عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتودو فقط خدا میدونست تنها چیزی که اون لحظه میخواستم بشنوم یک کلمه بود... کاش بهم میگفت بمون... کاش یک جمله از حرف های من رو باور میکرد... کاش میتونستم این مرد رو قانع کنم که اشتباهی نکردم... اما فرامرز هیچ جوره حرفم رو قبول نمی‌کرد... با شونه هایی افتاده و حالی خراب از پله ها پایین رفتم، وارد سالن که شدم چشمم به سیما افتاد... تا من رو دید سرش رو پایین انداخت و خواست از سالن بیرون بره که صداش کردم و گفتم:آه من تا ابد پشت سر تو و تک تک آدم هایی هست که من رو به این روز انداختن... یادت نره سیما... بعد این هر بلایی سرت بیاد از آهی هست که من پشتت کشیدم... کم خوبی بهت نکرده بودم! خبر نداشتم جواب خوبیم رو با نامردی میدی... حتی سرش رو بالا نگرفت تا جوابی بهم بده... با قدم هایی تند از سالن بیرون زد... با غصه نگاهی به اطراف انداختم، به خونه ای که با ذوق و شوق چیده بودمش و حالا باید ترکش میکردم... تصور اینکه بعد رفتنم سوزان به این خونه برگرده داشت عذابم میداد... صدایی تو سرم گفت این خونه از اولم برای تو نبود.....فرامرز من رو با یک چمدون از خونه اش بیرون کرده بود... آهی کشیدم و به سمت حیاط رفتم، حیاط حسابی سرسبز و قشنگ شده بود، اما دیگه اون قشنگی برای من نبود... دیگه با دیدن شکوفه ی درخت ها ذوق نمیکردم... با قدم هایی سست به سمت ماشین فرامرز رفتم و روی صندلی عقب نشستم... فرامرز بی حرف ماشین رو به حرکت درآورد و به سمت سوئیت رفت... تازه از خونه فاصله گرفته بودیم که فرامرز به حرف اومد و گفت:اون سوئیت رو به نامت میزنم... امروز کارهای اداریش رو میکنم، فردا بیا برای امضای نهایی... ماشینت رو هم میارم در خونه... خیره شدم به خیابون و جنب و جوش مردم و با قاطعیت گفتم:من از تو هیچی نمیخوام... نه خونه نه ماشین، نه پول... هیچی... هیچی نمیخوام... تا وقتی این بچه به دنیا بیاد تو اون سوئیت میمونم، بعدش دیگه رنگ منم نمیبینی... نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت:لجبازی نکن... تمام بدنم از خشم و حرص میلرزید،چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:من از تو هیچی نمیخوام فرامرز... شده با همین وضعیت حاملگیم میرم کار میکنم خرج خودم رو میدم، اما زیر بار منت تو نمیرم... توام وقتی منو در اون سوویت پیاده کردی فراموش کن زنی به اسم آفاق رو... هروقت این بچه به دنیا اومد خودم میارمش در خونه ات.. اینم فقط یک دلیل داره... فقط میخوام بی‌گناهیم بهت ثابت بشه، وگرنه تو حتی لیاقت نگاه کردن به صورت بچه ی من رو نداری... ماشین جلوی سوئیت از حرکت ایستاد، بدون اینکه منتظرش بمونم از ماشین پیاده شدم، فرامرز چمدونم رو برداشت و کلید روی در انداخت... وارد خونه شدم، سوئیتی که من رو به یاد روزهای تلخ و شیرین گذشته مینداخت... درست یک سال از ترک اون خونه می‌گذشت... بعد یکسال با بچه ام برگشته بودم تا دوباره ساکن اون سوئیت بشم... خونه رو خاک گرفته بود، مشخص بود تو اون یک‌ سال هیچکس به اونجا سر نزده... فرامرز چرخی تو خونه زد و آبگرمکن و گاز و برق رو چک کرد و یخچال رو به برق زد و گفت:یکی رو میفرستم برای تمیز کردن... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:لازم نیست... خودم از پس کارهای خودم برمیام... ممنون میشم تنهام بذاری... مکثی کرد و گفت:پس یک مقدار برات خرید.. با غیض به سمتش برگشتم:من نه نیاز به کمک برای تمیز کاری خونه دارم، نه نیاز به خرید کردنت... کلافه چنگی به موهاش زد... اشک تو چشمم حلقه زده بود... بیزار بودم از خودم و زبون تلخم و شرایطی که توش گرفتار شده بودم... از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم، نمیخواستم اشک و گریه ام رو ببینه... خسته شده بودم بس جلوش گریه کرده بودم... فرامرز با صدای گرفته ای گفت:آفاق... سرد و بی روح گفتم +آفاق مرد......همون روزی که بهش شک کردی مرد... کلید ها رو بذار و برو... من از پس خودم برمیام... چند دقیقه بعد صدای قدم هاش به گوشم رسید و خیلی زود صدای باز و بسته شدن در سوئیت.. با رفتنش بی جون روی زمین نشستم و بی صدا زدم زیر گریه... زندگی خوبی که داشتم خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم تموم شده بود... من باخته بودم... برای دومین بار... خدا میدونست درد این باخت خیلی بدتر از بار اولم بود.. طول کشید تا بتونم به خودم بیام و خودم رو جمع و جور کنم... اما به خاطر بچه ای که تو راه بود باید خودم رو جمع و جور میکردم... جارو زدم و خونه رو گردگیری کردم، سرویس و حمام رو شستم و بعد از گرفتن یک دوش آب لباس پوشیدم تا برای خرید بیرون برم.. در سوئیت رو که باز کردم چشمم به یک عالمه کیسه ی خرید افتاد... انگار تو اون دو سه ساعتی که مشغول تمیز کاری خونه بودم فرامرز رفته بود و کلی خرید کرده بود... ادامه دارد..... ✾࿐
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتوسه


از مرغ و گوشت و ماهی گرفته، تا سبزیجات و آجیل و برنج و حبوبات و روغن و هرچیزی که ممکن بود نیاز داشته باشم... هیچ نمیفهمیدم علت رفتارهای این مرد رو... از یک طرف من رو از خودش می‌روند و از طرف دیگه برام خرید میکرد و میخواست خونه و ماشین بهم بده...
با خشم لگدی به کیسه های خرید زدم و از جلوی در کنارشون زدم و خودم رفتم خرید، بالاخره می‌رسید اون روزی که فرامرز میفهمید من رو بیگناه از خودش رونده... اونوقت بود که اگر تا قیامت هم التماسم میکرد نمیبخشدیمش...
خودم رفتم خرید، از هر وسیله ای مقدار کمی خریدم تا حملش برام راحت باشه...
داشتم خرید ها رو به سمت خونه می‌بردم که صدای قدم هایی به گوشم رسید، هول ورم داشت... سریع به دیوار نزدیک شدم و به عقب برگشتم...
فرامرز بود! با قدم های بلندی به سمتم اومد و شاکی گفت:مگه من برات خرید نکردم؟ واسه چی باز رفتی خرید؟
نیشخندی زدم و گفتم:کار و زندگی نداری افتادی دنبال من؟ چیه؟تعقیبم میکنی؟
خرید ها رو زمین گذاشتم و گفتم:اصلا واسه چی دنبال من راه افتادی؟ واسه چی واسم خرید کردی؟ من مشکل تو رو نمیفهمم فرامرز... کاری نکن با همین وضعیتم یک جوری ناپدید بشم که هیچوقت دستت بهم نرسه ها! برو دنبال زندگیت... برو تا وقتی تکلیف این بچه معلوم نشده نبینمت...
رو گرفتم ازش، با صدای بلندی اسمم رو صدا کرد و سد راهم شد...
اخم هاش حسابی درهم بود، اما دیگه عصبانیتش برام مهم نبود، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود...
