عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوچهار آخ یعنی مامان! اینا ته زحمتشون چهار تا پله بالا پایین کردنه،واسه همین سختشون نیست... بعد به سمت مامان برگشت و گفت:اگر بابا رو پیدا کنن، برمیگردیم شیراز؟ مامان سری تکون داد و گفت:نمیدونم، تو دعا کن بابات صحیح و سالم برگرده... با اعتراض گفتم فقط منم که نمیدونم بابا کجا رفته و چه بلایی سرش اومده، خب چرا به من نمیگید؟ آسیه غرغرکنان گفت:تو هنوز بچه ای، لازم نکرده بدونی.... بحث بین من و آسیه که بالا گرفت،مامان به سختی میونه رو گرفت و گفت:بسه، میخوایید اینجا بلوا راه بندازید؟ صداتون تا پایین میره... با حرص نگاهم رو از آسیه گرفتم:لابد من غریبه ام دیگه ننه، واسه همین به من نمیگید.... اسیه که همیشه طرفدار بابا بود گفت:هرکاری کرده اون بابای ماس، حق نداریم سرزنشش کنیم... مامان با عصبانیت گفت:بابات اشتباه کرده، آبروی یه زن رو برده..... انتظار نداری واسه این کارش دادار دودور راه بندازم که! اهل شهر رو خبر کنم.. داداش های دختره هم ریختن بابات رو بردن، کجا؟ منم نمیدونم... حالا شما بشینید عین چی بزنید تو سر هم ببینم چی نصیبتون میشه... بعدم کوبید تو سرش:عمری با آبرو زندگی کردم که تهش واسه خاطر همچین چیزی پناه بیارم به این خونه، خیال کردید واسه من راحته بشینم جلو عمه هاتون که چشم دیدنم رو ندارن و از کارهای باباتون بگم؟اینا بفهمن ستار از روز اولی که از اینجا رفتیم افتاده پی اینکارا، هزار جور حرف به من میزنن! همین الانم میگن لابد زن خوبی نبودی که برادر ما به راه خلاف کشیده شده! حالا هزاری هم من بگم که والا بلا، من دست به هرکاری زدم تا ستار دست بکشه ، اونا که قبول نمیکنن برادر خودشون خطاکار بوده... با تعجب به آفرین نگاه کردم، سرش رو پایین انداخته بود و عین ابر بهار گریه میکرد، آسیه هم با اخم هایی درهم خیره بود به زمین... ننه با غصه گفت:این حرفها برسه به گوش غریبه ها، بدبخت میشیم! هر سه تاتون میمونید رو دستم! میفهمید؟آفاق، با توام... زبون به دهن میگیری... نشنونم جایی حرفی بزنی ها!حتی عمه ها هم درست حسابی نمیدونن ماجرا چی بوده، حرف ستار بپیچه، انگار حرف ما پیچیده، اینا کلی پسر دارن تو قوم و خویش، شما هم تنها نوه های پسری آقا بزرگ هستید، هرکسی آرزوشه با شما ها ازدواج کنه، باید سعی کنیم جوری رفتار کنیم که حتی بعد پیدا شدن ستار هم باز ما رو اینجا نگه دارن... آسیه مطمئن گفت:من که چیزی نمیگم، اینا رو به اون آفاق دهن لق بگو که هم حرافه ،هم فضول.... نگاه تندی بهش انداختم ،ولی از ترس ننه جوابش رو ندادم... طولی نکشید تا دو تا از خدمه ی خونه با غذای مفصلی وارد اتاق شدند، برنج و خورشت و مرغ سرخ کرده و چند نوع سالاد و ترشی و ماست.... دهنم آب افتاده بود،تو عمرم اون همه غذا رو یکجا ندیده بودم.... فقط منتظر بودم اون دو زن برن تا دلی از عزا دربیارم، صدبار آب دهنم رو قورت دادم تا بالاخره زن ها رفتند،در هنوز کامل بسته نشده بود که یک رون کامل رو برداشتم و بی توجه به تشر ننه و نگاه تند آسیه مشغول خوردن شدم.... اون غذا برام بهترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم،لبخند از لبم دور نمیشد و به هیچی جز پر کردن شکمم فکر نمیکردم.. بعد خوردن غذا انقدر سنگین شده