#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتویک
فرامرز سینی شامی و سوپ رو گذاشت
روی تخت، خواست بیرون بره که صداش کردم:من دارم تو این چهار دیواری دیوونه میشم...مگه نمیگی مقصرم؟ چرا ولم نمیکنی برم؟
تعجب نمیکردم اگر چند روز دیگه سر سفره ی عقد با فرامرز مینشست!
به سمتم برگشت، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:انتظار نداشته باش همه چیز عین سابق بشه...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:البته که انتظار ندارم همه چی عین سابق بشه! حرمت هایی این وسط شکسته شده که تا دنیا دنیاس درست نمیشه... شکی که من به تو کردم... شکی که تو به من داری... اما تهش چی؟ تا کی قراره من تو این چهار دیواری بمونم و تو هرکاری دلت خواست بکنی! با زن سابقت بری سفر و به من دروغ بگی! اون رو بیاری بالای سر من... حتما الانم دور از چشم من همدیگه رو میبینید! البته که برای تو مهم نیست فهمیدن یا نفهمیدن من! خب... چرا به خودت فشار میاری؟ برای تو که راحته، من رو از زندگیت کنار بذار، برو دنبال زنی که هنوز با پات نشسته... زنی که هنوز دوستت داره! این حرف خودش بود دیگه! درسته؟
فرامرز نگاه تندی بهم کرد و گفت:لازم نکرده تو واسه زندگی من تعیین تکلیف کنی!
پوزخندی زدم و گفتم:البته که من حق ندارم واسه زندگی تو تعیین تکلیف کنم! اما تو این حق رو داری... اصلا اگر قرار به سوال جواب کردنه... تو چرا به من جواب پس نمیدی؟ تو چرا با زن سابقت رفتی سفر و به من دروغ گفتی؟هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم و هر هزار بارش سکوت کردی!
فرامرز مشتی به شیشه ی میز آرایشم کوبید و فریاد زد:بسه... بسه آفاق.. به جای اینکه از کاری که کردی پشیمون باشی و بخوای بیگناهی خودت رو بهم نشون بدی با زبون درازی از من حساب پس میگیری؟
منم صدام رو بالا بردم:من خسته ام فرامرز... حالم داره از این اتاق و این ديوارها و این تخت بهم میخوره... من زندانی تو نیستم... دو ماهه من رو تو این اتاق حبس کردی، اصلا میدونی امروز چه روزیه؟
بهت زده نگاهم کرد، شاید اون حساب روزها و هفته ها رو از دست داده بود، اما من تو اون اتاق انقدر تنها بودم که حساب ساعت ها رو هم از دست نمیدادم...
با بغض گفتم:چیه؟ یادت رفته؟ یک سال قبل همچین روزی دستم رو گرفتی و با خودت به این خونه آوردی... بعدش بهم قول دادی خوشبختم کنی... قول دادی هيچوقت عین رحیم بهم شک نکنی... اما ببین چیکار کردی... ببین چطور من رو پژمرده و تنها رها کردی و خودت داری زندگیت رو میکنی!
سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:سه روز قبل...مهرداد رو پیدا کردم...
با گیجی گفتم:مهرداد کیه؟
با طعنه گفت:نمیشناسی؟ مردی که تو عکس ها بود...
تازه فهمیدم کی رو میگه! مهرداد که با کمک ماندانا زندگیم رو خراب کرده بود.
قدمی به جلو برداشتم و گفتم:میدونی مشکل تو چیه فرامرز؟ توام لنگه ی اون برادرزادتی، دهن بینی... حرف عالم و آدم رو قبول میکنی ،الا حرف زنی که ده ماه باهاش زندگی کشیدی! من هزار بار برات توضیح دادم چی شده! برات گفتم چطور گولم زدن... ولی تو باور نکردی... منتهی حرف مردی که فقط یکبار دیدیش رو باور کردی!
گفت:اصلا تو چرا نخواستی با ناصر روبه رو بشی؟ غیر این بود که میتونستی تلافی بلایی که سرت آورده بود رو سرش بیاری؟ میتونستی بیای و ببینی چی به اومده، چرا نخواستی ببینیش؟
هیچ نمیفهمیدم این مرد چطور میتونه حرف همه رو باور کنه الا حرف من رو!
