#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوهشت
+آفرین... دعوتت کنم شیراز، میای؟
آفرین مکثی کرد و گفت:طوری شده؟ صدات گرفته اس.مشکلی داری؟
نمیخواستم نیومده نگرانش کنم.اشکم رو پاک کردم و گفتم:طوری نیست.خیلی تنهام... دلمم واست تنگ شده.بچه ها رو بردار یک هفته ای بیا پیشم.
+باشه... بذار ببینم شرایط چطوریه... اگر شد حتما میام...
+پس شماره ام رو یادداشت کن قبلش بهم زنگ بزن تا بهت آدرس بدم...
آدرس رو به آفرین دادم و کمی در مورد مامان و حال و روز بابا و فتنه های عروس جدید باهم حرف زدیم و بعد تلفن رو قطع کردم...
درست یک هفته بعد آفرین زنگ زد و گفت با شوهرش حرف زده و قراره بچه ها رو هم بذاره ده و تنها به دیدنم بیاد... انگار فهمیده بود حال و روز خوبی ندارم و نیاز دارم باهاش تنها باشم...
آفرین که خبر اومدنش رو داد انگار جون تازه ای گرفتم. تو اون یک هفته حتی پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم. چند باری همسایه ها واسم غذا آورده بودن. حتی خانم یکی از همسایه ها چند باری اومده بود خونه ام و سعی کرده بود سر صحبت رو باهام باز کنه و طرح دوستی بریزه، من اما بعد ضربه ای که از ماندانا خورده بودم ترجیح میدادم فاصله ام رو با همه حفظ کنم... هرچند حدس میزدم این غذا آوردن ها و سر زدن ها همش زیر سر فرامرز باشه، به هرحال ساکنین اون خونه کارمند های خودش بودن!
خبر اومدن آفرین باعث شد تکونی به خودم بدم، اول برای خونه کمی خرید کردم، پولم داشت ته میکشید و نمیدونستم باید چیکار کنم... شاید با آفرین میرفتم و چند تکه طلایی که فرامرز خودش بهم داده بود رو میفروختم...
بعد از خرید حسابی خونه رو تمیز کردم، قیمه درست کردم و منتظرش موندم...
نزدیک ناهار بود که در خونه زده شد، آفرین بود... با یک ساک پر از سوغاتی اومده بود.. وقتی من رو با اون شرایط دید شوکه شد، اما حرفی نزد . ما شاید مدت زیادی از هم دور بودیم اما آفرین همیشه بهترین خواهر من بود.
وارد سوئیت که شد با شگفتی گفت:حامله ای آفاق! چرا پشت تلفن بهم نگفتی!
لبخند تلخی زدم و کنارش روی مبل نشستم:خیلی چیزها رو بهت نگفتم... گفتم بیای که باهات حرف بزنم، وگرنه خفه میشدم تو این خونه... تنها... با این شرایط...
آفرین گفت:الهی بمیرم برات... پس حرف های ستاره درست بود؟فرامرز واقعا همچین کاری کرده باهات؟
شوکه گفتم:ستاره؟ چی گفته مگه؟
آفرین گفت:وای، من اگر بتونم جلوی این زبونم رو بگیرما... خیلی خوب میشه...
کلافه گفتم:بگو آفرین... اون زن چی گفته؟
آفرین با غصه گفت:چی بگم والا؟ دوره افتاده تو ده... تو هر مجلسی میشینه یک مشت حرف بیخود در مورد تو میگه... از عزا بگیر تا عروسی... آخرین بار حرف ها به گوش رضا رسیده بود. رفته بود در خونه اشون یک سروصدایی راه انداخته بود بیا و ببین... از سن و سالش خجالت نمیکشه... میگفت... میگفت فرامرز شبونه پرتت کرده از خونه بیرون... مامان انقدر نگرانت بود، وقتی فهمید زنگ زدی تا من بیام پیشت، گفت خودم بچه هات رو نگه میدارم برو ببین چی به سر زندگی خواهرت اومده...
آهی کشیدم و به بهانه ی کشیدن غذا از جا بلند شدمدچقدرم زندگی من برای اون ها مهم بود! مامان رو ول میکردی من رو مجبور میکرد برگردم و با رحیم زندگی کنم... رضا هم... هیچی نگم بهتره...
