#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوپنج
هق هق کنان نه ای گفت... شک نداشتم دروغ میگه...
چاقو رو روی گفتم
منو ببین سحر... من از همه جا رونده شدم، هیچ امیدی هم ندارم... اگر قراره من برم ته چاه، دست همتون رو میگیرم و با خودم میبرم...
هق هق کنان نالید:من از چیزی خبر ندارم... به جون همین بچه ام چیزی نمیدونم... فقط یکی دوبار متوجه شدم رحیم داره تلفنی با کسی حرف میزنه... چند باری اسم تو رو از زبونش شنیدم... داد و بیداد کردم که تو چیکار آفاق داری...
جسته گریخته یک حرف هایی زد... گفت... گفت میخوام تقاص خفت هایی که آفاق بهم داده رو سرش دربیارم... گفت یکی قراره کمکش کنه و بریا تک نقشه دارن... مدام میگفت خیلی زود فرامرز آفاق رو از خونه اش پرت میکنه بیرون... دو سه روز قبل هم خیلی سرخوش بود، بهش گفتم چی شده... گفت... گفت آفاق به سزای کارش رسید، فرامرز پرتش کرده از خونه بیرون... منم دروغ چرا.. خوشحال شدم... یاد آخرین دیدارمون افتادم و دلم خنک شد...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بودم، من هیچ بدی به رحیم نکرده بودم اما اون ،تمام توانش رو به کار گرفته بود تا من رو بدبخت کنه..
قدمی به عقب رفتم، سحر ترسیده روی زمین فرود اومد...
با بغض گفتم:تسویه حساب من و رحیم باشه برای بعد... فقط این رو بدون، ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه... روزی که بی گناهی من ثابت بشه کاری میکنم رحیم از کارش پشیمون بشه...
به سمت در رفتم، در حیاط رو باز کردم و آخرین حرفم رو زدم:من هیچ بدی به رحیم نکردم، چه وقتی زنش بودم، چه وقتی طلاق گرفتم... اما اون... بدترین کار رو باهام کرد... تاوانش خیلی سنگینه... خیلی زیاد...
از خونه اشون که بیرون زدم انگار راه نفسم باز شد، با حالی خراب به سمت تاکسی که هنوز منتظرم بود رفتم، روی صندلی نشستم و بین گریه ی شدیدی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم رو به راننده گفتم:برمیگردم خونه...
سرم رو به شیشه ی ماشین چسپوندم و تو خیالم از تک تک آدم هایی که باعث و بانی اون حال و روزم بودن آنتقام گرفتم...
روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودم، برای همین نیاز به چند روز استراحت داشتم... کمی خرید کردم و برگشتم خونه، خرید ها رو تو آشپزخونه گذاشتم و نگاهی به کیف پولم انداختم، پول زیادی برام نمونده بود و حاضر هم نبودم ریالی از فرامرز قبول کنم... با شرایطی که داشتم کار کردنم برام سخت بود... باید به آفرین زنگ میزدم، یا شایدم به رضا... مدت زیادی بود از ده بی خبر بودم...
غروب بود که تصمیم گرفتم به آفرین زنگ بزنم، داشتم به سمت تلفن میرفتم که تلفن به صدا دراومد، گوشی رو برداشتم و الو گفتم... صدای آشنایی پیچید تو گوشی:سلام خانم...اسفندم...
انگار کل مشکلاتم رو فراموش کرده بودم، تو اون لحظه فقط یک هدف داشتم! نابود کردن ماندانا، یک قدم جلو رفتن تو مسیر انتقام...
جلوی در خونه ای که آدرسش رو داشتم از ماشین پیاده شدم، کوچه تاریک بود و کسی اون اطراف نبود، چرخی اون اطراف زدم، همون لحظه آقا اسفند از پشت درختی بیرون اومد. به شدت بهم ریخته و پریشون بود... من رو که دید با حال زاری گفت:تنها چیزی که الان میخوام اینکه بهم بگید حرف هاتون دروغ بوده... ماندانا... ماندانا دختردایی منه... من... من بهش علاقمند شدم.. تمام زندگیم رو به پاش ریختم... چطور همچین حرف هایی در مورد من زده! چطور بهم نامردی کرده؟
دلم براش سوخت، اما ته دلم دعا دعا میکردم ماندانا دستش برای شوهرش رو بشه... شایدم اصلا براش مهم نبود اگر شوهرش میفهمید ...
