عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوسه از مرغ و گوشت و ماهی گرفته، تا سبزیجات و آجیل و برنج و حبوبات و روغن و هرچیزی که ممکن بود نیاز داشته باشم... هیچ نمیفهمیدم علت رفتارهای این مرد رو... از یک طرف من رو از خودش می‌روند و از طرف دیگه برام خرید میکرد و میخواست خونه و ماشین بهم بده... با خشم لگدی به کیسه های خرید زدم و از جلوی در کنارشون زدم و خودم رفتم خرید، بالاخره می‌رسید اون روزی که فرامرز میفهمید من رو بیگناه از خودش رونده... اونوقت بود که اگر تا قیامت هم التماسم میکرد نمیبخشدیمش... خودم رفتم خرید، از هر وسیله ای مقدار کمی خریدم تا حملش برام راحت باشه... داشتم خرید ها رو به سمت خونه می‌بردم که صدای قدم هایی به گوشم رسید، هول ورم داشت... سریع به دیوار نزدیک شدم و به عقب برگشتم... فرامرز بود! با قدم های بلندی به سمتم اومد و شاکی گفت:مگه من برات خرید نکردم؟ واسه چی باز رفتی خرید؟ نیشخندی زدم و گفتم:کار و زندگی نداری افتادی دنبال من؟ چیه؟تعقیبم میکنی؟ خرید ها رو زمین گذاشتم و گفتم:اصلا واسه چی دنبال من راه افتادی؟ واسه چی واسم خرید کردی؟ من مشکل تو رو نمیفهمم فرامرز... کاری نکن با همین وضعیتم یک جوری ناپدید بشم که هیچوقت دستت بهم نرسه ها! برو دنبال زندگیت... برو تا وقتی تکلیف این بچه معلوم نشده نبینمت... رو گرفتم ازش، با صدای بلندی اسمم رو صدا کرد و سد راهم شد... اخم هاش حسابی درهم بود، اما دیگه عصبانیتش برام مهم نبود، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود... با عصبانیت گفت:من اگر واست خرید کردم به خاطر شرایطت بود!دوست داری با این وضعیت راه بیفتی تو خیابون و کیسه ی سنگین خرید رو جابه جا کنی؟ نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:وضعیت من به تو چه مربوط ، ها؟ واسه چی دل میسوزونی واسه بچه ی من؟فرامرز میدونی اگر بخوام برم جوری میرم که انگار نبودم.. انگار از روز اول وجود نداشتم... با تنی لرزون کیسه های خریدم رو برداشتم و با قدم های بلند به سمت خونه رفتم... خرید های فرامرز هنوز جلوی در سوئیت بود، با خشم بخشیش رو برداشتم و به سمت در حیاط رفتم، در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم باهاش.. خرید هاش رو ریختم جلوش و صدام رو بردم بالا:بیا بقیه اش رو هم بردار... من محتاج تو نیستم... دیگه ام این اطراف پیدات نشه.. برگشتم سوئیت، تمام بدنم میلرزید .. روی زمین فرود اومدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه... سه روز از روزی که به سوئیت اومده بودم گذشته بود، سه روزی که به اجبار غذا خورده بودم و به اجبار نفس میکشیدم... هربار تو غم و غصه و سیاهی فرو میرفتم حرکت های بچهم به یادم می‌آورد که زنده ام و باید برای زنده موندن تلاش کنم... بعد سه روز تصمیم گرفتم به سراغ ماندانا برم، حالا که زندگی من نابود شده بود باید منم تلافی میکردم.. لباس پوشیدم، تک و توک طلاهایی که با خودم آورده بودم رو انداختم و از خونه بیرون زدم، دلم نمیخواست ماندانا ضعف من رو ببینه... دلم نمیخواست شکستم رو ببینه... جلوی در خونه اش که رسیدم ساعت از ده صبح گذشته بود .... حالا که رسیده بودم در خونه اش پشیمون شده بودم، اصلا اومده بودم چی بگم؟ چیکار کنم؟ از زنی که با پرویی زندگیم رو بهم ریخته بود چه انتظاری بود! اصلا من نادون بودم که وقتی میدونستم ماندانا چطور زنیه بازم باهاش دوستیم رو ادامه داده بودم.. خواستم عقب گرد کنم و بیخیال ماندانا بشم که در خونه اشون باز شد، مردی قد بلند با پیراهن و شلوار از خونه بیرون زد، ظاهر موجه و خوبی داشت، حداقل شبیه تعریف هایی که ماندانا از شوهرش میکرد نبود! ماندانا همیشه از بد قیافه بودن و زشت بودن شوهرش گفته بود... با تردید قدمی به جلو برداشتم و گفتم:آقا اسفند؟ مرد با تعجب به سمتم برگشت... با صدای خفه ای سلام کردم و جلوتر رفتم:من... آفاقم...من رو می‌شناسید؟ مرد چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دوست ماندانا؟ سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، مرد با خوشروئی گفت:خوب هستید؟ ماندانا همیشه اسمتون رو میبره... اگر اومدید دیدنش خونه اس... بفرمایید.. سریع گفتم:نه... من نیومدم دیدن ماندانا... میخواستم با شما حرف بزنم... خودمم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم، فقط حسی بهم میگفت این مرد هیچ شباهتی با تعریف های ماندانا نداره، به تیپ و قیافه اش نمیومد خسیس باشه! حتی به نوع نگاه کردن و احترامی که به من می‌گذاشت هم نمیومد مرد بدی باشه. چنگی به کیفم زدم و گفتم:امکانش هست جایی غیر اینجا باهاتون حرف بزنم؟ مرد اشاره ای به ماشینی که جلوی در خونه پارک بود کرد و گفت:البته... بفرمایید... با قدم هایی کوتاه به سمت ماشین رفتم. تردید داشتم که جلو بشینم یا عقب، اما وقتی آقا اسفندیار در جلو رو باز کرد و تعارفم کرد تردید رو کنار گذاشتم و جلو نشستم.. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوچهار


خودشم سوار شد و ماشین رو به حرکت درآورد و کمی بعد جلوی یک پارک ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت:میخوایید تو ماشین صحبت کنید یا بریم تو پارک؟
استرس داشتم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اگر میشه همینجا...
دستم رو مشت کردم و بعد از سکوتی کوتاه گفتم:ماندانا... دوست من که نه... در واقع دشمنم بود...
آقا اسفند با تعجب گفت:این یعنی چی؟
به سمتش چرخیدم و بی مقدمه گفتم:شما میدونید ماندانا دوست داره؟
به آنی رنگ صورتش قرمز شد، گره ی ابروهاش عمیقتر شد و با صدای گرفته ای گفت:هیچ میفهمید چی میگید؟
+من مدت زیادیه ماندانا رو میشناسم، باشگاه و بازار و خرید و هرجا بگید باهاش رفتم... از جیک و پوکش خبر دارم... از شما هم خیلی واسم گفته، از مرد خسیسی که هزار بار بهش نامردی کرده! از خودش که در تلافی مدام تلافی میکرد...
مرد با صدای خفه ای گفت:و چی باعث شده شما بیایید این حرف ها رو به من بزنید...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:ماندانا زندگی من رو نابود کرده... برام پاپوش درست کرده، یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده... دوستش رو نشونده کنار من و خودش به بهانه های مختلف تنهامون گذاشته و بعد ازمون عکس گرفته و تحویل شوهرم داده... من حتی تو خیالمم به شوهرم نامردی نکردم، اما زن شما بدترین بهتون ها رو بهم زده... امروز اومده بودم با خودش رو در رو بشم، اومده بودم . تو صورت دوستی که تمام این مدت داشت نقشه می‌کشید تا زندگی من رو نابود کنه... اون یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده، اما من هرچی گفتم راست بوده... ماندانا عکس های ساختگی رو به دست شوهرم رسونده، اما من هیچ مدرکی برای اثبات حرف هام ندارم، قصد هم ندارم که مدرک جمع کنم... اما اومدم تا شما رو روشن کنم، کافیه دوبار زنت رو تعقیب کنی تا بفهمی با کی میره و با کی میاد!
این رو گفتم و از ماشین پیاده شدم، آقا اسفندیار صدام زد، به سمتش چرخیدم... چشم هاش قرمز شده بود :ماندانا به شما گفته من بهش نامردی کردم؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، با خشم ضربه ای به فرمون ماشین کوبید و گفت:اگر حرف هات راست باشه من میدونم و اون..
دست کردم از تو کیفم کاغذی برداشتم و شماره تلفن خونه رو براش نوشتم و گذاشتم روی صندلی و گفتم:این شماره ی منه، بدم نمیاد وقتی رفیق نارفیقم داره تاوان دروغ هاش رو میده از نزدیک ببینمش...
