#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوسه
از مرغ و گوشت و ماهی گرفته، تا سبزیجات و آجیل و برنج و حبوبات و روغن و هرچیزی که ممکن بود نیاز داشته باشم... هیچ نمیفهمیدم علت رفتارهای این مرد رو... از یک طرف من رو از خودش میروند و از طرف دیگه برام خرید میکرد و میخواست خونه و ماشین بهم بده...
با خشم لگدی به کیسه های خرید زدم و از جلوی در کنارشون زدم و خودم رفتم خرید، بالاخره میرسید اون روزی که فرامرز میفهمید من رو بیگناه از خودش رونده... اونوقت بود که اگر تا قیامت هم التماسم میکرد نمیبخشدیمش...
خودم رفتم خرید، از هر وسیله ای مقدار کمی خریدم تا حملش برام راحت باشه...
داشتم خرید ها رو به سمت خونه میبردم که صدای قدم هایی به گوشم رسید، هول ورم داشت... سریع به دیوار نزدیک شدم و به عقب برگشتم...
فرامرز بود! با قدم های بلندی به سمتم اومد و شاکی گفت:مگه من برات خرید نکردم؟ واسه چی باز رفتی خرید؟
نیشخندی زدم و گفتم:کار و زندگی نداری افتادی دنبال من؟ چیه؟تعقیبم میکنی؟
خرید ها رو زمین گذاشتم و گفتم:اصلا واسه چی دنبال من راه افتادی؟ واسه چی واسم خرید کردی؟ من مشکل تو رو نمیفهمم فرامرز... کاری نکن با همین وضعیتم یک جوری ناپدید بشم که هیچوقت دستت بهم نرسه ها! برو دنبال زندگیت... برو تا وقتی تکلیف این بچه معلوم نشده نبینمت...
رو گرفتم ازش، با صدای بلندی اسمم رو صدا کرد و سد راهم شد...
اخم هاش حسابی درهم بود، اما دیگه عصبانیتش برام مهم نبود، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود...
با عصبانیت گفت:من اگر واست خرید کردم به خاطر شرایطت بود!دوست داری با این وضعیت راه بیفتی تو خیابون و کیسه ی سنگین خرید رو جابه جا کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:وضعیت من به تو چه مربوط ، ها؟ واسه چی دل میسوزونی واسه بچه ی من؟فرامرز میدونی اگر بخوام برم جوری میرم که انگار نبودم.. انگار از روز اول وجود نداشتم...
با تنی لرزون کیسه های خریدم رو برداشتم و با قدم های بلند به سمت خونه رفتم...
خرید های فرامرز هنوز جلوی در سوئیت بود، با خشم بخشیش رو برداشتم و به سمت در حیاط رفتم، در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم باهاش..
خرید هاش رو ریختم جلوش و صدام رو بردم بالا:بیا بقیه اش رو هم بردار... من محتاج تو نیستم... دیگه ام این اطراف پیدات نشه..
برگشتم سوئیت، تمام بدنم میلرزید ..
روی زمین فرود اومدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه...
سه روز از روزی که به سوئیت اومده بودم گذشته بود، سه روزی که به اجبار غذا خورده بودم و به اجبار نفس میکشیدم... هربار تو غم و غصه و سیاهی فرو میرفتم حرکت های بچهم به یادم میآورد که زنده ام و باید برای زنده موندن تلاش کنم...
بعد سه روز تصمیم گرفتم به سراغ ماندانا برم، حالا که زندگی من نابود شده بود باید منم تلافی میکردم..
لباس پوشیدم، تک و توک طلاهایی که با خودم آورده بودم رو انداختم و از خونه بیرون زدم، دلم نمیخواست ماندانا ضعف من رو ببینه... دلم نمیخواست شکستم رو ببینه...
جلوی در خونه اش که رسیدم ساعت از ده صبح گذشته بود ....
