#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهفت
گفتم:نکن فرامرز... زندگيمون رو خراب نکن... من... من حالم خوب نیست... بذار باهم حرف بزنیم... نذار دشمن شاد بشیم...به چی برات قسم بخورم که باورت بشه .. فرامرز... من آفاقم...این مدت کی اشتباه کردم که اینجوری بهم شک کردی؟ مکثی کرد و گفت:دیشب کجا بودی؟ کل شب تو خیابون چیکار میکردی؟ واسه چی برنگشتی خونه؟
این مرد حق من از دنیایی بود که همه جوره میخواست زمینم بزنه...
آهی کشیدم و زمزمه کردم:باورم کن مفرامرز... بذار باور کنم بهم شک نکردی... که علاقه ای که ده ماه تو چشم هام دیدی رو باور کردی... فرامرز... من... من فقط یک خطا کردم... خطا کردم که به علاقت شک کردم... تاوانش رو هم دارم میدم...من نمیذاشتم فرامرز بهم شک کنه. نمیذاشتم زندگی که بعد هزاران سختی ساخته بودم از هم بپاشه... از خودم و غرورم میگذشتم، اما اعتمادش رو به دست میآوردم...
همراهش وارد سالن شدم، سیما که من رو کنار فرامرز دید به وضوح جا خورد...
فرامرز کلافه رو به سیما گفت:براش غذا بیار... شربت شیرین هم بیار...
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، چشم بستم و سعی کردم فکرم رو جمع کنم...
فرامرز کلافه چند قدمی راه رفت و گفت:چه روزی عکس ها رو واست فرستادن؟
کمی فکر کردم و گفتم:دو روز قبل... همون روزی که ازت سوال کردم تنهایی و تو گفتی آره...
+خب چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی همچین عکس هایی فرستادن؟ چرا نگفتی یکی داره باهات تماس میگیره و مزاحمت میشه؟
با بغض گفتم:باور نکردم... حتی وقتی عکس ها رو دیدم هم نمیخواستم باور کنم... حتی به سیما هم گفتم... اون عکس ها رو سیما هم دیده... خودش گفت فعلا نگو. گفت پشت تلفن بحث نکن... دل به دلم داد که دارم اشتباه میکنم...
سیما که با سینی صبحانه وارد سالن شد فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بشین سیما...
سیما دستپاچه روی مبل تک نفره نشست، فرامرز با دو قدم بهش نزدیک شد و گفت:از عکس هایی که آفاق میگه خبر داری؟
سیما بهت زده گفت:چه عکسی؟
با گریه گفتم:چرا دروغ میگی سیما؟من چه بدی بهت کردم که اینجوری میکنی؟ تو اون عکس ها رو ندیدی؟ تو به من نگفتی پشت تلفن حرفی نزن! نگفتی بذار فرامرز بیاد!
سیما چشم هاش رو گرد کرد و با پرویی رو به من گفت:من خانم؟ خدا ازم نگذره اگر من همچین عکسی دیده باشم! شما اصلا این مدت درست حسابی خونه نبودید! چرا میخوایید من رو خراب کنید؟ من چقدر ساده ام که به آقا نگفتم...
حرفش رو خورد و سری تکون داد، داشتم از حرص سکته میکردم، فرامرز با عصبانیت گفت:چیو به من نگفتی؟ معلوم هست تو این خونه چه خبره؟
سیما سرش رو بالا گرفت و جوری که انگار تک تک جملاتش رو حفظ بود گفت:من شرمنده ی روی شمام آقا فرامرز، عمری مدیون محبت های شما بودم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم... اما گفتم شاید خانم سر به راه بشه... شاید دل بده به محبت شما و دست از اینکارا برداره! اما انگار سکوت من و رازداریم داره من رو خراب میکنه...
پا به زمین کوبیدم و با خشم گفتمدچی میگی واسه خودت؟ کدوم راز؟ چیو باید میگفتی؟
فرامرز دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد و رو به سیما گفت:حرف بزن... چیو باید به من میگفتی؟
سیما نیم نگاهی به من انداخت و گفت:این مدت... یعنی همین دو سه ماهه ی اخیر... خانم اصلا درست خونه نبودن! هربار ماندانا خانم میومدن دیدنشون یا تماس میگرفتن دست به سرشون میکردن و خودشون... خودشون با یکی دیگه میرفتن بیرون...