بودم که خیلی زود روی تخت کنار پنجره خوابم برد... بودن تو خونه ی آقاجون واسه من نعمت بزرگی بود، دیگه درس و مدرسه هم واسم مهم نبود، فقط دلم میخواست تو اون خونه ی بزرگ بچرخم و ناخنک بزنم به انواع و اقسام خوراکی هایی که روی میز وسط سالن بود.... رضا برگشته بود شیراز تا به آقابزرگ تو پیدا کردن بابا کمک کنه... فردای اون روز ننه بعد هزار بار دست دست کردن رفت پایین تا از خانم گل اجازه بگیره سری به خانواده اش بزنه، تازه اونجا فهمیده بودم که ما دو تا خاله و دو تا دایی هم داریم! ننه میگفت بعد رفتنشون به شهر، آقا بزرگ اجازه داده خانواده اش برگردن ده و تو خونه ی پدریشون زندگی کنن... ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه... دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم می‌ترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره ،اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن.. رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود،از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست! سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود، ادامه دارد.....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوپنج


انگار زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود واسم، هرچند اجازه نداشتیم از خونه بیرون بریم،اما بودن تو اون خونه ی بزرگ و خوردن غذاهای اعیونی حسابی بهم ساخته بود که نه به درس و مدرسه فکر میکردم، نه به نبود بابا و رضا!
روزم سوم بود که سر ناهار صدای بسته شدن در حیاط به گوشمون رسید، حالا بعد گذشت سه روز از اومدنمون به عمارت اجازه داشتیم سر سفره ی ناهار با اهل خونه بشینیم، با خانم گل که زنی حدودا شصت و اندی ساله بود و ده سالی میشد با آقا بزرگ ازدواج کرده بود و عمه ها که در نبود شوهراشون عادت داشتن ناهار رو تو عمارت میخوردن.
تازه فهمیده بودم خانم گل، عمه ی شوهر عمه عشرته که تو جوونی بیوه شده و سال ها بعد با اصرار های آقا بزرگ به عقد اون دراومده و خانم خونه اش شده... زنی قدرتمند و جدی که کسی روی حرفش حرف نمیزد و خودشم زن کم حرف و جدی بود...
با شنیدن صدای بسته شدن در، آسیه بی طاقت از جا بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و یکدفعه هیجان زده گفت:باباس... بابا اومده...
اینو گفت و دوید سمت حیاط،خانم گل و عمه ها و مامان و آفرین هم به سمت حیاط رفتند، منم با اکراه بشقاب نصفه ام رو کنار زدم و چشم گرفتم از اون میز پر و پیمون و به سمت حیاط رفتم. بابا برگشته بود، رضا زیر بغلش رو گرفته بود و آقا بزرگ جلوتر ازش با اخم هایی درهم داشت به سمت ساختمون میومد. مردی قد بلند با یک پالتوی بلند تا زیر زانوش و یک کلاه فرنگی... با اقتدار راه می‌رفت و هیچ بهش نمیومد تنها پسرش به همچین حال و روزی افتاده باشه!
رضا علنا داشت بابا رو می‌کشید، مشخص بود حسابی کتک خورده و نبود مواد داغونش کرده...
آسیه دوید جلو .. آقا بزرگ با جدیت به سمت رضا برگشت و گفت :ببرش زیرزمین
آسیه با اعتراض گفت:زیرزمین؟ چرا؟ مگه نمیبینید حالش خوب نیست!
آقا بزرگ به تندی به سمت آسیه برگشت و همونطور که با جدیت نگاهش میکرد،خطاب به ننه گفت:سلیمه... دخترت انگار بزرگتر کوچکتری نمیفهمه!
