🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوپنج انگار زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود واسم، هرچند اجازه نداشتیم از خونه بیرون بریم،اما بودن تو اون خونه ی بزرگ و خوردن غذاهای اعیونی حسابی بهم ساخته بود که نه به درس و مدرسه فکر میکردم، نه به نبود بابا و رضا! روزم سوم بود که سر ناهار صدای بسته شدن در حیاط به گوشمون رسید، حالا بعد گذشت سه روز از اومدنمون به عمارت اجازه داشتیم سر سفره ی ناهار با اهل خونه بشینیم، با خانم گل که زنی حدودا شصت و اندی ساله بود و ده سالی میشد با آقا بزرگ ازدواج کرده بود و عمه ها که در نبود شوهراشون عادت داشتن ناهار رو تو عمارت میخوردن. تازه فهمیده بودم خانم گل، عمه ی شوهر عمه عشرته که تو جوونی بیوه شده و سال ها بعد با اصرار های آقا بزرگ به عقد اون دراومده و خانم خونه اش شده... زنی قدرتمند و جدی که کسی روی حرفش حرف نمیزد و خودشم زن کم حرف و جدی بود... با شنیدن صدای بسته شدن در، آسیه بی طاقت از جا بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و یکدفعه هیجان زده گفت:باباس... بابا اومده... اینو گفت و دوید سمت حیاط،خانم گل و عمه ها و مامان و آفرین هم به سمت حیاط رفتند، منم با اکراه بشقاب نصفه ام رو کنار زدم و چشم گرفتم از اون میز پر و پیمون و به سمت حیاط رفتم. بابا برگشته بود، رضا زیر بغلش رو گرفته بود و آقا بزرگ جلوتر ازش با اخم هایی درهم داشت به سمت ساختمون میومد. مردی قد بلند با یک پالتوی بلند تا زیر زانوش و یک کلاه فرنگی... با اقتدار راه میرفت و هیچ بهش نمیومد تنها پسرش به همچین حال و روزی افتاده باشه! رضا علنا داشت بابا رو میکشید، مشخص بود حسابی کتک خورده و نبود مواد داغونش کرده... آسیه دوید جلو .. آقا بزرگ با جدیت به سمت رضا برگشت و گفت :ببرش زیرزمین آسیه با اعتراض گفت:زیرزمین؟ چرا؟ مگه نمیبینید حالش خوب نیست! آقا بزرگ به تندی به سمت آسیه برگشت و همونطور که با جدیت نگاهش میکرد،خطاب به ننه گفت:سلیمه... دخترت انگار بزرگتر کوچکتری نمیفهمه! عصاش رو به زمین کوبید و صداش رو بالا برد:تو این خونه کسی رو حرف من حرف نمیزنه! میفهمی؟تو کی هستی که میخوای دستور من رو نادیده بگیری! یالا رضا.. مجید، ببرین این پسرک رو بندازید تو زیرزمین تا یکی رو بیارم ترکش بده... بعدم غرغرکنان گفت:انتظار ندارید دست این مرد معتاد رو بگیرم و راه بیفتم تو کوچه و خیابون و افتخار کنم به داشتن همچین پسری! یالا، برید داخل رضا و مردی که اسمش مجید بود و کارهای خرید خونه رو میکرد بابا رو به سمت زیرزمین بردند، انتهای حیاط چند پله به دری کوچک میخورد که زیرزمین خونه بود و پر بود از دبه های ترشی و خیارشور و شور و سرکه و آبغوره... یکبار همراه یکی از خدمه ی زن تا دم در زیرزمین رفته بودم ،اما خوف کرده بودم از وارد شدن به اون اتاقک تاریک... آسیه بغض کرده بدون اینکه حرفی بزنه پشت سر آقابزرگ داخل شد و از پله ها بالا رفت، آقابزرگ هم زیاد محلش نداد. فقط نیم نگاهی به من و آفرین انداخت و گفت :کسی به شما دوتا سلام کردن یاد نداده؟سلیمه...این چه طرز بچه تربیت کردنه؟ روز اول که من اصرار داشتم ستار با یکی هم قد و قواره ی خودش ازدواج کنه دلیل داشتم! اگر زنش یکی از خودمون بود، این پسر به این حال و روز نمیافتاد! بچه هاش هم انقدر پرو و زبون دراز نمیشدن... با خجالت سلامی کردم .... آقا بزرگ حتی جواب سلامم رو نداد، پالتوش رو روی دست یکی از خدمه انداخت و با اخم هایی درهم به سمت اتاقش رفت، اتاقش یکی از بزرگترين اتاق های عمارت بود، حتی جنس در اتاقش با درهای دیگه فرق داشت... از سالن که بیرون رفت انگار راه نفسم باز شد، عشرت با غرور گفت:شما ادب و تربیت ندارید؟ به محض دیدن آقابزرگ باید میرفتید برای دستبوسی! سلیمه یکم به دخترات ادب و تربیت یاد بده... ننه اشاره ای کرد تا بالا بریم، برای فرار از سرزنش ها سریع از پله ها بالا دویدم.... ننه کلی آسیه رو سرزنش کرد و ازمون خواست به محض دیدن آقابزرگ برای دستبوسی بریم... آسیه با غصه گفت:از کجا بابا رو پیدا کردن؟ همون لحظه تقه ای به در خورد و رضا وارد اتاق شد، پریشون حال بود و خسته.... سریع از روی تخت بلند شدم و ازش خواستم بیاد بشینه، لیوان آبی به دستش دادم ... آسیه با ناراحتی گفت:بابا رو از کجا پیدا کردین رضا؟ چرا انقدر سر و صورتش کبود و زخمی بود؟ چی به روزش اومده؟ رضا به من کگاه کرد، انگار نمیخواست جلوی من حرف بزنه... جورابش رو گلوله کردم و انداختم گوشه ی اتاق و غرغرکنان گفتم:من همه چیو میدونم داداش، میدونم کی بابا رو برده... رضا کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:به سختی پیداش کردیم، برده بودنش تو یک خونه خرابه، به حد چی کتکش زده بودن... نمیدونم آقاجون چی بهشون گفت که مجبور شدن بابا رو تحویل بدن،ولی بد کینه داشتن ازمون ننه، جوری که نفرت رو میشد از چشم هاشون خوند، ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوشش
یکیشون که جوون تر بود و سرش باد داشت وقتی داشتیم بابا رو میبردیم تو ماشین گفت بعد این از سایه ی خودتونم باید بترسید، چون محاله دست از سرتون بردارم...
ننه با غصه گفت:چه میشه کرد؟ فعلا که اینجاییم.. اینجا هم جامون امنه، غصه نخور مادر...
رضا اما نگران بود! هرچند ما فکر میکردیم اون جوون بلوف زده ،ولی انگار دل رضا شور افتاده بود...
آقاجون یکی رو خبر کرده بود تا بیاد و بابا رو ترک بده، هرچند اون مدت انگار مواد کمتری بهش رسیده بود و تا حد زیادی وابستگیش به مواد کم شده بود ،اما هنوزم اگر رهاش میکردن بی شک به سمت مواد کشیده میشد....
آقاجون سپرده بود تا براش غذای مقوی درست کنن و هرچند زیاد چشم دیدن ما رو نداشت ،اما انگار دست و دلش برای تنها پسرش لرزیده بود! و البته صدقه سر بودن بابا بود که مجبور بود ما رو هم تو خونه اش نگه داره...
رضا وقتی فهمید از وقتی اومدم مدرسه نرفتم ،سریع از تو کیفش پرونده ام رو بیرون کشید و گفت:فردا تو رو هم میبرم مدرسه ثبت نام میکنم...
ننه کنجکاو گفت:یعنی آقا بزرگ اجازه داده ما برای همیشه اینجا بمونیم؟ نمیشه که یک روز اینجا یک روز ده، واسه مدرسه ی این بچه میگما... میگم نکنه ی وقت بابات که ترک کرد، عذر ما رو بخوان و بیرونمون کنن!
رضا با تردید گفت:فکر نکنم ننه، آقا بزرگ وقتی فهمید آفاق مدرسه میره خودش باهام اومد تا پرونده رو بگیرم، وگرنه به من تنها که پرونده نمیدادن! فقط باید حواستون باشه آسه بریم آسه بیایم تا آقاجون از دستمون دلگیر نشه...
بعدم خودش و ننه کلی ما رو نصیحت کردن که حواسمون جمع باشه و به اهل خونه احترام بذاریم، مخصوصا به آقاجون که ننه میگفت باید تلاش کنیم تا رضایتش رو جلب کنیم....
از فردای اون روز صدای داد و ناله ی بابا هر از گاهی به گوشم میرسید، آقاجون قدغن کرده بود ما حتی نزدیک زیرزمین بریم، عوضش خودش هر روز با یک دکتر به بابا سر میزد و اینجوری خیال ننه و ما هم راحت شده بود که آقاجون هوای پسرش رو داره و اونم خیلی زود خوب میشه ....
روز اولی که قرار بود برم مدرسه رضا همراهم اومد، تو راه کلی باهام حرف زد که اینجا مدرسه ی شهر نیست و همه ما رو میشناسن و باید جوری رفتار کنم که آقاجون بتونه سرش رو بالا بگیره نه اینکه بابت کارهای اشتباه من سرشکسته بشه..
منم هرچی رضا میگفت چشم میگفتم، اما خودم خوب میدونستم زیادم قرار نیست به حرف هاش گوش بدم....
