عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوشش یکیشون که جوون تر بود و سرش باد داشت وقتی داشتیم بابا رو می‌بردیم تو ماشین گفت بعد این از سایه ی خودتونم باید بترسید، چون محاله دست از سرتون بردارم... ننه با غصه گفت:چه میشه کرد؟ فعلا که اینجاییم.. اینجا هم جامون امنه، غصه نخور مادر... رضا اما نگران بود! هرچند ما فکر می‌کردیم اون جوون بلوف زده ،ولی انگار دل رضا شور افتاده بود... آقاجون یکی رو خبر کرده بود تا بیاد و بابا رو ترک بده، هرچند اون مدت انگار مواد کمتری بهش رسیده بود و تا حد زیادی وابستگیش به مواد کم شده بود ،اما هنوزم اگر رهاش میکردن بی شک به سمت مواد کشیده میشد.... آقاجون سپرده بود تا براش غذای مقوی درست کنن و هرچند زیاد چشم دیدن ما رو نداشت ،اما انگار دست و دلش برای تنها پسرش لرزیده بود! و البته صدقه سر بودن بابا بود که مجبور بود ما رو هم تو خونه اش نگه داره... رضا وقتی فهمید از وقتی اومدم مدرسه نرفتم ،سریع از تو کیفش پرونده ام رو بیرون کشید و گفت:فردا تو رو هم میبرم مدرسه ثبت نام میکنم... ننه کنجکاو گفت:یعنی آقا بزرگ اجازه داده ما برای همیشه اینجا بمونیم؟ نمیشه که یک روز اینجا یک روز ده، واسه مدرسه ی این بچه میگما... میگم نکنه ی وقت بابات که ترک کرد، عذر ما رو بخوان و بیرونمون کنن! رضا با تردید گفت:فکر نکنم ننه، آقا بزرگ وقتی فهمید آفاق مدرسه میره خودش باهام اومد تا پرونده رو بگیرم، وگرنه به من تنها که پرونده نمیدادن! فقط باید حواستون باشه آسه بریم آسه بیایم تا آقاجون از دستمون دلگیر نشه... بعدم خودش و ننه کلی ما رو نصیحت کردن که حواسمون جمع باشه و به اهل خونه احترام بذاریم، مخصوصا به آقاجون که ننه میگفت باید تلاش کنیم تا رضایتش رو جلب کنیم.... از فردای اون روز صدای داد و ناله ی بابا هر از گاهی به گوشم می‌رسید، آقاجون قدغن کرده بود ما حتی نزدیک زیرزمین بریم، عوضش خودش هر روز با یک دکتر به بابا سر میزد و اینجوری خیال ننه و ما هم راحت شده بود که آقاجون هوای پسرش رو داره و اونم خیلی زود خوب میشه .... روز اولی که قرار بود برم مدرسه رضا همراهم اومد، تو راه کلی باهام حرف زد که اینجا مدرسه ی شهر نیست و همه ما رو می‌شناسن و باید جوری رفتار کنم که آقاجون بتونه سرش رو بالا بگیره نه اینکه بابت کارهای اشتباه من سرشکسته بشه.. منم هرچی رضا میگفت چشم میگفتم، اما خودم خوب میدونستم زیادم قرار نیست به حرف هاش گوش بدم.... محیط مدرسه ی روستا با مدرسه ی شهر خیلی فرق داشت، مدرسه با حیاط بزرگی که گویا صدقه سر خیرها تازه نوسازی شده بود، دانش آموز ها اغلب با هم فامیل بودن و خیلی خوب همدیگه رو میشناختن و در برابر منی که غریبه بودم جبهه داشتن، مخصوصا که چند ماهی از سال تحصیلی گذشته بود و کسی تمایلی نداشت با یک دختر غریبه دوست بشه.... زندگی جدید ما تو اون ده شروع شده بود، هرچند طعنه و کنایه زیاد می‌شنیدیم، عمه ها به ننه عین یه آدم بی ارزش نگاه می‌کردند، به هرکارش ایراد میگرفتن و مدام معتاد شدن بابا و بقیه کارهاش رو گردن ننه مینداختن! میگفتن تو اگر زن بودی که ستار به ابن راه نمیوفتاد! ننه هم همیشه زبونش کوتاه بود، خیال میکرد آقا بزرگ بهش لطف کرده و تو خونه اش راهش داده و برای همین باید