عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوچهار با صدای لرزونی گفتم:اونم... اونم عین من باید تاوان اشتباهس که برادرهاش کردن رو پس بده... باید تک تک روزهای تلخی رو که من گذروندم از سر بگذرونه... اینجوری شاید اون برادر هاش پیداشون بشه.... فرامرز کلافه گفت:اونوقت فرق شما با اونا چیه؟ انقدر عصبانی بودم که صدام رو بالا بردم و گفتم:کی گفته من با اونا فرق دارم؟ اصلا منم میخوام بشم یکی مثل اونا! مگه غیر اینکه دو تا مرد چون نتونستن با بابای من رو به رو بشن، تاوانش رو از من گرفتن؟ من چرا اینکارو نکنم؟ زندگی من نابود شده! باید تا عمر دارم گوشه ی اون خونه بمونه و بپوسم... رحیم زن گرفته، هیچکس چشم دیدنم رو نداره... صدای بلندم رو پایین آوردم و زدم زیر گریه:من چرا باید دلم برای خواهر اونا بسوزه؟ اصلا اونا همشون لنگه ی همن، از مادر اشون گرفته، تا پسرهاش...دخترشون هم لنگه ی خودشون... گریه میکردم و عین بید میلرزیدم، فرامرز ماشین رو نگه داشت و با ملایمت گفت:آروم... آروم باش آفاق خانم... ما باید از راه درست پیش بریم، باید فایل اصلی اون عکس ها رو ازشون بگیریم... اونا از شما انتقام گرفتن، شما از اونا... فکر کردی این چرخه قطع میشه؟ بعدش باید تا ابد تن و بدنتون بلرزه که اینبار بیان انتقام خواهرشون رو بگیرن... آهی کشیدم و گفتم:میگید چیکار کنم؟ +من یک فکری تو سرمه، نمیدونم چقدر میشه امید داشت به اجرا شدنش... اما میخوام یکی از شاگردام رو بفرستم سراغ خانواده ی دختره، ازش خواستگاری کنن... حتی تا پای سفره‌ی عقد برن... بالاخره برادرهاش، هرجا باشن واسه عقدش سر و کله اشون پیدا میشه... شایدم خیلی زودتر از عقد... فقط باید زمان بدید به من... باشه ی ضعیفی گفتم:بهتره بریم خونه، حتما تا الان برگشتن... فرامرز سری تکون داد و به سمت خونه رفت... حدسم درست بود، برگشته بودن... صدای حرف زدن و خندیدنشون تا تو کوچه هم میومد.... فرامرز که در زد قدمی ازش فاصله گرفتم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم، کمی بعد ریحون دوون دوون اومد و در رو باز کرد... با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورتش زد و با صدای بلندی گفت:عمو فرامرز اومده... صدای ستاره خانم به گوشم رسید:خوش اومده، تعارفش کن بیاد تو... چه شبی هم رسیده... از پشت سر فرامرز قدمی به جلو برداشتم، ریحون با دیدن من با تعجب چشم هاش رو گرد کرد و گفت:تو... تو مگه برنگشته بودی خونه؟ انقدر واسشون بی اهمیت بودم که حتی نمیدونستن من کلید ندارم! فرامرز از جلوی در کنار رفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو شما. خوشم اومد از احترامی که بهم گذاشت، از حرص و جوش خوردن ریحون... چادرم رو روی سرم مرتب کردم، سرم رو بالا گرفتم و با غرور وارد حیاط شدم.... رحیم با چهره ای درهم روی تخت نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن صدای سلام من حیرت زده سرش رو بالا گرفت.. ستاره خانم با تعجب گفت:تو کجا بودی؟ مگه خونه نبودی؟ پوزخندی زدم و گفتم:نکنه یادتون رفته من کلید این خونه رو نداشتم! وقتی رسیدم دم در آقا فرامرز هم رسیدن،بعدش واسه اینکه توجه همسایه ها جلب نشه رفتیم گشتی تو ده زدیم... رحیم قد صاف کرد و با عصبانیت گفت:رفتید تو ده گشت زدید که منو بیشتر انگشت نما کنید؟ فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بفهم چی مگی رحیم! زنت دم در مونده بود، چیکار میکردم؟ عین تو میزدم به در بی خیالی ، میذاشتم تو تاریکی شب، دم در بمونه؟ از سر حرص گفتم:تو با زن دوم گرفتنت خودت رو انگشت نمای خاص و عام کردی، اونم زنی که معلوم نیست چه مشکلی داره که خواستگار مجردش رو رد کرده تا زن مرد زن دار بشه! ستاره خانم هول زده گفت:از سر حسادت اینا رو میگی، داری میسوزی از اینکه رحیم من حتی با وجود زن اول، تونسته قشنگترین دختر ده رو عقد کنه... با این حرف ها نمیتونی سحر رو خراب کنی، اون دختر انقدر حجب و حیا داشت که حتی سرش رو بالا نگرفت تا رحیم صورتش رو ببینه! حتی بعد محرمیت... اما تو چی؟ دندون هام رو بهم فشردم و برای اینکه بیشتر حرص رحیم رو در بیارم رو به فرامرز گفتم:بابت امشب ممنون...کمکتون هیچوقت یادم نمیره.. اینو گفتم و راهی اتاقم شدم.... دیگه نباید جلوی این آدم ها از خودم ضعف نشون میدادم... تازه چادر از سر کشیده بودم که رحیم به ضرب در اتاق رو باز کرد، با تعجب به سمتش برگشتم، این مرد انگار هنوز تکلیفش با خودش مشخص نبود.. لامپ اتاق رو روشن کرد و با غیض گفت:با فرامرز کجا رفته بودی؟ چیا گفته بودید بهم؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:لازمه حرفت رو بهت یادآوری کنم؟ گفته بودی تو برام مهم نیستی‌‌‌، گفته بودی فقط اسما زنتم... علت این جوش و خروشت رو نمیفهمم! رحیم از لای دندون های کلید شده اش غرید:حرف های خودم رو هم به خودم تحویل نده... من هیچ خوشم نمیاد فردا روز طعنه ی اون رو هم بخوام از مردم بشنوم... ادامه دارد.... ✾࿐
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوپنج


تو چشم هاش نگاه کردم:پس طلاقم بده رحیم، اگر نمیخوای بابت اسم من سرشکسته باشی ،طلاقم بده..
نیشخندی زد و گفتد:فکر کردی طلاقت بدم بیرون این خونه واست فرش قرمز انداختن؟ بیچاره... یه نگاه به وضعیت خودت بنداز، بعد این همه وقت حتی مادرت یکبار نیومده دیدنت، خواهرات حتی بهت زنگ هم نمیزنن! اون برادرت فقط از دور هارت و پورت داشت، از وقتی رفته اصلا یکبار سراغت رو گرفته؟ فکر کردی طلاقت بدم چی میشه؟ همین سقف بالا سرت رو هم از دست میدی، پس دهنت رو ببند و بشین سر زندگیت... من و سحر کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنیم. دلم نمیخواد دردسری واسه زندگی جدیدم درست کنی...
با نفرت گفتم:با هر کس که میخوای هم عروسی کن....
رحیم با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید، حرف هاش انقدر حقیقت داشت که تلخیش آزارم میداد... رحیم راست می‌گفت، بیرون این خونه من هیچ سرپناهی نداشتم...آفرین و آسیه که انگار فراموش کرده بودن خواهری دارن... حتی مادرم که میدونست این ماجراها از کجا آب میخوره، هم یکبار به دیدنم نیومده بود... رضا هم... اوایل یکی دوباری زنگ زده بود، اما خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم...
از فردای اون روز ستاره خانم مشغول خالی کردن جهاز من از خونه شد، خونه ای که روزی با علاقه چیده بودمش و قرار بود خونه ی من و رحیم باشه... حالا اون خونه داشت برای عروس جدید آماده میشد!
تک تک وسایل جهاز من رو آورده بودن تو حیاط، از فرش و بالش گرفته، تا رختخواب ها و ظرف و ظروف و پرده های حریر و گاز دو شعله ام و یخچال سبز رنگم...
