#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوشش
زبونم انگار خشک شده بود، دستی به صورتم کشیدم، جای سیلیش هنوز درد میکرد..
فرامرز صداش رو بالا بردداین چند روزی که من نبودم کجا بودی؟ کجا بودی که سیما میگه صبح میرفتی و شب برمیگشتی؟
بهت زده گفتم:من... فقط یکبار... با ماندانا...
حرفم رو قطع کرد:با ماندانا؟ کجا میرفتی؟ رفته بودی مزون؟ با کدوم ماندانا؟ همونی که دیشب به من گفت چهار روزه تو رو ندیده! بهش گفتی رفتی روستا! میگفت چند وقته درست باشگاه نمیری!تو مهمونی ها شرکت نمیکنی! با ماندانا هم خرید نمیری! پس این همه مدتی که به من میگفتی با اونی با کی بودی؟
سرم داشت از درد منفجر میشد، هیچ نمیفهمیدم فرامرز چی میگه... ماندانا چرا باید همچین دروغ هایی میگفت! از اون عجیب تر سیما بود...
چنگی به دسته ی مبل زدم و با حالی خراب سیما رو صدا زدم..
فرامرز با عصبانیت گفت:با اون چیکار داری؟
+میخوام ببینم واسه چی همچین دروغی بهت گفته، من کجا میرفتم از صبح تا شب! میخوام بیاد رو در روی من دروغش رو دوباره بگه...
سیما هراسون وارد سالن شد، بی جون به سمتش رفتم:چرا ساکتی؟ چی به فرامرز گفتی؟ واسه چی گفتی من این چند روز اصلا خونه نبودم؟
سیما لب گزید و گفت:چی میگفتم خانم؟ خب... خونه نبودید... تازه من بهشون نگفتم که...
سر پایین انداخت و حرفش رو خورد... سرم داشت از درد منفجر میشد، حس میکردم همه چیز رو تو خواب دارم میبینم...
فریاد زدم:چی رو بهش نگفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من کار اشتباهی کردم!
فرامرز بی حوصله گفت:بس کن آفاق... ول کن این زن رو... سیما دروغ میگه؟ ماندانا هم دروغ میگه؟
دست کرد از جیب کتش چند تا عکس بیرون آورد و انداخت جلوی پام و با خشم گفت:این عکس ها چی؟ اینا هم دروغه؟
از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود خیره شدم به عکس ها... آخ که بیزار بودم از عکس ها...
خم شدم و برشون داشتم... عکس من بود... کنار مهرداد، انقدر حرفه ای و دقیق عکاسی شده بود که انگار من صمیمیتی با مهرداد دارم!
سرم سنگین بود و زانوهام انگار توان وزنم رو نداشت...
سر بالا گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:همش نقشس،یخوان زندگی ما رو خراب کنن... همین عکس ها رو واسه منم فرستادن...تو و سوزان... با هم بودید...
فرامرز کلافه گفت:کو؟ عکس هایی که میگی کجاست؟
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که عکس ها رو کجا گذاشتم...
+تو داشبورد ماشین... آره... اونجا گذاشتم... اصلا... سیما هم اون عکس ها رو دیده، خودش... خودش تلفن رو جواب داده بود! یکی به خونه زنگ زد و گفت یک بسته تو حیاطه...
فرامرز سوئیچ ماشین رو ازم گرفت و به سمت حیاط رفت، با تنی لرزون دنبالش رفتم، کم کم داشت همه چیز دستم میومد... اگر یکی اون عکس ها رو برای فرامرز فرستاده بود پس مشخص بود که ماندانا هیچوقت دوست من نبوده... ماندانا بود که پای مهرداد رو به اون کافه باز کرد و بعد به عمد ما رو تنها گذاشت! ماندانا بود که مهرداد رو با خودش آورد مزون و بعد به بهانه ی پیدا کردن مهرداد من رو کنار ماشین تنها گذاشت... شاید عکس ها رو هم خودش گرفته بود... از طرف دیگه سیما... سیمایی که من بهش اعتماد داشتم و همه جوره هواش رو داشتم.. اما بهم نامردی کرده بود...
فرامرز سر از ماشین بیرون کشید و گفت:هیچی تو داشبورد نیست!