در برابرشون گردن خم کنه و هرچی گفتن بگه چشم! زمستون به نیمه رسیده بود که بابا هم از اون زیرزمین بیرون اومد، سالم و سرحال! با اعتیادی که به طور کامل کنار گذاشته بود... آقاجون شش دونگ حواسش به بابا بود، هرجا میرفت با خودش می‌بردش و چشم ازش برنمی‌داشت، از ترس اینکه نکنه دوباره بیفته دور مواد. طبقه ی بالا رو هم کامل خالی کرده بودن و در اختیار ما گذاشته بودن، یک اتاق برای رضا، یک اتاق برای ما دخترها و یک اتاق برای ننه و بابا... که البته ما جرات نداشتیم جلوی بقیه به ننه بگیم ننه! باید می‌گفتیم مامان! یا اول صبح که میرفتیم پایین باید دست خانم گل رو می‌گرفتیم و صبح بخیر می‌گفتیم و با احترام با آقاجون حرف میزدیم. بابا تازه از زیرزمین بیرون اومده بود که یک خواستگار خوب واسه آسیه پیدا شد، یکی از اقوام دور آقاجون تو یک مراسم ختم آسیه رو دیده بود، آسیه ای که حسابی همرنگ جماعت شده بود و خودش رو به اون ها نزدیک میکرد، بلکه صدقه سرشون یک شوهر خوب گیرش بیاد، عباس جوون  سی ساله ای بود که تو یک مغازه ی مکانیکی کار می‌کرد، مغازه رو از آقاش به ارث برده بود و خودشم سال ها بود مکانیک بود. آقاجون که تاییدش کرد ،خیلی زود مراسم خواستگاری برگزار شد و تو چشم بهم زدنی آسیه به عقد عباس دراومد.... سال داشت نو میشد و قرار بود آسیه عید همون سال عروسی کنه و بره سر خونه زندگیش، صدقه سر اعتبار آقاجون داشتن کنار خونه ی پدرشوهرش واسش یک واحد نقلی میساختن تا مستقل باشه، آسیه هم دیگه باورش نمیومد... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهفت


خیال میکرد شاخ غول شکسته که هنوز شش ماه نشده تونسته شوهر کنه! یک عباس میگفت صدتا عباس از کنارش درمیومد....
همین که عقد کردنم دیدارشون قدغن شد! آقاجون میگفت نمیشه که دختر جوون راه بیفته تو کوچه و خیابون و با نامزدش باهم راه برن! مردم چی میگن؟
آسیه هم که غرهاش رو به مامان میزد و چشم هاش رو به آقاجون میگفت!خوب سیاست داشت و بلد بود چطور خودش رو تو دل اهل اون خونه جا کنه، جوری که آقاجون جور دیگه تا میکرد با آسیه! حتی جهاز کامل بهش داده بود و هربار حرفی که می‌شد میگفت الحق که آسیه دختر عاقل و گوش به حرفیه و مطمئنم من رو جلوی قوم و خویش سرافراز میکنه....
یادمه اسفند ماه بود و آقاجون همراه بابا و رضا رفته بودن اطراف شیراز برای گردش، آسیه از صبح جیگر مامان رو سرخ کرده بود که بذار برم دیدن عباس، خانم گل آش شیرازی پخته بود و آسیه میخواست یک کاسه واسه نامزدش ببره و به بهونه ی اون آش، دیداری تازه کنن...
مامان که اصرار آسيه رو دید غرغرکنان گفت:باشه، برو، ولی آفاق باید همراهت بیاد، تنها نمیشه بری....
آسيه با حرص گفت:این رو ببرم چیکار؟ خونه اش که نمیرم مامان، تا دم مغازه ای میرم این کاسه رو میدم دستش و برمیگردم....
مامان همونطور که از پله ها پایین میرفت گفت:همینکه گفتم، نمیخوام از عمه هات حرف بشنوم، با آفاق میرید و برمی‌گردید، دو تا کاسه آش هم واسه خاله هات ببر ثواب داره، از اونور برو دیدن نامزدت ببینم دست از سر من برمیداری...
آسيه با حرص سینی برداشت و سه تا کاسه آش گذاشت داخلش و رو به من که با بلوز و شلوار داشتم تو خونه میچرخیدم گفت:برو یک لباس درست حسابی تنت کن باهام بیا...