نگاهی به خونه انداختم و گفتم:برم در بزنم؟
آقا اسفند چنگی به موهاش زد و سری به نشونه ی مثبت تکون داد...
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد صدای آشنای مهرداد به گوشم رسید...
از ذوق پیروزیم تو پوست خودم نمیگنجیدم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باز کن...
گیج پرسید:شما؟
+باز کن آقا مهرداد، آفاقم...حرف دارم باهاتون...
انگار آیفون رو گذاشت، دوباره زنگ زدم:باز کن وگرنه انقدر جیغ میزنم تا کل محل بریزن در خونه ات... میخوام باهاتون حرف بزنم.
کمی در با صدای ترقی باز شد.
به سمت آقا اسفند که پریشون حال کمی دورتر از من ایستاده بود رفتم و گفتم:در رو باز کردن، من میرم داخل، شما هم سریع پشت سرم بیا.
سری تکون دادم و دنبالم اومد،در رو براش باز گذاشتم، از تاریکی حیاط خونه استفاده کرد و آهسته خودش رو به پشت درخت توت رسوند.
در حیاط رو که بستم در ساختمون اصلی باز شد، اول مهرداد بیرون اومد و بعد ماندانا، چقدر پرو بودن که میتونستن بیان و تو چشم های من نگاه کنن.
با دیدن ماندانا خوشحال شدم.
قدمی به جلو برداشتم،خیره شدم به صورت ماندانا و با بغض گفتم:دستت درد نکنه رفیق.دمت گرم.رفاقت رو در حقم تموم کردی.
مهرداد با جدیت گفت:چی میخوای؟
نگاه پر حرصم رو بهش دوختم:چطور روت میشه تو چشم های من نگاه کنی؟ زندگی من رو نابود کردید! فکر کردین تقاص پس نمیدین؟
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوپنج
هق هق کنان نه ای گفت... شک نداشتم دروغ میگه...
چاقو رو روی گفتم
منو ببین سحر... من از همه جا رونده شدم، هیچ امیدی هم ندارم... اگر قراره من برم ته چاه، دست همتون رو میگیرم و با خودم میبرم...
هق هق کنان نالید:من از چیزی خبر ندارم... به جون همین بچه ام چیزی نمیدونم... فقط یکی دوبار متوجه شدم رحیم داره تلفنی با کسی حرف میزنه... چند باری اسم تو رو از زبونش شنیدم... داد و بیداد کردم که تو چیکار آفاق داری...
جسته گریخته یک حرف هایی زد... گفت... گفت میخوام تقاص خفت هایی که آفاق بهم داده رو سرش دربیارم... گفت یکی قراره کمکش کنه و بریا تک نقشه دارن... مدام میگفت خیلی زود فرامرز آفاق رو از خونه اش پرت میکنه بیرون... دو سه روز قبل هم خیلی سرخوش بود، بهش گفتم چی شده... گفت... گفت آفاق به سزای کارش رسید، فرامرز پرتش کرده از خونه بیرون... منم دروغ چرا.. خوشحال شدم... یاد آخرین دیدارمون افتادم و دلم خنک شد...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بودم، من هیچ بدی به رحیم نکرده بودم اما اون ،تمام توانش رو به کار گرفته بود تا من رو بدبخت کنه..
قدمی به عقب رفتم، سحر ترسیده روی زمین فرود اومد...
با بغض گفتم:تسویه حساب من و رحیم باشه برای بعد... فقط این رو بدون، ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه... روزی که بی گناهی من ثابت بشه کاری میکنم رحیم از کارش پشیمون بشه...
به سمت در رفتم، در حیاط رو باز کردم و آخرین حرفم رو زدم:من هیچ بدی به رحیم نکردم، چه وقتی زنش بودم، چه وقتی طلاق گرفتم... اما اون... بدترین کار رو باهام کرد... تاوانش خیلی سنگینه... خیلی زیاد...