آباژور کنار تخت رو برداشتم و کوبیدم به دیوار و جیغ زدم:واسه چی نگهم داشتی پس؟تویی که حرف عالم و آدم رو قبول داری الا من! چرا ولم نمیکنی برم؟
حالم داشت از خودم و ضعفم و سکوتم بهم میخورد...فریاد زدم و گریه کردم... انقدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود، فرامرز هم ، هیچ عکس العملی نشون نمیداد و همین بی تفاوت بودنش من رو عصبی میکرد.. بی جون روی زمین نشستم و هق هق کنان نالیدم:حالم از تو و این خونه و این زندگی بد نیشه.... تو.. تو نابودم کردی فرامرز...
چنگی به گلوم زدم :من دیگه یک روز هم تو این خونه نمیمونم...
صدای بسته شدن در که به گوشم رسید فریادی زدم و قاب عکس دو نفره امون رو پرت کردم سمت دیوار...
زیپ چمدونم رو بستم و از جا بلند شدم، روبه روی آیینه ی قدی ایستادم و خیره شدم به زنی که زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش سرخ شده بود، انگار شوق زندگی رو درونم از بین برده بودن.. تنها نقطه ی اتصالم به زندگی، بچه ای بود که به تازگی داشتم حرکاتش رو حس میکردم... بچه ای که تنها امیدم برای نجات بود..آهی کشیدم و چشم از آیینه گرفتم،روسریم رو روی موهام انداختم و از اتاق بیرون زدم....فرامرز تو سالن بالا، روی مبل نشسته بود و با اخم هایی درهم خیره به یک نقطه ی نامعلوم بود... من رو که دید بی حرف از جا بلند شد و به سمتم اومد، چمدونم رو از دستم گرفت و از پله ها پایین رفت...با بغض نگاهش کردم...
ادامه دارد...*
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتویک
فرامرز سینی شامی و سوپ رو گذاشت
روی تخت، خواست بیرون بره که صداش کردم:من دارم تو این چهار دیواری دیوونه میشم...مگه نمیگی مقصرم؟ چرا ولم نمیکنی برم؟
تعجب نمیکردم اگر چند روز دیگه سر سفره ی عقد با فرامرز مینشست!
به سمتم برگشت، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:انتظار نداشته باش همه چیز عین سابق بشه...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:البته که انتظار ندارم همه چی عین سابق بشه! حرمت هایی این وسط شکسته شده که تا دنیا دنیاس درست نمیشه... شکی که من به تو کردم... شکی که تو به من داری... اما تهش چی؟ تا کی قراره من تو این چهار دیواری بمونم و تو هرکاری دلت خواست بکنی! با زن سابقت بری سفر و به من دروغ بگی! اون رو بیاری بالای سر من... حتما الانم دور از چشم من همدیگه رو میبینید! البته که برای تو مهم نیست فهمیدن یا نفهمیدن من! خب... چرا به خودت فشار میاری؟ برای تو که راحته، من رو از زندگیت کنار بذار، برو دنبال زنی که هنوز با پات نشسته... زنی که هنوز دوستت داره! این حرف خودش بود دیگه! درسته؟
فرامرز نگاه تندی بهم کرد و گفت:لازم نکرده تو واسه زندگی من تعیین تکلیف کنی!
پوزخندی زدم و گفتم:البته که من حق ندارم واسه زندگی تو تعیین تکلیف کنم! اما تو این حق رو داری... اصلا اگر قرار به سوال جواب کردنه... تو چرا به من جواب پس نمیدی؟ تو چرا با زن سابقت رفتی سفر و به من دروغ گفتی؟هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم و هر هزار بارش سکوت کردی!
