#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهونه
حس کردم جون از تنم رفت... وسط یک ماجرایی بودم که از قبل با دقت برنامه ریزی شده بود...
دوستی من و ماندانا برای یک روز و دو روز نبود! با این حساب ماندانا از روز اول با نقشه به من نزدیک شده بود! سیما تمام مدتی که تو اون خونه بودم به سوزان خوش خدمتی میکرد و در نهایت همگی دست به دست هم داده بودن تا زندگی من رو نابود کنن...
سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم:نمیدونم چی بگم... نمیدونم چطور میتونم بیگناهی ام رو بهت ثابت کنم... من... واقعا اون عکس ها رو دیدم...
دلم براش سوخت، دلم برای علاقه ای که هیچکس چشم دیدنش رو نداشت سوخت...
آهی کشیدم و به سمتش برگشتم...
سرش پایین بود و خیره بود به زمین... برای چند دقیقه ای تو سکوت نگاهش کردم...
سرش رو بالا گرفت، چشم هاش سرخ بود... لاغر شده بود... تو اون یک هفته ای که من رو تو اتاق حبس کرده بود و خودش تو سالن میخوابید ،حسابی لاغر شده بود...
اشک حلقه زد تو چشمم... با صدای خفه ای گفت:مدارکم رو به چند پزشک دیگه نشون دادم... دوباره آزمایش دادم... اما همشون...معتقدن من هرگز نمیتونم بچه دار بشم...
باز حرف خودش رو میزد..
نگاه تندی بهش انداختم:این حرفت یعنی چی! ده روزه منو تو این اتاق حبس کردی... تو این ده ماهه منو نشناختی؟ رو چه حسابی همچین تهمتی به من میزنی؟ واسه چی روزه ی سکوت گرفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من واقعا گناهی کردم..
لحنش تند شد:نکردی؟ گناهی نکردی؟ تو هنوز به من نگفتی گردبندت اون اون خونه چیکار میکرد؟ خونه ای که فرداش خالی شده بود... من عکس مردی که کنار تو بود رو به همسایه هاشون نشون دادم...همشون اون مرد رو میشناختن... مردی که ساکن اون خونه بوده و بارها و بارها با یک زن به اون خونه میومده! غیب شدنت...
روبه روش ایستادم، خسته بودم... از بهتون هایی که بهم میزدن!
با صدای بلندی گفتم:من فقط یک خطا تو زندگیم کردم... اونم اعتماد کردن به زنی بود که خیال میکردم دوستمه! زنی که ده ماه تمام واسم نقشه چیده بود تا زندگیم رو نابود کنه... اشتباه توام اینکه به حرف همه گوش میدی، الا منی که زنتم...
فریاد زد:من به حرف هیچکس گوش نمیدم... منِ نادون خودم دیدم... ...حرف های ضد و نقیضت رو! من یک شب زودتر برگشتم تا به سوزان بفهمونم زن من خوبه! اما زنم کجا بود؟
نفس عمیقی کشیدم ...فرامرز به من شک کرده بود و اگر آسمون به زمین میومد باز هم حرف های من رو باور نمیکرد...
+تو بگو چیکار کنم؟ خودت رو بذار جای من... با این همه مدرک... تو بودی شک نمیکردی؟
با چونه ای لرزون به سمتش برگشتم، حالم بد بود... بارداری و تنهایی و شک مردی که دوسش داشتم، داشت حالم و بد کرده بود.. ده روز تمام تو اون چهاردیواری بودم و هزار تا فکر ناجور به سرم زده بود... انقدر فکرهای عجیب و غریب به سرم زده بود که خسته شده بودم... دلم میخواست از اون اتاق برم بیرون... حتی شده تو حیاط چند قدمی راه برم... اما فرامرز همین رو هم برام زیاد میدید...
نتیجه ی تمام اون فکرهای منفی بود که باعث شد برای لحظه ای اختیار از دست دادم... قد علم کردم جلوش و با صدایی که لحظه به لحظه بلند تر میشد داد زدم و گفتم:اصلا میدونی چیه؟ آره...همه چیزهایی که دیدی و شنیدی راست بوده... از روز اول به خاطر پولت زنت شدم... اصلا ..میخواستم ستاره و رحیم رو بچزونم...
