عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوچهار خودشم سوار شد و ماشین رو به حرکت درآورد و کمی بعد جلوی یک پارک ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت:میخوایید تو ماشین صحبت کنید یا بریم تو پارک؟ استرس داشتم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اگر میشه همینجا... دستم رو مشت کردم و بعد از سکوتی کوتاه گفتم:ماندانا... دوست من که نه... در واقع دشمنم بود... آقا اسفند با تعجب گفت:این یعنی چی؟ به سمتش چرخیدم و بی مقدمه گفتم:شما میدونید ماندانا دوست داره؟ به آنی رنگ صورتش قرمز شد، گره ی ابروهاش عمیقتر شد و با صدای گرفته ای گفت:هیچ میفهمید چی میگید؟ +من مدت زیادیه ماندانا رو میشناسم، باشگاه و بازار و خرید و هرجا بگید باهاش رفتم... از جیک و پوکش خبر دارم... از شما هم خیلی واسم گفته، از مرد خسیسی که هزار بار بهش نامردی کرده! از خودش که در تلافی مدام تلافی میکرد... مرد با صدای خفه ای گفت:و چی باعث شده شما بیایید این حرف ها رو به من بزنید... دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:ماندانا زندگی من رو نابود کرده... برام پاپوش درست کرده، یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده... دوستش رو نشونده کنار من و خودش به بهانه های مختلف تنهامون گذاشته و بعد ازمون عکس گرفته و تحویل شوهرم داده... من حتی تو خیالمم به شوهرم نامردی نکردم، اما زن شما بدترین بهتون ها رو بهم زده... امروز اومده بودم با خودش رو در رو بشم، اومده بودم . تو صورت دوستی که تمام این مدت داشت نقشه می‌کشید تا زندگی من رو نابود کنه... اون یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده، اما من هرچی گفتم راست بوده... ماندانا عکس های ساختگی رو به دست شوهرم رسونده، اما من هیچ مدرکی برای اثبات حرف هام ندارم، قصد هم ندارم که مدرک جمع کنم... اما اومدم تا شما رو روشن کنم، کافیه دوبار زنت رو تعقیب کنی تا بفهمی با کی میره و با کی میاد! این رو گفتم و از ماشین پیاده شدم، آقا اسفندیار صدام زد، به سمتش چرخیدم... چشم هاش قرمز شده بود :ماندانا به شما گفته من بهش نامردی کردم؟ سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، با خشم ضربه ای به فرمون ماشین کوبید و گفت:اگر حرف هات راست باشه من میدونم و اون.. دست کردم از تو کیفم کاغذی برداشتم و شماره تلفن خونه رو براش نوشتم و گذاشتم روی صندلی و گفتم:این شماره ی منه، بدم نمیاد وقتی رفیق نارفیقم داره تاوان دروغ هاش رو میده از نزدیک ببینمش... در ماشین رو بستم و ازش فاصله گرفتم، با وجود غم عمیقی که به دلم بود اما خوشحال بودم از رسوا کردن ماندانا... دعا دعا میکردم شوهرش بتونه مچش رو بگیره و این زن به سزای کارش برسه... از همونجا ماشینی گرفتم و برگشتم خونه، حالم خوب بود... اصلا امید به زندگی پیدا کرده بودم، انگار جز بچه ای که تو شکم داشتم دلیل دیگه ای هم برای زندگی داشتم... انتقام... انتقام از تک تک آدم هایی که این بلا رو سرم آورده بودن... فردای اون روز حاضر شدم تا برای دیدن سحر و رحیم برم، باید مطمئن میشدم که این زن و شوهر تو ماجراهایی که برای من اتفاق افتاده بود دست داشتن یا نه! جلوی در خونه ی رحیم از تاکسی پیاده شدم، شک نداشتم مردی که به خونه زنگ میزد و آمار فرامرز رو میداد رحیم بود... چطور میخواستم مطمئن بشم رو نمیدونستم، اما بی شک با حرف زدن میتونستم چیزی از زیر زبونشون بکشم...