عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوشش ماندانا سرخوش گفت فعلا که تو داری سختی میکشی‌...و با پرویی خندید.. انگار تازه روی واقعی این زن رو دیده بودم... مهرداد رو به من گفت:برو دنبال زندگیت خانم، مقصر بهم خوردن زندگیت ما نیستیم! مردی که بعد این همه وقت بهت اعتماد نداشته باشه، با یک حرف و یک عکس همچین بلایی سر زندگیش میاره...الان اومدی اینجا چیکار؟ اصلا آدرس اینجا رو از کجا آوردی؟ برو دنبال زندگیت خانم... برو دنبال بلوا نباش. اشک صورتم رو خیس کرد، حرفش حق بود و تلخ... همون لحظه بود که آقا اسفند دیگه طاقت نیاورد، از پشت درخت بیرون اومد و با بهت گفت:وای به من که به زنم اعتماد داشتم... ماندانا با دیدن شوهرش به وضوح جا خورد، انگار انتظار دیدن هرکسی رو اونجا داشت الا شوهرش! پوزخندی زدم و گفتم:چیه؟ تعجب کردی؟ مگه نمیگفتی شوهرم خودش هزار بار بهم نارو زده! مگه نگفتی حتی اگرم بفهمه حق اعتراض نداره! من امشب آوردمش تا چهره ی واقعی زنش رو ببینه.. ماندانا وحشت زده قدمی به عقب برداشت، اسفند اما با چند گام بلند خودش رو به ماندانا رسوند و تا مهرداد بخواد مانعش بشه چنگی به موهای ماندانا زد و پرتش کرد روی زمین.. صدای جیغ و گریه ی ماندانا و فریاد های اسفند کل محله رو گرفته بود، مهرداد هم در تلاش بود تا اسفند رو عقب بکشه اما حریفش نمیشد... صدای جیغ و گریه ی ماندانا داغ دلم رو آروم میکرد، دلم میخواست ساعت ها بایستم و به التماس هاش گوش بدم... انقدر کینه تو دلم بود که قلبم رو سیاه کرده بود.. ماندانا که حسابی کتک خورد بالاخره مهرداد تونست اسفند رو عقب بکشه، اسفند اما دست بردار نبود، با عصبانیت به سمت مهرداد برگشت و مشت محکمی نثار صورتش کرد، اینبار درگیری بین اون دو نفر بود و همچنان اسفند قوی تر و خشمگین تر از مهرداد بود و اگر یکی می‌خورد سه چهار تا میزد... کاش جراتش رو داشتم و به کمکش میرفتم اما از ترس بچه ام فقط از فاصله ی دور تماشاشون میکردم... ماندانا با صورتی زخمی و ظاهری آشفته خودش رو به سمت اون دو مرد عصبانی کشوند و با هق هق گفت:ولش کن.. اول فکر کردم مخاطبش اسفنده و نگران جون مهرداده! اما وقتی با همون حال خرابش رو به مهرداد جیغ زد:ولش کن... نزنش... فهمیدم این زن نادون با وجود کارهاش و کتک هایی که از شوهرش خورده، ترجیح میده طرف اون باشه تا مهرداد! اسفند از جا بلند شد، ماندانا با التماس به پاش افتاد:اسفند... تو رو خدا بذار حرف بزنم... به خدا... من اشتباهی نکردم... اسفند اما با خشم گفت:برام تموم شدی ماندانا.... برگرد خونه ی پدرت و منتظر نامه ی دادگاه باش...دیگه نمیخوام ببینمت... اینو گفت و ازشون فاصله گرفت، ماندانا اما با گریه دنبالش راه افتاد، جون به تن نداشت اما دست از التماس برنمی‌داشت... از ترس اینکه با رفتن اسفند، مهرداد بلایی سرم بیاره با عجله از خونه بیرون زدم، صدای التماس و گریه های ماندانا انگار دل من رو خنک میکرد... هنوز دنبال اسفند بود، با همون سر و وضعش داشت دنبالش میدوید و التماسش میکرد.. منم از فرصت استفاده کردم و سریع به سمت خیابون اصلی رفتم، اما حواسم بود که اسفند سوار ماشین شد