#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوپنج
چند دقیقه ای طول کشید تا اعضای بدنم به حرکت دراومدن، به سختی ماشین رو روشن کردم و سعی کردم مسیر رفتن به خونه رو پیدا کنم...
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که مردی با لباس مشکی رنگ از جلوم رد شد..
با دیدن مرد انگار صحنه ای جلوی چشمم جون گرفت...یک مرد... یک مرد مشکی پوش درست وسط خیابون افتاده بود... داشت میلرزید... پیاده شدم تا نجاتش بدم...صدای بوق های ممتدی که از پشت سرم میومد باعث شد به خودم بیام،چراغ سبز شده بود و من غرق اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم...
به سختی ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، چی به سرم اومده بود... خاطرات شب گذشته رو تکه تکه به یاد میآوردم، البته امید داشنم اتفاقات برای شب گذشته باشه...
نفس نفس زنان از ماشین پیاده شدم، با حالی خراب دست زنی رو گرفتم و گفتم:خانم... خانم امروز چند شنبه اس؟
زن با تعجب نگاهم کرد و گفت:چهارشنبه...
چنگی به موهام زدم، نوبت دکتر من برای سه شنبه بود...هیچی به یاد نمیاوردم...
برگشتم تو ماشین، صحنه های محوی جلوی چشمم میومد...
نگران بچه ام بودم... خودم رو قانع کردم حتما بچه ام سالمه... فعلا باید برمیگشتم خونه...فرامرز آخر شب میرسید،فقط نمیدونستم سیما در جواب تماس هاش چی گفته!
ماشین رو جلوی در خونه نگهداشتم و با قدم هایی سست به سمت خونه رفتم، زنگ در رو زدم و دستم رو دور شونه ام حلقه کردم، هوا به شدت سرد بود و منم انقدر ضعیف شده بودم که تمام بدنم میلرزید...
صدای سیما که به گوشم رسید به سختی لب باز کردم و گفتم:باز کن... آفاقم...
در باز نشد... کلافه دوباره زنگ زدم، طولی نکشید که صدای قدم هایی به گوشم رسید... انگار یکی داشت به سمت در میدوید...
کمی بعد در خونه به ضرب باز شد، با دیدن فرامرز انگار جون از تنم رفت...
وحشت زده نگاهش کردم... با چشم هایی قرمز شده داشت نگاهم میکرد...
تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم سیلی محکمی به صورتم خورد...
برای لحظه ای حس کردم جون از تنم رفت، باورم نمیشد... مردی که روبه روم ایستاده بود و با خشم عجیبی نگاهم میکرد و چند ثانیه قبل سیلی محکمی نثارم کرده بود فرامرز بود! همون فرامرزی که طاقت کتک خوردنم رو نداشت! همونی که کار و زندگیش رو تعطیل کرده بود و بست نشسته بود خونه ی برادرش تا زندگی من رو سامون بده... همونی که تو اون ده ماه از گل نازکتر بهم نگفته بود...
ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم، قطره اشکی روی صورتم نشست و بهت زده نگاهش کردم...
فرامرز صداش رو بالا برد و فریاد زد:کجا بودی؟ کجا بودی آفاق؟
چونه ام لرزید، انگار لب هام بهم دوخته شده بود، حرف زدن تو اون لحظه برام از هرکاری سخت تر بود... فقط با چشم هایی خیس اشک نگاهش میکردم...
فرامرز بازوم من رو کشوند تو خونه،در حیاط رو که بست سیما با عجله به سمتم دوید:خوبید خانم؟ کجا بودید؟ از نگرانی مردم...
فرامرز گفت:چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی کجا بودی؟ من کل این شهر رو دنبالت گشتم... چرا جواب من رو نمیدی؟
لب هام رو بهم فشردم، تمام بدنم میلرزید، سیما با دلسوزی جلو اومد:آقا فرامرز... اجازه بدید بیاد داخل... مگه حال و روزش رو نمیبینید؟ از سرما جون به تن نداره...
