عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهوهشت فرامرز گفت:حامله ای؟ بهت زده سرم رو بالا گرفتم، چطور فهمیده بود... سکوتم رو که دید صداش رو پایین تر آورد... +حامله ای آفاق؟ سر تکون دادم... جور عجیبی نگاهم میکرد... انگار خشمش به اوج رسیده بود، هیچ نمیفهمیدم علت رفتارش رو...یعنی انقدر از بچه بدش میومد؟ وارد اتاق که شدیم خودش به سمت کمدش رفت، از گاوصندوقی که تو کمدش کار گرفته بود چند کاغذ درآورد و انداخت جلوی پام... وحشت زده گفتم:این...اینا... اینا چیه؟ مشتش رو گره کرده بود... با این وجود با صدای آرومی گفت:بردار.. برش دار ببین چی نوشته... ترسیده خم شدم و کاغذ ها رو برداشتم، چند تا کاغذ به زبان انگلیسی بود... اما کاغذ آخر با مهر و امضای یک متخصص بود... با دستخطی خوانا و واضح چند خطی روی کاغذ نوشته شده بود که معناش هرچند واسم سنگین و غیر قابل باور بود... اما همه چیز واضح بود... فرامرز نمیتونست هیچوقت بچه دار بشه.. سر دردم به اوج رسیده بود... با صدای لرزونی گفتم:خب... خب این... این یعنی چی؟ به سمتم اومد و با غیض گفت:نمیفهمی این یعنی چی؟ نمیفهمی ؟ حتی فکر کردن به چیزی که فرامرز تو سرش میچرخید هم من رو آزار میداد بریده بریده گفتم:چی میگی فرامرز؟ حرفی که تو سرت هست رو به زبون بیار... بگو به چی... به چی فکر میکنی؟ گریه امونم رو بریده بود... چطور میتونست بهم شک کنه... رو گرفت ازم،از پنجره خیره شد به حیاط و با صدای آرومی گفت:همه چیز مشخصه... اون عکس ها... حرف های ماندانا... پنهان کاری تو... اعترافات سیما... نبودن تو... رد و نشون تو توی اون خونه.‌. از جا بلند شدم، داشتم از حال میرفتم، اما باید از حقم دفاع میکردم با حالی خراب گفتم:باور میکنی؟ دروغ هاشون رو باور میکنی؟ منو ببین فرامرز... من چیکار کردم که تو این همه دروغ و دغل رو باور کردی؟ آهی کشید و گفت:باور نکردم... انقدر بهت اعتماد داشتم که باور نکردم... تا دو ی نیمه شب تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتم... اون عکس ها رو دیدم، اما باور نکردم... حرف های ماندانا و سیما رو شنیدم، اما باور نکردم... به سمتم برگشت، حالش بد بود... انقدر بد که اعضای صورتش میلرزید... +با این همه نشونه چیکار کنم؟ مشتی به دیوار کوبید و صداش رو بالا برد:من انقدر نادونم که با وجود این همه نشونه ایستادم جلوت... تا یک جمله بهم بگی و دلم رو آروم کنی که دارم اشتباه میکنم... تا بهم حالی کنی که عالم و آدم دروغ میگن! نشونه ها دروغ میگن! تا قانع شم که همه دست به دست هم دادن تا زندگی ما رو خراب کنن! از پشت پرده ای از اشک نگاهش کردم، چی میگفتم؟ من هرچی میگفتم باز همه چیز علیه من بود... +برو... با برادر سوزان حرف بزن... برو تا بفهمی من بهت دروغ نگفتم... اون عکس ها رو واقعا واسه من فرستادن... کلافه گفت:باشه، قبول... اصلا اون عکس ها رو واست فرستادن... درد من الان اون عکس ها نیست.. دندون هام رو بهم فشردم:دردت چیه؟ ح چیزی که از روز اول باید بهم میگفتی و نگفتی! چرا؟ چون فکر کردی انقدر بدبختم که حق داری بزرگترین راز زندگیت رو بهم نگی! الان حرفت چیه؟ خیال میکنی... حتی به زبون آوردنش واسم سخت بود... چشم بستم و بعد مکث کوتاهی گفتم:بگو... چی فکر میکنی؟ در مورد من چی فکر میکنی؟ بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید. بی جون روی تخت نشستم... صداش رو از پشت در شنیدم:تا وقتی تکلیف این ماجرا روشن بشه تو همین اتاق میمونی... چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که چطور از ماندانا و سیما همچین رو دستی خوردم... در اتاق قفل شده بود... فرامرز با اینکارش بهم نشون داده بود چقدر بهم شک داره و خدا میدونست این شک چقدر برای من سنگین بود... میدونستم به چی فکر میکنه... انقدر سرم پر از فکر و خیال بود که بعید میدونستم خوابم ببره، اما خستگی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم باعث شد فارغ از تمام مشکلاتی که داشتم، چشم هام خیلی زود گرم بشه و به خواب عمیقی فرو برم... با صدای باز و بسته شدن در اتاق چشم باز کردم، ساعت روبه روم ساعت دوازده ظهر رو نشون میداد... گیج و منگ به عقب برگشتم.. فرامرز بود... با شونه هایی افتاده و حالی خراب... به سستی از جا بلند شدم و نشستم... روی صندلیش نشست ... بعد از سکوتی کوتاه پوزخندی زد و گفت:چقدر راحت خوابیدی... راستش خودمم شرمنده شدم از اینکه خوابم برده و عجیب بود بازم خوابم میومد... گفتم:چیکار کنم؟ بشینم گریه کنم و بزنم تو سر خودم خوبه؟ +پیش سپهر بودم.. کنجکاو نگاهش کردم، سپهر آخرین امید من برای رو شدن دروغ های سیما بود... هرچند اون قطعا پشت خواهرش رو می‌گرفت..یعنی وقتی خوب فکر میکردم تمام این ماجراها زیر سر سوزان بود! با این حساب حتما برادرش هم همدستش بود. از جا بلند شد و پشت و گفت:نه تو رو تو این مدت دیده..نه چیزی از اون عکس ها میدونه.. ادامه دارد.... undefinedمجموعه نبات بانو undefined
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهونه


حس کردم جون از تنم رفت... وسط یک ماجرایی بودم که از قبل با دقت برنامه ریزی شده بود...
دوستی من و ماندانا برای یک روز و دو روز نبود! با این حساب ماندانا از روز اول با نقشه به من نزدیک شده بود! سیما تمام مدتی که تو اون خونه بودم به سوزان خوش خدمتی میکرد و در نهایت همگی دست به دست هم داده بودن تا زندگی من رو نابود کنن...
سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم:نمیدونم چی بگم... نمیدونم چطور میتونم بی‌گناهی ام رو بهت ثابت کنم... من... واقعا اون عکس ها رو دیدم...
دلم براش سوخت، دلم برای علاقه ای که هیچکس چشم دیدنش رو نداشت سوخت...
آهی کشیدم و به سمتش برگشتم...
سرش پایین بود و خیره بود به زمین... برای چند دقیقه ای تو سکوت نگاهش کردم...
سرش رو بالا گرفت، چشم هاش سرخ بود... لاغر شده بود... تو اون یک هفته ای که من رو تو اتاق حبس کرده بود و خودش تو سالن می‌خوابید ،حسابی لاغر شده بود...
اشک حلقه زد تو چشمم... با صدای خفه ای گفت:مدارکم رو به چند پزشک دیگه نشون دادم... دوباره آزمایش دادم... اما همشون...معتقدن من هرگز نمیتونم بچه دار بشم...
باز حرف خودش رو میزد..
نگاه تندی بهش انداختم:این حرفت یعنی چی! ده روزه منو تو این اتاق حبس کردی... تو این ده ماهه منو نشناختی؟ رو چه حسابی همچین تهمتی به من میزنی؟ واسه چی روزه ی سکوت گرفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من واقعا گناهی کردم..
لحنش تند شد:نکردی؟ گناهی نکردی؟ تو هنوز به من نگفتی گردبندت اون اون خونه چیکار میکرد؟ خونه ای که فرداش خالی شده بود... من عکس مردی که کنار تو بود رو به همسایه هاشون نشون دادم...همشون اون مرد رو میشناختن... مردی که ساکن اون خونه بوده و بارها و بارها با یک زن به اون خونه میومده! غیب شدنت...