حالا که رسیده بودم در خونه اش پشیمون شده بودم، اصلا اومده بودم چی بگم؟ چیکار کنم؟ از زنی که با پرویی زندگیم رو بهم ریخته بود چه انتظاری بود! اصلا من نادون بودم که وقتی میدونستم ماندانا چطور زنیه بازم باهاش دوستیم رو ادامه داده بودم..
خواستم عقب گرد کنم و بیخیال ماندانا بشم که در خونه اشون باز شد، مردی قد بلند با پیراهن و شلوار از خونه بیرون زد، ظاهر موجه و خوبی داشت، حداقل شبیه تعریف هایی که ماندانا از شوهرش میکرد نبود! ماندانا همیشه از بد قیافه بودن و زشت بودن شوهرش گفته بود...
با تردید قدمی به جلو برداشتم و گفتم:آقا اسفند؟
مرد با تعجب به سمتم برگشت...
با صدای خفه ای سلام کردم و جلوتر رفتم:من... آفاقم...من رو میشناسید؟
مرد چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دوست ماندانا؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، مرد با خوشروئی گفت:خوب هستید؟ ماندانا همیشه اسمتون رو میبره... اگر اومدید دیدنش خونه اس... بفرمایید..
سریع گفتم:نه... من نیومدم دیدن ماندانا... میخواستم با شما حرف بزنم...
خودمم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم، فقط حسی بهم میگفت این مرد هیچ شباهتی با تعریف های ماندانا نداره، به تیپ و قیافه اش نمیومد خسیس باشه! حتی به نوع نگاه کردن و احترامی که به من میگذاشت هم نمیومد مرد بدی باشه.
چنگی به کیفم زدم و گفتم:امکانش هست جایی غیر اینجا باهاتون حرف بزنم؟
مرد اشاره ای به ماشینی که جلوی در خونه پارک بود کرد و گفت:البته... بفرمایید...
با قدم هایی کوتاه به سمت ماشین رفتم. تردید داشتم که جلو بشینم یا عقب، اما وقتی آقا اسفندیار در جلو رو باز کرد و تعارفم کرد تردید رو کنار گذاشتم و جلو نشستم..
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوسه
از مرغ و گوشت و ماهی گرفته، تا سبزیجات و آجیل و برنج و حبوبات و روغن و هرچیزی که ممکن بود نیاز داشته باشم... هیچ نمیفهمیدم علت رفتارهای این مرد رو... از یک طرف من رو از خودش میروند و از طرف دیگه برام خرید میکرد و میخواست خونه و ماشین بهم بده...
با خشم لگدی به کیسه های خرید زدم و از جلوی در کنارشون زدم و خودم رفتم خرید، بالاخره میرسید اون روزی که فرامرز میفهمید من رو بیگناه از خودش رونده... اونوقت بود که اگر تا قیامت هم التماسم میکرد نمیبخشدیمش...
خودم رفتم خرید، از هر وسیله ای مقدار کمی خریدم تا حملش برام راحت باشه...
داشتم خرید ها رو به سمت خونه میبردم که صدای قدم هایی به گوشم رسید، هول ورم داشت... سریع به دیوار نزدیک شدم و به عقب برگشتم...
فرامرز بود! با قدم های بلندی به سمتم اومد و شاکی گفت:مگه من برات خرید نکردم؟ واسه چی باز رفتی خرید؟
نیشخندی زدم و گفتم:کار و زندگی نداری افتادی دنبال من؟ چیه؟تعقیبم میکنی؟
خرید ها رو زمین گذاشتم و گفتم:اصلا واسه چی دنبال من راه افتادی؟ واسه چی واسم خرید کردی؟ من مشکل تو رو نمیفهمم فرامرز... کاری نکن با همین وضعیتم یک جوری ناپدید بشم که هیچوقت دستت بهم نرسه ها! برو دنبال زندگیت... برو تا وقتی تکلیف این بچه معلوم نشده نبینمت...
رو گرفتم ازش، با صدای بلندی اسمم رو صدا کرد و سد راهم شد...
اخم هاش حسابی درهم بود، اما دیگه عصبانیتش برام مهم نبود، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود...