بعدم دست دور شونه ام انداخت و تن لرزونم رو به سمت سالن کشوند، نگاه من اما تا آخرین لحظه به سمت فرامرزی بود که انگار دیگه نمیشناختمش...
وارد سالن شدم و با کمک سیما روی مبل نشستم، سیما سریع پتوی نازکی روی پاهام انداخت و لیوان چایی به دستم داد و گفت:آقا همه چیزو فهمیدن... من... هیچی بهشون نگفتم، ولی انگار یکی از قبل بهشون گفته بود...
هاج و واج نگاهش کردم، جرعه ای از اون چایی گرم خوردم تا جون به تنم بیاد و با تعجب گفتم:چی رو فهمیده؟
سیما سریع نزدیکم شد، جلوی پام نشست و گفت:من راز شما رو به کسی نمیگم خانم، نگران نباشید... درستش میکنیم... همه چیو درست میکنیم، یک بهانه جور میکنیم... میگم... چطوره بگیم پیش برادرتون بودید، ها؟ بگید مریض احوال بودن... خودشون خواستن شما برید...
هیچ نمیفهمیدم این زن چی میگه! من راز مگویی نداشتم! تا خواستم جواب سیما رو بدم در سالن باز شد و فرامرز وارد شد، با اخم هایی درهم رو به سیما گفت:برو بیرون... ما رو تنها بذار...
سیما درست عین آدم های خطاکار سریع از جا بلند شد، دستپاچه نگاهی به من انداخت و به سرعت از سالن بیرون رفت، گیج شده بودم... خودم به حد کافی بابت شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گیج بودم و حالا رفتار فرامرز و حرف های عجیب سیما گیج ترم کرده بود..
کاش یکی بهم میگفت چی به سرم اومده.
فرامرز با صدای خفه ای گفت:کجا بودی؟
سر بالا گرفتم و بی اختیار گفتم:تو خیابون...
شاکی از جا بلند شد:تو خیابون؟ کل شب رو تو خیابون بودی؟ تو مگه خونه و زندگی نداری؟ تو خیابون چه میکردی؟
ادامه دارد ...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوپنج
چند دقیقه ای طول کشید تا اعضای بدنم به حرکت دراومدن، به سختی ماشین رو روشن کردم و سعی کردم مسیر رفتن به خونه رو پیدا کنم...
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که مردی با لباس مشکی رنگ از جلوم رد شد..
با دیدن مرد انگار صحنه ای جلوی چشمم جون گرفت...یک مرد... یک مرد مشکی پوش درست وسط خیابون افتاده بود... داشت میلرزید... پیاده شدم تا نجاتش بدم...صدای بوق های ممتدی که از پشت سرم میومد باعث شد به خودم بیام،چراغ سبز شده بود و من غرق اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم...
به سختی ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، چی به سرم اومده بود... خاطرات شب گذشته رو تکه تکه به یاد میآوردم، البته امید داشنم اتفاقات برای شب گذشته باشه...
نفس نفس زنان از ماشین پیاده شدم، با حالی خراب دست زنی رو گرفتم و گفتم:خانم... خانم امروز چند شنبه اس؟
زن با تعجب نگاهم کرد و گفت:چهارشنبه...
چنگی به موهام زدم، نوبت دکتر من برای سه شنبه بود...هیچی به یاد نمیاوردم...
برگشتم تو ماشین، صحنه های محوی جلوی چشمم میومد...
نگران بچه ام بودم... خودم رو قانع کردم حتما بچه ام سالمه... فعلا باید برمیگشتم خونه...فرامرز آخر شب میرسید،فقط نمیدونستم سیما در جواب تماس هاش چی گفته!
ماشین رو جلوی در خونه نگهداشتم و با قدم هایی سست به سمت خونه رفتم، زنگ در رو زدم و دستم رو دور شونه ام حلقه کردم، هوا به شدت سرد بود و منم انقدر ضعیف شده بودم که تمام بدنم میلرزید...
صدای سیما که به گوشم رسید به سختی لب باز کردم و گفتم:باز کن... آفاقم...
در باز نشد... کلافه دوباره زنگ زدم، طولی نکشید که صدای قدم هایی به گوشم رسید... انگار یکی داشت به سمت در میدوید...
