عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتویک فرامرز سینی شامی و سوپ رو گذاشت روی تخت، خواست بیرون بره که صداش کردم:من دارم تو این چهار دیواری دیوونه میشم...مگه نمیگی مقصرم؟ چرا ولم نمیکنی برم؟ تعجب نمیکردم اگر چند روز دیگه سر سفره ی عقد با فرامرز می‌نشست! به سمتم برگشت، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:انتظار نداشته باش همه چیز عین سابق بشه... دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:البته که انتظار ندارم همه چی عین سابق بشه! حرمت هایی این وسط شکسته شده که تا دنیا دنیاس درست نمیشه... شکی که من به تو کردم... شکی که تو به من داری... اما تهش چی؟ تا کی قراره من تو این چهار دیواری بمونم و تو هرکاری دلت خواست بکنی! با زن سابقت بری سفر و به من دروغ بگی! اون رو بیاری بالای سر من... حتما الانم دور از چشم من همدیگه رو می‌بینید! البته که برای تو مهم نیست فهمیدن یا نفهمیدن من! خب... چرا به خودت فشار میاری؟ برای تو که راحته، من رو از زندگیت کنار بذار، برو دنبال زنی که هنوز با پات نشسته... زنی که هنوز دوستت داره! این حرف خودش بود دیگه! درسته؟ فرامرز نگاه تندی بهم کرد و گفت:لازم نکرده تو واسه زندگی من تعیین تکلیف کنی! پوزخندی زدم و گفتم:البته که من حق ندارم واسه زندگی تو تعیین تکلیف کنم! اما تو این حق رو داری... اصلا اگر قرار به سوال جواب کردنه... تو چرا به من جواب پس نمیدی؟ تو چرا با زن سابقت رفتی سفر و به من دروغ گفتی؟هزار بار این سوال رو ازت پرسیدم و هر هزار بارش سکوت کردی! فرامرز مشتی به شیشه ی میز آرایشم کوبید و فریاد زد:بسه... بسه آفاق.. به جای اینکه از کاری که کردی پشیمون باشی و بخوای بی‌گناهی خودت رو بهم نشون بدی با زبون درازی از من حساب پس میگیری؟ منم صدام رو بالا بردم:من خسته ام فرامرز... حالم داره از این اتاق و این ديوارها و این تخت بهم میخوره... من زندانی تو نیستم... دو ماهه من رو تو این اتاق حبس کردی، اصلا میدونی امروز چه روزیه؟ بهت زده نگاهم کرد، شاید اون حساب روزها و هفته ها رو از دست داده بود، اما من تو اون اتاق انقدر تنها بودم که حساب ساعت ها رو هم از دست نمی‌دادم... با بغض گفتم:چیه؟ یادت رفته؟ یک سال قبل همچین روزی دستم رو گرفتی و با خودت به این خونه آوردی... بعدش بهم قول دادی خوشبختم کنی... قول دادی هيچوقت عین رحیم بهم شک نکنی... اما ببین چیکار کردی... ببین چطور من رو پژمرده و تنها رها کردی و خودت داری زندگیت رو میکنی! سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:سه روز قبل...