عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهوهفت گفتم:نکن فرامرز... زندگيمون رو خراب نکن... من... من حالم خوب نیست... بذار باهم حرف بزنیم... نذار دشمن شاد بشیم...به چی برات قسم بخورم که باورت بشه .. فرامرز... من آفاقم...این مدت کی اشتباه کردم که اینجوری بهم شک کردی؟ مکثی کرد و گفت:دیشب کجا بودی؟ کل شب تو خیابون چیکار میکردی؟ واسه چی برنگشتی خونه؟ این مرد حق من از دنیایی بود که همه جوره میخواست زمینم بزنه... آهی کشیدم و زمزمه کردم:باورم کن مفرامرز... بذار باور کنم بهم شک نکردی... که علاقه ای که ده ماه تو چشم هام دیدی رو باور کردی... فرامرز... من... من فقط یک خطا کردم... خطا کردم که به علاقت شک کردم... تاوانش رو هم دارم میدم...من نمیذاشتم فرامرز بهم شک کنه. نمیذاشتم زندگی که بعد هزاران سختی ساخته بودم از هم بپاشه... از خودم و غرورم می‌گذشتم، اما اعتمادش رو به دست می‌آوردم... همراهش وارد سالن شدم، سیما که من رو کنار فرامرز دید به وضوح جا خورد... فرامرز کلافه رو به سیما گفت:براش غذا بیار... شربت شیرین هم بیار... سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، چشم بستم و سعی کردم فکرم رو جمع کنم... فرامرز کلافه چند قدمی راه رفت و گفت:چه روزی عکس ها رو واست فرستادن؟ کمی فکر کردم و گفتم:دو روز قبل... همون روزی که ازت سوال کردم تنهایی و تو گفتی آره... +خب چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی همچین عکس هایی فرستادن؟ چرا نگفتی یکی داره باهات تماس میگیره و مزاحمت میشه؟ با بغض گفتم:باور نکردم... حتی وقتی عکس ها رو دیدم هم نمیخواستم باور کنم... حتی به سیما هم گفتم... اون عکس ها رو سیما هم دیده... خودش گفت فعلا نگو. گفت پشت تلفن بحث نکن... دل به دلم داد که دارم اشتباه میکنم... سیما که با سینی صبحانه وارد سالن شد فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بشین سیما... سیما دستپاچه روی مبل تک نفره نشست، فرامرز با دو قدم بهش نزدیک شد و گفت:از عکس هایی که آفاق میگه خبر داری؟ سیما بهت زده گفت:چه عکسی؟ با گریه گفتم:چرا دروغ میگی سیما؟من چه بدی بهت کردم که اینجوری میکنی؟ تو اون عکس ها رو ندیدی؟ تو به من نگفتی پشت تلفن حرفی نزن! نگفتی بذار فرامرز بیاد! سیما چشم هاش رو گرد کرد و با پرویی رو به من گفت:من خانم؟ خدا ازم نگذره اگر من همچین عکسی دیده باشم! شما اصلا این مدت درست حسابی خونه نبودید! چرا میخوایید من رو خراب کنید؟ من چقدر ساده ام که به آقا نگفتم... حرفش رو خورد و سری تکون داد، داشتم از حرص سکته میکردم، فرامرز با عصبانیت گفت:چیو به من نگفتی؟ معلوم هست تو این خونه چه خبره؟ سیما سرش رو بالا گرفت و جوری که انگار تک تک جملاتش رو حفظ بود گفت:من شرمنده ی روی شمام آقا فرامرز، عمری مدیون محبت های شما بودم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم... اما گفتم شاید خانم سر به راه بشه... شاید دل بده به محبت شما و دست از اینکارا برداره! اما انگار سکوت من و رازداریم داره من رو خراب میکنه... پا به زمین کوبیدم و با خشم گفتمدچی میگی واسه خودت؟ کدوم راز؟ چیو باید میگفتی؟ فرامرز دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد و رو به سیما گفت:حرف بزن... چیو باید به من میگفتی؟ سیما نیم نگاهی به من انداخت و گفت:این مدت... یعنی همین دو سه ماهه ی اخیر... خانم اصلا درست خونه نبودن! هربار ماندانا خانم میومدن دیدنشون یا تماس میگرفتن دست به سرشون میکردن و خودشون... خودشون با یکی دیگه میرفتن بیرون... سیما چطور میتونست انقدر راحت دروغ بگه! تمام بدنم میلرزید، دیگه تحمل شنیدن دروغ هاش رو نداشتم... جیغی کشیدم و گفتم:دروغ میگه، عین چی دروغ میگه... همه ی حرف هاش دروغه... این زن معلوم نیست با کی همدسته! سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد:من نمیدونم چی بگم خانم... واقعا نمیدونم... روز اول گفتم من راز شما رو نگه میدارم و تا زمانی که مجبور نشم لب باز نمیکنم... اما شما داری من رو خراب میکنی! سرم از درد داشت منفجر میشد... سیما که به دستور فرامرز بیرون رفت با گریه گفتم:برو از برادر سوزان بپرس... من اون روز انقدر حالم خراب بود که به محض دیدن عکس ها رفتم شرکت شما... عکس ها رو نشونش دادم..اون حتی سعی کرد سوزان رو پیدا کنه.اما فهمید که سوزان مرخصی گرفته و رفته سفر.به خدا همشون دارن دروغ میگن. فرامرز با صدای لرزونی گفت:دیشب. دیشب چی شد؟ کجا بودی؟ سرم رو بین دست هام گرفتم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم..بهش گفتم از مطب دکتر میومدم که اون اتفاقات عجیب واسم افتاد و وقتی بهوش اومدم تو یک خیابون ناآشنا بودم..فرامرز دستی به صورتش کشید، کلافه بود.مدام میرفت و میومد و به صورت و گردنش دست می‌کشید و نفس های عمیق می‌کشید. حرف هام که تموم شد به سمتم برگشت و گفت:واسه چی رفته بودی دکتر؟ سرم رو پایین انداختم و دست هام رو تو هم گره کردم، هیچ دوست نداشتم تو همچین شرایطی بهش این خبر رو بدم. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهشت



فرامرز گفت:حامله ای؟
بهت زده سرم رو بالا گرفتم، چطور فهمیده بود...
سکوتم رو که دید صداش رو پایین تر آورد...
+حامله ای آفاق؟
سر تکون دادم... جور عجیبی نگاهم میکرد... انگار خشمش به اوج رسیده بود، هیچ نمیفهمیدم علت رفتارش رو...یعنی انقدر از بچه بدش میومد؟
وارد اتاق که شدیم خودش به سمت کمدش رفت، از گاوصندوقی که تو کمدش کار گرفته بود چند کاغذ درآورد و انداخت جلوی پام... وحشت زده گفتم:این...اینا... اینا چیه؟
مشتش رو گره کرده بود... با این وجود با صدای آرومی گفت:بردار.. برش دار ببین چی نوشته...
ترسیده خم شدم و کاغذ ها رو برداشتم، چند تا کاغذ به زبان انگلیسی بود... اما کاغذ آخر با مهر و امضای یک متخصص بود... با دستخطی خوانا و واضح چند خطی روی کاغذ نوشته شده بود که معناش هرچند واسم سنگین و غیر قابل باور بود... اما همه چیز واضح بود... فرامرز نمیتونست هیچوقت بچه دار بشه..
سر دردم به اوج رسیده بود... با صدای لرزونی گفتم:خب... خب این... این یعنی چی؟
به سمتم اومد و با غیض گفت:نمیفهمی این یعنی چی؟ نمیفهمی ؟
حتی فکر کردن به چیزی که فرامرز تو سرش میچرخید هم من رو آزار میداد
بریده بریده گفتم:چی میگی فرامرز؟ حرفی که تو سرت هست رو به زبون بیار... بگو به چی... به چی فکر میکنی؟
گریه امونم رو بریده بود... چطور میتونست بهم شک کنه...
رو گرفت ازم،از پنجره خیره شد به حیاط و با صدای آرومی گفت:همه چیز مشخصه... اون عکس ها... حرف های ماندانا... پنهان کاری تو... اعترافات سیما... نبودن تو... رد و نشون تو توی اون خونه.‌.
از جا بلند شدم، داشتم از حال میرفتم، اما باید از حقم دفاع میکردم
با حالی خراب گفتم:باور میکنی؟ دروغ هاشون رو باور میکنی؟ منو ببین فرامرز... من چیکار کردم که تو این همه دروغ و دغل رو باور کردی؟
آهی کشید و گفت:باور نکردم... انقدر بهت اعتماد داشتم که باور نکردم... تا دو ی نیمه شب تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتم... اون عکس ها رو دیدم، اما باور نکردم... حرف های ماندانا و سیما رو شنیدم، اما باور نکردم...
به سمتم برگشت، حالش بد بود...
انقدر بد که اعضای صورتش میلرزید...
+با این همه نشونه چیکار کنم؟
مشتی به دیوار کوبید و صداش رو بالا برد:من انقدر نادونم که با وجود این همه نشونه ایستادم جلوت... تا یک جمله بهم بگی و دلم رو آروم کنی که دارم اشتباه میکنم... تا بهم حالی کنی که عالم و آدم دروغ میگن! نشونه ها دروغ میگن! تا قانع شم که همه دست به دست هم دادن تا زندگی ما رو خراب کنن!