با عصبانیت گفت:من اگر واست خرید کردم به خاطر شرایطت بود!دوست داری با این وضعیت راه بیفتی تو خیابون و کیسه ی سنگین خرید رو جابه جا کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:وضعیت من به تو چه مربوط ، ها؟ واسه چی دل میسوزونی واسه بچه ی من؟فرامرز میدونی اگر بخوام برم جوری میرم که انگار نبودم.. انگار از روز اول وجود نداشتم...
با تنی لرزون کیسه های خریدم رو برداشتم و با قدم های بلند به سمت خونه رفتم...
خرید های فرامرز هنوز جلوی در سوئیت بود، با خشم بخشیش رو برداشتم و به سمت در حیاط رفتم، در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم باهاش..
خرید هاش رو ریختم جلوش و صدام رو بردم بالا:بیا بقیه اش رو هم بردار... من محتاج تو نیستم... دیگه ام این اطراف پیدات نشه..
برگشتم سوئیت، تمام بدنم میلرزید ..
روی زمین فرود اومدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه...
سه روز از روزی که به سوئیت اومده بودم گذشته بود، سه روزی که به اجبار غذا خورده بودم و به اجبار نفس میکشیدم... هربار تو غم و غصه و سیاهی فرو میرفتم حرکت های بچهم به یادم میآورد که زنده ام و باید برای زنده موندن تلاش کنم...
بعد سه روز تصمیم گرفتم به سراغ ماندانا برم، حالا که زندگی من نابود شده بود باید منم تلافی میکردم..
لباس پوشیدم، تک و توک طلاهایی که با خودم آورده بودم رو انداختم و از خونه بیرون زدم، دلم نمیخواست ماندانا ضعف من رو ببینه... دلم نمیخواست شکستم رو ببینه...
جلوی در خونه اش که رسیدم ساعت از ده صبح گذشته بود ....
حالا که رسیده بودم در خونه اش پشیمون شده بودم، اصلا اومده بودم چی بگم؟ چیکار کنم؟ از زنی که با پرویی زندگیم رو بهم ریخته بود چه انتظاری بود! اصلا من نادون بودم که وقتی میدونستم ماندانا چطور زنیه بازم باهاش دوستیم رو ادامه داده بودم..
خواستم عقب گرد کنم و بیخیال ماندانا بشم که در خونه اشون باز شد، مردی قد بلند با پیراهن و شلوار از خونه بیرون زد، ظاهر موجه و خوبی داشت، حداقل شبیه تعریف هایی که ماندانا از شوهرش میکرد نبود! ماندانا همیشه از بد قیافه بودن و زشت بودن شوهرش گفته بود...
با تردید قدمی به جلو برداشتم و گفتم:آقا اسفند؟
مرد با تعجب به سمتم برگشت...
با صدای خفه ای سلام کردم و جلوتر رفتم:من... آفاقم...من رو میشناسید؟
مرد چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دوست ماندانا؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، مرد با خوشروئی گفت:خوب هستید؟ ماندانا همیشه اسمتون رو میبره... اگر اومدید دیدنش خونه اس... بفرمایید..
سریع گفتم:نه... من نیومدم دیدن ماندانا... میخواستم با شما حرف بزنم...
خودمم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم، فقط حسی بهم میگفت این مرد هیچ شباهتی با تعریف های ماندانا نداره، به تیپ و قیافه اش نمیومد خسیس باشه! حتی به نوع نگاه کردن و احترامی که به من میگذاشت هم نمیومد مرد بدی باشه.
چنگی به کیفم زدم و گفتم:امکانش هست جایی غیر اینجا باهاتون حرف بزنم؟
مرد اشاره ای به ماشینی که جلوی در خونه پارک بود کرد و گفت:البته... بفرمایید...
با قدم هایی کوتاه به سمت ماشین رفتم. تردید داشتم که جلو بشینم یا عقب، اما وقتی آقا اسفندیار در جلو رو باز کرد و تعارفم کرد تردید رو کنار گذاشتم و جلو نشستم..
ادامه دارد...
۲۷۶
۷:۴۹