عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنحاهوشش زبونم انگار خشک شده بود، دستی به صورتم کشیدم، جای سیلیش هنوز درد میکرد.. فرامرز صداش رو بالا بردداین چند روزی که من نبودم کجا بودی؟ کجا بودی که سیما میگه صبح میرفتی و شب برمیگشتی؟ بهت زده گفتم:من... فقط یکبار... با ماندانا... حرفم رو قطع کرد:با ماندانا؟ کجا میرفتی؟ رفته بودی مزون؟ با کدوم ماندانا؟ همونی که دیشب به من گفت چهار روزه تو رو ندیده! بهش گفتی رفتی روستا! میگفت چند وقته درست باشگاه نمیری!تو مهمونی ها شرکت نمیکنی! با ماندانا هم خرید نمیری! پس این همه مدتی که به من میگفتی با اونی با کی بودی؟ سرم داشت از درد منفجر میشد، هیچ نمیفهمیدم فرامرز چی میگه... ماندانا چرا باید همچین دروغ هایی میگفت! از اون عجیب تر سیما بود... چنگی به دسته ی مبل زدم و با حالی خراب سیما رو صدا زدم.. فرامرز با عصبانیت گفت:با اون چیکار داری؟ +میخوام ببینم واسه چی همچین دروغی بهت گفته، من کجا میرفتم از صبح تا شب! میخوام بیاد رو در روی من دروغش رو دوباره بگه... سیما هراسون وارد سالن شد، بی جون به سمتش رفتم:چرا ساکتی؟ چی به فرامرز گفتی؟ واسه چی گفتی من این چند روز اصلا خونه نبودم؟ سیما لب گزید و گفت:چی میگفتم خانم؟ خب... خونه نبودید... تازه من بهشون نگفتم که... سر پایین انداخت و حرفش رو خورد... سرم داشت از درد منفجر میشد، حس میکردم همه چیز رو تو خواب دارم میبینم... فریاد زدم:چی رو بهش نگفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من کار اشتباهی کردم! فرامرز بی حوصله گفت:بس کن آفاق... ول کن این زن رو... سیما دروغ میگه؟ ماندانا هم دروغ میگه؟ دست کرد از جیب کتش چند تا عکس بیرون آورد و انداخت جلوی پام و با خشم گفت:این عکس ها چی؟ اینا هم دروغه؟ از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود خیره شدم به عکس ها... آخ که بیزار بودم از عکس ها... خم شدم و برشون داشتم... عکس من بود... کنار مهرداد، انقدر حرفه ای و دقیق عکاسی شده بود که انگار من صمیمیتی با مهرداد دارم! سرم سنگین بود و زانوهام انگار توان وزنم رو نداشت... سر بالا گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:همش نقشس،یخوان زندگی ما رو خراب کنن... همین عکس ها رو واسه منم فرستادن...تو و سوزان... با هم بودید... فرامرز کلافه گفت:کو؟ عکس هایی که میگی کجاست؟ چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که عکس ها رو کجا گذاشتم... +تو داشبورد ماشین... آره... اونجا گذاشتم... اصلا... سیما هم اون عکس ها رو دیده، خودش... خودش تلفن رو جواب داده بود! یکی به خونه زنگ زد و گفت یک بسته تو حیاطه... فرامرز سوئیچ ماشین رو ازم گرفت و به سمت حیاط رفت، با تنی لرزون دنبالش رفتم، کم کم داشت همه چیز دستم میومد... اگر یکی اون عکس ها رو برای فرامرز فرستاده بود پس مشخص بود که ماندانا هیچوقت دوست من نبوده... ماندانا بود که پای مهرداد رو به اون کافه باز کرد و بعد به عمد ما رو تنها گذاشت! ماندانا بود که مهرداد رو با خودش آورد مزون و بعد به بهانه ی پیدا کردن مهرداد من رو کنار ماشین تنها گذاشت... شاید عکس ها رو هم خودش گرفته بود... از طرف دیگه سیما... سیمایی که من بهش اعتماد داشتم و همه جوره هواش رو داشتم.. اما بهم نامردی کرده بود... فرامرز سر از ماشین بیرون کشید و گفت:هیچی تو داشبورد نیست! خودم با دقت همه جا رو نگاه کردم. راست می‌گفت... هیچی نبود... با التماس به سمتش برگشتم:به من گوش کن فرامرز... باور کن هم نقشه اس... فرامرز با عصبانیت وارد خونه شد، با گریه دنبالش راه افتادم، نباید به من شک میکرد... گفتم:رو برنگردون... حرف من رو باور نمیکنی؟ تو که میدونی هیچکس چشم دیدن خوشبختی ما رو نداشته! ماندانا باهاشون همدست بوده، سیما هم همینطور... این مرد... این مرد آشنای مانداناس...ماندانا هم با ما بوده، از عمد چند دقیقه ای ما رو تنها گذاشته بود تا این عکس ها رو بگیره... از اونورم واسه من عکس فرستادن... فرامرز به سمتم برگشت، با چشم هایی قرمز شده از خشم دست کرد تو جیبش و چیزی از جیبش بیرون کشید و گرفت جلوی چشمم... گردنبندم بود... گردنبند ماه ای که همیشه به گردن داشتم... چنگی به گلوم زدم، تو گردنم نبود... من حتی یک لحظه اون گردنبند رو از خودم جدا نمیکردم... قدمی به سمتم برداشت و با صدای لرزونی گفت:ماندانا دروغ میگه،سوزان بهتوم میزنه، سیما نامردی کرده... این گردنبند چی؟ این تو اون خونه ی کذایی چیکار میکرد؟ تو... تو دیشب کجا بودی آفاق؟ چرا عالم و آدم علیه تو شدن؟ زبونم بند اومده بود، همه چیز انقدر عجیب و گیج کننده بود که هیچ سر در نمیاوردم... یعنی باورم نمیشد همچین نقشه ای برای زندگی من کشیده باشن! ماندانا بعد چند ماه دوستی چطور تونسته بود بهم نامردی کنه! سیما... آخ که من چقدر هواش رو داشتم! چقدر مستقیم و غیرمستقیم کمکش کرده بودم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوهفت


گفتم:نکن فرامرز... زندگيمون رو خراب نکن... من... من حالم خوب نیست... بذار باهم حرف بزنیم... نذار دشمن شاد بشیم...به چی برات قسم بخورم که باورت بشه .. فرامرز... من آفاقم...این مدت کی اشتباه کردم که اینجوری بهم شک کردی؟ مکثی کرد و گفت:دیشب کجا بودی؟ کل شب تو خیابون چیکار میکردی؟ واسه چی برنگشتی خونه؟
این مرد حق من از دنیایی بود که همه جوره میخواست زمینم بزنه...
آهی کشیدم و زمزمه کردم:باورم کن مفرامرز... بذار باور کنم بهم شک نکردی... که علاقه ای که ده ماه تو چشم هام دیدی رو باور کردی... فرامرز... من... من فقط یک خطا کردم... خطا کردم که به علاقت شک کردم... تاوانش رو هم دارم میدم...من نمیذاشتم فرامرز بهم شک کنه. نمیذاشتم زندگی که بعد هزاران سختی ساخته بودم از هم بپاشه... از خودم و غرورم می‌گذشتم، اما اعتمادش رو به دست می‌آوردم...
همراهش وارد سالن شدم، سیما که من رو کنار فرامرز دید به وضوح جا خورد...
فرامرز کلافه رو به سیما گفت:براش غذا بیار... شربت شیرین هم بیار...
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، چشم بستم و سعی کردم فکرم رو جمع کنم...
فرامرز کلافه چند قدمی راه رفت و گفت:چه روزی عکس ها رو واست فرستادن؟
کمی فکر کردم و گفتم:دو روز قبل... همون روزی که ازت سوال کردم تنهایی و تو گفتی آره...
+خب چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی همچین عکس هایی فرستادن؟ چرا نگفتی یکی داره باهات تماس میگیره و مزاحمت میشه؟
با بغض گفتم:باور نکردم... حتی وقتی عکس ها رو دیدم هم نمیخواستم باور کنم... حتی به سیما هم گفتم... اون عکس ها رو سیما هم دیده... خودش گفت فعلا نگو. گفت پشت تلفن بحث نکن... دل به دلم داد که دارم اشتباه میکنم...
