#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوچهار
خودشم سوار شد و ماشین رو به حرکت درآورد و کمی بعد جلوی یک پارک ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت:میخوایید تو ماشین صحبت کنید یا بریم تو پارک؟
استرس داشتم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اگر میشه همینجا...
دستم رو مشت کردم و بعد از سکوتی کوتاه گفتم:ماندانا... دوست من که نه... در واقع دشمنم بود...
آقا اسفند با تعجب گفت:این یعنی چی؟
به سمتش چرخیدم و بی مقدمه گفتم:شما میدونید ماندانا دوست داره؟
به آنی رنگ صورتش قرمز شد، گره ی ابروهاش عمیقتر شد و با صدای گرفته ای گفت:هیچ میفهمید چی میگید؟
+من مدت زیادیه ماندانا رو میشناسم، باشگاه و بازار و خرید و هرجا بگید باهاش رفتم... از جیک و پوکش خبر دارم... از شما هم خیلی واسم گفته، از مرد خسیسی که هزار بار بهش نامردی کرده! از خودش که در تلافی مدام تلافی میکرد...
مرد با صدای خفه ای گفت:و چی باعث شده شما بیایید این حرف ها رو به من بزنید...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:ماندانا زندگی من رو نابود کرده... برام پاپوش درست کرده، یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده... دوستش رو نشونده کنار من و خودش به بهانه های مختلف تنهامون گذاشته و بعد ازمون عکس گرفته و تحویل شوهرم داده... من حتی تو خیالمم به شوهرم نامردی نکردم، اما زن شما بدترین بهتون ها رو بهم زده... امروز اومده بودم با خودش رو در رو بشم، اومده بودم . تو صورت دوستی که تمام این مدت داشت نقشه میکشید تا زندگی من رو نابود کنه... اون یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده، اما من هرچی گفتم راست بوده... ماندانا عکس های ساختگی رو به دست شوهرم رسونده، اما من هیچ مدرکی برای اثبات حرف هام ندارم، قصد هم ندارم که مدرک جمع کنم... اما اومدم تا شما رو روشن کنم، کافیه دوبار زنت رو تعقیب کنی تا بفهمی با کی میره و با کی میاد!
این رو گفتم و از ماشین پیاده شدم، آقا اسفندیار صدام زد، به سمتش چرخیدم... چشم هاش قرمز شده بود :ماندانا به شما گفته من بهش نامردی کردم؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، با خشم ضربه ای به فرمون ماشین کوبید و گفت:اگر حرف هات راست باشه من میدونم و اون..
دست کردم از تو کیفم کاغذی برداشتم و شماره تلفن خونه رو براش نوشتم و گذاشتم روی صندلی و گفتم:این شماره ی منه، بدم نمیاد وقتی رفیق نارفیقم داره تاوان دروغ هاش رو میده از نزدیک ببینمش...
در ماشین رو بستم و ازش فاصله گرفتم، با وجود غم عمیقی که به دلم بود اما خوشحال بودم از رسوا کردن ماندانا... دعا دعا میکردم شوهرش بتونه مچش رو بگیره و این زن به سزای کارش برسه...
از همونجا ماشینی گرفتم و برگشتم خونه، حالم خوب بود... اصلا امید به زندگی پیدا کرده بودم، انگار جز بچه ای که تو شکم داشتم دلیل دیگه ای هم برای زندگی داشتم... انتقام... انتقام از تک تک آدم هایی که این بلا رو سرم آورده بودن...
فردای اون روز حاضر شدم تا برای دیدن سحر و رحیم برم، باید مطمئن میشدم که این زن و شوهر تو ماجراهایی که برای من اتفاق افتاده بود دست داشتن یا نه!
جلوی در خونه ی رحیم از تاکسی پیاده شدم، شک نداشتم مردی که به خونه زنگ میزد و آمار فرامرز رو میداد رحیم بود... چطور میخواستم مطمئن بشم رو نمیدونستم، اما بی شک با حرف زدن میتونستم چیزی از زیر زبونشون بکشم...اگرم حرف زدن نتیجه نمیداد، فکرهای دیگه ای براشون داشتم..
