#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهشت
فرامرز گفت:حامله ای؟
بهت زده سرم رو بالا گرفتم، چطور فهمیده بود...
سکوتم رو که دید صداش رو پایین تر آورد...
+حامله ای آفاق؟
سر تکون دادم... جور عجیبی نگاهم میکرد... انگار خشمش به اوج رسیده بود، هیچ نمیفهمیدم علت رفتارش رو...یعنی انقدر از بچه بدش میومد؟
وارد اتاق که شدیم خودش به سمت کمدش رفت، از گاوصندوقی که تو کمدش کار گرفته بود چند کاغذ درآورد و انداخت جلوی پام... وحشت زده گفتم:این...اینا... اینا چیه؟
مشتش رو گره کرده بود... با این وجود با صدای آرومی گفت:بردار.. برش دار ببین چی نوشته...
ترسیده خم شدم و کاغذ ها رو برداشتم، چند تا کاغذ به زبان انگلیسی بود... اما کاغذ آخر با مهر و امضای یک متخصص بود... با دستخطی خوانا و واضح چند خطی روی کاغذ نوشته شده بود که معناش هرچند واسم سنگین و غیر قابل باور بود... اما همه چیز واضح بود... فرامرز نمیتونست هیچوقت بچه دار بشه..
سر دردم به اوج رسیده بود... با صدای لرزونی گفتم:خب... خب این... این یعنی چی؟
به سمتم اومد و با غیض گفت:نمیفهمی این یعنی چی؟ نمیفهمی ؟
حتی فکر کردن به چیزی که فرامرز تو سرش میچرخید هم من رو آزار میداد
بریده بریده گفتم:چی میگی فرامرز؟ حرفی که تو سرت هست رو به زبون بیار... بگو به چی... به چی فکر میکنی؟
گریه امونم رو بریده بود... چطور میتونست بهم شک کنه...
رو گرفت ازم،از پنجره خیره شد به حیاط و با صدای آرومی گفت:همه چیز مشخصه... اون عکس ها... حرف های ماندانا... پنهان کاری تو... اعترافات سیما... نبودن تو... رد و نشون تو توی اون خونه..
از جا بلند شدم، داشتم از حال میرفتم، اما باید از حقم دفاع میکردم
با حالی خراب گفتم:باور میکنی؟ دروغ هاشون رو باور میکنی؟ منو ببین فرامرز... من چیکار کردم که تو این همه دروغ و دغل رو باور کردی؟
آهی کشید و گفت:باور نکردم... انقدر بهت اعتماد داشتم که باور نکردم... تا دو ی نیمه شب تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتم... اون عکس ها رو دیدم، اما باور نکردم... حرف های ماندانا و سیما رو شنیدم، اما باور نکردم...
به سمتم برگشت، حالش بد بود...
انقدر بد که اعضای صورتش میلرزید...
+با این همه نشونه چیکار کنم؟
مشتی به دیوار کوبید و صداش رو بالا برد:من انقدر نادونم که با وجود این همه نشونه ایستادم جلوت... تا یک جمله بهم بگی و دلم رو آروم کنی که دارم اشتباه میکنم... تا بهم حالی کنی که عالم و آدم دروغ میگن! نشونه ها دروغ میگن! تا قانع شم که همه دست به دست هم دادن تا زندگی ما رو خراب کنن!
از پشت پرده ای از اشک نگاهش کردم، چی میگفتم؟ من هرچی میگفتم باز همه چیز علیه من بود...
+برو... با برادر سوزان حرف بزن... برو تا بفهمی من بهت دروغ نگفتم... اون عکس ها رو واقعا واسه من فرستادن...
کلافه گفت:باشه، قبول... اصلا اون عکس ها رو واست فرستادن... درد من الان اون عکس ها نیست..
دندون هام رو بهم فشردم:دردت چیه؟ ح چیزی که از روز اول باید بهم میگفتی و نگفتی! چرا؟ چون فکر کردی انقدر بدبختم که حق داری بزرگترین راز زندگیت رو بهم نگی! الان حرفت چیه؟ خیال میکنی...