فریادم با سیلی محکمی که به گوشم خورد تو گلو ساکت شد.. فرامرز انگار که به جنون رسیده باشه سیلی دوم و سوم رو هم به صورتم کوبید...
پرت شدم روی زمین، از درد تو خودم جمع شدم، فرامرز صداش به آسمون رفت..
فریاد زد:حرف بزن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، حرف های بدی زده بودم... اما فرامرز همیشه میگفت من حرفت رو از چشم هات میخونم... چطور از چشم های خیس از اشک و غرق دوست داشتنش،این حرفها رو میخوند؟
اصلا این مرد هم لنگه رحیم بود، همون مردی که بعد چهار سال حرف از دوست داشتن ،من رو با بی رحمی انداخت گوشه ی اتاقک دوده گرفته ی خونه اش و رفت زن دوم گرفت... من چقدر نادون بودم که دوباره خودم رو اسیر این ایل و تبار کرده بودم...
سرم گیج میرفت و همه جا رو تار میدیدم...
قدمی به عقب برداشتم، صدای فریاد فرامرز تو گوشم اکو میشد انگار... دستی به سرم کشیدم و چند بار پلک زدم، همه جا داشت دور سرم میچرخید... تمام بدنم یخ کرده بود..خیلی زود اختیار از دست دادم و درون سیاهی گم شدم.
با حس سوزشی که تو دستم پیچید چشم باز کردم،روی تخت دراز کشیده بودم و یکی داشت برام سرم وصل میکرد و من هنوز اطراف رو تار میدیدم... دوباره چشم بستم، صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید و بعد صدای گرفته ی فرامرز:حالش چطوره؟
صدای زن رو که شنیدم انگار سطل آب یخی روم ریختن..سوزان بود..زنی که داشت بهم سرم میزد همون زنی بود که زندگیم رو نابود کرده بود:طوریش نیست،
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهونه
حس کردم جون از تنم رفت... وسط یک ماجرایی بودم که از قبل با دقت برنامه ریزی شده بود...
دوستی من و ماندانا برای یک روز و دو روز نبود! با این حساب ماندانا از روز اول با نقشه به من نزدیک شده بود! سیما تمام مدتی که تو اون خونه بودم به سوزان خوش خدمتی میکرد و در نهایت همگی دست به دست هم داده بودن تا زندگی من رو نابود کنن...
سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم:نمیدونم چی بگم... نمیدونم چطور میتونم بیگناهی ام رو بهت ثابت کنم... من... واقعا اون عکس ها رو دیدم...
دلم براش سوخت، دلم برای علاقه ای که هیچکس چشم دیدنش رو نداشت سوخت...
آهی کشیدم و به سمتش برگشتم...
سرش پایین بود و خیره بود به زمین... برای چند دقیقه ای تو سکوت نگاهش کردم...
سرش رو بالا گرفت، چشم هاش سرخ بود... لاغر شده بود... تو اون یک هفته ای که من رو تو اتاق حبس کرده بود و خودش تو سالن میخوابید ،حسابی لاغر شده بود...
اشک حلقه زد تو چشمم... با صدای خفه ای گفت:مدارکم رو به چند پزشک دیگه نشون دادم... دوباره آزمایش دادم... اما همشون...معتقدن من هرگز نمیتونم بچه دار بشم...
باز حرف خودش رو میزد..
نگاه تندی بهش انداختم:این حرفت یعنی چی! ده روزه منو تو این اتاق حبس کردی... تو این ده ماهه منو نشناختی؟ رو چه حسابی همچین تهمتی به من میزنی؟ واسه چی روزه ی سکوت گرفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من واقعا گناهی کردم..
لحنش تند شد:نکردی؟ گناهی نکردی؟ تو هنوز به من نگفتی گردبندت اون اون خونه چیکار میکرد؟ خونه ای که فرداش خالی شده بود... من عکس مردی که کنار تو بود رو به همسایه هاشون نشون دادم...همشون اون مرد رو میشناختن... مردی که ساکن اون خونه بوده و بارها و بارها با یک زن به اون خونه میومده! غیب شدنت...