مهرداد رو پیدا کردم... با گیجی گفتم:مهرداد کیه؟ با طعنه گفت:نمیشناسی؟ مردی که تو عکس ها بود... تازه فهمیدم کی رو میگه! مهرداد که با کمک ماندانا زندگیم رو خراب کرده بود.‌‌ قدمی به جلو برداشتم و گفتم:میدونی مشکل تو چیه فرامرز؟ توام لنگه ی اون برادرزادتی، دهن بینی... حرف عالم و آدم رو قبول میکنی ،الا حرف زنی که ده ماه باهاش زندگی کشیدی! من هزار بار برات توضیح دادم چی شده! برات گفتم چطور گولم زدن... ولی تو باور نکردی... منتهی حرف مردی که فقط یکبار دیدیش رو باور کردی! گفت:اصلا تو چرا نخواستی با ناصر روبه رو بشی؟ غیر این بود که میتونستی تلافی بلایی که سرت آورده بود رو سرش بیاری؟ میتونستی بیای و ببینی چی به اومده، چرا نخواستی ببینیش؟ هیچ نمیفهمیدم این مرد چطور میتونه حرف همه رو باور کنه الا حرف من رو! آباژور کنار تخت رو برداشتم و کوبیدم به دیوار و جیغ زدم:واسه چی نگهم داشتی پس؟تویی که حرف عالم و آدم رو قبول داری الا من! چرا ولم نمیکنی برم؟ حالم داشت از خودم و ضعفم و سکوتم بهم میخورد...فریاد زدم و گریه کردم... انقدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود، فرامرز هم ، هیچ عکس العملی نشون نمیداد و همین بی تفاوت بودنش من رو عصبی میکرد.. بی جون روی زمین نشستم و هق هق کنان نالیدم:حالم از تو و این خونه و این زندگی بد نیشه.... تو.. تو نابودم کردی فرامرز... چنگی به گلوم زدم :من دیگه یک روز هم تو این خونه نمیمونم... صدای بسته شدن در که به گوشم رسید فریادی زدم و قاب عکس دو نفره امون رو پرت کردم سمت دیوار... زیپ چمدونم رو بستم و از جا بلند شدم، روبه روی آیینه ی قدی ایستادم و خیره شدم به زنی که زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش سرخ شده بود، انگار شوق زندگی رو درونم از بین برده بودن.. تنها نقطه ی اتصالم به زندگی، بچه ای بود که به تازگی داشتم حرکاتش رو حس میکردم... بچه ای که تنها امیدم برای نجات بود.. آهی کشیدم و چشم از آیینه گرفتم،روسریم رو روی موهام انداختم و از اتاق بیرون زدم.... فرامرز تو سالن بالا، روی مبل نشسته بود و با اخم هایی درهم خیره به یک نقطه ی نامعلوم بود... من رو که دید بی حرف از جا بلند شد و به سمتم اومد، چمدونم رو از دستم گرفت و از پله ها پایین رفت... با بغض نگاهش کردم... ادامه دارد...*
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتودو


فقط خدا میدونست تنها چیزی که اون لحظه میخواستم بشنوم یک کلمه بود... کاش بهم میگفت بمون... کاش یک جمله از حرف های من رو باور میکرد... کاش میتونستم این مرد رو قانع کنم که اشتباهی نکردم... اما فرامرز هیچ جوره حرفم رو قبول نمی‌کرد...
با شونه هایی افتاده و حالی خراب از پله ها پایین رفتم، وارد سالن که شدم چشمم به سیما افتاد... تا من رو دید سرش رو پایین انداخت و خواست از سالن بیرون بره که صداش کردم و گفتم:آه من تا ابد پشت سر تو و تک تک آدم هایی هست که من رو به این روز انداختن... یادت نره سیما... بعد این هر بلایی سرت بیاد از آهی هست که من پشتت کشیدم... کم خوبی بهت نکرده بودم! خبر نداشتم جواب خوبیم رو با نامردی میدی...
حتی سرش رو بالا نگرفت تا جوابی بهم بده... با قدم هایی تند از سالن بیرون زد...
با غصه نگاهی به اطراف انداختم، به خونه ای که با ذوق و شوق چیده بودمش و حالا باید ترکش میکردم... تصور اینکه بعد رفتنم سوزان به این خونه برگرده داشت عذابم میداد... صدایی تو سرم گفت این خونه از اولم برای تو نبود.....فرامرز من رو با یک چمدون از خونه اش بیرون کرده بود...
آهی کشیدم و به سمت حیاط رفتم، حیاط حسابی سرسبز و قشنگ شده بود، اما دیگه اون قشنگی برای من نبود... دیگه با دیدن شکوفه ی درخت ها ذوق نمیکردم...
با قدم هایی سست به سمت ماشین فرامرز رفتم و روی صندلی عقب نشستم... فرامرز بی حرف ماشین رو به حرکت درآورد و به سمت سوئیت رفت...
تازه از خونه فاصله گرفته بودیم که فرامرز به حرف اومد و گفت:اون سوئیت رو به نامت میزنم... امروز کارهای اداریش رو میکنم، فردا بیا برای امضای نهایی... ماشینت رو هم میارم در خونه...
خیره شدم به خیابون و جنب و جوش مردم و با قاطعیت گفتم:من از تو هیچی نمیخوام... نه خونه نه ماشین، نه پول... هیچی... هیچی نمیخوام... تا وقتی این بچه به دنیا بیاد تو اون سوئیت میمونم، بعدش دیگه رنگ منم نمیبینی...
نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت:لجبازی نکن...
تمام بدنم از خشم و حرص میلرزید،چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:من از تو هیچی نمیخوام فرامرز... شده با همین وضعیت حاملگیم میرم کار میکنم خرج خودم رو میدم، اما زیر بار منت تو نمیرم... توام وقتی منو در اون سوویت پیاده کردی فراموش کن زنی به اسم آفاق رو... هروقت این بچه به دنیا اومد خودم میارمش در خونه ات.. اینم فقط یک دلیل داره... فقط میخوام بی‌گناهیم بهت ثابت بشه، وگرنه تو حتی لیاقت نگاه کردن به صورت بچه ی من رو نداری...
ماشین جلوی سوئیت از حرکت ایستاد، بدون اینکه منتظرش بمونم از ماشین پیاده شدم، فرامرز چمدونم رو برداشت و کلید روی در انداخت...
وارد خونه شدم، سوئیتی که من رو به یاد روزهای تلخ و شیرین گذشته مینداخت... درست یک سال از ترک اون خونه می‌گذشت... بعد یکسال با بچه ام برگشته بودم تا دوباره ساکن اون سوئیت بشم...
خونه رو خاک گرفته بود، مشخص بود تو اون یک‌ سال هیچکس به اونجا سر نزده...
فرامرز چرخی تو خونه زد و آبگرمکن و گاز و برق رو چک کرد و یخچال رو به برق زد و گفت:یکی رو میفرستم برای تمیز کردن...
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:لازم نیست... خودم از پس کارهای خودم برمیام... ممنون میشم تنهام بذاری...
مکثی کرد و گفت:پس یک مقدار برات خرید..
با غیض به سمتش برگشتم:من نه نیاز به کمک برای تمیز کاری خونه دارم، نه نیاز به خرید کردنت...
کلافه چنگی به موهاش زد... اشک تو چشمم حلقه زده بود... بیزار بودم از خودم و زبون تلخم و شرایطی که توش گرفتار شده بودم...
از جا بلند شدم و پنجره رو باز کردم، نمیخواستم اشک و گریه ام رو ببینه... خسته شده بودم بس جلوش گریه کرده بودم...
فرامرز با صدای گرفته ای گفت:آفاق...
سرد و بی روح گفتم
+آفاق مرد......همون روزی که بهش شک کردی مرد... کلید ها رو بذار و برو... من از پس خودم برمیام...
چند دقیقه بعد صدای قدم هاش به گوشم رسید و خیلی زود صدای باز و بسته شدن در سوئیت.. با رفتنش بی جون روی زمین نشستم و بی صدا زدم زیر گریه... زندگی خوبی که داشتم خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم تموم شده بود... من باخته بودم... برای دومین بار... خدا میدونست درد این باخت خیلی بدتر از بار اولم بود..
طول کشید تا بتونم به خودم بیام و خودم رو جمع و جور کنم... اما به خاطر بچه ای که تو راه بود باید خودم رو جمع و جور میکردم...
جارو زدم و خونه رو گردگیری کردم، سرویس و حمام رو شستم و بعد از گرفتن یک دوش آب لباس پوشیدم تا برای خرید بیرون برم..
در سوئیت رو که باز کردم چشمم به یک عالمه کیسه ی خرید افتاد... انگار تو اون دو سه ساعتی که مشغول تمیز کاری خونه بودم فرامرز رفته بود و کلی خرید کرده بود...


ادامه دارد.....


✾࿐
undefined۱۳
undefined۱

۳۳۹

۱۸:۳۳