#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهشت
آسيه کاسه آش رو برداشت و با شوق گفت:اینجا وایسا میام....
جلوی در مکانیکی ایستادم تا آسيه بره و بیاد...
داشتم با نوک کفشم با سنگریزه های روی زمین بازی میکردم که صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم.
سرم رو بالا گرفتم و صاف ایستادم...
مردی که روبه روم بود یک جوون تقریبا بیست و شش هفت ساله بود، قد متوسط با چشم های درشت مشکی و ابروهای پیوسته... صورت استخونی داشت و لب های باریک با یک بینی استخونی، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
انقدر مامان و رضا ما رو از حرف و حدیث مردم ترسونده بودن که همش میترسیدم کسی ما رو ببینه و حرف دربیاره ...
مرد دستی به سرش کشید و گفت:من شاگرد عباس آقام، اسمم ناصر هه...
خندید و گفت:خواهرتون بود اون خانم، درسته؟ چون گفت خواهرش دم در منتظره و نمیتونه زیاد بمونه...
زیر چشمی نگاهش کردم و چارقدم رو جلوتر کشیدم...
وقتی سکوت من رو دید با فاصله ازم ایستاد:من یک ماهه اومدم این روستا، همینجا تو اتاقک ته مکانیکی هم میخوابم، شما هم انگار خیلی وقت نیست اومدید اینجا، درسته؟
نمیدونم چرا زبونم انگار تو دهنم نمیچرخید، از شدت خجالت سرم پایین بود...فقط منتظر بودم آسيه بیاد و سریع برگردیم خونه، اما مگه آسیه میومد!
ناصر با فاصله ازم ایستاد و گفت:مدرسه میرید؟
سری به نوشته ی آره تکون دادم:کلاس چندمی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:سوم راهنمایی...امسال سیکل میگیرم...
+من دیپلم دارم، ولی چون خیلی به مکانیکی علاقه داشتم اومدم تو این کار، خانواده ام شیرازن، من واسه کار اومدم اینجا، عباس آقا خیلی ازم راضیه...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سرم رو پایین انداختم، ناصر با شگفتی گفت:ناراحت نمیشی اگر بهت بگم دختر قشنگی هستی؟ قیافه ات اصیله، نجابت داره... کمتر دختری رو دیدم با همچین قشنگی...
خیلی خوشحال شدم، سرم رو پایین انداختم تا لبخندم رو نبینه...
به خودم که اومدم دیدم ایستادم کنار اون جوون و دارم از زندگیمون و نحوه ی اومدنمون به روستا و اصل و نصب آقاجون و شغل رضا و تاریخ عروسی آسيه میگم، انگار نه انگار این مرد غریبه ای بود که همش چند دقیقه بود میشناختمش! همش تقصیر زبون درازم بود که انگار کنترلش از دست من خارج بود...
داشتم با صدای بلند به شوخی ناصر میخندیدم که آسیه از مکانیکی بیرون زد، ما رو که کنار هم دید حسابی اخم هاش درهم شد، سریع صاف ایستادم و خودم رو جمع و جور کردم...
ناصر تا قبل رسیدن آسيه آهسته گفت:روزهای جمعه عباس آقا اینجا نیست..
نفس عمیقی کشیدم و تندی به سمت آسيه رفتم...اولین بارم بود با یک غریبه همکلام میشدم، اصلا انگار ناصر بلد بود چطور حرف بکشه از زیر زبونم....
نزدیک آسيه که شدم نیشگون سفتی از پهلوم گرفت و از لای دندون های کلید شده اش غرید:خجالت نمیکشی؟ ایستادی کنار این به بگو بخند؟ آقاجون بفهمه میدونی چی میشه؟
بغض کرده سرم رو پایین انداختم، حق با آسيه بود. بعد اون همه توصیه ی رضا و سفارش های مامان و حساسیت های آقاجون، احمقانه بود ایستادن کنار یک جوون و حرف زدن باهاش! اونم کجا؟ درست اول ده که معمولا مسیر رفت و آمد ماشین ها بود. آسيه کل مسیر برگشت تا خونه رو سرزنشم کرد و اشکم رو درآورد، نرسیده به خونه بازوش رو گرفتم و با گریه گفتم:نری به مامان یا رضا بگی ها... اشتباه کردم آبجی، به خدا نفهمیدم کی اومد کنارم و کی اون حرف ها رو زد...