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد سحر در خونه رو باز کرد...
با دیدن من چشم هاش گرد شد و با تعجب گفت:اینجا چی میخوای؟
نیشخندی زدم و گفتم:اومدم برای آشتی!
بی تعارف وارد حیاط شدم و گفتم:فردا شب میخوام تو خونه ام یک مهمونی بدم، میخواستم شخصا بیام تو و رحیم رو دعوت کنم...
یک دستی که زده بودم خیلی زود نتیجه داد، سحر با تمسخر گفت:خونه ات؟ کدوم خونه؟
نگاه تندی بهش کردم و گفتم:مگه من چند تا خونه دارم؟
دستپاچه شد و گفت:من...همینجوری گفتم... گفتم شاید خونه رو عوض کردید...
در حیاط رو بستم و قدمی به سمتش برداشتم، انگار تو خونه تنها بود...
سحر که انگار کمی ترسیده بود با صدای لرزونی گفت:چیکار میکنی؟ چی میخوای ازم؟
از استرس کاری که میخواستم بکنم قلبم تند تند میزد،سحر وحشت زده نگاهم کرد:چه میکنی؟ جیغ بزنم به دقیقه نرسیده کل این محل میریزن سرت!
زمزمه کردم:من انقدر از زندگی بریدم که حد نداره.. پس من و گول نزن سحر... یک سوال میپرسم درست جوابم رو میدی، بعدش من میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...
وقتی قدم تو این مسیر گذاشته بودم پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم!
اشک روی صورتش نشست و با التماس گفت:من... حامله ام...
خندیدم و گفتم:اتفاقا وقتی تو و اون شوهرت داشتید برای نابودی زندگی من نقشه میکشیدید منم حامله بودم..... سحر نفس نفس زنان گفت:چی از جونم میخوای؟
گلوش رو فشردم و گفتم:تو پاپوشی که واسه من درست کردید، تو و اون رحیم بی هم دست داشتید، مگه نه؟
ادامه دارد....
✾࿐༅
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوچهار
خودشم سوار شد و ماشین رو به حرکت درآورد و کمی بعد جلوی یک پارک ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت:میخوایید تو ماشین صحبت کنید یا بریم تو پارک؟
استرس داشتم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اگر میشه همینجا...
دستم رو مشت کردم و بعد از سکوتی کوتاه گفتم:ماندانا... دوست من که نه... در واقع دشمنم بود...
آقا اسفند با تعجب گفت:این یعنی چی؟
به سمتش چرخیدم و بی مقدمه گفتم:شما میدونید ماندانا دوست داره؟
به آنی رنگ صورتش قرمز شد، گره ی ابروهاش عمیقتر شد و با صدای گرفته ای گفت:هیچ میفهمید چی میگید؟
+من مدت زیادیه ماندانا رو میشناسم، باشگاه و بازار و خرید و هرجا بگید باهاش رفتم... از جیک و پوکش خبر دارم... از شما هم خیلی واسم گفته، از مرد خسیسی که هزار بار بهش نامردی کرده! از خودش که در تلافی مدام تلافی میکرد...
مرد با صدای خفه ای گفت:و چی باعث شده شما بیایید این حرف ها رو به من بزنید...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:ماندانا زندگی من رو نابود کرده... برام پاپوش درست کرده، یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده... دوستش رو نشونده کنار من و خودش به بهانه های مختلف تنهامون گذاشته و بعد ازمون عکس گرفته و تحویل شوهرم داده... من حتی تو خیالمم به شوهرم نامردی نکردم، اما زن شما بدترین بهتون ها رو بهم زده... امروز اومده بودم با خودش رو در رو بشم، اومده بودم . تو صورت دوستی که تمام این مدت داشت نقشه میکشید تا زندگی من رو نابود کنه... اون یک مشت دروغ تحویل شوهرم داده، اما من هرچی گفتم راست بوده... ماندانا عکس های ساختگی رو به دست شوهرم رسونده، اما من هیچ مدرکی برای اثبات حرف هام ندارم، قصد هم ندارم که مدرک جمع کنم... اما اومدم تا شما رو روشن کنم، کافیه دوبار زنت رو تعقیب کنی تا بفهمی با کی میره و با کی میاد!
