عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوهفت خیال میکرد شاخ غول شکسته که هنوز شش ماه نشده تونسته شوهر کنه! یک عباس میگفت صدتا عباس از کنارش درمیومد.... همین که عقد کردنم دیدارشون قدغن شد! آقاجون میگفت نمیشه که دختر جوون راه بیفته تو کوچه و خیابون و با نامزدش باهم راه برن! مردم چی میگن؟ آسیه هم که غرهاش رو به مامان میزد و چشم هاش رو به آقاجون میگفت!خوب سیاست داشت و بلد بود چطور خودش رو تو دل اهل اون خونه جا کنه، جوری که آقاجون جور دیگه تا میکرد با آسیه! حتی جهاز کامل بهش داده بود و هربار حرفی که می‌شد میگفت الحق که آسیه دختر عاقل و گوش به حرفیه و مطمئنم من رو جلوی قوم و خویش سرافراز میکنه.... یادمه اسفند ماه بود و آقاجون همراه بابا و رضا رفته بودن اطراف شیراز برای گردش، آسیه از صبح جیگر مامان رو سرخ کرده بود که بذار برم دیدن عباس، خانم گل آش شیرازی پخته بود و آسیه میخواست یک کاسه واسه نامزدش ببره و به بهونه ی اون آش، دیداری تازه کنن... مامان که اصرار آسيه رو دید غرغرکنان گفت:باشه، برو، ولی آفاق باید همراهت بیاد، تنها نمیشه بری.... آسيه با حرص گفت:این رو ببرم چیکار؟ خونه اش که نمیرم مامان، تا دم مغازه ای میرم این کاسه رو میدم دستش و برمیگردم.... مامان همونطور که از پله ها پایین میرفت گفت:همینکه گفتم، نمیخوام از عمه هات حرف بشنوم، با آفاق میرید و برمی‌گردید، دو تا کاسه آش هم واسه خاله هات ببر ثواب داره، از اونور برو دیدن نامزدت ببینم دست از سر من برمیداری... آسيه با حرص سینی برداشت و سه تا کاسه آش گذاشت داخلش و رو به من که با بلوز و شلوار داشتم تو خونه میچرخیدم گفت:برو یک لباس درست حسابی تنت کن باهام بیا... شکلکی واسش درآوردم و گفتم:من اصلا باهات نمیام! منتمم بکشی نمیام.. آسيه با حرص گفت:برو یک دامن پات کن بیا انقد منو حرص نده... چپ چپ نگاهش کردم:تو میخوای نامزدت رو ببینی، چی گیر من میاد این همه راه باهات بیام؟ آسيه پا به زمین کوبید و گفت:باشه، اون روسری قرمزه رو که خانم گل بهم داده رو میدم بهت... +واقعا میدی؟ رو کردم به آفرین که داشت ظرف ها رو می‌شست:آفرین، تو شاهدی، اون روسری قرمزه که گل های ریز قرمز داره مال منه.. آسيه با حرص گفت:باشه ،بیا بریم.... سرخوش دویدم و دامنی پام کردم و یه چادر رنگی رو سرم انداختم و همراهش از خونه بیرون زدم. همینکه وارد کوچه شدیم آسيه سینی آش رو داد دستم و هول زده گفت:بیا اینجا.... اینو گفت و با عجله به سمت کوچه ی خلوت پشت خونه رفت،غرغرکنان دنبالش رفتم. یک ماتیک سرخ رنگ برداشت و کشید به لب هاش و کمی گونه هاش رو هم سرخ کرد، رو ترش کردم و گفتم:مامان بفهمه حسابت و میرسه... به تندی گفت:به تو چه مربوط،فضولی مگه؟ نبینم بری به مامان حرف بزنی ها! دارم میرم دیدن شوهرم،گناه که نکردم.... گفتبیا اول بریم خونه خاله ها آش رو تو برو بده، بعد میریم مکانیکی، یا اصلا تو برو آش خاله ها رو بده، من آش عباس رو میبرم... ابرویی بالا انداختم و گفتم:نخیرم، مامان تاکید کرده همراهت تا مکانیکی بیام، خودتم میدونی دهنم لقه،یهو زبونم میلغزه و بهش میگم تنهایی رفتی ها! اونوقت دیگه دیدن نامزدت قدغن میشه.. آسیه دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:صبر کن،نوبت توام میشه... پشت چشمی نازک کردم و گفتم: من عین تو به فکر شوهر نیستم،میخوام درس بخونم برم دانشگاه... نگاه بدی بهم انداخت:به خواب ببینی آقاجون بذاره بری دانشگاه .... جلوی در خونه ی خاله اکرم که رسیدیم آسیه آش ها رو من دادم دست خاله اکرم، تا خواستم خداحافظی کنم خاله اکرم با شوق گفت:آفاق این همه راه اومدی خب بیا یکم اینجا بشین، ادریس هم تازه از سر زمین برگشته، به خدا هر روز میگه دلم میخواد یک بار این خاله و دخترهاش رو دعوت کنی خونه یکم باهم اختلاط کنیم.. مادرت که ما رو قابل نمیدونه، لااقل شما این همه راه اومدید یکم بشینید.... آسيه چشم و ابرویی اومد که یعنی قبول نکن، خیلی دلم میخواست سر لج اونم که شده قبول کنم، اما چشم دیدن ادریس رو نداشتم، خاله تو همون چند دیدار محدودی که ما رو دیده بود همش سعی می‌کرد حر۴ و به پسرش بکشونه،میگفت از بین سه دختر سلیمه، یکیش باید عروس من بشه، هربار هم این رو میگفت به من نگاه می‌کرد! خیال میکرد من از خدامه زن پسرش بشم! زن پسری که همش سه کلاس سواد داشت و رضا یکی دوبار گفته بود حین سیگار کشیدن دیدتش... با اکراه گفتم:ما باید بریم چند جای دیگه آش ببریم خاله جان، انشالله سر فرصت... خاله غرغرکنان گفت:شما با بزرگان نشست و برخاست کردید، دیگه خونه زندگی ما رو قابل نمیدونید خاله... لبخندی زدم و با دلجویی گفتم:این چه حرفیه خاله جان، حتما قبل تحویل سال بهتون سر میزنیم... اینو گفتم و سریع از خونه اشون بیرون زدم.... نزدیک مکانیکی که شدیم آسيه نفس عمیقی کشید .. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهشت


آسيه کاسه آش رو برداشت و با شوق گفت:اینجا وایسا میام....
جلوی در مکانیکی ایستادم تا آسيه بره و بیاد...
داشتم با نوک کفشم با سنگریزه های روی زمین بازی می‌کردم که صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم.
سرم رو بالا گرفتم و صاف ایستادم...
مردی که روبه روم بود یک جوون تقریبا بیست و شش هفت ساله بود، قد متوسط با چشم های درشت مشکی و ابروهای پیوسته... صورت استخونی داشت و لب های باریک با یک بینی استخونی، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
انقدر مامان و رضا ما رو از حرف و حدیث مردم ترسونده بودن که همش میترسیدم کسی ما رو ببینه و حرف دربیاره ...
مرد دستی به سرش کشید و گفت:من شاگرد عباس آقام، اسمم ناصر هه...
خندید و گفت:خواهرتون بود اون خانم، درسته؟ چون گفت خواهرش دم در منتظره و نمیتونه زیاد بمونه...
زیر چشمی نگاهش کردم و چارقدم رو جلوتر کشیدم...
وقتی سکوت من رو دید با فاصله ازم ایستاد:من یک ماهه اومدم این روستا، همینجا تو اتاقک ته مکانیکی هم میخوابم، شما هم انگار خیلی وقت نیست اومدید اینجا، درسته؟
نمیدونم چرا زبونم انگار تو دهنم نمیچرخید، از شدت خجالت سرم پایین بود‌‌‌‌‌...فقط منتظر بودم آسيه بیاد و سریع برگردیم خونه، اما مگه آسیه میومد!
ناصر با فاصله ازم ایستاد و گفت:مدرسه میرید؟
سری به نوشته ی آره تکون دادم:کلاس چندمی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:سوم راهنمایی...امسال سیکل میگیرم...
+من دیپلم دارم، ولی چون خیلی به مکانیکی علاقه داشتم اومدم تو این کار، خانواده ام شیرازن، من واسه کار اومدم اینجا، عباس آقا خیلی ازم راضیه...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سرم رو پایین انداختم، ناصر با شگفتی گفت:ناراحت نمیشی اگر بهت بگم دختر قشنگی هستی؟ قیافه ات اصیله، نجابت داره... کمتر دختری رو دیدم با همچین قشنگی...
خیلی خوشحال شدم، سرم رو پایین انداختم تا لبخندم رو نبینه...
به خودم که اومدم دیدم ایستادم کنار اون جوون و دارم از زندگیمون و نحوه ی اومدنمون به روستا و اصل و نصب آقاجون و شغل رضا و تاریخ عروسی آسيه میگم، انگار نه انگار این مرد غریبه ای بود که همش چند دقیقه بود می‌شناختمش! همش تقصیر زبون درازم بود که انگار کنترلش از دست من خارج بود...
داشتم با صدای بلند به شوخی ناصر میخندیدم که آسیه از مکانیکی بیرون زد، ما رو که کنار هم دید حسابی اخم هاش درهم شد، سریع صاف ایستادم و خودم رو جمع و جور کردم...
ناصر تا قبل رسیدن آسيه آهسته گفت:روزهای جمعه عباس آقا اینجا نیست..
نفس عمیقی کشیدم و تندی به سمت آسيه رفتم...اولین بارم بود با یک غریبه همکلام میشدم، اصلا انگار ناصر بلد بود چطور حرف بکشه از زیر زبونم....
نزدیک آسيه که شدم نیشگون سفتی از پهلوم گرفت و از لای دندون های کلید شده اش غرید:خجالت نمیکشی؟ ایستادی کنار این به بگو بخند؟ آقاجون بفهمه میدونی چی میشه؟
بغض کرده سرم رو پایین انداختم، حق با آسيه بود. بعد اون همه توصیه ی رضا و سفارش های مامان و حساسیت های آقاجون، احمقانه بود ایستادن کنار یک جوون و حرف زدن باهاش! اونم کجا؟ درست اول ده که معمولا مسیر رفت و آمد ماشین ها بود. آسيه کل مسیر برگشت تا خونه رو سرزنشم کرد و اشکم رو درآورد، نرسیده به خونه بازوش رو گرفتم و با گریه گفتم:نری به مامان یا رضا بگی ها... اشتباه کردم آبجی، به خدا نفهمیدم کی اومد کنارم و کی اون حرف ها رو زد...
آسيه با نفرت دستش رو کشید و گفت:به مامان نگم؟بیخود کردی،اول از همه به اون میگم تا بدونه ته تغاریش چه کرده، تا انقدر هی درس خوندن تو رو تو سر ما نزنه....
اینو گفت و جلوتر ازم به سمت خونه رفت، پا تند کردم و بهش رسیدم و گفتم:منم میگم دوساعت پیش عباس بودی..
با چشم های گرد شده به سمتم برگشت:فکر کردی مامان حرفت رو باور میکنه؟
نگاه تندی بهش انداختم:حرف من رو شاید باور نکنه، اما ....
آسيه وحشت زده جلو دوید و به سمت خونه رفت، با دلهره دنبالش رفتم..
آسيه از ترس اینکه مامان متوجه بشه زیاد جلوی چشم مامان آفتابی نمیشد، سرش رو گرم کمک کردن به خدمه ی خونه کرده بود. منم خیالم راحت شد که آسيه از ترس حرف و حدیث حرفی نمیزنه...
اما دروغ چرا، کل روز و شب فکرم درگیر ناصر بود، از اینکه یک مرد جوون و خوش قیافه بهم علاقمند شده بود حسابی خوشحال بودم، دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش و باهاش همکلام بشم، واسه همین کل روز حواسم پی آسيه بود ببینم کی باز میخواد بره دیدن نامزدش!
جمعه گذشت و خب من که جرات نداشتم چادر چاقور کنم و برم دیدن ناصر! آسيه هم باهام قهر بود و اصلا نگاهم نمی‌کرد، آقاجون هم برگشته بود و دیگه آسيه هم جرات نمی‌کرد بره دیدن نامزدش...
اون روز تازه داشتم از مدرسه برمیگشتم که کسی از پشت سر صدام کرد:آفاق خانم....


ادامه دارد...



undefined۱۸

۴۱۷

۱۸:۵۳