اگرم حرف زدن نتیجه نمیداد، فکرهای دیگه ای براشون داشتم.. زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد سحر در خونه رو باز کرد... با دیدن من چشم هاش گرد شد و با تعجب گفت:اینجا چی میخوای؟ نیشخندی زدم و گفتم:اومدم برای آشتی! بی تعارف وارد حیاط شدم و گفتم:فردا شب میخوام تو خونه ام یک مهمونی بدم، میخواستم شخصا بیام تو و رحیم رو دعوت کنم... یک دستی که زده بودم خیلی زود نتیجه داد، سحر با تمسخر گفت:خونه ات؟ کدوم خونه؟ نگاه تندی بهش کردم و گفتم:مگه من چند تا خونه دارم؟ دستپاچه شد و گفت:من...همینجوری گفتم... گفتم شاید خونه رو عوض کردید... در حیاط رو بستم و قدمی به سمتش برداشتم، انگار تو خونه تنها بود... سحر که انگار کمی ترسیده بود با صدای لرزونی گفت:چیکار میکنی؟ چی میخوای ازم؟ از استرس کاری که میخواستم بکنم قلبم تند تند میزد،سحر وحشت زده نگاهم کرد:چه میکنی؟ جیغ بزنم به دقیقه نرسیده کل این محل میریزن سرت! زمزمه کردم:من انقدر از زندگی بریدم که حد نداره.. پس من و گول نزن سحر... یک سوال میپرسم درست جوابم رو میدی، بعدش من میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم... وقتی قدم تو این مسیر گذاشته بودم پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم! اشک روی صورتش نشست و با التماس گفت:من... حامله ام... خندیدم و گفتم:اتفاقا وقتی تو و اون شوهرت داشتید برای نابودی زندگی من نقشه میکشیدید منم حامله بودم..... سحر نفس نفس زنان گفت:چی از جونم میخوای؟ گلوش رو فشردم و گفتم:تو پاپوشی که واسه من درست کردید، تو و اون رحیم بی هم دست داشتید، مگه نه؟ ادامه دارد.... ✾࿐༅
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوپنج


هق هق کنان نه ای گفت... شک نداشتم دروغ میگه...
چاقو رو روی گفتم
منو ببین سحر... من از همه جا رونده شدم، هیچ امیدی هم ندارم... اگر قراره من برم ته چاه، دست همتون رو میگیرم و با خودم میبرم...
هق هق کنان نالید:من از چیزی خبر ندارم... به جون همین بچه ام چیزی نمیدونم... فقط یکی دوبار متوجه شدم رحیم داره تلفنی با کسی حرف میزنه... چند باری اسم تو رو از زبونش شنیدم... داد و بیداد کردم که تو چیکار آفاق داری...
جسته گریخته یک حرف هایی زد... گفت... گفت میخوام تقاص خفت هایی که آفاق بهم داده رو سرش دربیارم... گفت یکی قراره کمکش کنه و بریا تک نقشه دارن... مدام میگفت خیلی زود فرامرز آفاق رو از خونه اش پرت میکنه بیرون... دو سه روز قبل هم خیلی سرخوش بود، بهش گفتم چی شده... گفت... گفت آفاق به سزای کارش رسید، فرامرز پرتش کرده از خونه بیرون... منم دروغ چرا.. خوشحال شدم... یاد آخرین دیدارمون افتادم و دلم خنک شد...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بودم، من هیچ بدی به رحیم نکرده بودم اما اون ،تمام توانش رو به کار گرفته بود تا من رو بدبخت کنه..
قدمی به عقب رفتم، سحر ترسیده روی زمین فرود اومد...
با بغض گفتم:تسویه حساب من و رحیم باشه برای بعد... فقط این رو بدون، ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه... روزی که بی گناهی من ثابت بشه کاری میکنم رحیم از کارش پشیمون بشه...
به سمت در رفتم، در حیاط رو باز کردم و آخرین حرفم رو زدم:من هیچ بدی به رحیم نکردم، چه وقتی زنش بودم، چه وقتی طلاق گرفتم... اما اون... بدترین کار رو باهام کرد... تاوانش خیلی سنگینه... خیلی زیاد...