از پشت پرده ای از اشک نگاهش کردم، چی میگفتم؟ من هرچی میگفتم باز همه چیز علیه من بود...
+برو... با برادر سوزان حرف بزن... برو تا بفهمی من بهت دروغ نگفتم... اون عکس ها رو واقعا واسه من فرستادن...
کلافه گفت:باشه، قبول... اصلا اون عکس ها رو واست فرستادن... درد من الان اون عکس ها نیست..
دندون هام رو بهم فشردم:دردت چیه؟ ح چیزی که از روز اول باید بهم میگفتی و نگفتی! چرا؟ چون فکر کردی انقدر بدبختم که حق داری بزرگترین راز زندگیت رو بهم نگی! الان حرفت چیه؟ خیال میکنی...
حتی به زبون آوردنش واسم سخت بود... چشم بستم و بعد مکث کوتاهی گفتم:بگو... چی فکر میکنی؟ در مورد من چی فکر میکنی؟
بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید. بی جون روی تخت نشستم... صداش رو از پشت در شنیدم:تا وقتی تکلیف این ماجرا روشن بشه تو همین اتاق میمونی...
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که چطور از ماندانا و سیما همچین رو دستی خوردم...
در اتاق قفل شده بود... فرامرز با اینکارش بهم نشون داده بود چقدر بهم شک داره و خدا میدونست این شک چقدر برای من سنگین بود...
میدونستم به چی فکر میکنه... انقدر سرم پر از فکر و خیال بود که بعید میدونستم خوابم ببره، اما خستگی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم باعث شد فارغ از تمام مشکلاتی که داشتم، چشم هام خیلی زود گرم بشه و به خواب عمیقی فرو برم...
با صدای باز و بسته شدن در اتاق چشم باز کردم، ساعت روبه روم ساعت دوازده ظهر رو نشون میداد... گیج و منگ به عقب برگشتم..
فرامرز بود... با شونه هایی افتاده و حالی خراب...
به سستی از جا بلند شدم و نشستم... روی صندلیش نشست ...
بعد از سکوتی کوتاه پوزخندی زد و گفت:چقدر راحت خوابیدی...
راستش خودمم شرمنده شدم از اینکه خوابم برده و عجیب بود بازم خوابم میومد...
گفتم:چیکار کنم؟ بشینم گریه کنم و بزنم تو سر خودم خوبه؟
+پیش سپهر بودم..
کنجکاو نگاهش کردم، سپهر آخرین امید من برای رو شدن دروغ های سیما بود... هرچند اون قطعا پشت خواهرش رو می‌گرفت..یعنی وقتی خوب فکر میکردم تمام این ماجراها زیر سر سوزان بود! با این حساب حتما برادرش هم همدستش بود.
از جا بلند شد و پشت و گفت:نه تو رو تو این مدت دیده..نه چیزی از اون عکس ها میدونه..


ادامه دارد....





undefinedمجموعه نبات بانو undefined
undefined۱۹

۳۲۷

۸:۵۸