عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهوچهار گوشه گیر و ساکت شده بود... من یکی دوبار خواستم باهاش صحبت کنم اما خیلی دوست نداشت حرف بزنه انگار... هر لحظه داشتم گیج تر میشدم، آفاق بارها و بارها به من گفته بود همراه ماندانا بیرونه، برای خرید رفتن، مهمونی رفتن و باشگاه رفتن همیشه با ماندانا بود! حتی چند باری که من سفرهای یک روزه داشتم اون رو به خونه دعوت میکرد تا تنها نباشه... اما حالا داشتم حرف های جدید می‌شنیدم... حرفهایی که باور کردنش برام بی نهایت سخت بود... با صدای بی جونی خداحافظی کردم و با عجله از اون خونه بیرون زدم، تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که باید کجا برم؟ سراغ زنم رو از کی بگیرم؟ اصلا آفاق چرا باید به دروغ به ماندانا میگفت رفته روستا! تو اون خونه چه اتفاقی افتاده بود که من ازش بی خبر بودم... دوباره با سیما تماس گرفتم، خدا خدا میکردم آفاق برگشته باشه خونه اما سیما میگفت هنوز نیومده... تلفن رو سرجاش گذاشتم و به سمت کلانتری رفتم، نمیخواستم قبول کنم آفاق به عشق نابی که بهش داشتم شک کرده... من نادون میخواستم عید همون سال ببرمش سفر خارجی و ازش بخوام به عقد دائمم در بیاد... هزار جور برنامه چیده بودم تا خوشحالش کنم... میخواستم لب ساحل دوباره ازش خواستگاری کنم... مشخصات آفاق و اطلاعات ماشین رو به کلانتری دادم و اعلام مفقودی کردم، با یکی از آشناهایی که تو نیروی انتظامی داشتم تماس گرفتم و ازش خواستم پیگیر پیدا کردن آفاق بشه و خودم با حالی پریشون از کلانتری بیرون زدم ساعت از دوازده شب گذشته بود، به چندین بیمارستان سر زده بودم اما خبری از آفاق نبود... این زن انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین... نمیخواستم به اون خونه برم... نمیخواستم مهر تایید به حرف های سوزان بزنم...تا دو شب به چندین بیمارستان سر زدم، آفاق نبود... هیچ جا نبود..حتی هنوز به خونه هم برنگشته بود... ساعت از دو شب گذشته بود وقتی طاقتم طاق شد و به سمت آدرسی که حفظ کرده بودم رفتم... دیگه نمیتونستم تو خیابون ها دنبالش بگردم... از تصور درست بودن حرف های سوزان داشتم نابود میشدم... نیم ساعت بعد ماشینم جلوی در سبز رنگی از حرکت ایستاد. سرم داشت از درد منفجر میشد... معده ام به شدت میسوخت و حس میکردم هر لحظه ممکنه از فشار عصبی سکته کنم... چرخی اطراف خونه زدم، کوچه خلوت بود، دیوار خونه هم کوتاه بود، با یک پرش موفق شدم دستم رو به لبه ی دیوار بگیرم و بالا برم، وارد حیاط خونه شدم... خونه تاریک بود و سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود... قدمی به سمت ورودی خونه برداشتم، دیگه برای پشیمون شدن دیر بود هرچند شرمنده بودم بابت شکی که به آفاق کرده بودم.. صدای نفس هام پیچیده بود تو گوشم... دست روی دستگیره ی در ورودی گذاشتم در با صدای جیر جیری باز شد... کمی منتظر موندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد وارد سالن شدم... گوشم رو تیز کردم بلکه صدایی به گوشم برسه اما همه جا ساکت بود... از خالی بودن سالن که مطمئن شدم لامپ کنار در ورودی رو روشن کردم و تازه تونستم جلوم رو درست ببینم... یک سالن سی متری که با چند فرق و دو دست مبل پوشیده شده، دو اتاق تو سالن بود و یک راهرو که به دو در دیگه ختم میشد... به ظاهر خونه خالی بود چون هیچ کفشی جلوی در نبود... آهسته به سمت اتاق های تو سالن رفتم، اتاق اول و دوم خالی بود... فقط فرش و کمد و تخت بود...