عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوپنج هق هق کنان نه ای گفت... شک نداشتم دروغ میگه... چاقو رو روی گفتم منو ببین سحر... من از همه جا رونده شدم، هیچ امیدی هم ندارم... اگر قراره من برم ته چاه، دست همتون رو میگیرم و با خودم میبرم... هق هق کنان نالید:من از چیزی خبر ندارم... به جون همین بچه ام چیزی نمیدونم... فقط یکی دوبار متوجه شدم رحیم داره تلفنی با کسی حرف میزنه... چند باری اسم تو رو از زبونش شنیدم... داد و بیداد کردم که تو چیکار آفاق داری... جسته گریخته یک حرف هایی زد... گفت... گفت میخوام تقاص خفت هایی که آفاق بهم داده رو سرش دربیارم... گفت یکی قراره کمکش کنه و بریا تک نقشه دارن... مدام میگفت خیلی زود فرامرز آفاق رو از خونه اش پرت میکنه بیرون... دو سه روز قبل هم خیلی سرخوش بود، بهش گفتم چی شده... گفت... گفت آفاق به سزای کارش رسید، فرامرز پرتش کرده از خونه بیرون... منم دروغ چرا.. خوشحال شدم... یاد آخرین دیدارمون افتادم و دلم خنک شد... اشک کل صورتم رو خیس کرده بودم، من هیچ بدی به رحیم نکرده بودم اما اون ،تمام توانش رو به کار گرفته بود تا من رو بدبخت کنه.. قدمی به عقب رفتم، سحر ترسیده روی زمین فرود اومد... با بغض گفتم:تسویه حساب من و رحیم باشه برای بعد... فقط این رو بدون، ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه... روزی که بی گناهی من ثابت بشه کاری میکنم رحیم از کارش پشیمون بشه... به سمت در رفتم، در حیاط رو باز کردم و آخرین حرفم رو زدم:من هیچ بدی به رحیم نکردم، چه وقتی زنش بودم، چه وقتی طلاق گرفتم... اما اون... بدترین کار رو باهام کرد... تاوانش خیلی سنگینه... خیلی زیاد... از خونه اشون که بیرون زدم انگار راه نفسم باز شد، با حالی خراب به سمت تاکسی که هنوز منتظرم بود رفتم، روی صندلی نشستم و بین گریه ی شدیدی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم رو به راننده گفتم:برمیگردم خونه... سرم رو به شیشه ی ماشین چسپوندم و تو خیالم از تک تک آدم هایی که باعث و بانی اون حال و روزم بودن آنتقام گرفتم... روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودم، برای همین نیاز به چند روز استراحت داشتم... کمی خرید کردم و برگشتم خونه، خرید ها رو تو آشپزخونه گذاشتم و نگاهی به کیف پولم انداختم، پول زیادی برام نمونده بود و حاضر هم نبودم ریالی از فرامرز قبول کنم... با شرایطی که داشتم کار کردنم برام سخت بود... باید به آفرین زنگ میزدم، یا شایدم به رضا... مدت زیادی بود از ده بی خبر بودم... غروب بود که تصمیم گرفتم به آفرین زنگ بزنم، داشتم به سمت تلفن میرفتم که تلفن به صدا دراومد، گوشی رو برداشتم و الو گفتم... صدای آشنایی پیچید تو گوشی:سلام خانم...اسفندم... انگار کل مشکلاتم رو فراموش کرده بودم، تو اون لحظه فقط یک هدف داشتم! نابود کردن ماندانا، یک قدم جلو رفتن تو مسیر انتقام... جلوی در خونه ای که آدرسش رو داشتم از ماشین پیاده شدم، کوچه تاریک بود و کسی اون اطراف نبود، چرخی اون اطراف زدم، همون لحظه آقا اسفند از پشت درختی بیرون اومد. به شدت بهم ریخته و پریشون بود... من رو که دید با حال زاری گفت:تنها چیزی که الان میخوام اینکه بهم بگید حرف هاتون دروغ بوده... ماندانا... ماندانا دختردایی منه... من... من بهش علاقمند شدم.. تمام زندگیم رو به پاش ریختم... چطور همچین حرف هایی در مورد من زده! چطور بهم نامردی کرده؟ دلم براش سوخت، اما ته دلم دعا دعا میکردم ماندانا دستش برای شوهرش رو بشه... شایدم اصلا براش مهم نبود اگر شوهرش میفهمید ... نگاهی به خونه انداختم و گفتم:برم در بزنم؟ آقا اسفند چنگی به موهاش زد و سری به نشونه ی مثبت تکون داد... زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد صدای آشنای مهرداد به گوشم رسید... از ذوق پیروزیم تو پوست خودم نمی‌گنجیدم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باز کن... گیج پرسید:شما؟ +باز کن آقا مهرداد، آفاقم...حرف دارم باهاتون... انگار آیفون رو گذاشت، دوباره زنگ زدم:باز کن وگرنه انقدر جیغ میزنم تا کل محل بریزن در خونه ات... میخوام باهاتون حرف بزنم. کمی در با صدای ترقی باز شد. به سمت آقا اسفند که پریشون حال کمی دورتر از من ایستاده بود رفتم و گفتم:در رو باز کردن، من میرم داخل، شما هم سریع پشت سرم بیا. سری تکون دادم و دنبالم اومد،در رو براش باز گذاشتم، از تاریکی حیاط خونه استفاده‌ کرد و آهسته خودش رو به پشت درخت توت رسوند. در حیاط رو که بستم در ساختمون اصلی باز شد، اول مهرداد بیرون اومد و بعد ماندانا، چقدر پرو بودن که میتونستن بیان و تو چشم های من نگاه کنن. با دیدن ماندانا خوشحال شدم. قدمی به جلو برداشتم،خیره شدم به صورت ماندانا و با بغض گفتم:دستت درد نکنه رفیق.دمت گرم.رفاقت رو در حقم تموم کردی. مهرداد با جدیت گفت:چی میخوای؟ نگاه پر حرصم رو بهش دوختم:چطور روت میشه تو چشم های من نگاه کنی؟ زندگی من رو نابود کردید! فکر کردین تقاص پس نمیدین؟ ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوشش


ماندانا سرخوش گفت فعلا که تو داری سختی میکشی‌...و با پرویی خندید.. انگار تازه روی واقعی این زن رو دیده بودم...
مهرداد رو به من گفت:برو دنبال زندگیت خانم، مقصر بهم خوردن زندگیت ما نیستیم! مردی که بعد این همه وقت بهت اعتماد نداشته باشه، با یک حرف و یک عکس همچین بلایی سر زندگیش میاره...الان اومدی اینجا چیکار؟
اصلا آدرس اینجا رو از کجا آوردی؟ برو دنبال زندگیت خانم... برو دنبال بلوا نباش.
اشک صورتم رو خیس کرد، حرفش حق بود و تلخ...
همون لحظه بود که آقا اسفند دیگه طاقت نیاورد، از پشت درخت بیرون اومد و با بهت گفت:وای به من که به زنم اعتماد داشتم...
ماندانا با دیدن شوهرش به وضوح جا خورد، انگار انتظار دیدن هرکسی رو اونجا داشت الا شوهرش!
پوزخندی زدم و گفتم:چیه؟ تعجب کردی؟ مگه نمیگفتی شوهرم خودش هزار بار بهم نارو زده! مگه نگفتی حتی اگرم بفهمه حق اعتراض نداره! من امشب آوردمش تا چهره ی واقعی زنش رو ببینه..
ماندانا وحشت زده قدمی به عقب برداشت، اسفند اما با چند گام بلند خودش رو به ماندانا رسوند و تا مهرداد بخواد مانعش بشه چنگی به موهای ماندانا زد و پرتش کرد روی زمین..
صدای جیغ و گریه ی ماندانا و فریاد های اسفند کل محله رو گرفته بود، مهرداد هم در تلاش بود تا اسفند رو عقب بکشه اما حریفش نمیشد...
صدای جیغ و گریه ی ماندانا داغ دلم رو آروم میکرد، دلم میخواست ساعت ها بایستم و به التماس هاش گوش بدم... انقدر کینه تو دلم بود که قلبم رو سیاه کرده بود..
ماندانا که حسابی کتک خورد بالاخره مهرداد تونست اسفند رو عقب بکشه، اسفند اما دست بردار نبود، با عصبانیت به سمت مهرداد برگشت و مشت محکمی نثار صورتش کرد، اینبار درگیری بین اون دو نفر بود و همچنان اسفند قوی تر و خشمگین تر از مهرداد بود و اگر یکی می‌خورد سه چهار تا میزد... کاش جراتش رو داشتم و به کمکش میرفتم اما از ترس بچه ام فقط از فاصله ی دور تماشاشون میکردم...
ماندانا با صورتی زخمی و ظاهری آشفته خودش رو به سمت اون دو مرد عصبانی کشوند و با هق هق گفت:ولش کن..
اول فکر کردم مخاطبش اسفنده و نگران جون مهرداده! اما وقتی با همون حال خرابش رو به مهرداد جیغ زد:ولش کن... نزنش...
فهمیدم این زن نادون با وجود کارهاش و کتک هایی که از شوهرش خورده، ترجیح میده طرف اون باشه تا مهرداد!
اسفند از جا بلند شد، ماندانا با التماس به پاش افتاد:اسفند... تو رو خدا بذار حرف بزنم... به خدا... من اشتباهی نکردم...