حتی به زبون آوردنش واسم سخت بود... چشم بستم و بعد مکث کوتاهی گفتم:بگو... چی فکر میکنی؟ در مورد من چی فکر میکنی؟
بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید. بی جون روی تخت نشستم... صداش رو از پشت در شنیدم:تا وقتی تکلیف این ماجرا روشن بشه تو همین اتاق میمونی...
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که چطور از ماندانا و سیما همچین رو دستی خوردم...
در اتاق قفل شده بود... فرامرز با اینکارش بهم نشون داده بود چقدر بهم شک داره و خدا میدونست این شک چقدر برای من سنگین بود...
میدونستم به چی فکر میکنه... انقدر سرم پر از فکر و خیال بود که بعید میدونستم خوابم ببره، اما خستگی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم باعث شد فارغ از تمام مشکلاتی که داشتم، چشم هام خیلی زود گرم بشه و به خواب عمیقی فرو برم...
با صدای باز و بسته شدن در اتاق چشم باز کردم، ساعت روبه روم ساعت دوازده ظهر رو نشون میداد... گیج و منگ به عقب برگشتم..
فرامرز بود... با شونه هایی افتاده و حالی خراب...
به سستی از جا بلند شدم و نشستم... روی صندلیش نشست ...
بعد از سکوتی کوتاه پوزخندی زد و گفت:چقدر راحت خوابیدی...
راستش خودمم شرمنده شدم از اینکه خوابم برده و عجیب بود بازم خوابم میومد...
گفتم:چیکار کنم؟ بشینم گریه کنم و بزنم تو سر خودم خوبه؟
+پیش سپهر بودم..
کنجکاو نگاهش کردم، سپهر آخرین امید من برای رو شدن دروغ های سیما بود... هرچند اون قطعا پشت خواهرش رو میگرفت..یعنی وقتی خوب فکر میکردم تمام این ماجراها زیر سر سوزان بود! با این حساب حتما برادرش هم همدستش بود.
از جا بلند شد و پشت و گفت:نه تو رو تو این مدت دیده..نه چیزی از اون عکس ها میدونه..
ادامه دارد....
مجموعه نبات بانو
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهشت
فرامرز گفت:حامله ای؟
بهت زده سرم رو بالا گرفتم، چطور فهمیده بود...
سکوتم رو که دید صداش رو پایین تر آورد...
+حامله ای آفاق؟
سر تکون دادم... جور عجیبی نگاهم میکرد... انگار خشمش به اوج رسیده بود، هیچ نمیفهمیدم علت رفتارش رو...یعنی انقدر از بچه بدش میومد؟
وارد اتاق که شدیم خودش به سمت کمدش رفت، از گاوصندوقی که تو کمدش کار گرفته بود چند کاغذ درآورد و انداخت جلوی پام... وحشت زده گفتم:این...اینا... اینا چیه؟
مشتش رو گره کرده بود... با این وجود با صدای آرومی گفت:بردار.. برش دار ببین چی نوشته...
ترسیده خم شدم و کاغذ ها رو برداشتم، چند تا کاغذ به زبان انگلیسی بود... اما کاغذ آخر با مهر و امضای یک متخصص بود... با دستخطی خوانا و واضح چند خطی روی کاغذ نوشته شده بود که معناش هرچند واسم سنگین و غیر قابل باور بود... اما همه چیز واضح بود... فرامرز نمیتونست هیچوقت بچه دار بشه..
سر دردم به اوج رسیده بود... با صدای لرزونی گفتم:خب... خب این... این یعنی چی؟
به سمتم اومد و با غیض گفت:نمیفهمی این یعنی چی؟ نمیفهمی ؟
حتی فکر کردن به چیزی که فرامرز تو سرش میچرخید هم من رو آزار میداد
بریده بریده گفتم:چی میگی فرامرز؟ حرفی که تو سرت هست رو به زبون بیار... بگو به چی... به چی فکر میکنی؟
گریه امونم رو بریده بود... چطور میتونست بهم شک کنه...
رو گرفت ازم،از پنجره خیره شد به حیاط و با صدای آرومی گفت:همه چیز مشخصه... اون عکس ها... حرف های ماندانا... پنهان کاری تو... اعترافات سیما... نبودن تو... رد و نشون تو توی اون خونه..