خودم با دقت همه جا رو نگاه کردم. راست میگفت... هیچی نبود...
با التماس به سمتش برگشتم:به من گوش کن فرامرز... باور کن هم نقشه اس...
فرامرز با عصبانیت وارد خونه شد، با گریه دنبالش راه افتادم، نباید به من شک میکرد...
گفتم:رو برنگردون... حرف من رو باور نمیکنی؟ تو که میدونی هیچکس چشم دیدن خوشبختی ما رو نداشته! ماندانا باهاشون همدست بوده، سیما هم همینطور... این مرد... این مرد آشنای مانداناس...ماندانا هم با ما بوده، از عمد چند دقیقه ای ما رو تنها گذاشته بود تا این عکس ها رو بگیره... از اونورم واسه من عکس فرستادن...
فرامرز به سمتم برگشت، با چشم هایی قرمز شده از خشم دست کرد تو جیبش و چیزی از جیبش بیرون کشید و گرفت جلوی چشمم...
گردنبندم بود... گردنبند ماه ای که همیشه به گردن داشتم... چنگی به گلوم زدم، تو گردنم نبود... من حتی یک لحظه اون گردنبند رو از خودم جدا نمیکردم...
قدمی به سمتم برداشت و با صدای لرزونی گفت:ماندانا دروغ میگه،سوزان بهتوم میزنه، سیما نامردی کرده... این گردنبند چی؟ این تو اون خونه ی کذایی چیکار میکرد؟ تو... تو دیشب کجا بودی آفاق؟ چرا عالم و آدم علیه تو شدن؟
زبونم بند اومده بود، همه چیز انقدر عجیب و گیج کننده بود که هیچ سر در نمیاوردم... یعنی باورم نمیشد همچین نقشه ای برای زندگی من کشیده باشن! ماندانا بعد چند ماه دوستی چطور تونسته بود بهم نامردی کنه! سیما... آخ که من چقدر هواش رو داشتم! چقدر مستقیم و غیرمستقیم کمکش کرده بودم...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوشش
زبونم انگار خشک شده بود، دستی به صورتم کشیدم، جای سیلیش هنوز درد میکرد..
فرامرز صداش رو بالا بردداین چند روزی که من نبودم کجا بودی؟ کجا بودی که سیما میگه صبح میرفتی و شب برمیگشتی؟
بهت زده گفتم:من... فقط یکبار... با ماندانا...
حرفم رو قطع کرد:با ماندانا؟ کجا میرفتی؟ رفته بودی مزون؟ با کدوم ماندانا؟ همونی که دیشب به من گفت چهار روزه تو رو ندیده! بهش گفتی رفتی روستا! میگفت چند وقته درست باشگاه نمیری!تو مهمونی ها شرکت نمیکنی! با ماندانا هم خرید نمیری! پس این همه مدتی که به من میگفتی با اونی با کی بودی؟
سرم داشت از درد منفجر میشد، هیچ نمیفهمیدم فرامرز چی میگه... ماندانا چرا باید همچین دروغ هایی میگفت! از اون عجیب تر سیما بود...
چنگی به دسته ی مبل زدم و با حالی خراب سیما رو صدا زدم..
فرامرز با عصبانیت گفت:با اون چیکار داری؟
+میخوام ببینم واسه چی همچین دروغی بهت گفته، من کجا میرفتم از صبح تا شب! میخوام بیاد رو در روی من دروغش رو دوباره بگه...
سیما هراسون وارد سالن شد، بی جون به سمتش رفتم:چرا ساکتی؟ چی به فرامرز گفتی؟ واسه چی گفتی من این چند روز اصلا خونه نبودم؟
سیما لب گزید و گفت:چی میگفتم خانم؟ خب... خونه نبودید... تازه من بهشون نگفتم که...
سر پایین انداخت و حرفش رو خورد... سرم داشت از درد منفجر میشد، حس میکردم همه چیز رو تو خواب دارم میبینم...
فریاد زدم:چی رو بهش نگفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من کار اشتباهی کردم!
