عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهونه حس کردم جون از تنم رفت... وسط یک ماجرایی بودم که از قبل با دقت برنامه ریزی شده بود... دوستی من و ماندانا برای یک روز و دو روز نبود! با این حساب ماندانا از روز اول با نقشه به من نزدیک شده بود! سیما تمام مدتی که تو اون خونه بودم به سوزان خوش خدمتی میکرد و در نهایت همگی دست به دست هم داده بودن تا زندگی من رو نابود کنن... سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم:نمیدونم چی بگم... نمیدونم چطور میتونم بی‌گناهی ام رو بهت ثابت کنم... من... واقعا اون عکس ها رو دیدم... دلم براش سوخت، دلم برای علاقه ای که هیچکس چشم دیدنش رو نداشت سوخت... آهی کشیدم و به سمتش برگشتم... سرش پایین بود و خیره بود به زمین... برای چند دقیقه ای تو سکوت نگاهش کردم... سرش رو بالا گرفت، چشم هاش سرخ بود... لاغر شده بود... تو اون یک هفته ای که من رو تو اتاق حبس کرده بود و خودش تو سالن می‌خوابید ،حسابی لاغر شده بود... اشک حلقه زد تو چشمم... با صدای خفه ای گفت:مدارکم رو به چند پزشک دیگه نشون دادم... دوباره آزمایش دادم... اما همشون...معتقدن من هرگز نمیتونم بچه دار بشم... باز حرف خودش رو میزد.. نگاه تندی بهش انداختم:این حرفت یعنی چی! ده روزه منو تو این اتاق حبس کردی... تو این ده ماهه منو نشناختی؟ رو چه حسابی همچین تهمتی به من میزنی؟ واسه چی روزه ی سکوت گرفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من واقعا گناهی کردم.. لحنش تند شد:نکردی؟ گناهی نکردی؟ تو هنوز به من نگفتی گردبندت اون اون خونه چیکار میکرد؟ خونه ای که فرداش خالی شده بود... من عکس مردی که کنار تو بود رو به همسایه هاشون نشون دادم...همشون اون مرد رو میشناختن... مردی که ساکن اون خونه بوده و بارها و بارها با یک زن به اون خونه میومده! غیب شدنت... روبه روش ایستادم، خسته بودم... از بهتون هایی که بهم میزدن! با صدای بلندی گفتم:من فقط یک خطا تو زندگیم کردم... اونم اعتماد کردن به زنی بود که خیال میکردم دوستمه! زنی که ده ماه تمام واسم نقشه چیده بود تا زندگیم رو نابود کنه... اشتباه توام اینکه به حرف همه گوش میدی، الا منی که زنتم... فریاد زد:من به حرف هیچکس گوش نمیدم... منِ نادون خودم دیدم... ...حرف های ضد و نقیضت رو! من یک شب زودتر برگشتم تا به سوزان بفهمونم زن من خوبه! اما زنم کجا بود؟ نفس عمیقی کشیدم ...فرامرز به من شک کرده بود و اگر آسمون به زمین میومد باز هم حرف های من رو باور نمی‌کرد... +تو بگو چیکار کنم؟ خودت رو بذار جای من... با این همه مدرک... تو بودی شک نمیکردی؟ با چونه ای لرزون به سمتش برگشتم، حالم بد بود... بارداری و تنهایی و شک مردی که دوسش داشتم، داشت حالم و بد کرده بود.. ده روز تمام تو اون چهاردیواری بودم و هزار تا فکر ناجور به سرم زده بود... انقدر فکرهای عجیب و غریب به سرم زده بود که خسته شده بودم... دلم می‌خواست از اون اتاق برم بیرون... حتی شده تو حیاط چند قدمی راه برم... اما فرامرز همین رو هم برام زیاد میدید... نتیجه ی تمام اون فکرهای منفی بود که باعث شد برای لحظه ای اختیار از دست دادم... قد علم کردم جلوش و با صدایی که لحظه به لحظه بلند تر میشد داد زدم و گفتم:اصلا میدونی چیه؟ آره...همه چیزهایی که دیدی و شنیدی راست بوده... از روز اول به خاطر پولت زنت شدم... اصلا ..میخواستم ستاره و رحیم رو بچزونم... فریادم با سیلی محکمی که به گوشم خورد تو گلو ساکت شد.. فرامرز انگار که به جنون رسیده باشه سیلی دوم و سوم رو هم به صورتم کوبید... پرت شدم روی زمین، از درد تو خودم جمع شدم، فرامرز صداش به آسمون رفت.. فریاد زد:حرف بزن... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، حرف های بدی زده بودم... اما فرامرز همیشه میگفت من حرفت رو از چشم هات میخونم... چطور از چشم های خیس از اشک و غرق دوست داشتنش،این حرفها رو میخوند؟ اصلا این مرد هم لنگه رحیم بود، همون مردی که بعد چهار سال حرف از دوست داشتن ،من رو با بی رحمی انداخت گوشه ی اتاقک دوده گرفته ی خونه اش و رفت زن دوم گرفت... من چقدر نادون بودم که دوباره خودم رو اسیر این ایل و تبار کرده بودم... سرم گیج میرفت و همه جا رو تار میدیدم... قدمی به عقب برداشتم، صدای فریاد فرامرز تو گوشم اکو میشد انگار... دستی به سرم کشیدم و چند بار پلک زدم، همه جا داشت دور سرم میچرخید... تمام بدنم یخ کرده بود..خیلی زود اختیار از دست دادم و درون سیاهی گم شدم. با حس سوزشی که تو دستم پیچید چشم باز کردم،روی تخت دراز کشیده بودم و یکی داشت برام سرم وصل میکرد و من هنوز اطراف رو تار میدیدم... دوباره چشم بستم، صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید و بعد صدای گرفته ی فرامرز:حالش چطوره؟ صدای زن رو که شنیدم انگار سطل آب یخی روم ریختن..سوزان بود..زنی که داشت بهم سرم میزد همون زنی بود که زندگیم رو نابود کرده بود:طوریش نیست، undefined
thumbnail
صدو پنجاه نه درست شد


