عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوهفت با دیدن تابلوی یک آژانس به سختی لب باز کردم و گفتم:اگر میشه من رو همینجا پیاده کنید... باقی مسیر رو با آژانس میرم نفس عمیقی کشید تا کمی به خودش مسلط بشه و بعد با صدای گرفته ای گفت:معذرت میخوام... واقعا تحت فشار بودم... زدن این حرف ها... جلوی شما... کار درستی نبود... میرسونمتون... سریع گفتم:خواهش میکنم... نیاز به معذرت خواهی نیست... منم راحت ترم که خودم برم خونه... سری تکون داد و جلوی آژانس نگه داشت، خواستم از ماشین پیاده شم اما اگر یک حرفی رو نمیزدم دلم میترکید از غصه... با بغض گفتمدمن... عاشق زندگیم بودم... همسرم و دوست داشتم. ماندانا... بلایی سر زندگی من آورد که شوهرم من رو از خونه بیرون کرد... مردی که برای رسیدن بهم هرکاری کرده بود بهم شک کرد... تا دنیا دنیاس من ماندانا رو نمیبخشم... امیدوارم شما هم این زن رو نبخشید... چون ذات سیاهش هیچ جوره درست نمیشه... بی خداحافظی از ماشینش پیاده‌ شدم، وقتی مطمئن شدم از اونجا دور شده ماشینی گرفتم و به سمت خونه رفتم... جلوی در ساختمون که رسیدم ساعت نزدیک ده شب بود...غمی عمیق به دلم بود... دلتنگ بودم... دلتنگ مردی که تو اون چند روز حتی یکبار هم بهم سر نزده بود... دلم برای پیاده روی هامون، خرید کردن هامون حسابی تنگ شده بود، انگار دست دشمن من رو گرفته بود و از زندگی قشنگم جدا کرده بود و به کنجی انداخته بود... در ساختمون رو باز کردم و به سمت سوئیت رفتم، نرسیده به سوئیت چشمم به قامت بلند مردی افتاد ... سرش پایین بود و انگار حواسش به منی که روبه روش ایستاده بودم نبود...دلم میگفت جلو برو و ابراز دلتنگی کن... اما غرورم قبول نمی‌کرد.. من هزاران بار التماسش کرده بودم و اون ندیده بود... نشنیده بود... بعد از این میخواستم منتظر بمونم تا بی‌گناهیم ثابت بشه، جوری که هیچ شک و تردیدی تو دل فرامرز باقی نمونه... بعدش میخواستم چیکار کنم رو نمیدونستم... شاید میبخشیدمش... شایدم ازش جدا میشدم... قدمی به جلو برداشتم، صدای برخورد کفشم به زمین باعث شد سرش رو بالا بگیره.. با دیدنم اخمی کرد و تکیه اش رو از دیوار گرفت و شاکی گفت:ساعت ده شبه! معلوم هست تا این موقع شب کجا بودی! هیچ به شرایطت فکر کردی؟ زن حامله تا این موقع شب بیرون از خونه! بدون اینکه نگاهش کنم کلید انداختم و در رو باز کردم، خواست پشت سرم وارد سوئیت بشه که سد راهش شدم و با سنگدلی گفتم:چیکاره ی منی؟ چیکار داری من کجا بودم؟ چه نسبتی با من داری که سوال جوابم میکنی.. جا خورد... مشخص بود انتظار برخورد تند من رو نداشته... اما قلب من شکسته بود... هنوز نمیفهمیدم فرامرز چطور تونسته بود به من شک کنه... به منی که علاقم رو خالصانه نثارش کرده بودم... سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:جواب نمیدی؟ نمیگی کجا بودی تا این موقع شب؟با کی بودی؟ دندون هام رو بهم فشردم و با بغضی گفتم:برو... از اینجا برو... ... کاری نکن شبونه از این برم... فرامرز... تا وقتی این بچه به دنیا نیومده نمیخوام ببینمت... برو تا جیغ نزدم .. در خونه رو محکم بهم کوبیدم و روی زمین نشستم. دلم می‌خواست بلای بدتری سر ماندانا بیارم.. هزار جور فکر تو سرم میچرخید... فردای اون روز تماس تلفنی با آفرین گرفتم، مدت زیادی بود ازش بی خبر بودم... یعنی زندگی با فرامرز باعث شده بود همه رو فراموش کنم... داشتم یواش یواش صبحانه میخوردم وقتی آفرین گوشی رو برداشت. صدای من رو که شنید اول کلی گله و شکایت کرد از بی معرفت بودنم... بهش نگفتم چی به سرم اومده... دلم می‌خواست از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم... سراغ رضا رو ازش گرفتم... رضایی که دیگه برادرم نبود... آخ که اگر بود کسی جرات نمی‌کرد همچین بلایی سرم بیاره... آفرین با غصه گفت:تو که رفتی حاجی حاجی مکه.. رضا هم یه مدت با آقاجون درگیری داشت، آخرشم شد همونی که آقاجون میخواست... عقد کرده... با نوه ی خواهر آقاجون... دختره نصف رضاس... زبونش ولی شش متره، یه تنه حریف همس.. به خدا اگر ببینیش... بلا به دور... آقاجونم دست رو چه دختری گذاشته... رضای بیچاره هم بعد عقد به بهانه ی شلوغ بودن کارش پناه برده به شیراز، صدقه سر بحثش با آقاجون قید دانشگاهشم زد، ارشدش نصفه موند، داره تو مکانیکی کار میکنه... آهی کشیدم و گفتم ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوهشت


+آفرین... دعوتت کنم شیراز، میای؟
آفرین مکثی کرد و گفت:طوری شده؟ صدات گرفته اس.مشکلی داری؟
نمیخواستم نیومده نگرانش کنم.اشکم رو پاک کردم و گفتم:طوری نیست.خیلی تنهام... دلمم واست تنگ شده.بچه ها رو بردار یک هفته ای بیا پیشم.
+باشه... بذار ببینم شرایط چطوریه... اگر شد حتما میام...
+پس شماره ام رو یادداشت کن قبلش بهم زنگ بزن تا بهت آدرس بدم...
آدرس رو به آفرین دادم و کمی در مورد مامان و حال و روز بابا و فتنه های عروس جدید باهم حرف زدیم و بعد تلفن رو قطع کردم...
درست یک هفته بعد آفرین زنگ زد و گفت با شوهرش حرف زده و قراره بچه ها رو هم بذاره ده و تنها به دیدنم بیاد... انگار فهمیده بود حال و روز خوبی ندارم و نیاز دارم باهاش تنها باشم...
آفرین که خبر اومدنش رو داد انگار جون تازه ای گرفتم. تو اون یک هفته حتی پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم. چند باری همسایه ها واسم غذا آورده بودن. حتی خانم یکی از همسایه ها چند باری اومده بود خونه ام و سعی کرده بود سر صحبت رو باهام باز کنه و طرح دوستی بریزه، من اما بعد ضربه ای که از ماندانا خورده بودم ترجیح میدادم فاصله ام رو با همه حفظ کنم... هرچند حدس میزدم این غذا آوردن ها و سر زدن ها همش زیر سر فرامرز باشه، به هرحال ساکنین اون خونه کارمند های خودش بودن!
خبر اومدن آفرین باعث شد تکونی به خودم بدم، اول برای خونه کمی خرید کردم، پولم داشت ته می‌کشید و نمیدونستم باید چیکار کنم... شاید با آفرین میرفتم و چند تکه طلایی که فرامرز خودش بهم داده بود رو می‌فروختم...
بعد از خرید حسابی خونه رو تمیز کردم، قیمه درست کردم و منتظرش موندم...
نزدیک ناهار بود که در خونه زده شد، آفرین بود... با یک ساک پر از سوغاتی اومده بود.. وقتی من رو با اون شرایط دید شوکه شد، اما حرفی نزد . ما شاید مدت زیادی از هم دور بودیم اما آفرین همیشه بهترین خواهر من بود.
وارد سوئیت که شد با شگفتی گفت:حامله ای آفاق! چرا پشت تلفن بهم نگفتی!
لبخند تلخی زدم و کنارش روی مبل نشستم:خیلی چیزها رو بهت نگفتم... گفتم بیای که باهات حرف بزنم، وگرنه خفه میشدم تو این خونه... تنها... با این شرایط...
آفرین گفت:الهی بمیرم برات... پس حرف های ستاره درست بود؟فرامرز واقعا همچین کاری کرده باهات؟
شوکه گفتم:ستاره؟ چی گفته مگه؟
آفرین گفت:وای، من اگر بتونم جلوی این زبونم رو بگیرما... خیلی خوب میشه...
کلافه گفتم:بگو آفرین... اون زن چی گفته؟