و بی توجه به التماس های ماندانا با سرعت از اونجا دور شد... منتظر تاکسی بودم که ماشین اسفند جلوم نگه داشت، من به جای ماندانا از این مرد خجالت میکشیدم... شیشه رو پایین کشید و با صدای گرفته ای گفت:سوار شید خانم، میرسونمتون... از اونجا تا خونه ی من نیم ساعتی راه بود، اون موقع شب به کسی نمیتونستم اعتماد کنم، اما از طرفی هم نمیخواستم کسی آدرس اون خونه رو داشته باشه، برای همین سوار شدم و با خودم گفتم اولین آژانسی که ببینم از ماشین این مرد پیاده میشم و با آژانس میرم خونه... سوار که شدم آقا اسفند با صدای گرفته ای گفت:به شما گفته بود من بهش نامردی کردم؟ بله ی ضعیفی گفتم... پوزخندی زد و گفت:کل خانواده ام مخالف این وصلت بودن... همشون می‌دونستن ماندانا زن درستی نیست... ولی من بهش علاقمند شده بودم، جوون بودم و خام، از خانواده طرد شدم تا با این زن زندگی کنم... چهار ساله مادرم رو ندیدم! خواهرم عروسی کرد ولی من نرفتم! میدونید چرا؟چون نمیخواستم زنم بی حرمت بشه! مادرم گفت تنها بیا... گفتم جایی که زنم رو نخوان نمیام! من انقدر به این زن علاقه داشتم... نمیذاشتم کسی از گل نازک‌تر بهش بگه! به خاطر شغلم خیلی وقت ها خونه تنها میموند، من مدام ماموریت میرفتم تا بتونم خواسته های این زن رو برآورده کنم! براش خونه و ماشین و طلا و جواهر بخرم... ولی این زن چیکار میکرد؟ این ها رو با صدای بلند و گریه میگفت...دیدن گریه های یک مرد حالم رو به شدت دگرگون کرده بود، برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتن حقیقت به این مرد... هرچند ماندانا بدتر از این باید به سرش میومد، اما این مرد گناهی نداشت... ادامه دارد.... ✾࿐
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوهفت


با دیدن تابلوی یک آژانس به سختی لب باز کردم و گفتم:اگر میشه من رو همینجا پیاده کنید... باقی مسیر رو با آژانس میرم
نفس عمیقی کشید تا کمی به خودش مسلط بشه و بعد با صدای گرفته ای گفت:معذرت میخوام... واقعا تحت فشار بودم... زدن این حرف ها... جلوی شما... کار درستی نبود... میرسونمتون...
سریع گفتم:خواهش میکنم... نیاز به معذرت خواهی نیست... منم راحت ترم که خودم برم خونه...
سری تکون داد و جلوی آژانس نگه داشت، خواستم از ماشین پیاده شم اما اگر یک حرفی رو نمیزدم دلم میترکید از غصه...
با بغض گفتمدمن... عاشق زندگیم بودم... همسرم و دوست داشتم. ماندانا... بلایی سر زندگی من آورد که شوهرم من رو از خونه بیرون کرد... مردی که برای رسیدن بهم هرکاری کرده بود بهم شک کرد... تا دنیا دنیاس من ماندانا رو نمیبخشم... امیدوارم شما هم این زن رو نبخشید... چون ذات سیاهش هیچ جوره درست نمیشه...
بی خداحافظی از ماشینش پیاده‌ شدم، وقتی مطمئن شدم از اونجا دور شده ماشینی گرفتم و به سمت خونه رفتم...
جلوی در ساختمون که رسیدم ساعت نزدیک ده شب بود...غمی عمیق به دلم بود... دلتنگ بودم... دلتنگ مردی که تو اون چند روز حتی یکبار هم بهم سر نزده بود... دلم برای پیاده روی هامون، خرید کردن هامون حسابی تنگ شده بود، انگار دست دشمن من رو گرفته بود و از زندگی قشنگم جدا کرده بود و به کنجی انداخته بود...