با عصبانیت گفت:من اگر واست خرید کردم به خاطر شرایطت بود!دوست داری با این وضعیت راه بیفتی تو خیابون و کیسه ی سنگین خرید رو جابه جا کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:وضعیت من به تو چه مربوط ، ها؟ واسه چی دل میسوزونی واسه بچه ی من؟فرامرز میدونی اگر بخوام برم جوری میرم که انگار نبودم.. انگار از روز اول وجود نداشتم...
با تنی لرزون کیسه های خریدم رو برداشتم و با قدم های بلند به سمت خونه رفتم...
خرید های فرامرز هنوز جلوی در سوئیت بود، با خشم بخشیش رو برداشتم و به سمت در حیاط رفتم، در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم باهاش..
خرید هاش رو ریختم جلوش و صدام رو بردم بالا:بیا بقیه اش رو هم بردار... من محتاج تو نیستم... دیگه ام این اطراف پیدات نشه..
برگشتم سوئیت، تمام بدنم میلرزید ..
روی زمین فرود اومدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه...
سه روز از روزی که به سوئیت اومده بودم گذشته بود، سه روزی که به اجبار غذا خورده بودم و به اجبار نفس میکشیدم... هربار تو غم و غصه و سیاهی فرو میرفتم حرکت های بچهم به یادم می‌آورد که زنده ام و باید برای زنده موندن تلاش کنم...
بعد سه روز تصمیم گرفتم به سراغ ماندانا برم، حالا که زندگی من نابود شده بود باید منم تلافی میکردم..
لباس پوشیدم، تک و توک طلاهایی که با خودم آورده بودم رو انداختم و از خونه بیرون زدم، دلم نمیخواست ماندانا ضعف من رو ببینه... دلم نمیخواست شکستم رو ببینه...
جلوی در خونه اش که رسیدم ساعت از ده صبح گذشته بود ....
حالا که رسیده بودم در خونه اش پشیمون شده بودم، اصلا اومده بودم چی بگم؟ چیکار کنم؟ از زنی که با پرویی زندگیم رو بهم ریخته بود چه انتظاری بود! اصلا من نادون بودم که وقتی میدونستم ماندانا چطور زنیه بازم باهاش دوستیم رو ادامه داده بودم..
خواستم عقب گرد کنم و بیخیال ماندانا بشم که در خونه اشون باز شد، مردی قد بلند با پیراهن و شلوار از خونه بیرون زد، ظاهر موجه و خوبی داشت، حداقل شبیه تعریف هایی که ماندانا از شوهرش میکرد نبود! ماندانا همیشه از بد قیافه بودن و زشت بودن شوهرش گفته بود...
با تردید قدمی به جلو برداشتم و گفتم:آقا اسفند؟
مرد با تعجب به سمتم برگشت...
با صدای خفه ای سلام کردم و جلوتر رفتم:من... آفاقم...من رو می‌شناسید؟
مرد چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دوست ماندانا؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، مرد با خوشروئی گفت:خوب هستید؟ ماندانا همیشه اسمتون رو میبره... اگر اومدید دیدنش خونه اس... بفرمایید..
سریع گفتم:نه... من نیومدم دیدن ماندانا... میخواستم با شما حرف بزنم...
خودمم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم، فقط حسی بهم میگفت این مرد هیچ شباهتی با تعریف های ماندانا نداره، به تیپ و قیافه اش نمیومد خسیس باشه! حتی به نوع نگاه کردن و احترامی که به من می‌گذاشت هم نمیومد مرد بدی باشه.
چنگی به کیفم زدم و گفتم:امکانش هست جایی غیر اینجا باهاتون حرف بزنم؟
مرد اشاره ای به ماشینی که جلوی در خونه پارک بود کرد و گفت:البته... بفرمایید...
با قدم هایی کوتاه به سمت ماشین رفتم. تردید داشتم که جلو بشینم یا عقب، اما وقتی آقا اسفندیار در جلو رو باز کرد و تعارفم کرد تردید رو کنار گذاشتم و جلو نشستم..


ادامه دارد...
undefined۲۰

۲۷۶

۷:۴۹