دخترای ما از ده سالگی خواستگار داشتن، حالا اگر ما خودمون رو کوچیک کردیم و اسم معصوم رو وسط آوردیم فقط یک دلیل داشته! نمیخواییم ثروت آقاجونم که نصف بیشترش به رضا میرسه، از این خانواده خارج بشه....
مامان زبونش رو کوتاه کرده بود و چیزی نمیگفت، انقدر عمه عشرت از خوبی های معصوم و لایق بودن برادرش مرتضی گفته بود که مامان کلا ساکت شده بود و هرچی میگفتن، میگفت چشم... من با رضا و ستار حرف میزنم ببینم چی میگن...
عمه عشرت که انگار ماموریت خودش رو انجام داده بود از جا بلند شد و رفت خونه اش، همینکه عمه رفت بی فکر گفتم:معصوم اصلا لیاقت داداشم رو نداره، یک پاش لنگ میزنه... عمه عشرت چی با خودش فکر کرده واقعا! اگر معصوم انقد که تعریف میکنه خوبه، چرا واسه پسر خودش عقدش نکرده؟
مامان چشم هاش گرد شد و با حیرت نگاهم کرد، هزار بار گفته بود حواستون باشه عیب معصوم رو به روش نیارید، دختر بیچاره مادرزادی یک پاش کوتاه تره... گناه که نکرده...
خانم گل نگاه بدی بهم انداخت و گفت:از بین دخترات، اونی که میمونه رو دستت همین زبون درازه، اگرم شوهر کنه امروز ببرنش فردا پسش میارن، یالا برو تو اتاقت...
لب ورچیدم و دویدم بالا، حق رو به خودم میدادم،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستونه
شگفت زده به عقب برگشتم، با دیدن ناصر سرم و از خجالت پایین انداختم...کیفم رو به خودم فشردم و نگاهی به اطراف انداختم، خونه ی آقاجون از باقی خونه ها فاصله داشت و اون موقع ظهر معمولا خلوت بود....
ناصر با چند قدم خودشو به من رسوند.... کاسه ی پر از شکلات همراه دو تا شاخه گل رو به سمتم گرفت...
کاسه رو ازش گرفتم:دست شما درد نکنه...
گفت:اون گل ها... از طرف خودمه....
دستم رو مشت کردم تا خوشحالیم رو نشون ندم،خدا میدونست داشتم از خوشی بال درمیاوردم....
خواستم برم سمت خونه که همراهم اومد:جمعه از صبح منتظرت بودم، چشمم به در خشک شد و نیومدی...
خجالت زده گفتم:نمیتونم که... اگر آقاجونم بفهمه خیلی بد میشه، همین الانم اگر کسی من رو با شما ببینه واسم بد میشه....
رک گفت:ولی من بهت علاقمند شدم... نگاه نکن الان یک شاگرد مکانیک ساده ام، چشم بهم بزنی تو همین روستا یک مکانیکی میزنم دوبرابر مغازهی عباس..
از گوشه ی چشم نگاهش کردم، قدش زیاد بلند نبود، لااقل در برابر منی که دختر قد بلندی به حساب میومدم زیاد بلند نبود. شاید یک سر و گردن از من بلندتر، اما خوش قیافه بود...
نرسیده به در خونه با ترس گفتم:بهتره شما برید، کسی ببینه واسم دردسر میشه..
دو قدم به عقب رفت... نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید کسی نیست با صدای آرومی گفت:این جمعه منتظرتم...میتونی به بهانه ی کلاس تقویتی از خونه بیای بیرون.
اینو گفت و دوون دوون ازم دور شد...
سریع شکلات ها و گل رو تو کیفم گذاشتم و کاسه ی خالی رو بردم تو آشپزخونه....
حس میکردم عالم و آدم میدونن چه کردم، از خانم گل که نشسته بود و داشت بافتنی میبافت گرفته، تا عمه عشرت که داشت از خانومی دختراش میگفت! افتخارش این بود که سه تا دخترش رو تو دوازده سالگی شوهر داده و حالا من با چهارده سال سن و آفرین با شونزده سال سن از نظرش ترشیده به حساب میومدیم...