آسيه با نفرت دستش رو کشید و گفت:به مامان نگم؟بیخود کردی،اول از همه به اون میگم تا بدونه ته تغاریش چه کرده، تا انقدر هی درس خوندن تو رو تو سر ما نزنه....
اینو گفت و جلوتر ازم به سمت خونه رفت، پا تند کردم و بهش رسیدم و گفتم:منم میگم دوساعت پیش عباس بودی..
با چشم های گرد شده به سمتم برگشت:فکر کردی مامان حرفت رو باور میکنه؟
نگاه تندی بهش انداختم:حرف من رو شاید باور نکنه، اما ....
آسيه وحشت زده جلو دوید و به سمت خونه رفت، با دلهره دنبالش رفتم..
آسيه از ترس اینکه مامان متوجه بشه زیاد جلوی چشم مامان آفتابی نمیشد، سرش رو گرم کمک کردن به خدمه ی خونه کرده بود. منم خیالم راحت شد که آسيه از ترس حرف و حدیث حرفی نمیزنه...
اما دروغ چرا، کل روز و شب فکرم درگیر ناصر بود، از اینکه یک مرد جوون و خوش قیافه بهم علاقمند شده بود حسابی خوشحال بودم، دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش و باهاش همکلام بشم، واسه همین کل روز حواسم پی آسيه بود ببینم کی باز میخواد بره دیدن نامزدش!
جمعه گذشت و خب من که جرات نداشتم چادر چاقور کنم و برم دیدن ناصر! آسيه هم باهام قهر بود و اصلا نگاهم نمیکرد، آقاجون هم برگشته بود و دیگه آسيه هم جرات نمیکرد بره دیدن نامزدش...
اون روز تازه داشتم از مدرسه برمیگشتم که کسی از پشت سر صدام کرد:آفاق خانم....
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهشت
آسيه کاسه آش رو برداشت و با شوق گفت:اینجا وایسا میام....
جلوی در مکانیکی ایستادم تا آسيه بره و بیاد...
داشتم با نوک کفشم با سنگریزه های روی زمین بازی میکردم که صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم.
سرم رو بالا گرفتم و صاف ایستادم...
مردی که روبه روم بود یک جوون تقریبا بیست و شش هفت ساله بود، قد متوسط با چشم های درشت مشکی و ابروهای پیوسته... صورت استخونی داشت و لب های باریک با یک بینی استخونی، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
انقدر مامان و رضا ما رو از حرف و حدیث مردم ترسونده بودن که همش میترسیدم کسی ما رو ببینه و حرف دربیاره ...
مرد دستی به سرش کشید و گفت:من شاگرد عباس آقام، اسمم ناصر هه...
خندید و گفت:خواهرتون بود اون خانم، درسته؟ چون گفت خواهرش دم در منتظره و نمیتونه زیاد بمونه...
زیر چشمی نگاهش کردم و چارقدم رو جلوتر کشیدم...
وقتی سکوت من رو دید با فاصله ازم ایستاد:من یک ماهه اومدم این روستا، همینجا تو اتاقک ته مکانیکی هم میخوابم، شما هم انگار خیلی وقت نیست اومدید اینجا، درسته؟
نمیدونم چرا زبونم انگار تو دهنم نمیچرخید، از شدت خجالت سرم پایین بود...فقط منتظر بودم آسيه بیاد و سریع برگردیم خونه، اما مگه آسیه میومد!
ناصر با فاصله ازم ایستاد و گفت:مدرسه میرید؟
سری به نوشته ی آره تکون دادم:کلاس چندمی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:سوم راهنمایی...امسال سیکل میگیرم...
+من دیپلم دارم، ولی چون خیلی به مکانیکی علاقه داشتم اومدم تو این کار، خانواده ام شیرازن، من واسه کار اومدم اینجا، عباس آقا خیلی ازم راضیه...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سرم رو پایین انداختم، ناصر با شگفتی گفت:ناراحت نمیشی اگر بهت بگم دختر قشنگی هستی؟ قیافه ات اصیله، نجابت داره... کمتر دختری رو دیدم با همچین قشنگی...