روبه روش ایستادم، خسته بودم... از بهتون هایی که بهم میزدن!
با صدای بلندی گفتم:من فقط یک خطا تو زندگیم کردم... اونم اعتماد کردن به زنی بود که خیال میکردم دوستمه! زنی که ده ماه تمام واسم نقشه چیده بود تا زندگیم رو نابود کنه... اشتباه توام اینکه به حرف همه گوش میدی، الا منی که زنتم...
فریاد زد:من به حرف هیچکس گوش نمیدم... منِ نادون خودم دیدم... ...حرف های ضد و نقیضت رو! من یک شب زودتر برگشتم تا به سوزان بفهمونم زن من خوبه! اما زنم کجا بود؟
نفس عمیقی کشیدم ...فرامرز به من شک کرده بود و اگر آسمون به زمین میومد باز هم حرف های من رو باور نمیکرد...
+تو بگو چیکار کنم؟ خودت رو بذار جای من... با این همه مدرک... تو بودی شک نمیکردی؟
با چونه ای لرزون به سمتش برگشتم، حالم بد بود... بارداری و تنهایی و شک مردی که دوسش داشتم، داشت حالم و بد کرده بود.. ده روز تمام تو اون چهاردیواری بودم و هزار تا فکر ناجور به سرم زده بود... انقدر فکرهای عجیب و غریب به سرم زده بود که خسته شده بودم... دلم میخواست از اون اتاق برم بیرون... حتی شده تو حیاط چند قدمی راه برم... اما فرامرز همین رو هم برام زیاد میدید...
نتیجه ی تمام اون فکرهای منفی بود که باعث شد برای لحظه ای اختیار از دست دادم... قد علم کردم جلوش و با صدایی که لحظه به لحظه بلند تر میشد داد زدم و گفتم:اصلا میدونی چیه؟ آره...همه چیزهایی که دیدی و شنیدی راست بوده... از روز اول به خاطر پولت زنت شدم... اصلا ..میخواستم ستاره و رحیم رو بچزونم...
فریادم با سیلی محکمی که به گوشم خورد تو گلو ساکت شد.. فرامرز انگار که به جنون رسیده باشه سیلی دوم و سوم رو هم به صورتم کوبید...
پرت شدم روی زمین، از درد تو خودم جمع شدم، فرامرز صداش به آسمون رفت..
فریاد زد:حرف بزن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، حرف های بدی زده بودم... اما فرامرز همیشه میگفت من حرفت رو از چشم هات میخونم... چطور از چشم های خیس از اشک و غرق دوست داشتنش،این حرفها رو میخوند؟
اصلا این مرد هم لنگه رحیم بود، همون مردی که بعد چهار سال حرف از دوست داشتن ،من رو با بی رحمی انداخت گوشه ی اتاقک دوده گرفته ی خونه اش و رفت زن دوم گرفت... من چقدر نادون بودم که دوباره خودم رو اسیر این ایل و تبار کرده بودم...
سرم گیج میرفت و همه جا رو تار میدیدم...
قدمی به عقب برداشتم، صدای فریاد فرامرز تو گوشم اکو میشد انگار... دستی به سرم کشیدم و چند بار پلک زدم، همه جا داشت دور سرم میچرخید... تمام بدنم یخ کرده بود..خیلی زود اختیار از دست دادم و درون سیاهی گم شدم.
با حس سوزشی که تو دستم پیچید چشم باز کردم،روی تخت دراز کشیده بودم و یکی داشت برام سرم وصل میکرد و من هنوز اطراف رو تار میدیدم... دوباره چشم بستم، صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید و بعد صدای گرفته ی فرامرز:حالش چطوره؟
صدای زن رو که شنیدم انگار سطل آب یخی روم ریختن..سوزان بود..زنی که داشت بهم سرم میزد همون زنی بود که زندگیم رو نابود کرده بود:طوریش نیست،
۳۰۱
۱۵:۳۸