حین کشیدن و خوردن غذا کل ماجرا رو برای آفرین گفتم... از برادر نبودن رضا و پیشنهادش به من و فشار مامان برای ازدواج دوباره به رحیم گرفته، تا عشق آتشین فرامرز و اصرارش برای ازدواج و زندگی خوبی که کنار هم داشتیم و دوستی ماندانا و نقشه هاش... از دروغ های سیما و نامردی رحیم و فرامرزی که خیلی راحت همه رو باور کرده بود...
حرفم که تموم شد انقدر هر دو گریه کرده بودیم که کوهی از دستمال کاغذی استفاده شده جلومون جمع شده بود...
آفرین بین گریه خندید و گفت:یکم دیگه ادامه میدادی اینجا رو آب میبرد...
لبخند تلخی زدم و گفتم:این وسط ستاره به ارزوشرسید... آرزوش دیدن بدبختی من بود...
آفرین با جدیت گفت: مگه من مرده باشم که تو بدبخت بشی... میریم با فرامرز حرف میزنیم. اصلا میبریمش پیش شوهر همین دوستت..
بی حوصله مشغول جمع کردن میز شدم و گفتم:این فکر رو از سرت بیرون کن آفرین، من به اندازه ی کافی با فرامرز حرف زدم، التماسش کردم...اما باورم نداره... الانم فقط میخوام صبر کنم تا این بچه به دنیا بیاد!اونوقت ببینم با چه رویی میخواد تو چشم های من نگاه کنه!
آفرین کلافه گفت:خب اگر تو این فرصت چند ماهه سوزان باهاش ازدواج کرد چی؟
هول افتاد به دلم.تنها ترسی که داشتم همین بود.اینکه قبل تولد بچه ام سوزان برگرده پیش فرامرز..اونوقت من باید برای همیشه از زندگی فرامرز میرفتم.
با غصه روی مبل نشستم و گفتم:اگر فرامرز واقعا همچین کاری کنه برای همیشه از چشمم میفته.فعلا که داری میبینی کاری از دستم ساخته نیست. من که گناهی نکردم، تهش هم همه چی معلوم میشه.
ادامه دارد....
✾࿐༅
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوهشت
+آفرین... دعوتت کنم شیراز، میای؟
آفرین مکثی کرد و گفت:طوری شده؟ صدات گرفته اس.مشکلی داری؟
نمیخواستم نیومده نگرانش کنم.اشکم رو پاک کردم و گفتم:طوری نیست.خیلی تنهام... دلمم واست تنگ شده.بچه ها رو بردار یک هفته ای بیا پیشم.
+باشه... بذار ببینم شرایط چطوریه... اگر شد حتما میام...
+پس شماره ام رو یادداشت کن قبلش بهم زنگ بزن تا بهت آدرس بدم...
آدرس رو به آفرین دادم و کمی در مورد مامان و حال و روز بابا و فتنه های عروس جدید باهم حرف زدیم و بعد تلفن رو قطع کردم...
درست یک هفته بعد آفرین زنگ زد و گفت با شوهرش حرف زده و قراره بچه ها رو هم بذاره ده و تنها به دیدنم بیاد... انگار فهمیده بود حال و روز خوبی ندارم و نیاز دارم باهاش تنها باشم...
آفرین که خبر اومدنش رو داد انگار جون تازه ای گرفتم. تو اون یک هفته حتی پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم. چند باری همسایه ها واسم غذا آورده بودن. حتی خانم یکی از همسایه ها چند باری اومده بود خونه ام و سعی کرده بود سر صحبت رو باهام باز کنه و طرح دوستی بریزه، من اما بعد ضربه ای که از ماندانا خورده بودم ترجیح میدادم فاصله ام رو با همه حفظ کنم... هرچند حدس میزدم این غذا آوردن ها و سر زدن ها همش زیر سر فرامرز باشه، به هرحال ساکنین اون خونه کارمند های خودش بودن!
خبر اومدن آفرین باعث شد تکونی به خودم بدم، اول برای خونه کمی خرید کردم، پولم داشت ته میکشید و نمیدونستم باید چیکار کنم... شاید با آفرین میرفتم و چند تکه طلایی که فرامرز خودش بهم داده بود رو میفروختم...
بعد از خرید حسابی خونه رو تمیز کردم، قیمه درست کردم و منتظرش موندم...