محیط مدرسه ی روستا با مدرسه ی شهر خیلی فرق داشت، مدرسه با حیاط بزرگی که گویا صدقه سر خیرها تازه نوسازی شده بود، دانش آموز ها اغلب با هم فامیل بودن و خیلی خوب همدیگه رو میشناختن و در برابر منی که غریبه بودم جبهه داشتن، مخصوصا که چند ماهی از سال تحصیلی گذشته بود و کسی تمایلی نداشت با یک دختر غریبه دوست بشه....
زندگی جدید ما تو اون ده شروع شده بود، هرچند طعنه و کنایه زیاد میشنیدیم، عمه ها به ننه عین یه آدم بی ارزش نگاه میکردند، به هرکارش ایراد میگرفتن و مدام معتاد شدن بابا و بقیه کارهاش رو گردن ننه مینداختن! میگفتن تو اگر زن بودی که ستار به ابن راه نمیوفتاد! ننه هم همیشه زبونش کوتاه بود، خیال میکرد آقا بزرگ بهش لطف کرده و تو خونه اش راهش داده و برای همین باید در برابرشون گردن خم کنه و هرچی گفتن بگه چشم!
زمستون به نیمه رسیده بود که بابا هم از اون زیرزمین بیرون اومد، سالم و سرحال! با اعتیادی که به طور کامل کنار گذاشته بود... آقاجون شش دونگ حواسش به بابا بود، هرجا میرفت با خودش میبردش و چشم ازش برنمیداشت، از ترس اینکه نکنه دوباره بیفته دور مواد. طبقه ی بالا رو هم کامل خالی کرده بودن و در اختیار ما گذاشته بودن، یک اتاق برای رضا، یک اتاق برای ما دخترها و یک اتاق برای ننه و بابا... که البته ما جرات نداشتیم جلوی بقیه به ننه بگیم ننه! باید میگفتیم مامان! یا اول صبح که میرفتیم پایین باید دست خانم گل رو میگرفتیم و صبح بخیر میگفتیم و با احترام با آقاجون حرف میزدیم.
بابا تازه از زیرزمین بیرون اومده بود که یک خواستگار خوب واسه آسیه پیدا شد، یکی از اقوام دور آقاجون تو یک مراسم ختم آسیه رو دیده بود، آسیه ای که حسابی همرنگ جماعت شده بود و خودش رو به اون ها نزدیک میکرد، بلکه صدقه سرشون یک شوهر خوب گیرش بیاد، عباس جوون سی ساله ای بود که تو یک مغازه ی مکانیکی کار میکرد، مغازه رو از آقاش به ارث برده بود و خودشم سال ها بود مکانیک بود. آقاجون که تاییدش کرد ،خیلی زود مراسم خواستگاری برگزار شد و تو چشم بهم زدنی آسیه به عقد عباس دراومد....
سال داشت نو میشد و قرار بود آسیه عید همون سال عروسی کنه و بره سر خونه زندگیش، صدقه سر اعتبار آقاجون داشتن کنار خونه ی پدرشوهرش واسش یک واحد نقلی میساختن تا مستقل باشه، آسیه هم دیگه باورش نمیومد...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوشش
یکیشون که جوون تر بود و سرش باد داشت وقتی داشتیم بابا رو میبردیم تو ماشین گفت بعد این از سایه ی خودتونم باید بترسید، چون محاله دست از سرتون بردارم...
ننه با غصه گفت:چه میشه کرد؟ فعلا که اینجاییم.. اینجا هم جامون امنه، غصه نخور مادر...
رضا اما نگران بود! هرچند ما فکر میکردیم اون جوون بلوف زده ،ولی انگار دل رضا شور افتاده بود...
آقاجون یکی رو خبر کرده بود تا بیاد و بابا رو ترک بده، هرچند اون مدت انگار مواد کمتری بهش رسیده بود و تا حد زیادی وابستگیش به مواد کم شده بود ،اما هنوزم اگر رهاش میکردن بی شک به سمت مواد کشیده میشد....
آقاجون سپرده بود تا براش غذای مقوی درست کنن و هرچند زیاد چشم دیدن ما رو نداشت ،اما انگار دست و دلش برای تنها پسرش لرزیده بود! و البته صدقه سر بودن بابا بود که مجبور بود ما رو هم تو خونه اش نگه داره...
رضا وقتی فهمید از وقتی اومدم مدرسه نرفتم ،سریع از تو کیفش پرونده ام رو بیرون کشید و گفت:فردا تو رو هم میبرم مدرسه ثبت نام میکنم...
ننه کنجکاو گفت:یعنی آقا بزرگ اجازه داده ما برای همیشه اینجا بمونیم؟ نمیشه که یک روز اینجا یک روز ده، واسه مدرسه ی این بچه میگما... میگم نکنه ی وقت بابات که ترک کرد، عذر ما رو بخوان و بیرونمون کنن!
