#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهفت
خیال میکرد شاخ غول شکسته که هنوز شش ماه نشده تونسته شوهر کنه! یک عباس میگفت صدتا عباس از کنارش درمیومد....
همین که عقد کردنم دیدارشون قدغن شد! آقاجون میگفت نمیشه که دختر جوون راه بیفته تو کوچه و خیابون و با نامزدش باهم راه برن! مردم چی میگن؟
آسیه هم که غرهاش رو به مامان میزد و چشم هاش رو به آقاجون میگفت!خوب سیاست داشت و بلد بود چطور خودش رو تو دل اهل اون خونه جا کنه، جوری که آقاجون جور دیگه تا میکرد با آسیه! حتی جهاز کامل بهش داده بود و هربار حرفی که میشد میگفت الحق که آسیه دختر عاقل و گوش به حرفیه و مطمئنم من رو جلوی قوم و خویش سرافراز میکنه....
یادمه اسفند ماه بود و آقاجون همراه بابا و رضا رفته بودن اطراف شیراز برای گردش، آسیه از صبح جیگر مامان رو سرخ کرده بود که بذار برم دیدن عباس، خانم گل آش شیرازی پخته بود و آسیه میخواست یک کاسه واسه نامزدش ببره و به بهونه ی اون آش، دیداری تازه کنن...
مامان که اصرار آسيه رو دید غرغرکنان گفت:باشه، برو، ولی آفاق باید همراهت بیاد، تنها نمیشه بری....
آسيه با حرص گفت:این رو ببرم چیکار؟ خونه اش که نمیرم مامان، تا دم مغازه ای میرم این کاسه رو میدم دستش و برمیگردم....
مامان همونطور که از پله ها پایین میرفت گفت:همینکه گفتم، نمیخوام از عمه هات حرف بشنوم، با آفاق میرید و برمیگردید، دو تا کاسه آش هم واسه خاله هات ببر ثواب داره، از اونور برو دیدن نامزدت ببینم دست از سر من برمیداری...
آسيه با حرص سینی برداشت و سه تا کاسه آش گذاشت داخلش و رو به من که با بلوز و شلوار داشتم تو خونه میچرخیدم گفت:برو یک لباس درست حسابی تنت کن باهام بیا...
شکلکی واسش درآوردم و گفتم:من اصلا باهات نمیام! منتمم بکشی نمیام..
آسيه با حرص گفت:برو یک دامن پات کن بیا انقد منو حرص نده...
چپ چپ نگاهش کردم:تو میخوای نامزدت رو ببینی، چی گیر من میاد این همه راه باهات بیام؟
آسيه پا به زمین کوبید و گفت:باشه، اون روسری قرمزه رو که خانم گل بهم داده رو میدم بهت...
+واقعا میدی؟
رو کردم به آفرین که داشت ظرف ها رو میشست:آفرین، تو شاهدی، اون روسری قرمزه که گل های ریز قرمز داره مال منه..
آسيه با حرص گفت:باشه ،بیا بریم....
سرخوش دویدم و دامنی پام کردم و یه چادر رنگی رو سرم انداختم و همراهش از خونه بیرون زدم.
همینکه وارد کوچه شدیم آسيه سینی آش رو داد دستم و هول زده گفت:بیا اینجا....
اینو گفت و با عجله به سمت کوچه ی خلوت پشت خونه رفت،غرغرکنان دنبالش رفتم. یک ماتیک سرخ رنگ برداشت و کشید به لب هاش و کمی گونه هاش رو هم سرخ کرد، رو ترش کردم و گفتم:مامان بفهمه حسابت و میرسه...
به تندی گفت:به تو چه مربوط،فضولی مگه؟ نبینم بری به مامان حرف بزنی ها! دارم میرم دیدن شوهرم،گناه که نکردم....
گفتبیا اول بریم خونه خاله ها آش رو تو برو بده، بعد میریم مکانیکی، یا اصلا تو برو آش خاله ها رو بده، من آش عباس رو میبرم...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:نخیرم، مامان تاکید کرده همراهت تا مکانیکی بیام، خودتم میدونی دهنم لقه،یهو زبونم میلغزه و بهش میگم تنهایی رفتی ها! اونوقت دیگه دیدن نامزدت قدغن میشه..
