عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهوپنج چند دقیقه ای طول کشید تا اعضای بدنم به حرکت دراومدن، به سختی ماشین رو روشن کردم و سعی کردم مسیر رفتن به خونه رو پیدا کنم... پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که مردی با لباس مشکی رنگ از جلوم رد شد.. با دیدن مرد انگار صحنه ای جلوی چشمم جون گرفت...یک مرد... یک مرد مشکی پوش درست وسط خیابون افتاده بود... داشت میلرزید... پیاده شدم تا نجاتش بدم...صدای بوق های ممتدی که از پشت سرم میومد باعث شد به خودم بیام،چراغ سبز شده بود و من غرق اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم... به سختی ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، چی به سرم اومده بود... خاطرات شب گذشته رو تکه تکه به یاد می‌آوردم، البته امید داشنم اتفاقات برای شب گذشته باشه... نفس نفس زنان از ماشین پیاده شدم، با حالی خراب دست زنی رو گرفتم و گفتم:خانم... خانم امروز چند شنبه اس؟ زن با تعجب نگاهم کرد و گفت:چهارشنبه... چنگی به موهام زدم، نوبت دکتر من برای سه شنبه بود...هیچی به یاد نمیاوردم... برگشتم تو ماشین، صحنه های محوی جلوی چشمم میومد... نگران بچه ام بودم... خودم رو قانع کردم حتما بچه ام سالمه... فعلا باید برمیگشتم خونه...فرامرز آخر شب می‌رسید،فقط نمیدونستم سیما در جواب تماس هاش چی گفته! ماشین رو جلوی در خونه نگهداشتم و با قدم هایی سست به سمت خونه رفتم، زنگ در رو زدم و دستم رو دور شونه ام حلقه کردم، هوا به شدت سرد بود و منم انقدر ضعیف شده بودم که تمام بدنم میلرزید... صدای سیما که به گوشم رسید به سختی لب باز کردم و گفتم:باز کن... آفاقم... در باز نشد... کلافه دوباره زنگ زدم، طولی نکشید که صدای قدم هایی به گوشم رسید... انگار یکی داشت به سمت در میدوید... کمی بعد در خونه به ضرب باز شد، با دیدن فرامرز انگار جون از تنم رفت... وحشت زده نگاهش کردم... با چشم هایی قرمز شده داشت نگاهم میکرد... تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم سیلی محکمی به صورتم خورد... برای لحظه ای حس کردم جون از تنم رفت، باورم نمیشد... مردی که روبه روم ایستاده بود و با خشم عجیبی نگاهم میکرد و چند ثانیه قبل سیلی محکمی نثارم کرده بود فرامرز بود! همون فرامرزی که طاقت کتک خوردنم رو نداشت! همونی که کار و زندگیش رو تعطیل کرده بود و بست نشسته بود خونه ی برادرش تا زندگی من رو سامون بده... همونی که تو اون ده ماه از گل نازک‌تر بهم نگفته بود... ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم، قطره اشکی روی صورتم نشست و بهت زده نگاهش کردم... فرامرز صداش رو بالا برد و فریاد زد:کجا بودی؟ کجا بودی آفاق؟ چونه ام لرزید، انگار لب هام بهم دوخته شده بود، حرف زدن تو اون لحظه برام از هرکاری سخت تر بود... فقط با چشم هایی خیس اشک نگاهش میکردم... فرامرز بازوم من رو کشوند تو خونه،در حیاط رو که بست سیما با عجله به سمتم دوید:خوبید خانم؟ کجا بودید؟ از نگرانی مردم... فرامرز گفت:چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی کجا بودی؟ من کل این شهر رو دنبالت گشتم... چرا جواب من رو نمیدی؟ لب هام رو بهم فشردم، تمام بدنم میلرزید، سیما با دلسوزی جلو اومد:آقا فرامرز... اجازه بدید بیاد داخل... مگه حال و روزش رو نمیبینید؟ از سرما جون به تن نداره... بعدم دست دور شونه ام انداخت و تن لرزونم رو به سمت سالن کشوند، نگاه من اما تا آخرین لحظه به سمت فرامرزی بود که انگار دیگه نمیشناختمش... وارد سالن شدم و با کمک سیما روی مبل نشستم، سیما سریع پتوی نازکی روی پاهام انداخت و لیوان چایی به دستم داد و گفت:آقا همه چیزو فهمیدن... من... هیچی بهشون نگفتم، ولی انگار یکی از قبل بهشون گفته بود... هاج و واج نگاهش کردم، جرعه ای از اون چایی گرم خوردم تا جون به تنم بیاد و با تعجب گفتم:چی رو فهمیده؟ سیما سریع نزدیکم شد، جلوی پام نشست و گفت:من راز شما رو به کسی نمیگم خانم، نگران نباشید... درستش میکنیم... همه چیو درست میکنیم، یک بهانه جور میکنیم... میگم... چطوره بگیم پیش برادرتون بودید، ها؟ بگید مریض احوال بودن... خودشون خواستن شما برید... هیچ نمیفهمیدم این زن چی میگه! من راز مگویی نداشتم! تا خواستم جواب سیما رو بدم در سالن باز شد و فرامرز وارد شد، با اخم هایی درهم رو به سیما گفت:برو بیرون... ما رو تنها بذار... سیما درست عین آدم های خطاکار سریع از جا بلند شد، دستپاچه نگاهی به من انداخت و به سرعت از سالن بیرون رفت، گیج شده بودم... خودم به حد کافی بابت شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گیج بودم و حالا رفتار فرامرز و حرف های عجیب سیما گیج ترم کرده بود.. کاش یکی بهم میگفت چی به سرم اومده. فرامرز با صدای خفه ای گفت:کجا بودی؟ سر بالا گرفتم و بی اختیار گفتم:تو خیابون... شاکی از جا بلند شد:تو خیابون؟ کل شب رو تو خیابون بودی؟ تو مگه خونه و زندگی نداری؟ تو خیابون چه میکردی؟ ادامه دارد ...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوشش


زبونم انگار خشک شده بود، دستی به صورتم کشیدم، جای سیلیش هنوز درد میکرد..
فرامرز صداش رو بالا بردداین چند روزی که من نبودم کجا بودی؟ کجا بودی که سیما میگه صبح میرفتی و شب برمیگشتی؟
بهت زده گفتم:من... فقط یکبار... با ماندانا...
حرفم رو قطع کرد:با ماندانا؟ کجا میرفتی؟ رفته بودی مزون؟ با کدوم ماندانا؟ همونی که دیشب به من گفت چهار روزه تو رو ندیده! بهش گفتی رفتی روستا! میگفت چند وقته درست باشگاه نمیری!تو مهمونی ها شرکت نمیکنی! با ماندانا هم خرید نمیری! پس این همه مدتی که به من میگفتی با اونی با کی بودی؟
سرم داشت از درد منفجر میشد، هیچ نمیفهمیدم فرامرز چی میگه... ماندانا چرا باید همچین دروغ هایی میگفت! از اون عجیب تر سیما بود...
چنگی به دسته ی مبل زدم و با حالی خراب سیما رو صدا زدم..
فرامرز با عصبانیت گفت:با اون چیکار داری؟
+میخوام ببینم واسه چی همچین دروغی بهت گفته، من کجا میرفتم از صبح تا شب! میخوام بیاد رو در روی من دروغش رو دوباره بگه...
سیما هراسون وارد سالن شد، بی جون به سمتش رفتم:چرا ساکتی؟ چی به فرامرز گفتی؟ واسه چی گفتی من این چند روز اصلا خونه نبودم؟
سیما لب گزید و گفت:چی میگفتم خانم؟ خب... خونه نبودید... تازه من بهشون نگفتم که...
سر پایین انداخت و حرفش رو خورد... سرم داشت از درد منفجر میشد، حس میکردم همه چیز رو تو خواب دارم میبینم...
فریاد زدم:چی رو بهش نگفتی؟ چرا یک جوری رفتار میکنی انگار من کار اشتباهی کردم!
فرامرز بی حوصله گفت:بس کن آفاق... ول کن این زن رو... سیما دروغ میگه؟ ماندانا هم دروغ میگه؟
دست کرد از جیب کتش چند تا عکس بیرون آورد و انداخت جلوی پام و با خشم گفت:این عکس ها چی؟ اینا هم دروغه؟
از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود خیره شدم به عکس ها... آخ که بیزار بودم از عکس ها...
خم شدم و برشون داشتم... عکس من بود... کنار مهرداد، انقدر حرفه ای و دقیق عکاسی شده بود که انگار من صمیمیتی با مهرداد دارم!
سرم سنگین بود و زانوهام انگار توان وزنم رو نداشت...
سر بالا گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:همش نقشس،یخوان زندگی ما رو خراب کنن... همین عکس ها رو واسه منم فرستادن...تو و سوزان... با هم بودید...
فرامرز کلافه گفت:کو؟ عکس هایی که میگی کجاست؟
چنگی به موهام زدم و به این فکر کردم که عکس ها رو کجا گذاشتم...