در ساختمون رو باز کردم و به سمت سوئیت رفتم، نرسیده به سوئیت چشمم به قامت بلند مردی افتاد ...
سرش پایین بود و انگار حواسش به منی که روبه روش ایستاده بودم نبود...دلم میگفت جلو برو و ابراز دلتنگی کن... اما غرورم قبول نمی‌کرد.. من هزاران بار التماسش کرده بودم و اون ندیده بود... نشنیده بود... بعد از این میخواستم منتظر بمونم تا بی‌گناهیم ثابت بشه، جوری که هیچ شک و تردیدی تو دل فرامرز باقی نمونه... بعدش میخواستم چیکار کنم رو نمیدونستم... شاید میبخشیدمش... شایدم ازش جدا میشدم...
قدمی به جلو برداشتم، صدای برخورد کفشم به زمین باعث شد سرش رو بالا بگیره..
با دیدنم اخمی کرد و تکیه اش رو از دیوار گرفت و شاکی گفت:ساعت ده شبه! معلوم هست تا این موقع شب کجا بودی! هیچ به شرایطت فکر کردی؟ زن حامله تا این موقع شب بیرون از خونه!
بدون اینکه نگاهش کنم کلید انداختم و در رو باز کردم، خواست پشت سرم وارد سوئیت بشه که سد راهش شدم و با سنگدلی گفتم:چیکاره ی منی؟ چیکار داری من کجا بودم؟ چه نسبتی با من داری که سوال جوابم میکنی..
جا خورد... مشخص بود انتظار برخورد تند من رو نداشته... اما قلب من شکسته بود... هنوز نمیفهمیدم فرامرز چطور تونسته بود به من شک کنه... به منی که علاقم رو خالصانه نثارش کرده بودم...
سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:جواب نمیدی؟ نمیگی کجا بودی تا این موقع شب؟با کی بودی؟
دندون هام رو بهم فشردم و با بغضی گفتم:برو... از اینجا برو... ... کاری نکن شبونه از این برم... فرامرز... تا وقتی این بچه به دنیا نیومده نمیخوام ببینمت... برو تا جیغ نزدم ..
در خونه رو محکم بهم کوبیدم و روی زمین نشستم. دلم می‌خواست بلای بدتری سر ماندانا بیارم.. هزار جور فکر تو سرم میچرخید... فردای اون روز تماس تلفنی با آفرین گرفتم، مدت زیادی بود ازش بی خبر بودم... یعنی زندگی با فرامرز باعث شده بود همه رو فراموش کنم...
داشتم یواش یواش صبحانه میخوردم وقتی آفرین گوشی رو برداشت. صدای من رو که شنید اول کلی گله و شکایت کرد از بی معرفت بودنم... بهش نگفتم چی به سرم اومده... دلم می‌خواست از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم...
سراغ رضا رو ازش گرفتم... رضایی که دیگه برادرم نبود... آخ که اگر بود کسی جرات نمی‌کرد همچین بلایی سرم بیاره...
آفرین با غصه گفت:تو که رفتی حاجی حاجی مکه.. رضا هم یه مدت با آقاجون درگیری داشت، آخرشم شد همونی که آقاجون میخواست... عقد کرده... با نوه ی خواهر آقاجون... دختره نصف رضاس... زبونش ولی شش متره، یه تنه حریف همس.. به خدا اگر ببینیش... بلا به دور... آقاجونم دست رو چه دختری گذاشته... رضای بیچاره هم بعد عقد به بهانه ی شلوغ بودن کارش پناه برده به شیراز، صدقه سر بحثش با آقاجون قید دانشگاهشم زد، ارشدش نصفه موند، داره تو مکانیکی کار میکنه...
آهی کشیدم و گفتم


ادامه دارد...
undefined۱۵
undefined۳

۳۱۸

۱۸:۳۷