صدو پنجاه نه درست شد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصت
یک افت فشار ساده اس که تو حاملگی عادیه...
صدای نفس کلافه ی فرامرز رو شنیدم:بهتره تا بهوش نیومده بری سوزان..
سوزان به تندی گفت:یعنی چی فرامرز؟ مثلا به هوش بیاد و من رو ببینه چی میشه؟ من نیومده بودم با این وضعش کجا میخواستی ببریش؟خوبه والا، این زن
خودش اعتراف کرده، اما تو هنوز داری از طرفداری میکنی!
فرامرز گفت:حوصله ی جنجال ندارم... تنهام بذار سوزان...
انگار سوزان از من فاصله گرفت چون صداش دورتر شد...
صدای باز شدن در به گوشم رسید و بعدش سوزان با صدای آرومی گفت:برات لوبیا پلو آوردم... همونجوری که دوست داشتی... پر از لوبیا و دارچین...
مکثی کرد و وقتی دید فرامرز جوابی بهش نمیده دوباره گفت:فرامرز... خودت میدونی این زندگی رو تو خراب کردی... تو با علاقه ی احمقانه ات به این دختر...من واقعا نمیفهمم چطور تونستی بهش اعتماد کنی... اما این رو خوب میدونم که این زن لیاقت زندگی کردن با تو رو نداره... لیاقت علاقه ای که بهش داری رو نداره... میخواستم اینو بدونی که... من... بعد از طلاقمون... پشیمون شدم فرامرز... تو... حتی اگر بچه دار هم نشی من... بازم دوستت دارم...
این رو گفت و بلافاصله بیرون رفت و در رو بست... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، فرامرز در جوابش هیچی نگفته بود، اما همون سکوت هم قلب من رو به درد میآورد...
صدای قدم هاش رو شنیدم، کمی بعد صدای خودش به گوشم رسید:بیداری؟
تظاهر به بیهوشی دیگه فایده ای نداشت، وقتی صورتم خیس اشک بود..
چشم باز کردم و دلخور نگاهش کردم،
آهی از ته دل کشیدم و زمزمه کردم:پشیمونی؟ از طلاق دادن اون زن و ازدواج کردن با م؟
دستش رو مشت کرد و گفت:یک راهی هست... یعنی... با چند نفر صحبت کردم... میشه... بعد تولد بچه ازش آزمایش گرفت....فقط این آزمایش رو خارج از ایران انجام میدن... بعد تولد این بچه... میبرمش... هلند.. آلمان... انگلیس... هرجا که ویزا بدن...
چونه ام لرزید، باورم نمیکرد... تا دنیا دنیا بود این مرد حرف های من رو باور نمیکرد!
آهی کشیدم و گفتم:تو باور کردی، الان هیچکس نمیتونه نظرت رو عوض کنه... بعد این من دیگه نمیدونم باید چی بهت بگم! چطور نظرت رو عوض کنم... فقط من.. دارم تو این چهار دیواری داغون میشم... نمیتونم کل مدت بارداریم رو اینجا بمونم...
فرامرز چنگی به موهاش زد و از جا بلند شد... با صدای گرفته ای گفتم:مگه بهم شک نداری؟ خیلی خب.. باشه... با این شک جوری قلبم رو شکستی که تا ابد دیگه دلم باهات صاف نمیشه... بعد این هرچی تو بخوای... من این بچه رو به دنیا میارم، بعد برش دار ببرش هرجای دنیا که میخوای ازش آزمایش بگیر... اما... وقتی مشخص شد ، دیگه رنگ منم نمیبینی فرامرز.. یک جوری میرم و ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم.... اگر نمیخوای من رو ببینی من رو بفرست سوئیت... یا هرجایی که بتونم راحت زندگی کنم...
بدون اینکه جوابم رو بده تنهام گذاشت، جیغی کشیدم و با عصبانیت سرم رو از دستم کشیدم، لگدی به چوب لباسی که کنارم بود زدم و فریاد کشیدم... دلم میخواست قدرتش رو داشتم تا تک تک آدم هایی که دست به دست هم داده بودند تا زندگیم رو ویرونه کنن رو یه بلایی سرشون بیارم..
