عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined صدو پنجاه نه درست شد #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصت یک افت فشار ساده اس که تو حاملگی عادیه... صدای نفس کلافه ی فرامرز رو شنیدم:بهتره تا بهوش نیومده بری سوزان.. سوزان به تندی گفت:یعنی چی فرامرز؟ مثلا به هوش بیاد و من رو ببینه چی میشه؟ من نیومده بودم با این وضعش کجا میخواستی ببریش؟خوبه والا، این زن خودش اعتراف کرده، اما تو هنوز داری از طرفداری میکنی! فرامرز گفت:حوصله ی جنجال ندارم... تنهام بذار سوزان... انگار سوزان از من فاصله گرفت چون صداش دورتر شد... صدای باز شدن در به گوشم رسید و بعدش سوزان با صدای آرومی گفت:برات لوبیا پلو آوردم... همونجوری که دوست داشتی... پر از لوبیا و دارچین... مکثی کرد و وقتی دید فرامرز جوابی بهش نمیده دوباره گفت:فرامرز... خودت میدونی این زندگی رو تو خراب کردی... تو با علاقه ی احمقانه ات به این دختر...من واقعا نمیفهمم چطور تونستی بهش اعتماد کنی... اما این رو خوب میدونم که این زن لیاقت زندگی کردن با تو رو نداره... لیاقت علاقه ای که بهش داری رو نداره... میخواستم اینو بدونی که... من... بعد از طلاقمون... پشیمون شدم فرامرز... تو... حتی اگر بچه دار هم نشی من... بازم دوستت دارم... این رو گفت و بلافاصله بیرون رفت و در رو بست... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، فرامرز در جوابش هیچی نگفته بود، اما همون سکوت هم قلب من رو به درد می‌آورد... صدای قدم هاش رو شنیدم، کمی بعد صدای خودش به گوشم رسید:بیداری؟ تظاهر به بیهوشی دیگه فایده ای نداشت، وقتی صورتم خیس اشک بود.. چشم باز کردم و دلخور نگاهش کردم، آهی از ته دل کشیدم و زمزمه کردم:پشیمونی؟ از طلاق دادن اون زن و ازدواج کردن با م؟ دستش رو مشت کرد و گفت:یک راهی هست... یعنی... با چند نفر صحبت کردم... میشه... بعد تولد بچه ازش آزمایش گرفت....فقط این آزمایش رو خارج از ایران انجام میدن... بعد تولد این بچه... میبرمش... هلند.. آلمان... انگلیس... هرجا که ویزا بدن... چونه ام لرزید، باورم نمی‌کرد... تا دنیا دنیا بود این مرد حرف های من رو باور نمی‌کرد! آهی کشیدم و گفتم:تو باور کردی، الان هیچکس نمیتونه نظرت رو عوض کنه... بعد این من دیگه نمیدونم باید چی بهت بگم! چطور نظرت رو عوض کنم... فقط من.. دارم تو این چهار دیواری داغون میشم... نمیتونم کل مدت بارداریم رو اینجا بمونم... فرامرز چنگی به موهاش زد و از جا بلند شد... با صدای گرفته ای گفتم:مگه بهم شک نداری؟ خیلی خب.. باشه... با این شک جوری قلبم رو شکستی که تا ابد دیگه دلم باهات صاف نمیشه... بعد این هرچی تو بخوای... من این بچه رو به دنیا میارم، بعد برش دار ببرش هرجای دنیا که میخوای ازش آزمایش بگیر... اما... وقتی مشخص شد ، دیگه رنگ منم نمیبینی فرامرز.. یک جوری میرم و ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم.... اگر نمیخوای من رو ببینی من رو بفرست سوئیت... یا هرجایی که بتونم راحت زندگی کنم... بدون اینکه جوابم رو بده تنهام گذاشت، جیغی کشیدم و با عصبانیت سرم رو از دستم کشیدم، لگدی به چوب لباسی که کنارم بود زدم و فریاد کشیدم... دلم می‌خواست قدرتش رو داشتم تا تک تک آدم هایی که دست به دست هم داده بودند تا زندگیم رو ویرونه کنن رو یه بلایی سرشون بیارم.. روزها و شب ها در حال گذر بود و من طبق قانون ناگفته ای هنوز تو اون اتاق بودم... زمستون تموم شده بود، بهار از راه رسیده بود و درخت ها جوونه زده بودن... بوی عطر بهارنارنج پیچیده بود تو تراس و من هنوز اجازه‌ی بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم... وزنم بالا رفته بود، روی صورتم لک افتاده بود ، تنها تفریحم کتاب خوندن و حرف زدن با بچه ای بود که از ته دل میخواستم بی نهایت شبیه پدرش باشه... انقدر شبیه که فرامرز شرمنده بشه بابت شکی که بهم کرده... زندگی تو اون خونه در جریان بود، از پنجره رفت و آمد آدم ها رو میدیدم... سیما میرفت خرید و برمی‌گشت... سپهر به دیدن فرامرز میومد و گاهی سوزان هم همراهش میومد و تمام این مدت من تو اون چهاردیواری بودم... فرامرز هم انگار روزه ی سکوت گرفته بود، غذام رو دم در اتاق میذاشت و بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه تنهام میذاشت و منم دیگه هیچ تلاشی برای حرف زدن و رفع شک و تردید ها نمیکردم... خسته بودم... از بس دست و پا زده بودم و تلاش کرده بودم تا بی گناهی خودم رو ثابت کنم و نتیجه ای نگرفته بودم خسته شده بودم... تنها امیدم تولد اون بچه و شباهتش به فرامرز بود... یا حتی گرفتن آزمایش از اون بچه و مشخص شدن بی گناهی من... تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد، بی جون نگاهی به سمت در انداختم، فرامرز بود... با سینی شام... یک ساعت قبل دیده بودم که سوزان و سپهر به خونه اومدن، سوزان یک جعبه شیرینی به دست داشت... وقتی رسیده بود تو حیاط بالا رو نگاه کرده بود... از چشم هاش میتونستم بخونم که پیروز میدون شده... ادامه دارد... ✾࿐
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتویک


فرامرز سینی شامی و سوپ رو گذاشت
روی تخت، خواست بیرون بره که صداش کردم:من دارم تو این چهار دیواری دیوونه میشم...مگه نمیگی مقصرم؟ چرا ولم نمیکنی برم؟
تعجب نمیکردم اگر چند روز دیگه سر سفره ی عقد با فرامرز می‌نشست!
به سمتم برگشت، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:انتظار نداشته باش همه چیز عین سابق بشه...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:البته که انتظار ندارم همه چی عین سابق بشه! حرمت هایی این وسط شکسته شده که تا دنیا دنیاس درست نمیشه... شکی که من به تو کردم... شکی که تو به من داری... اما تهش چی؟ تا کی قراره من تو این چهار دیواری بمونم و تو هرکاری دلت خواست بکنی! با زن سابقت بری سفر و به من دروغ بگی! اون رو بیاری بالای سر من... حتما الانم دور از چشم من همدیگه رو می‌بینید! البته که برای تو مهم نیست فهمیدن یا نفهمیدن من! خب... چرا به خودت فشار میاری؟ برای تو که راحته، من رو از زندگیت کنار بذار، برو دنبال زنی که هنوز با پات نشسته... زنی که هنوز دوستت داره! این حرف خودش بود دیگه! درسته؟
فرامرز نگاه تندی بهم کرد و گفت:لازم نکرده تو واسه زندگی من تعیین تکلیف کنی!
پوزخندی زدم و گفتم:البته که من حق ندارم واسه زندگی تو تعیین تکلیف کنم! اما تو این حق رو داری... اصلا اگر قرار به سوال جواب کردنه... تو چرا به من جواب پس نمیدی؟ تو چرا با زن سابقت رفتی سفر و به من دروغ گفتی؟هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم و هر هزار بارش سکوت کردی!
فرامرز مشتی به شیشه ی میز آرایشم کوبید و فریاد زد:بسه... بسه آفاق.. به جای اینکه از کاری که کردی پشیمون باشی و بخوای بی‌گناهی خودت رو بهم نشون بدی با زبون درازی از من حساب پس میگیری؟
منم صدام رو بالا بردم:من خسته ام فرامرز... حالم داره از این اتاق و این ديوارها و این تخت بهم میخوره... من زندانی تو نیستم... دو ماهه من رو تو این اتاق حبس کردی، اصلا میدونی امروز چه روزیه؟
بهت زده نگاهم کرد، شاید اون حساب روزها و هفته ها رو از دست داده بود، اما من تو اون اتاق انقدر تنها بودم که حساب ساعت ها رو هم از دست نمی‌دادم...
با بغض گفتم:چیه؟ یادت رفته؟ یک سال قبل همچین روزی دستم رو گرفتی و با خودت به این خونه آوردی... بعدش بهم قول دادی خوشبختم کنی... قول دادی هيچوقت عین رحیم بهم شک نکنی... اما ببین چیکار کردی... ببین چطور من رو پژمرده و تنها رها کردی و خودت داری زندگیت رو میکنی!
سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:سه روز قبل...مهرداد رو پیدا کردم...
با گیجی گفتم:مهرداد کیه؟
با طعنه گفت:نمیشناسی؟ مردی که تو عکس ها بود...
تازه فهمیدم کی رو میگه! مهرداد که با کمک ماندانا زندگیم رو خراب کرده بود.‌‌
قدمی به جلو برداشتم و گفتم:میدونی مشکل تو چیه فرامرز؟ توام لنگه ی اون برادرزادتی، دهن بینی... حرف عالم و آدم رو قبول میکنی ،الا حرف زنی که ده ماه باهاش زندگی کشیدی! من هزار بار برات توضیح دادم چی شده! برات گفتم چطور گولم زدن... ولی تو باور نکردی... منتهی حرف مردی که فقط یکبار دیدیش رو باور کردی!