آسیه دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:صبر کن،نوبت توام میشه...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: من عین تو به فکر شوهر نیستم،میخوام درس بخونم برم دانشگاه...
نگاه بدی بهم انداخت:به خواب ببینی آقاجون بذاره بری دانشگاه ....
جلوی در خونه ی خاله اکرم که رسیدیم آسیه آش ها رو من دادم دست خاله اکرم، تا خواستم خداحافظی کنم خاله اکرم با شوق گفت:آفاق این همه راه اومدی خب بیا یکم اینجا بشین، ادریس هم تازه از سر زمین برگشته، به خدا هر روز میگه دلم میخواد یک بار این خاله و دخترهاش رو دعوت کنی خونه یکم باهم اختلاط کنیم..
مادرت که ما رو قابل نمیدونه، لااقل شما این همه راه اومدید یکم بشینید....
آسيه چشم و ابرویی اومد که یعنی قبول نکن، خیلی دلم میخواست سر لج اونم که شده قبول کنم، اما چشم دیدن ادریس رو نداشتم، خاله تو همون چند دیدار محدودی که ما رو دیده بود همش سعی میکرد حر۴ و به پسرش بکشونه،میگفت از بین سه دختر سلیمه، یکیش باید عروس من بشه، هربار هم این رو میگفت به من نگاه میکرد! خیال میکرد من از خدامه زن پسرش بشم! زن پسری که همش سه کلاس سواد داشت و رضا یکی دوبار گفته بود حین سیگار کشیدن دیدتش...
با اکراه گفتم:ما باید بریم چند جای دیگه آش ببریم خاله جان، انشالله سر فرصت...
خاله غرغرکنان گفت:شما با بزرگان نشست و برخاست کردید، دیگه خونه زندگی ما رو قابل نمیدونید خاله...
لبخندی زدم و با دلجویی گفتم:این چه حرفیه خاله جان، حتما قبل تحویل سال بهتون سر میزنیم...
اینو گفتم و سریع از خونه اشون بیرون زدم....
نزدیک مکانیکی که شدیم آسيه نفس عمیقی کشید ..
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوهفت
خیال میکرد شاخ غول شکسته که هنوز شش ماه نشده تونسته شوهر کنه! یک عباس میگفت صدتا عباس از کنارش درمیومد....
همین که عقد کردنم دیدارشون قدغن شد! آقاجون میگفت نمیشه که دختر جوون راه بیفته تو کوچه و خیابون و با نامزدش باهم راه برن! مردم چی میگن؟
آسیه هم که غرهاش رو به مامان میزد و چشم هاش رو به آقاجون میگفت!خوب سیاست داشت و بلد بود چطور خودش رو تو دل اهل اون خونه جا کنه، جوری که آقاجون جور دیگه تا میکرد با آسیه! حتی جهاز کامل بهش داده بود و هربار حرفی که میشد میگفت الحق که آسیه دختر عاقل و گوش به حرفیه و مطمئنم من رو جلوی قوم و خویش سرافراز میکنه....
یادمه اسفند ماه بود و آقاجون همراه بابا و رضا رفته بودن اطراف شیراز برای گردش، آسیه از صبح جیگر مامان رو سرخ کرده بود که بذار برم دیدن عباس، خانم گل آش شیرازی پخته بود و آسیه میخواست یک کاسه واسه نامزدش ببره و به بهونه ی اون آش، دیداری تازه کنن...
مامان که اصرار آسيه رو دید غرغرکنان گفت:باشه، برو، ولی آفاق باید همراهت بیاد، تنها نمیشه بری....
آسيه با حرص گفت:این رو ببرم چیکار؟ خونه اش که نمیرم مامان، تا دم مغازه ای میرم این کاسه رو میدم دستش و برمیگردم....
مامان همونطور که از پله ها پایین میرفت گفت:همینکه گفتم، نمیخوام از عمه هات حرف بشنوم، با آفاق میرید و برمیگردید، دو تا کاسه آش هم واسه خاله هات ببر ثواب داره، از اونور برو دیدن نامزدت ببینم دست از سر من برمیداری...
آسيه با حرص سینی برداشت و سه تا کاسه آش گذاشت داخلش و رو به من که با بلوز و شلوار داشتم تو خونه میچرخیدم گفت:برو یک لباس درست حسابی تنت کن باهام بیا...