وارد راهرو شدم، در اول سرویس بهداشتی بود، اما در دوم یک اتاق بزرگ بو، وقتی دیدم هیچکس تو اتاق نیست لامپ رو روشن کردم... بوی عطری که برای آفاق خریده بود میومد..همه چیز واضح و مشخص بود، اما نمیخواستم باور کنم... همش با خودم میگفتم این ها همه صحنه سازیه... به سمت میز آرایش رفتم، با دیدن چیزی که روی میز آرایش بود حس کردم پاهام سست شد... دست هایی که از شدت خشم و عصبانیت میلرزید رو جلو بردم ... دیگه نمیتونستم اونجا بمونم... دلیلی برای موندن هم نداشتم... همه چیز بهم ثابت شده بود... با قدم های بلند از خونه بیرون زدم، در حیاط رو بهم کوبیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم... از زبان آفاق.. با شنیدن صدای ضربه هایی که انگار به در می‌خورد چشم باز کردم، پشت فرمون ماشینم بودم! گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم، زن چادری داشت به شیشه میکوبید...سرم سنگین بود... زن که دید دارم هاج و واج نگاهش میکنم شونه ای بالا انداخت و دور شد.. به سختی سرم رو بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم، تو یک خیابون بودم... خیابونی که به عمرم نیومده بودم... همه جا واسم غریبه بود... بدتر از همه ی این ها این بود که هرچی فکر میکردم یادم نمیومد چرا اونجام! ساعت هفت صبح بود و درستش این بود که من روی تخت خونه ام از خواب بیدار بشم نه تو ماشینم!فکرم کار نمی‌کرد، سرم سنگین بود و اصلا به خاطر نمیاوردم چرا اون موقع صبح تو خیابونم! ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوپنج


چند دقیقه ای طول کشید تا اعضای بدنم به حرکت دراومدن، به سختی ماشین رو روشن کردم و سعی کردم مسیر رفتن به خونه رو پیدا کنم...
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که مردی با لباس مشکی رنگ از جلوم رد شد..
با دیدن مرد انگار صحنه ای جلوی چشمم جون گرفت...یک مرد... یک مرد مشکی پوش درست وسط خیابون افتاده بود... داشت میلرزید... پیاده شدم تا نجاتش بدم...صدای بوق های ممتدی که از پشت سرم میومد باعث شد به خودم بیام،چراغ سبز شده بود و من غرق اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم...
به سختی ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، چی به سرم اومده بود... خاطرات شب گذشته رو تکه تکه به یاد می‌آوردم، البته امید داشنم اتفاقات برای شب گذشته باشه...
نفس نفس زنان از ماشین پیاده شدم، با حالی خراب دست زنی رو گرفتم و گفتم:خانم... خانم امروز چند شنبه اس؟
زن با تعجب نگاهم کرد و گفت:چهارشنبه...
چنگی به موهام زدم، نوبت دکتر من برای سه شنبه بود...هیچی به یاد نمیاوردم...
برگشتم تو ماشین، صحنه های محوی جلوی چشمم میومد...
نگران بچه ام بودم... خودم رو قانع کردم حتما بچه ام سالمه... فعلا باید برمیگشتم خونه...فرامرز آخر شب می‌رسید،فقط نمیدونستم سیما در جواب تماس هاش چی گفته!
ماشین رو جلوی در خونه نگهداشتم و با قدم هایی سست به سمت خونه رفتم، زنگ در رو زدم و دستم رو دور شونه ام حلقه کردم، هوا به شدت سرد بود و منم انقدر ضعیف شده بودم که تمام بدنم میلرزید...
صدای سیما که به گوشم رسید به سختی لب باز کردم و گفتم:باز کن... آفاقم...
در باز نشد... کلافه دوباره زنگ زدم، طولی نکشید که صدای قدم هایی به گوشم رسید... انگار یکی داشت به سمت در میدوید...