روزها و شب ها در حال گذر بود و من طبق قانون ناگفته ای هنوز تو اون اتاق بودم... زمستون تموم شده بود، بهار از راه رسیده بود و درخت ها جوونه زده بودن... بوی عطر بهارنارنج پیچیده بود تو تراس و من هنوز اجازهی بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم...
وزنم بالا رفته بود، روی صورتم لک افتاده بود ، تنها تفریحم کتاب خوندن و حرف زدن با بچه ای بود که از ته دل میخواستم بی نهایت شبیه پدرش باشه... انقدر شبیه که فرامرز شرمنده بشه بابت شکی که بهم کرده...
زندگی تو اون خونه در جریان بود، از پنجره رفت و آمد آدم ها رو میدیدم... سیما میرفت خرید و برمیگشت... سپهر به دیدن فرامرز میومد و گاهی سوزان هم همراهش میومد و تمام این مدت من تو اون چهاردیواری بودم... فرامرز هم انگار روزه ی سکوت گرفته بود، غذام رو دم در اتاق میذاشت و بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه تنهام میذاشت و منم دیگه هیچ تلاشی برای حرف زدن و رفع شک و تردید ها نمیکردم... خسته بودم... از بس دست و پا زده بودم و تلاش کرده بودم تا بی گناهی خودم رو ثابت کنم و نتیجه ای نگرفته بودم خسته شده بودم... تنها امیدم تولد اون بچه و شباهتش به فرامرز بود... یا حتی گرفتن آزمایش از اون بچه و مشخص شدن بی گناهی من...
تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد، بی جون نگاهی به سمت در انداختم، فرامرز بود...
با سینی شام... یک ساعت قبل دیده بودم که سوزان و سپهر به خونه اومدن، سوزان یک جعبه شیرینی به دست داشت... وقتی رسیده بود تو حیاط بالا رو نگاه کرده بود... از چشم هاش میتونستم بخونم که پیروز میدون شده...
ادامه دارد...
✾࿐
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصت
یک افت فشار ساده اس که تو حاملگی عادیه...
صدای نفس کلافه ی فرامرز رو شنیدم:بهتره تا بهوش نیومده بری سوزان..
سوزان به تندی گفت:یعنی چی فرامرز؟ مثلا به هوش بیاد و من رو ببینه چی میشه؟ من نیومده بودم با این وضعش کجا میخواستی ببریش؟خوبه والا، این زن
خودش اعتراف کرده، اما تو هنوز داری از طرفداری میکنی!
فرامرز گفت:حوصله ی جنجال ندارم... تنهام بذار سوزان...
انگار سوزان از من فاصله گرفت چون صداش دورتر شد...
صدای باز شدن در به گوشم رسید و بعدش سوزان با صدای آرومی گفت:برات لوبیا پلو آوردم... همونجوری که دوست داشتی... پر از لوبیا و دارچین...
مکثی کرد و وقتی دید فرامرز جوابی بهش نمیده دوباره گفت:فرامرز... خودت میدونی این زندگی رو تو خراب کردی... تو با علاقه ی احمقانه ات به این دختر...من واقعا نمیفهمم چطور تونستی بهش اعتماد کنی... اما این رو خوب میدونم که این زن لیاقت زندگی کردن با تو رو نداره... لیاقت علاقه ای که بهش داری رو نداره... میخواستم اینو بدونی که... من... بعد از طلاقمون... پشیمون شدم فرامرز... تو... حتی اگر بچه دار هم نشی من... بازم دوستت دارم...
این رو گفت و بلافاصله بیرون رفت و در رو بست... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، فرامرز در جوابش هیچی نگفته بود، اما همون سکوت هم قلب من رو به درد میآورد...
صدای قدم هاش رو شنیدم، کمی بعد صدای خودش به گوشم رسید:بیداری؟
تظاهر به بیهوشی دیگه فایده ای نداشت، وقتی صورتم خیس اشک بود..