نزدیک ناهار بود که در خونه زده شد، آفرین بود... با یک ساک پر از سوغاتی اومده بود.. وقتی من رو با اون شرایط دید شوکه شد، اما حرفی نزد . ما شاید مدت زیادی از هم دور بودیم اما آفرین همیشه بهترین خواهر من بود.
وارد سوئیت که شد با شگفتی گفت:حامله ای آفاق! چرا پشت تلفن بهم نگفتی!
لبخند تلخی زدم و کنارش روی مبل نشستم:خیلی چیزها رو بهت نگفتم... گفتم بیای که باهات حرف بزنم، وگرنه خفه میشدم تو این خونه... تنها... با این شرایط...
آفرین گفت:الهی بمیرم برات... پس حرف های ستاره درست بود؟فرامرز واقعا همچین کاری کرده باهات؟
شوکه گفتم:ستاره؟ چی گفته مگه؟
آفرین گفت:وای، من اگر بتونم جلوی این زبونم رو بگیرما... خیلی خوب میشه...
کلافه گفتم:بگو آفرین... اون زن چی گفته؟
آفرین با غصه گفت:چی بگم والا؟ دوره افتاده تو ده... تو هر مجلسی میشینه یک مشت حرف بیخود در مورد تو میگه... از عزا بگیر تا عروسی... آخرین بار حرف ها به گوش رضا رسیده بود. رفته بود در خونه اشون یک سروصدایی راه انداخته بود بیا و ببین... از سن و سالش خجالت نمیکشه... میگفت... میگفت فرامرز شبونه پرتت کرده از خونه بیرون... مامان انقدر نگرانت بود، وقتی فهمید زنگ زدی تا من بیام پیشت، گفت خودم بچه هات رو نگه میدارم برو ببین چی به سر زندگی خواهرت اومده...
آهی کشیدم و به بهانه ی کشیدن غذا از جا بلند شدمدچقدرم زندگی من برای اون ها مهم بود! مامان رو ول میکردی من رو مجبور میکرد برگردم و با رحیم زندگی کنم... رضا هم... هیچی نگم بهتره...
حین کشیدن و خوردن غذا کل ماجرا رو برای آفرین گفتم... از برادر نبودن رضا و پیشنهادش به من و فشار مامان برای ازدواج دوباره به رحیم گرفته، تا عشق آتشین فرامرز و اصرارش برای ازدواج و زندگی خوبی که کنار هم داشتیم و دوستی ماندانا و نقشه هاش... از دروغ های سیما و نامردی رحیم و فرامرزی که خیلی راحت همه رو باور کرده بود...
حرفم که تموم شد انقدر هر دو گریه کرده بودیم که کوهی از دستمال کاغذی استفاده شده جلومون جمع شده بود...
آفرین بین گریه خندید و گفت:یکم دیگه ادامه میدادی اینجا رو آب میبرد...
لبخند تلخی زدم و گفتم:این وسط ستاره به ارزوشرسید... آرزوش دیدن بدبختی من بود...
آفرین با جدیت گفت: مگه من مرده باشم که تو بدبخت بشی... میریم با فرامرز حرف میزنیم. اصلا میبریمش پیش شوهر همین دوستت..
بی حوصله مشغول جمع کردن میز شدم و گفتم:این فکر رو از سرت بیرون کن آفرین، من به اندازه ی کافی با فرامرز حرف زدم، التماسش کردم...اما باورم نداره... الانم فقط میخوام صبر کنم تا این بچه به دنیا بیاد!اونوقت ببینم با چه رویی میخواد تو چشم های من نگاه کنه!
آفرین کلافه گفت:خب اگر تو این فرصت چند ماهه سوزان باهاش ازدواج کرد چی؟
هول افتاد به دلم.تنها ترسی که داشتم همین بود.اینکه قبل تولد بچه ام سوزان برگرده پیش فرامرز..اونوقت من باید برای همیشه از زندگی فرامرز میرفتم.
با غصه روی مبل نشستم و گفتم:اگر فرامرز واقعا همچین کاری کنه برای همیشه از چشمم میفته.فعلا که داری میبینی کاری از دستم ساخته نیست. من که گناهی نکردم، تهش هم همه چی معلوم میشه.
ادامه دارد....
✾࿐༅
۲۶۳
۷:۲۸