روبه روش ایستادم، خسته بودم... از بهتون هایی که بهم میزدن!
با صدای بلندی گفتم:من فقط یک خطا تو زندگیم کردم... اونم اعتماد کردن به زنی بود که خیال میکردم دوستمه! زنی که ده ماه تمام واسم نقشه چیده بود تا زندگیم رو نابود کنه... اشتباه توام اینکه به حرف همه گوش میدی، الا منی که زنتم...
فریاد زد:من به حرف هیچکس گوش نمیدم... منِ نادون خودم دیدم... ...حرف های ضد و نقیضت رو! من یک شب زودتر برگشتم تا به سوزان بفهمونم زن من خوبه! اما زنم کجا بود؟
نفس عمیقی کشیدم ...فرامرز به من شک کرده بود و اگر آسمون به زمین میومد باز هم حرف های من رو باور نمی‌کرد...
+تو بگو چیکار کنم؟ خودت رو بذار جای من... با این همه مدرک... تو بودی شک نمیکردی؟
با چونه ای لرزون به سمتش برگشتم، حالم بد بود... بارداری و تنهایی و شک مردی که دوسش داشتم، داشت حالم و بد کرده بود.. ده روز تمام تو اون چهاردیواری بودم و هزار تا فکر ناجور به سرم زده بود... انقدر فکرهای عجیب و غریب به سرم زده بود که خسته شده بودم... دلم می‌خواست از اون اتاق برم بیرون... حتی شده تو حیاط چند قدمی راه برم... اما فرامرز همین رو هم برام زیاد میدید...
نتیجه ی تمام اون فکرهای منفی بود که باعث شد برای لحظه ای اختیار از دست دادم... قد علم کردم جلوش و با صدایی که لحظه به لحظه بلند تر میشد داد زدم و گفتم:اصلا میدونی چیه؟ آره...همه چیزهایی که دیدی و شنیدی راست بوده... از روز اول به خاطر پولت زنت شدم... اصلا ..میخواستم ستاره و رحیم رو بچزونم...
فریادم با سیلی محکمی که به گوشم خورد تو گلو ساکت شد.. فرامرز انگار که به جنون رسیده باشه سیلی دوم و سوم رو هم به صورتم کوبید...
پرت شدم روی زمین، از درد تو خودم جمع شدم، فرامرز صداش به آسمون رفت..
فریاد زد:حرف بزن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، حرف های بدی زده بودم... اما فرامرز همیشه میگفت من حرفت رو از چشم هات میخونم... چطور از چشم های خیس از اشک و غرق دوست داشتنش،این حرفها رو میخوند؟
اصلا این مرد هم لنگه رحیم بود، همون مردی که بعد چهار سال حرف از دوست داشتن ،من رو با بی رحمی انداخت گوشه ی اتاقک دوده گرفته ی خونه اش و رفت زن دوم گرفت... من چقدر نادون بودم که دوباره خودم رو اسیر این ایل و تبار کرده بودم...
سرم گیج میرفت و همه جا رو تار میدیدم...
قدمی به عقب برداشتم، صدای فریاد فرامرز تو گوشم اکو میشد انگار... دستی به سرم کشیدم و چند بار پلک زدم، همه جا داشت دور سرم میچرخید... تمام بدنم یخ کرده بود..خیلی زود اختیار از دست دادم و درون سیاهی گم شدم.
با حس سوزشی که تو دستم پیچید چشم باز کردم،روی تخت دراز کشیده بودم و یکی داشت برام سرم وصل میکرد و من هنوز اطراف رو تار میدیدم... دوباره چشم بستم، صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید و بعد صدای گرفته ی فرامرز:حالش چطوره؟
صدای زن رو که شنیدم انگار سطل آب یخی روم ریختن..سوزان بود..زنی که داشت بهم سرم میزد همون زنی بود که زندگیم رو نابود کرده بود:طوریش نیست،



undefined
undefined۱۱
undefined۳

۳۰۱

۱۵:۳۸