عصاش رو به زمین کوبید و صداش رو بالا برد:تو این خونه کسی رو حرف من حرف نمیزنه! میفهمی؟تو کی هستی که میخوای دستور من رو نادیده بگیری! یالا رضا.. مجید، ببرین این پسرک رو بندازید تو زیرزمین تا یکی رو بیارم ترکش بده...
بعدم غرغرکنان گفت:انتظار ندارید دست این مرد معتاد رو بگیرم و راه بیفتم تو کوچه و خیابون و افتخار کنم به داشتن همچین پسری! یالا، برید داخل
رضا و مردی که اسمش مجید بود و کارهای خرید خونه رو میکرد بابا رو به سمت زیرزمین بردند، انتهای حیاط چند پله به دری کوچک می‌خورد که زیرزمین خونه بود و پر بود از دبه های ترشی و خیارشور و شور و سرکه و آبغوره... یکبار همراه یکی از خدمه ی زن تا دم در زیرزمین رفته بودم ،اما خوف کرده بودم از وارد شدن به اون اتاقک تاریک...
آسیه بغض کرده بدون اینکه حرفی بزنه پشت سر آقابزرگ داخل شد و از پله ها بالا رفت، آقابزرگ هم زیاد محلش نداد. فقط نیم نگاهی به من و آفرین انداخت و گفت :کسی به شما دوتا سلام کردن یاد نداده؟سلیمه...این چه طرز بچه تربیت کردنه؟ روز اول که من اصرار داشتم ستار با یکی هم قد و قواره ی خودش ازدواج کنه دلیل داشتم! اگر زنش یکی از خودمون بود، این پسر به این حال و روز نمی‌افتاد! بچه هاش هم انقدر پرو و زبون دراز نمیشدن...
با خجالت سلامی کردم ....
آقا بزرگ حتی جواب سلامم رو نداد، پالتوش رو روی دست یکی از خدمه انداخت و با اخم هایی درهم به سمت اتاقش رفت، اتاقش یکی از بزرگترين اتاق های عمارت بود، حتی جنس در اتاقش با درهای دیگه فرق داشت...
از سالن که بیرون رفت انگار راه نفسم باز شد، عشرت با غرور گفت:شما ادب و تربیت ندارید؟ به محض دیدن آقابزرگ باید می‌رفتید برای دستبوسی! سلیمه یکم به دخترات ادب و تربیت یاد بده...
ننه اشاره ای کرد تا بالا بریم، برای فرار از سرزنش ها سریع از پله ها بالا دویدم....
ننه کلی آسیه رو سرزنش کرد و ازمون خواست به محض دیدن آقابزرگ برای دستبوسی بریم...
آسیه با غصه گفت:از کجا بابا رو پیدا کردن؟
همون لحظه تقه ای به در خورد و رضا وارد اتاق شد، پریشون حال بود و خسته....
سریع از روی تخت بلند شدم و ازش خواستم بیاد بشینه، لیوان آبی به دستش دادم ...
آسیه با ناراحتی گفت:بابا رو از کجا پیدا کردین رضا؟ چرا انقدر سر و صورتش کبود و زخمی بود؟ چی به روزش اومده؟
رضا به من کگاه کرد، انگار نمی‌خواست جلوی من حرف بزنه... جورابش رو گلوله کردم و انداختم گوشه ی اتاق و غرغرکنان گفتم:من همه چیو میدونم داداش، میدونم کی بابا رو برده...
رضا کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:به سختی پیداش کردیم، برده بودنش تو یک خونه خرابه، به حد چی کتکش زده بودن... نمیدونم آقاجون چی بهشون گفت که مجبور شدن بابا رو تحویل بدن،ولی بد کینه داشتن ازمون ننه، جوری که نفرت رو میشد از چشم هاشون خوند،


ادامه دارد...
undefined۱۳

۳۷۱

۱۰:۲۳