خیلی خوشحال شدم، سرم رو پایین انداختم تا لبخندم رو نبینه...
به خودم که اومدم دیدم ایستادم کنار اون جوون و دارم از زندگیمون و نحوه ی اومدنمون به روستا و اصل و نصب آقاجون و شغل رضا و تاریخ عروسی آسيه میگم، انگار نه انگار این مرد غریبه ای بود که همش چند دقیقه بود میشناختمش! همش تقصیر زبون درازم بود که انگار کنترلش از دست من خارج بود...
داشتم با صدای بلند به شوخی ناصر میخندیدم که آسیه از مکانیکی بیرون زد، ما رو که کنار هم دید حسابی اخم هاش درهم شد، سریع صاف ایستادم و خودم رو جمع و جور کردم...
ناصر تا قبل رسیدن آسيه آهسته گفت:روزهای جمعه عباس آقا اینجا نیست..
نفس عمیقی کشیدم و تندی به سمت آسيه رفتم...اولین بارم بود با یک غریبه همکلام میشدم، اصلا انگار ناصر بلد بود چطور حرف بکشه از زیر زبونم....
نزدیک آسيه که شدم نیشگون سفتی از پهلوم گرفت و از لای دندون های کلید شده اش غرید:خجالت نمیکشی؟ ایستادی کنار این به بگو بخند؟ آقاجون بفهمه میدونی چی میشه؟
بغض کرده سرم رو پایین انداختم، حق با آسيه بود. بعد اون همه توصیه ی رضا و سفارش های مامان و حساسیت های آقاجون، احمقانه بود ایستادن کنار یک جوون و حرف زدن باهاش! اونم کجا؟ درست اول ده که معمولا مسیر رفت و آمد ماشین ها بود. آسيه کل مسیر برگشت تا خونه رو سرزنشم کرد و اشکم رو درآورد، نرسیده به خونه بازوش رو گرفتم و با گریه گفتم:نری به مامان یا رضا بگی ها... اشتباه کردم آبجی، به خدا نفهمیدم کی اومد کنارم و کی اون حرف ها رو زد...
آسيه با نفرت دستش رو کشید و گفت:به مامان نگم؟بیخود کردی،اول از همه به اون میگم تا بدونه ته تغاریش چه کرده، تا انقدر هی درس خوندن تو رو تو سر ما نزنه....
اینو گفت و جلوتر ازم به سمت خونه رفت، پا تند کردم و بهش رسیدم و گفتم:منم میگم دوساعت پیش عباس بودی..
با چشم های گرد شده به سمتم برگشت:فکر کردی مامان حرفت رو باور میکنه؟
نگاه تندی بهش انداختم:حرف من رو شاید باور نکنه، اما ....
آسيه وحشت زده جلو دوید و به سمت خونه رفت، با دلهره دنبالش رفتم..
آسيه از ترس اینکه مامان متوجه بشه زیاد جلوی چشم مامان آفتابی نمیشد، سرش رو گرم کمک کردن به خدمه ی خونه کرده بود. منم خیالم راحت شد که آسيه از ترس حرف و حدیث حرفی نمیزنه...
اما دروغ چرا، کل روز و شب فکرم درگیر ناصر بود، از اینکه یک مرد جوون و خوش قیافه بهم علاقمند شده بود حسابی خوشحال بودم، دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش و باهاش همکلام بشم، واسه همین کل روز حواسم پی آسيه بود ببینم کی باز میخواد بره دیدن نامزدش!
جمعه گذشت و خب من که جرات نداشتم چادر چاقور کنم و برم دیدن ناصر! آسيه هم باهام قهر بود و اصلا نگاهم نمیکرد، آقاجون هم برگشته بود و دیگه آسيه هم جرات نمیکرد بره دیدن نامزدش...
اون روز تازه داشتم از مدرسه برمیگشتم که کسی از پشت سر صدام کرد:آفاق خانم....
ادامه دارد...
۴۱۷
۱۸:۵۳