سیما چطور میتونست انقدر راحت دروغ بگه!
تمام بدنم میلرزید، دیگه تحمل شنیدن دروغ هاش رو نداشتم...
جیغی کشیدم و گفتم:دروغ میگه، عین چی دروغ میگه... همه ی حرف هاش دروغه... این زن معلوم نیست با کی همدسته!
سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد:من نمیدونم چی بگم خانم... واقعا نمیدونم... روز اول گفتم من راز شما رو نگه میدارم و تا زمانی که مجبور نشم لب باز نمیکنم... اما شما داری من رو خراب میکنی!
سرم از درد داشت منفجر میشد... سیما که به دستور فرامرز بیرون رفت با گریه گفتم:برو از برادر سوزان بپرس... من اون روز انقدر حالم خراب بود که به محض دیدن عکس ها رفتم شرکت شما... عکس ها رو نشونش دادم..اون حتی سعی کرد سوزان رو پیدا کنه.اما فهمید که سوزان مرخصی گرفته و رفته سفر.به خدا همشون دارن دروغ میگن.
فرامرز با صدای لرزونی گفت:دیشب. دیشب چی شد؟ کجا بودی؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم..بهش گفتم از مطب دکتر میومدم که اون اتفاقات عجیب واسم افتاد و وقتی بهوش اومدم تو یک خیابون ناآشنا بودم..فرامرز دستی به صورتش کشید، کلافه بود.مدام میرفت و میومد و به صورت و گردنش دست میکشید و نفس های عمیق میکشید.
حرف هام که تموم شد به سمتم برگشت و گفت:واسه چی رفته بودی دکتر؟
سرم رو پایین انداختم و دست هام رو تو هم گره کردم، هیچ دوست نداشتم تو همچین شرایطی بهش این خبر رو بدم.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهفت
گفتم:نکن فرامرز... زندگيمون رو خراب نکن... من... من حالم خوب نیست... بذار باهم حرف بزنیم... نذار دشمن شاد بشیم...به چی برات قسم بخورم که باورت بشه .. فرامرز... من آفاقم...این مدت کی اشتباه کردم که اینجوری بهم شک کردی؟ مکثی کرد و گفت:دیشب کجا بودی؟ کل شب تو خیابون چیکار میکردی؟ واسه چی برنگشتی خونه؟
این مرد حق من از دنیایی بود که همه جوره میخواست زمینم بزنه...
آهی کشیدم و زمزمه کردم:باورم کن مفرامرز... بذار باور کنم بهم شک نکردی... که علاقه ای که ده ماه تو چشم هام دیدی رو باور کردی... فرامرز... من... من فقط یک خطا کردم... خطا کردم که به علاقت شک کردم... تاوانش رو هم دارم میدم...من نمیذاشتم فرامرز بهم شک کنه. نمیذاشتم زندگی که بعد هزاران سختی ساخته بودم از هم بپاشه... از خودم و غرورم میگذشتم، اما اعتمادش رو به دست میآوردم...
همراهش وارد سالن شدم، سیما که من رو کنار فرامرز دید به وضوح جا خورد...
فرامرز کلافه رو به سیما گفت:براش غذا بیار... شربت شیرین هم بیار...
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، چشم بستم و سعی کردم فکرم رو جمع کنم...
فرامرز کلافه چند قدمی راه رفت و گفت:چه روزی عکس ها رو واست فرستادن؟
کمی فکر کردم و گفتم:دو روز قبل... همون روزی که ازت سوال کردم تنهایی و تو گفتی آره...
+خب چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی همچین عکس هایی فرستادن؟ چرا نگفتی یکی داره باهات تماس میگیره و مزاحمت میشه؟
با بغض گفتم:باور نکردم... حتی وقتی عکس ها رو دیدم هم نمیخواستم باور کنم... حتی به سیما هم گفتم... اون عکس ها رو سیما هم دیده... خودش گفت فعلا نگو. گفت پشت تلفن بحث نکن... دل به دلم داد که دارم اشتباه میکنم...