آفرین با غصه گفت:چی بگم والا؟ دوره افتاده تو ده... تو هر مجلسی میشینه یک مشت حرف بیخود در مورد تو میگه... از عزا بگیر تا عروسی... آخرین بار حرف ها به گوش رضا رسیده بود. رفته بود در خونه اشون یک سروصدایی راه انداخته بود بیا و ببین... از سن و سالش خجالت نمیکشه... می‌گفت... می‌گفت فرامرز شبونه پرتت کرده از خونه بیرون... مامان انقدر نگرانت بود، وقتی فهمید زنگ زدی تا من بیام پیشت، گفت خودم بچه هات رو نگه میدارم برو ببین چی به سر زندگی خواهرت اومده...
آهی کشیدم و به بهانه ی کشیدن غذا از جا بلند شدمدچقدرم زندگی من برای اون ها مهم بود! مامان رو ول میکردی من رو مجبور میکرد برگردم و با رحیم زندگی کنم... رضا هم... هیچی نگم بهتره...
حین کشیدن و خوردن غذا کل ماجرا رو برای آفرین گفتم... از برادر نبودن رضا و پیشنهادش به من و فشار مامان برای ازدواج دوباره به رحیم گرفته، تا عشق آتشین فرامرز و اصرارش برای ازدواج و زندگی خوبی که کنار هم داشتیم و دوستی ماندانا و نقشه هاش... از دروغ های سیما و نامردی رحیم و فرامرزی که خیلی راحت همه رو باور کرده بود...
حرفم که تموم شد انقدر هر دو گریه کرده بودیم که کوهی از دستمال کاغذی استفاده شده جلومون جمع شده بود...
آفرین بین گریه خندید و گفت:یکم دیگه ادامه میدادی اینجا رو آب می‌برد...
لبخند تلخی زدم و گفتم:این وسط ستاره به ارزوشرسید... آرزوش دیدن بدبختی من بود...
آفرین با جدیت گفت: مگه من مرده باشم که تو بدبخت بشی... میریم با فرامرز حرف می‌زنیم. اصلا می‌بریمش پیش شوهر همین دوستت..
بی حوصله مشغول جمع کردن میز شدم و گفتم:این فکر رو از سرت بیرون کن آفرین، من به اندازه ی کافی با فرامرز حرف زدم، التماسش کردم...اما باورم نداره... الانم فقط میخوام صبر کنم تا این بچه به دنیا بیاد!اونوقت ببینم با چه رویی میخواد تو چشم های من نگاه کنه!
آفرین کلافه گفت:خب اگر تو این فرصت چند ماهه سوزان باهاش ازدواج کرد چی؟
هول افتاد به دلم.تنها ترسی که داشتم همین بود.اینکه قبل تولد بچه ام سوزان برگرده پیش فرامرز..اونوقت من باید برای همیشه از زندگی فرامرز میرفتم.
با غصه روی مبل نشستم و گفتم:اگر فرامرز واقعا همچین کاری کنه برای همیشه از چشمم میفته.فعلا که داری میبینی کاری از دستم ساخته نیست. من که گناهی نکردم، تهش هم همه چی معلوم میشه.




ادامه دارد....



✾࿐༅
undefined۲۳
undefined۲

۲۶۳

۷:۲۸