#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوپنج
تو چشم هاش نگاه کردم:پس طلاقم بده رحیم، اگر نمیخوای بابت اسم من سرشکسته باشی ،طلاقم بده..
نیشخندی زد و گفتد:فکر کردی طلاقت بدم بیرون این خونه واست فرش قرمز انداختن؟ بیچاره... یه نگاه به وضعیت خودت بنداز، بعد این همه وقت حتی مادرت یکبار نیومده دیدنت، خواهرات حتی بهت زنگ هم نمیزنن! اون برادرت فقط از دور هارت و پورت داشت، از وقتی رفته اصلا یکبار سراغت رو گرفته؟ فکر کردی طلاقت بدم چی میشه؟ همین سقف بالا سرت رو هم از دست میدی، پس دهنت رو ببند و بشین سر زندگیت... من و سحر کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنیم. دلم نمیخواد دردسری واسه زندگی جدیدم درست کنی...
با نفرت گفتم:با هر کس که میخوای هم عروسی کن....
رحیم با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید، حرف هاش انقدر حقیقت داشت که تلخیش آزارم میداد... رحیم راست میگفت، بیرون این خونه من هیچ سرپناهی نداشتم...آفرین و آسیه که انگار فراموش کرده بودن خواهری دارن... حتی مادرم که میدونست این ماجراها از کجا آب میخوره، هم یکبار به دیدنم نیومده بود... رضا هم... اوایل یکی دوباری زنگ زده بود، اما خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم...
از فردای اون روز ستاره خانم مشغول خالی کردن جهاز من از خونه شد، خونه ای که روزی با علاقه چیده بودمش و قرار بود خونه ی من و رحیم باشه... حالا اون خونه داشت برای عروس جدید آماده میشد!
تک تک وسایل جهاز من رو آورده بودن تو حیاط، از فرش و بالش گرفته، تا رختخواب ها و ظرف و ظروف و پرده های حریر و گاز دو شعله ام و یخچال سبز رنگم...
با حسرت داشتم به وسایلم نگاه میکردم، با چه عشق و امیدی تک تکشون رو چیده بودم... چه میدونستم زندگیم سیاه میشه...
فرامرز که تازه از بیرون اومده بود با دیدن جهاز من وسط حیاط سوالی که تو ذهن من بود رو از ستاره خانم پرسید:میخوایید با این جهاز چیکار کنید زنداداش؟
ستاره خانم شونه ای بالا انداخت و گفت:هرچی به درد ریحون خورد رو برمیداریم میذاریم انبار، باقی رو رد میکنم بره...
چشم های خیس از اشکم رو به فرامرز دوختم، هیچ دلم نمیخواست ریحون صاحب جهاز من بشه...
+نمیشه که زنداداش! اینا جهاز آفاق خانمه! حاجی چی میگه اگر بفهمه جهازی که با پول اون خریده شده رو شما قراره بدی ریحون!
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:حاجی گفته هرکاری دلتون خواست با جهاز آفاق بکنید، خواستید نگهش دارید، نخواستید آتیشش بزنید، همه چیو سپرده به خودمون... این دختر که قرار نیست خونه سوا داشته باشه، هرچی بخواد تو همین خونه هست... دیگه معنایی نداره جهازش یه گوشه بمونه و بپوسه...
فرامرز کلافه گفت:خیلی خب، بازم خوبیت نداره ریحون استفاده اش کنه... من یکی رو سراغ دارم میاد اینا رو میخره ازتون،پول خوبی هم بابتش میده، با پولش واسه ریحون هرچی خواستید بخرید....
ستاره خانم با شوق قبول کرد، قرار شد فرامرز با رفیقش تو شیراز تماس بگیره و سیاهه ی جهیزیه رو بهش بگه و بعدم جهاز من رو بار کنن و بفرستن شیراز واسه همون کسی که خریده بود...
اینجوری دل منم آروم میگرفت، هیچ دوست نداشتم تکه ای از اون وسایل رو کسی استفاده کنه...
آخر شب که شد وقتی داشتم تو آشپزخونه ظرف ها رو مرتب میکردم صدای یالله فرامرز به گوشم رسید، صدقه سر اومدنش ستاره خانم کمتر دستور میداد بهم، غذا رو خودش درست کرده بود، ظرف هاشم ریحون شسته بود و حالا من داشتم ظرف ها رو جا به جا میکردم.
فرامرز سلامی کرد و سری تو آشپزخونه چرخوند و بعد مکث کوتاهی پاکتی به سمتم گرفت..
با تعجب گفتم:این چیه؟
+برای شماست، پول جهازتون...
چشم هام رو گرد کردم:چرا میدید به من؟ قرار بود بدید ستاره خانم!
فرامرز اخمی کرد و گفت:این پول حق شماست خانم، پول جهاز شماست،به زنداداش هم من خودم جواب میدم. شما نگرانش نباشید....
دستم جلو نمیرفت ،نمیتونستم این پول رو ازش قبول کنم:من... نمیتونم... شما سری قبل هم به من لطف داشتید... باور کنید هنوز دستش نزدم...
فرامرز پاکت رو جلوتر گرفت و گفت:درست نیست زیاد اینجا بمونم، اون پولی که اون روز دادم قرض بود، بعد ها ازتون پس میگیرم... اما این پول حق خود شماست... شما از الان نباید اجازه بدید کسی حقتون رو بخوره،وگرنه کلاهتون پس معرکه اس!
با خجالت دست دراز کردم و پاکت رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم...
فرامرز سری تکون داد و شب بخیری گفت و بیرون رفت....
پشتش رو که بهم کرد برای لحظه ای توجه ام بهش جلب شد، چهار شونه بود و قد بلند، حتی بلند تر از رحیم...حرفش واسه همه حجت بود...
نیم نگاهی به پاکت پول انداختم، پول زیادی بود... شاید حتی بیشتر از پول اون جهاز...با خودم گفتم به هرحال من به این پول نیاز پیدا میکنم. بهتره همه رو جای امنی بذارم برای روز مبادا...
فرامرز فردای اون روز بعد از کلی حرف زدن با رحیم برگشت شیراز،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوپنج
تو چشم هاش نگاه کردم:پس طلاقم بده رحیم، اگر نمیخوای بابت اسم من سرشکسته باشی ،طلاقم بده..
نیشخندی زد و گفتد:فکر کردی طلاقت بدم بیرون این خونه واست فرش قرمز انداختن؟ بیچاره... یه نگاه به وضعیت خودت بنداز، بعد این همه وقت حتی مادرت یکبار نیومده دیدنت، خواهرات حتی بهت زنگ هم نمیزنن! اون برادرت فقط از دور هارت و پورت داشت، از وقتی رفته اصلا یکبار سراغت رو گرفته؟ فکر کردی طلاقت بدم چی میشه؟ همین سقف بالا سرت رو هم از دست میدی، پس دهنت رو ببند و بشین سر زندگیت... من و سحر کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنیم. دلم نمیخواد دردسری واسه زندگی جدیدم درست کنی...
با نفرت گفتم:با هر کس که میخوای هم عروسی کن....
رحیم با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید، حرف هاش انقدر حقیقت داشت که تلخیش آزارم میداد... رحیم راست میگفت، بیرون این خونه من هیچ سرپناهی نداشتم...آفرین و آسیه که انگار فراموش کرده بودن خواهری دارن... حتی مادرم که میدونست این ماجراها از کجا آب میخوره، هم یکبار به دیدنم نیومده بود... رضا هم... اوایل یکی دوباری زنگ زده بود، اما خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم...
از فردای اون روز ستاره خانم مشغول خالی کردن جهاز من از خونه شد، خونه ای که روزی با علاقه چیده بودمش و قرار بود خونه ی من و رحیم باشه... حالا اون خونه داشت برای عروس جدید آماده میشد!
تک تک وسایل جهاز من رو آورده بودن تو حیاط، از فرش و بالش گرفته، تا رختخواب ها و ظرف و ظروف و پرده های حریر و گاز دو شعله ام و یخچال سبز رنگم...
با حسرت داشتم به وسایلم نگاه میکردم، با چه عشق و امیدی تک تکشون رو چیده بودم... چه میدونستم زندگیم سیاه میشه...