از خونه اشون که بیرون زدم انگار راه نفسم باز شد، با حالی خراب به سمت تاکسی که هنوز منتظرم بود رفتم، روی صندلی نشستم و بین گریه ی شدیدی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم رو به راننده گفتم:برمیگردم خونه...
سرم رو به شیشه ی ماشین چسپوندم و تو خیالم از تک تک آدم هایی که باعث و بانی اون حال و روزم بودن آنتقام گرفتم...
روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودم، برای همین نیاز به چند روز استراحت داشتم... کمی خرید کردم و برگشتم خونه، خرید ها رو تو آشپزخونه گذاشتم و نگاهی به کیف پولم انداختم، پول زیادی برام نمونده بود و حاضر هم نبودم ریالی از فرامرز قبول کنم... با شرایطی که داشتم کار کردنم برام سخت بود... باید به آفرین زنگ میزدم، یا شایدم به رضا... مدت زیادی بود از ده بی خبر بودم...
غروب بود که تصمیم گرفتم به آفرین زنگ بزنم، داشتم به سمت تلفن میرفتم که تلفن به صدا دراومد، گوشی رو برداشتم و الو گفتم... صدای آشنایی پیچید تو گوشی:سلام خانم...اسفندم...
انگار کل مشکلاتم رو فراموش کرده بودم، تو اون لحظه فقط یک هدف داشتم! نابود کردن ماندانا، یک قدم جلو رفتن تو مسیر انتقام...
جلوی در خونه ای که آدرسش رو داشتم از ماشین پیاده شدم، کوچه تاریک بود و کسی اون اطراف نبود، چرخی اون اطراف زدم، همون لحظه آقا اسفند از پشت درختی بیرون اومد. به شدت بهم ریخته و پریشون بود... من رو که دید با حال زاری گفت:تنها چیزی که الان میخوام اینکه بهم بگید حرف هاتون دروغ بوده... ماندانا... ماندانا دختردایی منه... من... من بهش علاقمند شدم.. تمام زندگیم رو به پاش ریختم... چطور همچین حرف هایی در مورد من زده! چطور بهم نامردی کرده؟
دلم براش سوخت، اما ته دلم دعا دعا میکردم ماندانا دستش برای شوهرش رو بشه... شایدم اصلا براش مهم نبود اگر شوهرش میفهمید ...
نگاهی به خونه انداختم و گفتم:برم در بزنم؟
آقا اسفند چنگی به موهاش زد و سری به نشونه ی مثبت تکون داد...
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد صدای آشنای مهرداد به گوشم رسید...
از ذوق پیروزیم تو پوست خودم نمیگنجیدم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باز کن...
گیج پرسید:شما؟
+باز کن آقا مهرداد، آفاقم...حرف دارم باهاتون...
انگار آیفون رو گذاشت، دوباره زنگ زدم:باز کن وگرنه انقدر جیغ میزنم تا کل محل بریزن در خونه ات... میخوام باهاتون حرف بزنم.
کمی در با صدای ترقی باز شد.
به سمت آقا اسفند که پریشون حال کمی دورتر از من ایستاده بود رفتم و گفتم:در رو باز کردن، من میرم داخل، شما هم سریع پشت سرم بیا.
سری تکون دادم و دنبالم اومد،در رو براش باز گذاشتم، از تاریکی حیاط خونه استفاده کرد و آهسته خودش رو به پشت درخت توت رسوند.
در حیاط رو که بستم در ساختمون اصلی باز شد، اول مهرداد بیرون اومد و بعد ماندانا، چقدر پرو بودن که میتونستن بیان و تو چشم های من نگاه کنن.
با دیدن ماندانا خوشحال شدم.
قدمی به جلو برداشتم،خیره شدم به صورت ماندانا و با بغض گفتم:دستت درد نکنه رفیق.دمت گرم.رفاقت رو در حقم تموم کردی.
مهرداد با جدیت گفت:چی میخوای؟
نگاه پر حرصم رو بهش دوختم:چطور روت میشه تو چشم های من نگاه کنی؟ زندگی من رو نابود کردید! فکر کردین تقاص پس نمیدین؟
ادامه دارد...
۲۸۷
۱۷:۰۹