سیما که با سینی صبحانه وارد سالن شد فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بشین سیما...
سیما دستپاچه روی مبل تک نفره نشست، فرامرز با دو قدم بهش نزدیک شد و گفت:از عکس هایی که آفاق میگه خبر داری؟
سیما بهت زده گفت:چه عکسی؟
با گریه گفتم:چرا دروغ میگی سیما؟من چه بدی بهت کردم که اینجوری میکنی؟ تو اون عکس ها رو ندیدی؟ تو به من نگفتی پشت تلفن حرفی نزن! نگفتی بذار فرامرز بیاد!
سیما چشم هاش رو گرد کرد و با پرویی رو به من گفت:من خانم؟ خدا ازم نگذره اگر من همچین عکسی دیده باشم! شما اصلا این مدت درست حسابی خونه نبودید! چرا میخوایید من رو خراب کنید؟ من چقدر ساده ام که به آقا نگفتم...
حرفش رو خورد و سری تکون داد، داشتم از حرص سکته میکردم، فرامرز با عصبانیت گفت:چیو به من نگفتی؟ معلوم هست تو این خونه چه خبره؟
سیما سرش رو بالا گرفت و جوری که انگار تک تک جملاتش رو حفظ بود گفت:من شرمنده ی روی شمام آقا فرامرز، عمری مدیون محبت های شما بودم... باید زودتر از این ها بهتون میگفتم... اما گفتم شاید خانم سر به راه بشه... شاید دل بده به محبت شما و دست از اینکارا برداره! اما انگار سکوت من و رازداریم داره من رو خراب میکنه...
پا به زمین کوبیدم و با خشم گفتمدچی میگی واسه خودت؟ کدوم راز؟ چیو باید میگفتی؟
فرامرز دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد و رو به سیما گفت:حرف بزن... چیو باید به من میگفتی؟
سیما نیم نگاهی به من انداخت و گفت:این مدت... یعنی همین دو سه ماهه ی اخیر... خانم اصلا درست خونه نبودن! هربار ماندانا خانم میومدن دیدنشون یا تماس میگرفتن دست به سرشون میکردن و خودشون... خودشون با یکی دیگه میرفتن بیرون...
سیما چطور میتونست انقدر راحت دروغ بگه!
تمام بدنم میلرزید، دیگه تحمل شنیدن دروغ هاش رو نداشتم...
جیغی کشیدم و گفتم:دروغ میگه، عین چی دروغ میگه... همه ی حرف هاش دروغه... این زن معلوم نیست با کی همدسته!
سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد:من نمیدونم چی بگم خانم... واقعا نمیدونم... روز اول گفتم من راز شما رو نگه میدارم و تا زمانی که مجبور نشم لب باز نمیکنم... اما شما داری من رو خراب میکنی!
سرم از درد داشت منفجر میشد... سیما که به دستور فرامرز بیرون رفت با گریه گفتم:برو از برادر سوزان بپرس... من اون روز انقدر حالم خراب بود که به محض دیدن عکس ها رفتم شرکت شما... عکس ها رو نشونش دادم..اون حتی سعی کرد سوزان رو پیدا کنه.اما فهمید که سوزان مرخصی گرفته و رفته سفر.به خدا همشون دارن دروغ میگن.
فرامرز با صدای لرزونی گفت:دیشب. دیشب چی شد؟ کجا بودی؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم..بهش گفتم از مطب دکتر میومدم که اون اتفاقات عجیب واسم افتاد و وقتی بهوش اومدم تو یک خیابون ناآشنا بودم..فرامرز دستی به صورتش کشید، کلافه بود.مدام میرفت و میومد و به صورت و گردنش دست می‌کشید و نفس های عمیق می‌کشید.
حرف هام که تموم شد به سمتم برگشت و گفت:واسه چی رفته بودی دکتر؟
سرم رو پایین انداختم و دست هام رو تو هم گره کردم، هیچ دوست نداشتم تو همچین شرایطی بهش این خبر رو بدم.


ادامه دارد...
undefined۱۰
undefined۷

۳۹۴

۱۹:۲۳