شکلکی واسش درآوردم و گفتم:من اصلا باهات نمیام! منتمم بکشی نمیام..
آسيه با حرص گفت:برو یک دامن پات کن بیا انقد منو حرص نده...
چپ چپ نگاهش کردم:تو میخوای نامزدت رو ببینی، چی گیر من میاد این همه راه باهات بیام؟
آسيه پا به زمین کوبید و گفت:باشه، اون روسری قرمزه رو که خانم گل بهم داده رو میدم بهت...
+واقعا میدی؟
رو کردم به آفرین که داشت ظرف ها رو می‌شست:آفرین، تو شاهدی، اون روسری قرمزه که گل های ریز قرمز داره مال منه..
آسيه با حرص گفت:باشه ،بیا بریم....
سرخوش دویدم و دامنی پام کردم و یه چادر رنگی رو سرم انداختم و همراهش از خونه بیرون زدم.
همینکه وارد کوچه شدیم آسيه سینی آش رو داد دستم و هول زده گفت:بیا اینجا....
اینو گفت و با عجله به سمت کوچه ی خلوت پشت خونه رفت،غرغرکنان دنبالش رفتم. یک ماتیک سرخ رنگ برداشت و کشید به لب هاش و کمی گونه هاش رو هم سرخ کرد، رو ترش کردم و گفتم:مامان بفهمه حسابت و میرسه...
به تندی گفت:به تو چه مربوط،فضولی مگه؟ نبینم بری به مامان حرف بزنی ها! دارم میرم دیدن شوهرم،گناه که نکردم....
گفتبیا اول بریم خونه خاله ها آش رو تو برو بده، بعد میریم مکانیکی، یا اصلا تو برو آش خاله ها رو بده، من آش عباس رو میبرم...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:نخیرم، مامان تاکید کرده همراهت تا مکانیکی بیام، خودتم میدونی دهنم لقه،یهو زبونم میلغزه و بهش میگم تنهایی رفتی ها! اونوقت دیگه دیدن نامزدت قدغن میشه..
آسیه دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:صبر کن،نوبت توام میشه...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: من عین تو به فکر شوهر نیستم،میخوام درس بخونم برم دانشگاه...
نگاه بدی بهم انداخت:به خواب ببینی آقاجون بذاره بری دانشگاه ....
جلوی در خونه ی خاله اکرم که رسیدیم آسیه آش ها رو من دادم دست خاله اکرم، تا خواستم خداحافظی کنم خاله اکرم با شوق گفت:آفاق این همه راه اومدی خب بیا یکم اینجا بشین، ادریس هم تازه از سر زمین برگشته، به خدا هر روز میگه دلم میخواد یک بار این خاله و دخترهاش رو دعوت کنی خونه یکم باهم اختلاط کنیم..
مادرت که ما رو قابل نمیدونه، لااقل شما این همه راه اومدید یکم بشینید....
آسيه چشم و ابرویی اومد که یعنی قبول نکن، خیلی دلم میخواست سر لج اونم که شده قبول کنم، اما چشم دیدن ادریس رو نداشتم، خاله تو همون چند دیدار محدودی که ما رو دیده بود همش سعی می‌کرد حر۴ و به پسرش بکشونه،میگفت از بین سه دختر سلیمه، یکیش باید عروس من بشه، هربار هم این رو میگفت به من نگاه می‌کرد! خیال میکرد من از خدامه زن پسرش بشم! زن پسری که همش سه کلاس سواد داشت و رضا یکی دوبار گفته بود حین سیگار کشیدن دیدتش...
با اکراه گفتم:ما باید بریم چند جای دیگه آش ببریم خاله جان، انشالله سر فرصت...
خاله غرغرکنان گفت:شما با بزرگان نشست و برخاست کردید، دیگه خونه زندگی ما رو قابل نمیدونید خاله...
لبخندی زدم و با دلجویی گفتم:این چه حرفیه خاله جان، حتما قبل تحویل سال بهتون سر میزنیم...
اینو گفتم و سریع از خونه اشون بیرون زدم....
نزدیک مکانیکی که شدیم آسيه نفس عمیقی کشید ..



ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۶۸

۱۶:۴۱