در ماشین رو بستم و ازش فاصله گرفتم، با وجود غم عمیقی که به دلم بود اما خوشحال بودم از رسوا کردن ماندانا... دعا دعا میکردم شوهرش بتونه مچش رو بگیره و این زن به سزای کارش برسه...
از همونجا ماشینی گرفتم و برگشتم خونه، حالم خوب بود... اصلا امید به زندگی پیدا کرده بودم، انگار جز بچه ای که تو شکم داشتم دلیل دیگه ای هم برای زندگی داشتم... انتقام... انتقام از تک تک آدم هایی که این بلا رو سرم آورده بودن...
فردای اون روز حاضر شدم تا برای دیدن سحر و رحیم برم، باید مطمئن میشدم که این زن و شوهر تو ماجراهایی که برای من اتفاق افتاده بود دست داشتن یا نه!
جلوی در خونه ی رحیم از تاکسی پیاده شدم، شک نداشتم مردی که به خونه زنگ میزد و آمار فرامرز رو میداد رحیم بود... چطور میخواستم مطمئن بشم رو نمیدونستم، اما بی شک با حرف زدن میتونستم چیزی از زیر زبونشون بکشم...اگرم حرف زدن نتیجه نمیداد، فکرهای دیگه ای براشون داشتم..
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد سحر در خونه رو باز کرد...
با دیدن من چشم هاش گرد شد و با تعجب گفت:اینجا چی میخوای؟
نیشخندی زدم و گفتم:اومدم برای آشتی!
بی تعارف وارد حیاط شدم و گفتم:فردا شب میخوام تو خونه ام یک مهمونی بدم، میخواستم شخصا بیام تو و رحیم رو دعوت کنم...
یک دستی که زده بودم خیلی زود نتیجه داد، سحر با تمسخر گفت:خونه ات؟ کدوم خونه؟
نگاه تندی بهش کردم و گفتم:مگه من چند تا خونه دارم؟
دستپاچه شد و گفت:من...همینجوری گفتم... گفتم شاید خونه رو عوض کردید...
در حیاط رو بستم و قدمی به سمتش برداشتم، انگار تو خونه تنها بود...
سحر که انگار کمی ترسیده بود با صدای لرزونی گفت:چیکار میکنی؟ چی میخوای ازم؟
از استرس کاری که میخواستم بکنم قلبم تند تند میزد،سحر وحشت زده نگاهم کرد:چه میکنی؟ جیغ بزنم به دقیقه نرسیده کل این محل میریزن سرت!
زمزمه کردم:من انقدر از زندگی بریدم که حد نداره.. پس من و گول نزن سحر... یک سوال میپرسم درست جوابم رو میدی، بعدش من میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...
وقتی قدم تو این مسیر گذاشته بودم پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم!
اشک روی صورتش نشست و با التماس گفت:من... حامله ام...
خندیدم و گفتم:اتفاقا وقتی تو و اون شوهرت داشتید برای نابودی زندگی من نقشه میکشیدید منم حامله بودم..... سحر نفس نفس زنان گفت:چی از جونم میخوای؟
گلوش رو فشردم و گفتم:تو پاپوشی که واسه من درست کردید، تو و اون رحیم بی هم دست داشتید، مگه نه؟


ادامه دارد....


✾࿐༅
undefined۸
undefined۵

۲۷۵

۱۴:۳۸