خانم گل میل بافتنی رو کنار گذاشت و رو به مامان که داشت روبالشی ها رو گلدوزی میکرد گفت:سلیمه،من یه خواستگار خوب واسه آفرین سراغ دارم، دخترات دیگه سنی ازشون گذشته، نمیشه که تا ابد خونه ی بابا بمونن! آفرین که شوهر کنه بخت آفاق هم باز میشه....
با زبون درازی گفتم:من میخوام درس بخونم.
عمه عشرت رو ترش کرد:درس بخونی که چی بشه؟ این همه درس خوندن کجای دنیا رو گرفتن؟تهش که باید شوهر کنی پای بچه و کهنه اش رو بشوری! حالا دیپلم داشته باشی بهتر یا پای بچه میشوری؟
خانم گل چشم و ابرویی واسه عمه عشرت اومد و گفت:رضا تنها پسر ستار هه... آقا بزرگ چند بار تو حرف هاش گفته دلش نمیخواد رضا زن از غریبه بگیره، باید از بین نوه های آقابزرگ یکی رو انتخاب کنه، دخترای عشرت که همه شوهر کردن، مونده دختر کوچیکه ی مهری، یازده سالشه، قد خودشم سواد داره، معصومه رو عقد رضا کنید، مهری هم میاد خواستگاری آفرین واسه پسر بزرگه اش...
مامان معذب گفت:چی بگم والا خانم گل، رضا ماشالله واسه خودش مردی شده، عاقله بچه ام... همیشه زحمت ما رو دوشش بوده، با این سن و سال من که نمیتونم مجبورش کنم معصوم رو عقد کنه...
عمه عشرت با تندی گفت:چرا مجبورش کنی؟ مگه معصوم چی کم داره؟ خانوم و با کمالاته، از هر انگشتش صد تا هنر میریزه، آفتاب مهتاب ندیده اس، مهری واسه تربیتش سنگ تموم گذاشته... ماشالله از خوشگلی هم چیزی کم نداره، خیال نکنی خواستگار نداره ها... به خدا قسم نصف پسرهای این ده پاشنه ی در خونه ی خواهرم رو از جا کندن که بشن داماد آقاجونم، کم اعتبار نداریم تو این ده... دخترای ما از ده سالگی خواستگار داشتن، حالا اگر ما خودمون رو کوچیک کردیم و اسم معصوم رو وسط آوردیم فقط یک دلیل داشته! نمیخواییم ثروت آقاجونم که نصف بیشترش به رضا میرسه، از این خانواده خارج بشه....
مامان زبونش رو کوتاه کرده بود و چیزی نمیگفت، انقدر عمه عشرت از خوبی های معصوم و لایق بودن برادرش مرتضی گفته بود که مامان کلا ساکت شده بود و هرچی میگفتن، میگفت چشم... من با رضا و ستار حرف میزنم ببینم چی میگن...
عمه عشرت که انگار ماموریت خودش رو انجام داده بود از جا بلند شد و رفت خونه اش، همینکه عمه رفت بی فکر گفتم:معصوم اصلا لیاقت داداشم رو نداره، یک پاش لنگ میزنه... عمه عشرت چی با خودش فکر کرده واقعا! اگر معصوم انقد که تعریف میکنه خوبه، چرا واسه پسر خودش عقدش نکرده؟
مامان چشم هاش گرد شد و با حیرت نگاهم کرد، هزار بار گفته بود حواستون باشه عیب معصوم رو به روش نیارید، دختر بیچاره مادرزادی یک پاش کوتاه تره... گناه که نکرده...
خانم گل نگاه بدی بهم انداخت و گفت:از بین دخترات، اونی که میمونه رو دستت همین زبون درازه، اگرم شوهر کنه امروز ببرنش فردا پسش میارن، یالا برو تو اتاقت...
لب ورچیدم و دویدم بالا، حق رو به خودم میدادم،
ادامه دارد...
۴۱۳
۱۸:۵۳