اسفند اما با خشم گفت:برام تموم شدی ماندانا.... برگرد خونه ی پدرت و منتظر نامه ی دادگاه باش...دیگه نمیخوام ببینمت...
اینو گفت و ازشون فاصله گرفت، ماندانا اما با گریه دنبالش راه افتاد، جون به تن نداشت اما دست از التماس برنمی‌داشت...
از ترس اینکه با رفتن اسفند، مهرداد بلایی سرم بیاره با عجله از خونه بیرون زدم، صدای التماس و گریه های ماندانا انگار دل من رو خنک میکرد...
هنوز دنبال اسفند بود، با همون سر و وضعش داشت دنبالش میدوید و التماسش میکرد.. منم از فرصت استفاده کردم و سریع به سمت خیابون اصلی رفتم، اما حواسم بود که اسفند سوار ماشین شد و بی توجه به التماس های ماندانا با سرعت از اونجا دور شد...
منتظر تاکسی بودم که ماشین اسفند جلوم نگه داشت، من به جای ماندانا از این مرد خجالت میکشیدم... شیشه رو پایین کشید و با صدای گرفته ای گفت:سوار شید خانم، میرسونمتون...
از اونجا تا خونه ی من نیم ساعتی راه بود، اون موقع شب به کسی نمیتونستم اعتماد کنم، اما از طرفی هم نمیخواستم کسی آدرس اون خونه رو داشته باشه، برای همین سوار شدم و با خودم گفتم اولین آژانسی که ببینم از ماشین این مرد پیاده میشم و با آژانس میرم خونه...
سوار که شدم آقا اسفند با صدای گرفته ای گفت:به شما گفته بود من بهش نامردی کردم؟
بله ی ضعیفی گفتم...
پوزخندی زد و گفت:کل خانواده ام مخالف این وصلت بودن... همشون می‌دونستن ماندانا زن درستی نیست... ولی من بهش علاقمند شده بودم، جوون بودم و خام، از خانواده طرد شدم تا با این زن زندگی کنم... چهار ساله مادرم رو ندیدم!
خواهرم عروسی کرد ولی من نرفتم! میدونید چرا؟چون نمیخواستم زنم بی حرمت بشه! مادرم گفت تنها بیا... گفتم جایی که زنم رو نخوان نمیام! من انقدر به این زن علاقه داشتم... نمیذاشتم کسی از گل نازک‌تر بهش بگه! به خاطر شغلم خیلی وقت ها خونه تنها میموند، من مدام ماموریت میرفتم تا بتونم خواسته های این زن رو برآورده کنم! براش خونه و ماشین و طلا و جواهر بخرم... ولی این زن چیکار میکرد؟
این ها رو با صدای بلند و گریه میگفت...دیدن گریه های یک مرد حالم رو به شدت دگرگون کرده بود، برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتن حقیقت به این مرد... هرچند ماندانا بدتر از این باید به سرش میومد، اما این مرد گناهی نداشت...


ادامه دارد....



✾࿐
undefined۱۴
undefined۲

۳۱۷

۱۸:۳۷