سیما که با سینی صبحانه وارد سالن شد فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بشین سیما...
سیما دستپاچه روی مبل تک نفره نشست، فرامرز با دو قدم بهش نزدیک شد و گفت:از عکس هایی که آفاق میگه خبر داری؟
سیما بهت زده گفت:چه عکسی؟
با گریه گفتم:چرا دروغ میگی سیما؟من چه بدی بهت کردم که اینجوری میکنی؟ تو اون عکس ها رو ندیدی؟ تو به من نگفتی پشت تلفن حرفی نزن! نگفتی بذار فرامرز بیاد!
سیما چشم هاش رو گرد کرد و با پرویی رو به من گفت:من خانم؟ خدا ازم نگذره اگر من همچین عکسی دیده باشم! شما اصلا این مدت درست حسابی خونه نبودید! چرا میخوایید من رو خراب کنید؟ من چقدر ساده ام که به آقا نگفتم...
حرفش رو خورد و سری تکون داد، داشتم از حرص سکته میکردم، فرامرز با عصبانیت گفت:چیو به من نگفتی؟ معلوم هست تو این خونه چه خبره؟
سیما سرش رو بالا گرفت و جوری که انگار تک تک جملاتش رو حفظ بود گفت:من شرمنده ی روی شمام آقا فرامرز، عمری مدیون محبت های شما بودم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم... اما گفتم شاید خانم سر به راه بشه... شاید دل بده به محبت شما و دست از اینکارا برداره! اما انگار سکوت من و رازداریم داره من رو خراب میکنه...
پا به زمین کوبیدم و با خشم گفتمدچی میگی واسه خودت؟ کدوم راز؟ چیو باید میگفتی؟
فرامرز دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد و رو به سیما گفت:حرف بزن... چیو باید به من میگفتی؟
سیما نیم نگاهی به من انداخت و گفت:این مدت... یعنی همین دو سه ماهه ی اخیر... خانم اصلا درست خونه نبودن! هربار ماندانا خانم میومدن دیدنشون یا تماس میگرفتن دست به سرشون میکردن و خودشون... خودشون با یکی دیگه میرفتن بیرون...
سیما چطور میتونست انقدر راحت دروغ بگه!
تمام بدنم میلرزید، دیگه تحمل شنیدن دروغ هاش رو نداشتم...
جیغی کشیدم و گفتم:دروغ میگه، عین چی دروغ میگه... همه ی حرف هاش دروغه... این زن معلوم نیست با کی همدسته!
سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد:من نمیدونم چی بگم خانم... واقعا نمیدونم... روز اول گفتم من راز شما رو نگه میدارم و تا زمانی که مجبور نشم لب باز نمیکنم... اما شما داری من رو خراب میکنی!
سرم از درد داشت منفجر میشد... سیما که به دستور فرامرز بیرون رفت با گریه گفتم:برو از برادر سوزان بپرس... من اون روز انقدر حالم خراب بود که به محض دیدن عکس ها رفتم شرکت شما... عکس ها رو نشونش دادم..اون حتی سعی کرد سوزان رو پیدا کنه.اما فهمید که سوزان مرخصی گرفته و رفته سفر.به خدا همشون دارن دروغ میگن.
فرامرز با صدای لرزونی گفت:دیشب. دیشب چی شد؟ کجا بودی؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم..بهش گفتم از مطب دکتر میومدم که اون اتفاقات عجیب واسم افتاد و وقتی بهوش اومدم تو یک خیابون ناآشنا بودم..فرامرز دستی به صورتش کشید، کلافه بود.مدام میرفت و میومد و به صورت و گردنش دست میکشید و نفس های عمیق میکشید.
حرف هام که تموم شد به سمتم برگشت و گفت:واسه چی رفته بودی دکتر؟
سرم رو پایین انداختم و دست هام رو تو هم گره کردم، هیچ دوست نداشتم تو همچین شرایطی بهش این خبر رو بدم.
ادامه دارد...
۳۹۴
۱۹:۲۳