#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصت


یک افت فشار ساده اس که تو حاملگی عادیه...
صدای نفس کلافه ی فرامرز رو شنیدم:بهتره تا بهوش نیومده بری سوزان..
سوزان به تندی گفت:یعنی چی فرامرز؟ مثلا به هوش بیاد و من رو ببینه چی میشه؟ من نیومده بودم با این وضعش کجا میخواستی ببریش؟خوبه والا، این زن
خودش اعتراف کرده، اما تو هنوز داری از طرفداری میکنی!
فرامرز گفت:حوصله ی جنجال ندارم... تنهام بذار سوزان...
انگار سوزان از من فاصله گرفت چون صداش دورتر شد...
صدای باز شدن در به گوشم رسید و بعدش سوزان با صدای آرومی گفت:برات لوبیا پلو آوردم... همونجوری که دوست داشتی... پر از لوبیا و دارچین...
مکثی کرد و وقتی دید فرامرز جوابی بهش نمیده دوباره گفت:فرامرز... خودت میدونی این زندگی رو تو خراب کردی... تو با علاقه ی احمقانه ات به این دختر...من واقعا نمیفهمم چطور تونستی بهش اعتماد کنی... اما این رو خوب میدونم که این زن لیاقت زندگی کردن با تو رو نداره... لیاقت علاقه ای که بهش داری رو نداره... میخواستم اینو بدونی که... من... بعد از طلاقمون... پشیمون شدم فرامرز... تو... حتی اگر بچه دار هم نشی من... بازم دوستت دارم...
این رو گفت و بلافاصله بیرون رفت و در رو بست... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، فرامرز در جوابش هیچی نگفته بود، اما همون سکوت هم قلب من رو به درد می‌آورد...
صدای قدم هاش رو شنیدم، کمی بعد صدای خودش به گوشم رسید:بیداری؟
تظاهر به بیهوشی دیگه فایده ای نداشت، وقتی صورتم خیس اشک بود..
چشم باز کردم و دلخور نگاهش کردم،
آهی از ته دل کشیدم و زمزمه کردم:پشیمونی؟ از طلاق دادن اون زن و ازدواج کردن با م؟
دستش رو مشت کرد و گفت:یک راهی هست... یعنی... با چند نفر صحبت کردم... میشه... بعد تولد بچه ازش آزمایش گرفت....فقط این آزمایش رو خارج از ایران انجام میدن... بعد تولد این بچه... میبرمش... هلند.. آلمان... انگلیس... هرجا که ویزا بدن...
چونه ام لرزید، باورم نمی‌کرد... تا دنیا دنیا بود این مرد حرف های من رو باور نمی‌کرد!
آهی کشیدم و گفتم:تو باور کردی، الان هیچکس نمیتونه نظرت رو عوض کنه... بعد این من دیگه نمیدونم باید چی بهت بگم! چطور نظرت رو عوض کنم... فقط من.. دارم تو این چهار دیواری داغون میشم... نمیتونم کل مدت بارداریم رو اینجا بمونم...