فرامرز مشتی به شیشه ی میز آرایشم کوبید و فریاد زد:بسه... بسه آفاق.. به جای اینکه از کاری که کردی پشیمون باشی و بخوای بیگناهی خودت رو بهم نشون بدی با زبون درازی از من حساب پس میگیری؟
منم صدام رو بالا بردم:من خسته ام فرامرز... حالم داره از این اتاق و این ديوارها و این تخت بهم میخوره... من زندانی تو نیستم... دو ماهه من رو تو این اتاق حبس کردی، اصلا میدونی امروز چه روزیه؟
بهت زده نگاهم کرد، شاید اون حساب روزها و هفته ها رو از دست داده بود، اما من تو اون اتاق انقدر تنها بودم که حساب ساعت ها رو هم از دست نمیدادم...
با بغض گفتم:چیه؟ یادت رفته؟ یک سال قبل همچین روزی دستم رو گرفتی و با خودت به این خونه آوردی... بعدش بهم قول دادی خوشبختم کنی... قول دادی هيچوقت عین رحیم بهم شک نکنی... اما ببین چیکار کردی... ببین چطور من رو پژمرده و تنها رها کردی و خودت داری زندگیت رو میکنی!
سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:سه روز قبل...مهرداد رو پیدا کردم...
با گیجی گفتم:مهرداد کیه؟
با طعنه گفت:نمیشناسی؟ مردی که تو عکس ها بود...
تازه فهمیدم کی رو میگه! مهرداد که با کمک ماندانا زندگیم رو خراب کرده بود.
قدمی به جلو برداشتم و گفتم:میدونی مشکل تو چیه فرامرز؟ توام لنگه ی اون برادرزادتی، دهن بینی... حرف عالم و آدم رو قبول میکنی ،الا حرف زنی که ده ماه باهاش زندگی کشیدی! من هزار بار برات توضیح دادم چی شده! برات گفتم چطور گولم زدن... ولی تو باور نکردی... منتهی حرف مردی که فقط یکبار دیدیش رو باور کردی!
گفت:اصلا تو چرا نخواستی با ناصر روبه رو بشی؟ غیر این بود که میتونستی تلافی بلایی که سرت آورده بود رو سرش بیاری؟ میتونستی بیای و ببینی چی به اومده، چرا نخواستی ببینیش؟
هیچ نمیفهمیدم این مرد چطور میتونه حرف همه رو باور کنه الا حرف من رو!
آباژور کنار تخت رو برداشتم و کوبیدم به دیوار و جیغ زدم:واسه چی نگهم داشتی پس؟تویی که حرف عالم و آدم رو قبول داری الا من! چرا ولم نمیکنی برم؟
حالم داشت از خودم و ضعفم و سکوتم بهم میخورد...فریاد زدم و گریه کردم... انقدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود، فرامرز هم ، هیچ عکس العملی نشون نمیداد و همین بی تفاوت بودنش من رو عصبی میکرد.. بی جون روی زمین نشستم و هق هق کنان نالیدم:حالم از تو و این خونه و این زندگی بد نیشه.... تو.. تو نابودم کردی فرامرز...
چنگی به گلوم زدم :من دیگه یک روز هم تو این خونه نمیمونم...
صدای بسته شدن در که به گوشم رسید فریادی زدم و قاب عکس دو نفره امون رو پرت کردم سمت دیوار...
زیپ چمدونم رو بستم و از جا بلند شدم، روبه روی آیینه ی قدی ایستادم و خیره شدم به زنی که زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش سرخ شده بود، انگار شوق زندگی رو درونم از بین برده بودن.. تنها نقطه ی اتصالم به زندگی، بچه ای بود که به تازگی داشتم حرکاتش رو حس میکردم... بچه ای که تنها امیدم برای نجات بود..آهی کشیدم و چشم از آیینه گرفتم،روسریم رو روی موهام انداختم و از اتاق بیرون زدم....فرامرز تو سالن بالا، روی مبل نشسته بود و با اخم هایی درهم خیره به یک نقطه ی نامعلوم بود... من رو که دید بی حرف از جا بلند شد و به سمتم اومد، چمدونم رو از دستم گرفت و از پله ها پایین رفت...با بغض نگاهش کردم...
ادامه دارد...*
۳۳۷
۱۸:۳۳