کمی بعد در خونه به ضرب باز شد، با دیدن فرامرز انگار جون از تنم رفت...
وحشت زده نگاهش کردم... با چشم هایی قرمز شده داشت نگاهم میکرد...
تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم سیلی محکمی به صورتم خورد...
برای لحظه ای حس کردم جون از تنم رفت، باورم نمیشد... مردی که روبه روم ایستاده بود و با خشم عجیبی نگاهم میکرد و چند ثانیه قبل سیلی محکمی نثارم کرده بود فرامرز بود! همون فرامرزی که طاقت کتک خوردنم رو نداشت! همونی که کار و زندگیش رو تعطیل کرده بود و بست نشسته بود خونه ی برادرش تا زندگی من رو سامون بده... همونی که تو اون ده ماه از گل نازکتر بهم نگفته بود...
ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم، قطره اشکی روی صورتم نشست و بهت زده نگاهش کردم...
فرامرز صداش رو بالا برد و فریاد زد:کجا بودی؟ کجا بودی آفاق؟
چونه ام لرزید، انگار لب هام بهم دوخته شده بود، حرف زدن تو اون لحظه برام از هرکاری سخت تر بود... فقط با چشم هایی خیس اشک نگاهش میکردم...
فرامرز بازوم من رو کشوند تو خونه،در حیاط رو که بست سیما با عجله به سمتم دوید:خوبید خانم؟ کجا بودید؟ از نگرانی مردم...
فرامرز گفت:چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی کجا بودی؟ من کل این شهر رو دنبالت گشتم... چرا جواب من رو نمیدی؟
لب هام رو بهم فشردم، تمام بدنم میلرزید، سیما با دلسوزی جلو اومد:آقا فرامرز... اجازه بدید بیاد داخل... مگه حال و روزش رو نمیبینید؟ از سرما جون به تن نداره...
بعدم دست دور شونه ام انداخت و تن لرزونم رو به سمت سالن کشوند، نگاه من اما تا آخرین لحظه به سمت فرامرزی بود که انگار دیگه نمیشناختمش...
وارد سالن شدم و با کمک سیما روی مبل نشستم، سیما سریع پتوی نازکی روی پاهام انداخت و لیوان چایی به دستم داد و گفت:آقا همه چیزو فهمیدن... من... هیچی بهشون نگفتم، ولی انگار یکی از قبل بهشون گفته بود...
هاج و واج نگاهش کردم، جرعه ای از اون چایی گرم خوردم تا جون به تنم بیاد و با تعجب گفتم:چی رو فهمیده؟
سیما سریع نزدیکم شد، جلوی پام نشست و گفت:من راز شما رو به کسی نمیگم خانم، نگران نباشید... درستش میکنیم... همه چیو درست میکنیم، یک بهانه جور میکنیم... میگم... چطوره بگیم پیش برادرتون بودید، ها؟ بگید مریض احوال بودن... خودشون خواستن شما برید...
هیچ نمیفهمیدم این زن چی میگه! من راز مگویی نداشتم! تا خواستم جواب سیما رو بدم در سالن باز شد و فرامرز وارد شد، با اخم هایی درهم رو به سیما گفت:برو بیرون... ما رو تنها بذار...
سیما درست عین آدم های خطاکار سریع از جا بلند شد، دستپاچه نگاهی به من انداخت و به سرعت از سالن بیرون رفت، گیج شده بودم... خودم به حد کافی بابت شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گیج بودم و حالا رفتار فرامرز و حرف های عجیب سیما گیج ترم کرده بود..
کاش یکی بهم میگفت چی به سرم اومده.
فرامرز با صدای خفه ای گفت:کجا بودی؟
سر بالا گرفتم و بی اختیار گفتم:تو خیابون...
شاکی از جا بلند شد:تو خیابون؟ کل شب رو تو خیابون بودی؟ تو مگه خونه و زندگی نداری؟ تو خیابون چه میکردی؟
ادامه دارد ...
۳۴۷
۱۸:۱۹