فرامرز که تازه از بیرون اومده بود با دیدن جهاز من وسط حیاط سوالی که تو ذهن من بود رو از ستاره خانم پرسید:میخوایید با این جهاز چیکار کنید زنداداش؟
ستاره خانم شونه ای بالا انداخت و گفت:هرچی به درد ریحون خورد رو برمیداریم میذاریم انبار، باقی رو رد میکنم بره...
چشم های خیس از اشکم رو به فرامرز دوختم، هیچ دلم نمیخواست ریحون صاحب جهاز من بشه...
+نمیشه که زنداداش! اینا جهاز آفاق خانمه! حاجی چی میگه اگر بفهمه جهازی که با پول اون خریده شده رو شما قراره بدی ریحون!
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:حاجی گفته هرکاری دلتون خواست با جهاز آفاق بکنید، خواستید نگهش دارید، نخواستید آتیشش بزنید، همه چیو سپرده به خودمون... این دختر که قرار نیست خونه سوا داشته باشه، هرچی بخواد تو همین خونه هست... دیگه معنایی نداره جهازش یه گوشه بمونه و بپوسه...
فرامرز کلافه گفت:خیلی خب، بازم خوبیت نداره ریحون استفاده اش کنه... من یکی رو سراغ دارم میاد اینا رو میخره ازتون،پول خوبی هم بابتش میده، با پولش واسه ریحون هرچی خواستید بخرید....
ستاره خانم با شوق قبول کرد، قرار شد فرامرز با رفیقش تو شیراز تماس بگیره و سیاهه ی جهیزیه رو بهش بگه و بعدم جهاز من رو بار کنن و بفرستن شیراز واسه همون کسی که خریده بود...
اینجوری دل منم آروم میگرفت، هیچ دوست نداشتم تکه ای از اون وسایل رو کسی استفاده کنه...
آخر شب که شد وقتی داشتم تو آشپزخونه ظرف ها رو مرتب میکردم صدای یالله فرامرز به گوشم رسید، صدقه سر اومدنش ستاره خانم کمتر دستور میداد بهم، غذا رو خودش درست کرده بود، ظرف هاشم ریحون شسته بود و حالا من داشتم ظرف ها رو جا به جا میکردم.
فرامرز سلامی کرد و سری تو آشپزخونه چرخوند و بعد مکث کوتاهی پاکتی به سمتم گرفت..
با تعجب گفتم:این چیه؟
+برای شماست، پول جهازتون...
چشم هام رو گرد کردم:چرا میدید به من؟ قرار بود بدید ستاره خانم!
فرامرز اخمی کرد و گفت:این پول حق شماست خانم، پول جهاز شماست،به زنداداش هم من خودم جواب میدم. شما نگرانش نباشید....
دستم جلو نمیرفت ،نمیتونستم این پول رو ازش قبول کنم:من... نمیتونم... شما سری قبل هم به من لطف داشتید... باور کنید هنوز دستش نزدم...
فرامرز پاکت رو جلوتر گرفت و گفت:درست نیست زیاد اینجا بمونم، اون پولی که اون روز دادم قرض بود، بعد ها ازتون پس میگیرم... اما این پول حق خود شماست... شما از الان نباید اجازه بدید کسی حقتون رو بخوره،وگرنه کلاهتون پس معرکه اس!
با خجالت دست دراز کردم و پاکت رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم...
فرامرز سری تکون داد و شب بخیری گفت و بیرون رفت....
پشتش رو که بهم کرد برای لحظه ای توجه ام بهش جلب شد، چهار شونه بود و قد بلند، حتی بلند تر از رحیم...حرفش واسه همه حجت بود...
نیم نگاهی به پاکت پول انداختم، پول زیادی بود... شاید حتی بیشتر از پول اون جهاز...با خودم گفتم به هرحال من به این پول نیاز پیدا میکنم. بهتره همه رو جای امنی بذارم برای روز مبادا...
فرامرز فردای اون روز بعد از کلی حرف زدن با رحیم برگشت شیراز،
ادامه دارد...
۳۸۴
۱۸:۲۶