چشم باز کردم و دلخور نگاهش کردم،
آهی از ته دل کشیدم و زمزمه کردم:پشیمونی؟ از طلاق دادن اون زن و ازدواج کردن با م؟
دستش رو مشت کرد و گفت:یک راهی هست... یعنی... با چند نفر صحبت کردم... میشه... بعد تولد بچه ازش آزمایش گرفت....فقط این آزمایش رو خارج از ایران انجام میدن... بعد تولد این بچه... میبرمش... هلند.. آلمان... انگلیس... هرجا که ویزا بدن...
چونه ام لرزید، باورم نمیکرد... تا دنیا دنیا بود این مرد حرف های من رو باور نمیکرد!
آهی کشیدم و گفتم:تو باور کردی، الان هیچکس نمیتونه نظرت رو عوض کنه... بعد این من دیگه نمیدونم باید چی بهت بگم! چطور نظرت رو عوض کنم... فقط من.. دارم تو این چهار دیواری داغون میشم... نمیتونم کل مدت بارداریم رو اینجا بمونم...
فرامرز چنگی به موهاش زد و از جا بلند شد... با صدای گرفته ای گفتم:مگه بهم شک نداری؟ خیلی خب.. باشه... با این شک جوری قلبم رو شکستی که تا ابد دیگه دلم باهات صاف نمیشه... بعد این هرچی تو بخوای... من این بچه رو به دنیا میارم، بعد برش دار ببرش هرجای دنیا که میخوای ازش آزمایش بگیر... اما... وقتی مشخص شد ، دیگه رنگ منم نمیبینی فرامرز.. یک جوری میرم و ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم.... اگر نمیخوای من رو ببینی من رو بفرست سوئیت... یا هرجایی که بتونم راحت زندگی کنم...
بدون اینکه جوابم رو بده تنهام گذاشت، جیغی کشیدم و با عصبانیت سرم رو از دستم کشیدم، لگدی به چوب لباسی که کنارم بود زدم و فریاد کشیدم... دلم میخواست قدرتش رو داشتم تا تک تک آدم هایی که دست به دست هم داده بودند تا زندگیم رو ویرونه کنن رو یه بلایی سرشون بیارم..
روزها و شب ها در حال گذر بود و من طبق قانون ناگفته ای هنوز تو اون اتاق بودم... زمستون تموم شده بود، بهار از راه رسیده بود و درخت ها جوونه زده بودن... بوی عطر بهارنارنج پیچیده بود تو تراس و من هنوز اجازهی بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم...
وزنم بالا رفته بود، روی صورتم لک افتاده بود ، تنها تفریحم کتاب خوندن و حرف زدن با بچه ای بود که از ته دل میخواستم بی نهایت شبیه پدرش باشه... انقدر شبیه که فرامرز شرمنده بشه بابت شکی که بهم کرده...
زندگی تو اون خونه در جریان بود، از پنجره رفت و آمد آدم ها رو میدیدم... سیما میرفت خرید و برمیگشت... سپهر به دیدن فرامرز میومد و گاهی سوزان هم همراهش میومد و تمام این مدت من تو اون چهاردیواری بودم... فرامرز هم انگار روزه ی سکوت گرفته بود، غذام رو دم در اتاق میذاشت و بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه تنهام میذاشت و منم دیگه هیچ تلاشی برای حرف زدن و رفع شک و تردید ها نمیکردم... خسته بودم... از بس دست و پا زده بودم و تلاش کرده بودم تا بی گناهی خودم رو ثابت کنم و نتیجه ای نگرفته بودم خسته شده بودم... تنها امیدم تولد اون بچه و شباهتش به فرامرز بود... یا حتی گرفتن آزمایش از اون بچه و مشخص شدن بی گناهی من...
تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد، بی جون نگاهی به سمت در انداختم، فرامرز بود...
با سینی شام... یک ساعت قبل دیده بودم که سوزان و سپهر به خونه اومدن، سوزان یک جعبه شیرینی به دست داشت... وقتی رسیده بود تو حیاط بالا رو نگاه کرده بود... از چشم هاش میتونستم بخونم که پیروز میدون شده...
ادامه دارد...
✾࿐
۳۳۸
۱۷:۲۲