از خونه اشون که بیرون زدم انگار راه نفسم باز شد، با حالی خراب به سمت تاکسی که هنوز منتظرم بود رفتم، روی صندلی نشستم و بین گریه ی شدیدی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم رو به راننده گفتم:برمیگردم خونه...
سرم رو به شیشه ی ماشین چسپوندم و تو خیالم از تک تک آدم هایی که باعث و بانی اون حال و روزم بودن آنتقام گرفتم...
روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودم، برای همین نیاز به چند روز استراحت داشتم... کمی خرید کردم و برگشتم خونه، خرید ها رو تو آشپزخونه گذاشتم و نگاهی به کیف پولم انداختم، پول زیادی برام نمونده بود و حاضر هم نبودم ریالی از فرامرز قبول کنم... با شرایطی که داشتم کار کردنم برام سخت بود... باید به آفرین زنگ میزدم، یا شایدم به رضا... مدت زیادی بود از ده بی خبر بودم...
غروب بود که تصمیم گرفتم به آفرین زنگ بزنم، داشتم به سمت تلفن میرفتم که تلفن به صدا دراومد، گوشی رو برداشتم و الو گفتم... صدای آشنایی پیچید تو گوشی:سلام خانم...اسفندم...
انگار کل مشکلاتم رو فراموش کرده بودم، تو اون لحظه فقط یک هدف داشتم! نابود کردن ماندانا، یک قدم جلو رفتن تو مسیر انتقام...
جلوی در خونه ای که آدرسش رو داشتم از ماشین پیاده شدم، کوچه تاریک بود و کسی اون اطراف نبود، چرخی اون اطراف زدم، همون لحظه آقا اسفند از پشت درختی بیرون اومد. به شدت بهم ریخته و پریشون بود... من رو که دید با حال زاری گفت:تنها چیزی که الان میخوام اینکه بهم بگید حرف هاتون دروغ بوده... ماندانا... ماندانا دختردایی منه... من... من بهش علاقمند شدم.. تمام زندگیم رو به پاش ریختم... چطور همچین حرف هایی در مورد من زده! چطور بهم نامردی کرده؟
دلم براش سوخت، اما ته دلم دعا دعا میکردم ماندانا دستش برای شوهرش رو بشه... شایدم اصلا براش مهم نبود اگر شوهرش میفهمید ...
نگاهی به خونه انداختم و گفتم:برم در بزنم؟
آقا اسفند چنگی به موهاش زد و سری به نشونه ی مثبت تکون داد...
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد صدای آشنای مهرداد به گوشم رسید...
از ذوق پیروزیم تو پوست خودم نمی‌گنجیدم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باز کن...
گیج پرسید:شما؟
+باز کن آقا مهرداد، آفاقم...حرف دارم باهاتون...
انگار آیفون رو گذاشت، دوباره زنگ زدم:باز کن وگرنه انقدر جیغ میزنم تا کل محل بریزن در خونه ات... میخوام باهاتون حرف بزنم.
کمی در با صدای ترقی باز شد.
به سمت آقا اسفند که پریشون حال کمی دورتر از من ایستاده بود رفتم و گفتم:در رو باز کردن، من میرم داخل، شما هم سریع پشت سرم بیا.
سری تکون دادم و دنبالم اومد،در رو براش باز گذاشتم، از تاریکی حیاط خونه استفاده‌ کرد و آهسته خودش رو به پشت درخت توت رسوند.
در حیاط رو که بستم در ساختمون اصلی باز شد، اول مهرداد بیرون اومد و بعد ماندانا، چقدر پرو بودن که میتونستن بیان و تو چشم های من نگاه کنن.
با دیدن ماندانا خوشحال شدم.
قدمی به جلو برداشتم،خیره شدم به صورت ماندانا و با بغض گفتم:دستت درد نکنه رفیق.دمت گرم.رفاقت رو در حقم تموم کردی.
مهرداد با جدیت گفت:چی میخوای؟
نگاه پر حرصم رو بهش دوختم:چطور روت میشه تو چشم های من نگاه کنی؟ زندگی من رو نابود کردید! فکر کردین تقاص پس نمیدین؟


ادامه دارد...
undefined۱۴
undefined۴

۲۸۷

۱۷:۰۹