فرامرز بی حوصله گفت:بس کن آفاق... ول کن این زن رو... سیما دروغ میگه؟ ماندانا هم دروغ میگه؟
دست کرد از جیب کتش چند تا عکس بیرون آورد و انداخت جلوی پام و با خشم گفت:این عکس ها چی؟ اینا هم دروغه؟
از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود خیره شدم به عکس ها... آخ که بیزار بودم از عکس ها...
خم شدم و برشون داشتم... عکس من بود... کنار مهرداد، انقدر حرفه ای و دقیق عکاسی شده بود که انگار من صمیمیتی با مهرداد دارم!
سرم سنگین بود و زانوهام انگار توان وزنم رو نداشت...
سر بالا گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:همش نقشس،یخوان زندگی ما رو خراب کنن... همین عکس ها رو واسه منم فرستادن...تو و سوزان... با هم بودید...
فرامرز کلافه گفت:کو؟ عکس هایی که میگی کجاست؟
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که عکس ها رو کجا گذاشتم...
+تو داشبورد ماشین... آره... اونجا گذاشتم... اصلا... سیما هم اون عکس ها رو دیده، خودش... خودش تلفن رو جواب داده بود! یکی به خونه زنگ زد و گفت یک بسته تو حیاطه...
فرامرز سوئیچ ماشین رو ازم گرفت و به سمت حیاط رفت، با تنی لرزون دنبالش رفتم، کم کم داشت همه چیز دستم میومد... اگر یکی اون عکس ها رو برای فرامرز فرستاده بود پس مشخص بود که ماندانا هیچوقت دوست من نبوده... ماندانا بود که پای مهرداد رو به اون کافه باز کرد و بعد به عمد ما رو تنها گذاشت! ماندانا بود که مهرداد رو با خودش آورد مزون و بعد به بهانه ی پیدا کردن مهرداد من رو کنار ماشین تنها گذاشت... شاید عکس ها رو هم خودش گرفته بود... از طرف دیگه سیما... سیمایی که من بهش اعتماد داشتم و همه جوره هواش رو داشتم.. اما بهم نامردی کرده بود...
فرامرز سر از ماشین بیرون کشید و گفت:هیچی تو داشبورد نیست!
خودم با دقت همه جا رو نگاه کردم. راست میگفت... هیچی نبود...
با التماس به سمتش برگشتم:به من گوش کن فرامرز... باور کن هم نقشه اس...
فرامرز با عصبانیت وارد خونه شد، با گریه دنبالش راه افتادم، نباید به من شک میکرد...
گفتم:رو برنگردون... حرف من رو باور نمیکنی؟ تو که میدونی هیچکس چشم دیدن خوشبختی ما رو نداشته! ماندانا باهاشون همدست بوده، سیما هم همینطور... این مرد... این مرد آشنای مانداناس...ماندانا هم با ما بوده، از عمد چند دقیقه ای ما رو تنها گذاشته بود تا این عکس ها رو بگیره... از اونورم واسه من عکس فرستادن...
فرامرز به سمتم برگشت، با چشم هایی قرمز شده از خشم دست کرد تو جیبش و چیزی از جیبش بیرون کشید و گرفت جلوی چشمم...
گردنبندم بود... گردنبند ماه ای که همیشه به گردن داشتم... چنگی به گلوم زدم، تو گردنم نبود... من حتی یک لحظه اون گردنبند رو از خودم جدا نمیکردم...
قدمی به سمتم برداشت و با صدای لرزونی گفت:ماندانا دروغ میگه،سوزان بهتوم میزنه، سیما نامردی کرده... این گردنبند چی؟ این تو اون خونه ی کذایی چیکار میکرد؟ تو... تو دیشب کجا بودی آفاق؟ چرا عالم و آدم علیه تو شدن؟
زبونم بند اومده بود، همه چیز انقدر عجیب و گیج کننده بود که هیچ سر در نمیاوردم... یعنی باورم نمیشد همچین نقشه ای برای زندگی من کشیده باشن! ماندانا بعد چند ماه دوستی چطور تونسته بود بهم نامردی کنه! سیما... آخ که من چقدر هواش رو داشتم! چقدر مستقیم و غیرمستقیم کمکش کرده بودم...
ادامه دارد....
✾
۳۵۰
۱۸:۲۰