کمی بعد در خونه به ضرب باز شد، با دیدن فرامرز انگار جون از تنم رفت...
وحشت زده نگاهش کردم... با چشم هایی قرمز شده داشت نگاهم میکرد...
تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم سیلی محکمی به صورتم خورد...
برای لحظه ای حس کردم جون از تنم رفت، باورم نمیشد... مردی که روبه روم ایستاده بود و با خشم عجیبی نگاهم میکرد و چند ثانیه قبل سیلی محکمی نثارم کرده بود فرامرز بود! همون فرامرزی که طاقت کتک خوردنم رو نداشت! همونی که کار و زندگیش رو تعطیل کرده بود و بست نشسته بود خونه ی برادرش تا زندگی من رو سامون بده... همونی که تو اون ده ماه از گل نازک‌تر بهم نگفته بود...
ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم، قطره اشکی روی صورتم نشست و بهت زده نگاهش کردم...
فرامرز صداش رو بالا برد و فریاد زد:کجا بودی؟ کجا بودی آفاق؟
چونه ام لرزید، انگار لب هام بهم دوخته شده بود، حرف زدن تو اون لحظه برام از هرکاری سخت تر بود... فقط با چشم هایی خیس اشک نگاهش میکردم...
فرامرز بازوم من رو کشوند تو خونه،در حیاط رو که بست سیما با عجله به سمتم دوید:خوبید خانم؟ کجا بودید؟ از نگرانی مردم...
فرامرز گفت:چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی کجا بودی؟ من کل این شهر رو دنبالت گشتم... چرا جواب من رو نمیدی؟
لب هام رو بهم فشردم، تمام بدنم میلرزید، سیما با دلسوزی جلو اومد:آقا فرامرز... اجازه بدید بیاد داخل... مگه حال و روزش رو نمیبینید؟ از سرما جون به تن نداره...
بعدم دست دور شونه ام انداخت و تن لرزونم رو به سمت سالن کشوند، نگاه من اما تا آخرین لحظه به سمت فرامرزی بود که انگار دیگه نمیشناختمش...
وارد سالن شدم و با کمک سیما روی مبل نشستم، سیما سریع پتوی نازکی روی پاهام انداخت و لیوان چایی به دستم داد و گفت:آقا همه چیزو فهمیدن... من... هیچی بهشون نگفتم، ولی انگار یکی از قبل بهشون گفته بود...
هاج و واج نگاهش کردم، جرعه ای از اون چایی گرم خوردم تا جون به تنم بیاد و با تعجب گفتم:چی رو فهمیده؟
سیما سریع نزدیکم شد، جلوی پام نشست و گفت:من راز شما رو به کسی نمیگم خانم، نگران نباشید... درستش میکنیم... همه چیو درست میکنیم، یک بهانه جور میکنیم... میگم... چطوره بگیم پیش برادرتون بودید، ها؟ بگید مریض احوال بودن... خودشون خواستن شما برید...
هیچ نمیفهمیدم این زن چی میگه! من راز مگویی نداشتم! تا خواستم جواب سیما رو بدم در سالن باز شد و فرامرز وارد شد، با اخم هایی درهم رو به سیما گفت:برو بیرون... ما رو تنها بذار...
سیما درست عین آدم های خطاکار سریع از جا بلند شد، دستپاچه نگاهی به من انداخت و به سرعت از سالن بیرون رفت، گیج شده بودم... خودم به حد کافی بابت شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گیج بودم و حالا رفتار فرامرز و حرف های عجیب سیما گیج ترم کرده بود..
کاش یکی بهم میگفت چی به سرم اومده.
فرامرز با صدای خفه ای گفت:کجا بودی؟
سر بالا گرفتم و بی اختیار گفتم:تو خیابون...
شاکی از جا بلند شد:تو خیابون؟ کل شب رو تو خیابون بودی؟ تو مگه خونه و زندگی نداری؟ تو خیابون چه میکردی؟



ادامه دارد ...
undefined۱۰
undefined۱

۳۴۷

۱۸:۱۹