از جا بلند شدم، داشتم از حال میرفتم، اما باید از حقم دفاع میکردم
با حالی خراب گفتم:باور میکنی؟ دروغ هاشون رو باور میکنی؟ منو ببین فرامرز... من چیکار کردم که تو این همه دروغ و دغل رو باور کردی؟
آهی کشید و گفت:باور نکردم... انقدر بهت اعتماد داشتم که باور نکردم... تا دو ی نیمه شب تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتم... اون عکس ها رو دیدم، اما باور نکردم... حرف های ماندانا و سیما رو شنیدم، اما باور نکردم...
به سمتم برگشت، حالش بد بود...
انقدر بد که اعضای صورتش میلرزید...
+با این همه نشونه چیکار کنم؟
مشتی به دیوار کوبید و صداش رو بالا برد:من انقدر نادونم که با وجود این همه نشونه ایستادم جلوت... تا یک جمله بهم بگی و دلم رو آروم کنی که دارم اشتباه میکنم... تا بهم حالی کنی که عالم و آدم دروغ میگن! نشونه ها دروغ میگن! تا قانع شم که همه دست به دست هم دادن تا زندگی ما رو خراب کنن!
از پشت پرده ای از اشک نگاهش کردم، چی میگفتم؟ من هرچی میگفتم باز همه چیز علیه من بود...
+برو... با برادر سوزان حرف بزن... برو تا بفهمی من بهت دروغ نگفتم... اون عکس ها رو واقعا واسه من فرستادن...
کلافه گفت:باشه، قبول... اصلا اون عکس ها رو واست فرستادن... درد من الان اون عکس ها نیست..
دندون هام رو بهم فشردم:دردت چیه؟ ح چیزی که از روز اول باید بهم میگفتی و نگفتی! چرا؟ چون فکر کردی انقدر بدبختم که حق داری بزرگترین راز زندگیت رو بهم نگی! الان حرفت چیه؟ خیال میکنی...
حتی به زبون آوردنش واسم سخت بود... چشم بستم و بعد مکث کوتاهی گفتم:بگو... چی فکر میکنی؟ در مورد من چی فکر میکنی؟
بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید. بی جون روی تخت نشستم... صداش رو از پشت در شنیدم:تا وقتی تکلیف این ماجرا روشن بشه تو همین اتاق میمونی...
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که چطور از ماندانا و سیما همچین رو دستی خوردم...
در اتاق قفل شده بود... فرامرز با اینکارش بهم نشون داده بود چقدر بهم شک داره و خدا میدونست این شک چقدر برای من سنگین بود...
میدونستم به چی فکر میکنه... انقدر سرم پر از فکر و خیال بود که بعید میدونستم خوابم ببره، اما خستگی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم باعث شد فارغ از تمام مشکلاتی که داشتم، چشم هام خیلی زود گرم بشه و به خواب عمیقی فرو برم...
با صدای باز و بسته شدن در اتاق چشم باز کردم، ساعت روبه روم ساعت دوازده ظهر رو نشون میداد... گیج و منگ به عقب برگشتم..
فرامرز بود... با شونه هایی افتاده و حالی خراب...
به سستی از جا بلند شدم و نشستم... روی صندلیش نشست ...
بعد از سکوتی کوتاه پوزخندی زد و گفت:چقدر راحت خوابیدی...
راستش خودمم شرمنده شدم از اینکه خوابم برده و عجیب بود بازم خوابم میومد...
گفتم:چیکار کنم؟ بشینم گریه کنم و بزنم تو سر خودم خوبه؟
+پیش سپهر بودم..
کنجکاو نگاهش کردم، سپهر آخرین امید من برای رو شدن دروغ های سیما بود... هرچند اون قطعا پشت خواهرش رو میگرفت..یعنی وقتی خوب فکر میکردم تمام این ماجراها زیر سر سوزان بود! با این حساب حتما برادرش هم همدستش بود.
از جا بلند شد و پشت و گفت:نه تو رو تو این مدت دیده..نه چیزی از اون عکس ها میدونه..
ادامه دارد....
۳۲۷
۸:۵۸