شکلکی واسش درآوردم و گفتم:من اصلا باهات نمیام! منتمم بکشی نمیام..
آسيه با حرص گفت:برو یک دامن پات کن بیا انقد منو حرص نده...
چپ چپ نگاهش کردم:تو میخوای نامزدت رو ببینی، چی گیر من میاد این همه راه باهات بیام؟
آسيه پا به زمین کوبید و گفت:باشه، اون روسری قرمزه رو که خانم گل بهم داده رو میدم بهت...
+واقعا میدی؟
رو کردم به آفرین که داشت ظرف ها رو میشست:آفرین، تو شاهدی، اون روسری قرمزه که گل های ریز قرمز داره مال منه..
آسيه با حرص گفت:باشه ،بیا بریم....
سرخوش دویدم و دامنی پام کردم و یه چادر رنگی رو سرم انداختم و همراهش از خونه بیرون زدم.
همینکه وارد کوچه شدیم آسيه سینی آش رو داد دستم و هول زده گفت:بیا اینجا....
اینو گفت و با عجله به سمت کوچه ی خلوت پشت خونه رفت،غرغرکنان دنبالش رفتم. یک ماتیک سرخ رنگ برداشت و کشید به لب هاش و کمی گونه هاش رو هم سرخ کرد، رو ترش کردم و گفتم:مامان بفهمه حسابت و میرسه...
به تندی گفت:به تو چه مربوط،فضولی مگه؟ نبینم بری به مامان حرف بزنی ها! دارم میرم دیدن شوهرم،گناه که نکردم....
گفتبیا اول بریم خونه خاله ها آش رو تو برو بده، بعد میریم مکانیکی، یا اصلا تو برو آش خاله ها رو بده، من آش عباس رو میبرم...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:نخیرم، مامان تاکید کرده همراهت تا مکانیکی بیام، خودتم میدونی دهنم لقه،یهو زبونم میلغزه و بهش میگم تنهایی رفتی ها! اونوقت دیگه دیدن نامزدت قدغن میشه..
آسیه دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:صبر کن،نوبت توام میشه...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: من عین تو به فکر شوهر نیستم،میخوام درس بخونم برم دانشگاه...
نگاه بدی بهم انداخت:به خواب ببینی آقاجون بذاره بری دانشگاه ....
جلوی در خونه ی خاله اکرم که رسیدیم آسیه آش ها رو من دادم دست خاله اکرم، تا خواستم خداحافظی کنم خاله اکرم با شوق گفت:آفاق این همه راه اومدی خب بیا یکم اینجا بشین، ادریس هم تازه از سر زمین برگشته، به خدا هر روز میگه دلم میخواد یک بار این خاله و دخترهاش رو دعوت کنی خونه یکم باهم اختلاط کنیم..
مادرت که ما رو قابل نمیدونه، لااقل شما این همه راه اومدید یکم بشینید....
آسيه چشم و ابرویی اومد که یعنی قبول نکن، خیلی دلم میخواست سر لج اونم که شده قبول کنم، اما چشم دیدن ادریس رو نداشتم، خاله تو همون چند دیدار محدودی که ما رو دیده بود همش سعی میکرد حر۴ و به پسرش بکشونه،میگفت از بین سه دختر سلیمه، یکیش باید عروس من بشه، هربار هم این رو میگفت به من نگاه میکرد! خیال میکرد من از خدامه زن پسرش بشم! زن پسری که همش سه کلاس سواد داشت و رضا یکی دوبار گفته بود حین سیگار کشیدن دیدتش...
با اکراه گفتم:ما باید بریم چند جای دیگه آش ببریم خاله جان، انشالله سر فرصت...
خاله غرغرکنان گفت:شما با بزرگان نشست و برخاست کردید، دیگه خونه زندگی ما رو قابل نمیدونید خاله...
لبخندی زدم و با دلجویی گفتم:این چه حرفیه خاله جان، حتما قبل تحویل سال بهتون سر میزنیم...
اینو گفتم و سریع از خونه اشون بیرون زدم....
نزدیک مکانیکی که شدیم آسيه نفس عمیقی کشید ..
ادامه دارد...
۳۶۸
۱۶:۴۱