رضا با تردید گفت:فکر نکنم ننه، آقا بزرگ وقتی فهمید آفاق مدرسه میره خودش باهام اومد تا پرونده رو بگیرم، وگرنه به من تنها که پرونده نمیدادن! فقط باید حواستون باشه آسه بریم آسه بیایم تا آقاجون از دستمون دلگیر نشه...
بعدم خودش و ننه کلی ما رو نصیحت کردن که حواسمون جمع باشه و به اهل خونه احترام بذاریم، مخصوصا به آقاجون که ننه میگفت باید تلاش کنیم تا رضایتش رو جلب کنیم....
از فردای اون روز صدای داد و ناله ی بابا هر از گاهی به گوشم میرسید، آقاجون قدغن کرده بود ما حتی نزدیک زیرزمین بریم، عوضش خودش هر روز با یک دکتر به بابا سر میزد و اینجوری خیال ننه و ما هم راحت شده بود که آقاجون هوای پسرش رو داره و اونم خیلی زود خوب میشه ....
روز اولی که قرار بود برم مدرسه رضا همراهم اومد، تو راه کلی باهام حرف زد که اینجا مدرسه ی شهر نیست و همه ما رو میشناسن و باید جوری رفتار کنم که آقاجون بتونه سرش رو بالا بگیره نه اینکه بابت کارهای اشتباه من سرشکسته بشه..
منم هرچی رضا میگفت چشم میگفتم، اما خودم خوب میدونستم زیادم قرار نیست به حرف هاش گوش بدم....
محیط مدرسه ی روستا با مدرسه ی شهر خیلی فرق داشت، مدرسه با حیاط بزرگی که گویا صدقه سر خیرها تازه نوسازی شده بود، دانش آموز ها اغلب با هم فامیل بودن و خیلی خوب همدیگه رو میشناختن و در برابر منی که غریبه بودم جبهه داشتن، مخصوصا که چند ماهی از سال تحصیلی گذشته بود و کسی تمایلی نداشت با یک دختر غریبه دوست بشه....
زندگی جدید ما تو اون ده شروع شده بود، هرچند طعنه و کنایه زیاد میشنیدیم، عمه ها به ننه عین یه آدم بی ارزش نگاه میکردند، به هرکارش ایراد میگرفتن و مدام معتاد شدن بابا و بقیه کارهاش رو گردن ننه مینداختن! میگفتن تو اگر زن بودی که ستار به ابن راه نمیوفتاد! ننه هم همیشه زبونش کوتاه بود، خیال میکرد آقا بزرگ بهش لطف کرده و تو خونه اش راهش داده و برای همین باید در برابرشون گردن خم کنه و هرچی گفتن بگه چشم!
زمستون به نیمه رسیده بود که بابا هم از اون زیرزمین بیرون اومد، سالم و سرحال! با اعتیادی که به طور کامل کنار گذاشته بود... آقاجون شش دونگ حواسش به بابا بود، هرجا میرفت با خودش میبردش و چشم ازش برنمیداشت، از ترس اینکه نکنه دوباره بیفته دور مواد. طبقه ی بالا رو هم کامل خالی کرده بودن و در اختیار ما گذاشته بودن، یک اتاق برای رضا، یک اتاق برای ما دخترها و یک اتاق برای ننه و بابا... که البته ما جرات نداشتیم جلوی بقیه به ننه بگیم ننه! باید میگفتیم مامان! یا اول صبح که میرفتیم پایین باید دست خانم گل رو میگرفتیم و صبح بخیر میگفتیم و با احترام با آقاجون حرف میزدیم.
بابا تازه از زیرزمین بیرون اومده بود که یک خواستگار خوب واسه آسیه پیدا شد، یکی از اقوام دور آقاجون تو یک مراسم ختم آسیه رو دیده بود، آسیه ای که حسابی همرنگ جماعت شده بود و خودش رو به اون ها نزدیک میکرد، بلکه صدقه سرشون یک شوهر خوب گیرش بیاد، عباس جوون سی ساله ای بود که تو یک مغازه ی مکانیکی کار میکرد، مغازه رو از آقاش به ارث برده بود و خودشم سال ها بود مکانیک بود. آقاجون که تاییدش کرد ،خیلی زود مراسم خواستگاری برگزار شد و تو چشم بهم زدنی آسیه به عقد عباس دراومد....
سال داشت نو میشد و قرار بود آسیه عید همون سال عروسی کنه و بره سر خونه زندگیش، صدقه سر اعتبار آقاجون داشتن کنار خونه ی پدرشوهرش واسش یک واحد نقلی میساختن تا مستقل باشه، آسیه هم دیگه باورش نمیومد...
ادامه دارد....
۳۸۵
۱۰:۲۳