این رو گفتم و از ماشین پیاده شدم، آقا اسفندیار صدام زد، به سمتش چرخیدم... چشم هاش قرمز شده بود :ماندانا به شما گفته من بهش نامردی کردم؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، با خشم ضربه ای به فرمون ماشین کوبید و گفت:اگر حرف هات راست باشه من میدونم و اون..
دست کردم از تو کیفم کاغذی برداشتم و شماره تلفن خونه رو براش نوشتم و گذاشتم روی صندلی و گفتم:این شماره ی منه، بدم نمیاد وقتی رفیق نارفیقم داره تاوان دروغ هاش رو میده از نزدیک ببینمش...
در ماشین رو بستم و ازش فاصله گرفتم، با وجود غم عمیقی که به دلم بود اما خوشحال بودم از رسوا کردن ماندانا... دعا دعا میکردم شوهرش بتونه مچش رو بگیره و این زن به سزای کارش برسه...
از همونجا ماشینی گرفتم و برگشتم خونه، حالم خوب بود... اصلا امید به زندگی پیدا کرده بودم، انگار جز بچه ای که تو شکم داشتم دلیل دیگه ای هم برای زندگی داشتم... انتقام... انتقام از تک تک آدم هایی که این بلا رو سرم آورده بودن...
فردای اون روز حاضر شدم تا برای دیدن سحر و رحیم برم، باید مطمئن میشدم که این زن و شوهر تو ماجراهایی که برای من اتفاق افتاده بود دست داشتن یا نه!
جلوی در خونه ی رحیم از تاکسی پیاده شدم، شک نداشتم مردی که به خونه زنگ میزد و آمار فرامرز رو میداد رحیم بود... چطور میخواستم مطمئن بشم رو نمیدونستم، اما بی شک با حرف زدن میتونستم چیزی از زیر زبونشون بکشم...اگرم حرف زدن نتیجه نمیداد، فکرهای دیگه ای براشون داشتم..
زنگ در رو زدم و منتظر موندم، کمی بعد سحر در خونه رو باز کرد...
با دیدن من چشم هاش گرد شد و با تعجب گفت:اینجا چی میخوای؟
نیشخندی زدم و گفتم:اومدم برای آشتی!
بی تعارف وارد حیاط شدم و گفتم:فردا شب میخوام تو خونه ام یک مهمونی بدم، میخواستم شخصا بیام تو و رحیم رو دعوت کنم...
یک دستی که زده بودم خیلی زود نتیجه داد، سحر با تمسخر گفت:خونه ات؟ کدوم خونه؟
نگاه تندی بهش کردم و گفتم:مگه من چند تا خونه دارم؟
دستپاچه شد و گفت:من...همینجوری گفتم... گفتم شاید خونه رو عوض کردید...
در حیاط رو بستم و قدمی به سمتش برداشتم، انگار تو خونه تنها بود...
سحر که انگار کمی ترسیده بود با صدای لرزونی گفت:چیکار میکنی؟ چی میخوای ازم؟
از استرس کاری که میخواستم بکنم قلبم تند تند میزد،سحر وحشت زده نگاهم کرد:چه میکنی؟ جیغ بزنم به دقیقه نرسیده کل این محل میریزن سرت!
زمزمه کردم:من انقدر از زندگی بریدم که حد نداره.. پس من و گول نزن سحر... یک سوال میپرسم درست جوابم رو میدی، بعدش من میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...
وقتی قدم تو این مسیر گذاشته بودم پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم!
اشک روی صورتش نشست و با التماس گفت:من... حامله ام...
خندیدم و گفتم:اتفاقا وقتی تو و اون شوهرت داشتید برای نابودی زندگی من نقشه میکشیدید منم حامله بودم..... سحر نفس نفس زنان گفت:چی از جونم میخوای؟
گلوش رو فشردم و گفتم:تو پاپوشی که واسه من درست کردید، تو و اون رحیم بی هم دست داشتید، مگه نه؟
ادامه دارد....
✾࿐༅
۲۷۵
۱۴:۳۸