+تو داشبورد ماشین... آره... اونجا گذاشتم... اصلا... سیما هم اون عکس ها رو دیده، خودش... خودش تلفن رو جواب داده بود! یکی به خونه زنگ زد و گفت یک بسته تو حیاطه...
فرامرز سوئیچ ماشین رو ازم گرفت و به سمت حیاط رفت، با تنی لرزون دنبالش رفتم، کم کم داشت همه چیز دستم میومد... اگر یکی اون عکس ها رو برای فرامرز فرستاده بود پس مشخص بود که ماندانا هیچوقت دوست من نبوده... ماندانا بود که پای مهرداد رو به اون کافه باز کرد و بعد به عمد ما رو تنها گذاشت! ماندانا بود که مهرداد رو با خودش آورد مزون و بعد به بهانه ی پیدا کردن مهرداد من رو کنار ماشین تنها گذاشت... شاید عکس ها رو هم خودش گرفته بود... از طرف دیگه سیما... سیمایی که من بهش اعتماد داشتم و همه جوره هواش رو داشتم.. اما بهم نامردی کرده بود...
فرامرز سر از ماشین بیرون کشید و گفت:هیچی تو داشبورد نیست!
خودم با دقت همه جا رو نگاه کردم. راست می‌گفت... هیچی نبود...
با التماس به سمتش برگشتم:به من گوش کن فرامرز... باور کن هم نقشه اس...
فرامرز با عصبانیت وارد خونه شد، با گریه دنبالش راه افتادم، نباید به من شک میکرد...
گفتم:رو برنگردون... حرف من رو باور نمیکنی؟ تو که میدونی هیچکس چشم دیدن خوشبختی ما رو نداشته! ماندانا باهاشون همدست بوده، سیما هم همینطور... این مرد... این مرد آشنای مانداناس...ماندانا هم با ما بوده، از عمد چند دقیقه ای ما رو تنها گذاشته بود تا این عکس ها رو بگیره... از اونورم واسه من عکس فرستادن...
فرامرز به سمتم برگشت، با چشم هایی قرمز شده از خشم دست کرد تو جیبش و چیزی از جیبش بیرون کشید و گرفت جلوی چشمم...
گردنبندم بود... گردنبند ماه ای که همیشه به گردن داشتم... چنگی به گلوم زدم، تو گردنم نبود... من حتی یک لحظه اون گردنبند رو از خودم جدا نمیکردم...
قدمی به سمتم برداشت و با صدای لرزونی گفت:ماندانا دروغ میگه،سوزان بهتوم میزنه، سیما نامردی کرده... این گردنبند چی؟ این تو اون خونه ی کذایی چیکار میکرد؟ تو... تو دیشب کجا بودی آفاق؟ چرا عالم و آدم علیه تو شدن؟
زبونم بند اومده بود، همه چیز انقدر عجیب و گیج کننده بود که هیچ سر در نمیاوردم... یعنی باورم نمیشد همچین نقشه ای برای زندگی من کشیده باشن! ماندانا بعد چند ماه دوستی چطور تونسته بود بهم نامردی کنه! سیما... آخ که من چقدر هواش رو داشتم! چقدر مستقیم و غیرمستقیم کمکش کرده بودم...



ادامه دارد....



undefined۱۲
undefined۲

۳۵۰

۱۸:۲۰