فرامرز چنگی به موهاش زد و از جا بلند شد... با صدای گرفته ای گفتم:مگه بهم شک نداری؟ خیلی خب.. باشه... با این شک جوری قلبم رو شکستی که تا ابد دیگه دلم باهات صاف نمیشه... بعد این هرچی تو بخوای... من این بچه رو به دنیا میارم، بعد برش دار ببرش هرجای دنیا که میخوای ازش آزمایش بگیر... اما... وقتی مشخص شد ، دیگه رنگ منم نمیبینی فرامرز.. یک جوری میرم و ناپدید میشم انگار هیچوقت وجود نداشتم.... اگر نمیخوای من رو ببینی من رو بفرست سوئیت... یا هرجایی که بتونم راحت زندگی کنم...
بدون اینکه جوابم رو بده تنهام گذاشت، جیغی کشیدم و با عصبانیت سرم رو از دستم کشیدم، لگدی به چوب لباسی که کنارم بود زدم و فریاد کشیدم... دلم می‌خواست قدرتش رو داشتم تا تک تک آدم هایی که دست به دست هم داده بودند تا زندگیم رو ویرونه کنن رو یه بلایی سرشون بیارم..
روزها و شب ها در حال گذر بود و من طبق قانون ناگفته ای هنوز تو اون اتاق بودم... زمستون تموم شده بود، بهار از راه رسیده بود و درخت ها جوونه زده بودن... بوی عطر بهارنارنج پیچیده بود تو تراس و من هنوز اجازه‌ی بیرون رفتن از اتاقم رو نداشتم...
وزنم بالا رفته بود، روی صورتم لک افتاده بود ، تنها تفریحم کتاب خوندن و حرف زدن با بچه ای بود که از ته دل میخواستم بی نهایت شبیه پدرش باشه... انقدر شبیه که فرامرز شرمنده بشه بابت شکی که بهم کرده...
زندگی تو اون خونه در جریان بود، از پنجره رفت و آمد آدم ها رو میدیدم... سیما میرفت خرید و برمی‌گشت... سپهر به دیدن فرامرز میومد و گاهی سوزان هم همراهش میومد و تمام این مدت من تو اون چهاردیواری بودم... فرامرز هم انگار روزه ی سکوت گرفته بود، غذام رو دم در اتاق میذاشت و بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه تنهام میذاشت و منم دیگه هیچ تلاشی برای حرف زدن و رفع شک و تردید ها نمیکردم... خسته بودم... از بس دست و پا زده بودم و تلاش کرده بودم تا بی گناهی خودم رو ثابت کنم و نتیجه ای نگرفته بودم خسته شده بودم... تنها امیدم تولد اون بچه و شباهتش به فرامرز بود... یا حتی گرفتن آزمایش از اون بچه و مشخص شدن بی گناهی من...
تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد، بی جون نگاهی به سمت در انداختم، فرامرز بود...
با سینی شام... یک ساعت قبل دیده بودم که سوزان و سپهر به خونه اومدن، سوزان یک جعبه شیرینی به دست داشت... وقتی رسیده بود تو حیاط بالا رو نگاه کرده بود... از چشم هاش میتونستم بخونم که پیروز میدون شده...


ادامه دارد...



✾࿐
undefined۸
undefined۱

۳۳۸

۱۷:۲۲