گفت:اصلا تو چرا نخواستی با ناصر روبه رو بشی؟ غیر این بود که میتونستی تلافی بلایی که سرت آورده بود رو سرش بیاری؟ میتونستی بیای و ببینی چی به اومده، چرا نخواستی ببینیش؟
هیچ نمیفهمیدم این مرد چطور میتونه حرف همه رو باور کنه الا حرف من رو!
آباژور کنار تخت رو برداشتم و کوبیدم به دیوار و جیغ زدم:واسه چی نگهم داشتی پس؟تویی که حرف عالم و آدم رو قبول داری الا من! چرا ولم نمیکنی برم؟
حالم داشت از خودم و ضعفم و سکوتم بهم میخورد...فریاد زدم و گریه کردم... انقدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود، فرامرز هم ، هیچ عکس العملی نشون نمیداد و همین بی تفاوت بودنش من رو عصبی میکرد.. بی جون روی زمین نشستم و هق هق کنان نالیدم:حالم از تو و این خونه و این زندگی بد نیشه.... تو.. تو نابودم کردی فرامرز...
چنگی به گلوم زدم :من دیگه یک روز هم تو این خونه نمیمونم...
صدای بسته شدن در که به گوشم رسید فریادی زدم و قاب عکس دو نفره امون رو پرت کردم سمت دیوار...
زیپ چمدونم رو بستم و از جا بلند شدم، روبه روی آیینه ی قدی ایستادم و خیره شدم به زنی که زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش سرخ شده بود، انگار شوق زندگی رو درونم از بین برده بودن.. تنها نقطه ی اتصالم به زندگی، بچه ای بود که به تازگی داشتم حرکاتش رو حس میکردم... بچه ای که تنها امیدم برای نجات بود..آهی کشیدم و چشم از آیینه گرفتم،روسریم رو روی موهام انداختم و از اتاق بیرون زدم....فرامرز تو سالن بالا، روی مبل نشسته بود و با اخم هایی درهم خیره به یک نقطه ی نامعلوم بود... من رو که دید بی حرف از جا بلند شد و به سمتم اومد، چمدونم رو از دستم گرفت و از پله ها پایین رفت...با بغض نگاهش کردم...

ادامه دارد...*
undefined۱۰
undefined۶

۳۳۷

۱۸:۳۳