با حسرت داشتم به وسایلم نگاه میکردم، با چه عشق و امیدی تک تکشون رو چیده بودم... چه میدونستم زندگیم سیاه میشه...
فرامرز که تازه از بیرون اومده بود با دیدن جهاز من وسط حیاط سوالی که تو ذهن من بود رو از ستاره خانم پرسید:میخوایید با این جهاز چیکار کنید زنداداش؟
ستاره خانم شونه ای بالا انداخت و گفت:هرچی به درد ریحون خورد رو برمی‌داریم میذاریم انبار، باقی رو رد میکنم بره...
چشم های خیس از اشکم رو به فرامرز دوختم، هیچ دلم نمیخواست ریحون صاحب جهاز من بشه...
+نمیشه که زنداداش! اینا جهاز آفاق خانمه! حاجی چی میگه اگر بفهمه جهازی که با پول اون خریده شده رو شما قراره بدی ریحون!
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:حاجی گفته هرکاری دلتون خواست با جهاز آفاق بکنید، خواستید نگهش دارید، نخواستید آتیشش بزنید، همه چیو سپرده به خودمون... این دختر که قرار نیست خونه سوا داشته باشه، هرچی بخواد تو همین خونه هست... دیگه معنایی نداره جهازش یه گوشه بمونه و بپوسه...
فرامرز کلافه گفت:خیلی خب، بازم خوبیت نداره ریحون استفاده اش کنه... من یکی رو سراغ دارم میاد اینا رو میخره ازتون،پول خوبی هم بابتش میده، با پولش واسه ریحون هرچی خواستید بخرید....
ستاره خانم با شوق قبول کرد، قرار شد فرامرز با رفیقش تو شیراز تماس بگیره و سیاهه ی جهیزیه رو بهش بگه و بعدم جهاز من رو بار کنن و بفرستن شیراز واسه همون کسی که خریده بود...
اینجوری دل منم آروم می‌گرفت، هیچ دوست نداشتم تکه ای از اون وسایل رو کسی استفاده کنه...
آخر شب که شد وقتی داشتم تو آشپزخونه ظرف ها رو مرتب میکردم صدای یالله فرامرز به گوشم رسید، صدقه سر اومدنش ستاره خانم کمتر دستور میداد بهم، غذا رو خودش درست کرده بود، ظرف هاشم ریحون شسته بود و حالا من داشتم ظرف ها رو جا به جا میکردم.
فرامرز سلامی کرد و سری تو آشپزخونه چرخوند و بعد مکث کوتاهی پاکتی به سمتم گرفت..
با تعجب گفتم:این چیه؟
+برای شماست، پول جهازتون...
چشم هام رو گرد کردم:چرا میدید به من؟ قرار بود بدید ستاره خانم!
فرامرز اخمی کرد و گفت:این پول حق شماست خانم، پول جهاز شماست،به زنداداش هم من خودم جواب میدم. شما نگرانش نباشید....
دستم جلو نمی‌رفت ،نمیتونستم این پول رو ازش قبول کنم:من... نمیتونم... شما سری قبل هم به من لطف داشتید... باور کنید هنوز دستش نزدم...
فرامرز پاکت رو جلوتر گرفت و گفت:درست نیست زیاد اینجا بمونم، اون پولی که اون روز دادم قرض بود، بعد ها ازتون پس میگیرم... اما این پول حق خود شماست... شما از الان نباید اجازه بدید کسی حقتون رو بخوره،وگرنه کلاهتون پس معرکه اس!
با خجالت دست دراز کردم و پاکت رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم...
فرامرز سری تکون داد و شب بخیری گفت و بیرون رفت....
پشتش رو که بهم کرد برای لحظه ای توجه ام بهش جلب شد، چهار شونه بود و قد بلند، حتی بلند تر از رحیم...حرفش واسه همه حجت بود...
نیم نگاهی به پاکت پول انداختم، پول زیادی بود... شاید حتی بیشتر از پول اون جهاز...با خودم گفتم به هرحال من به این پول نیاز پیدا میکنم. بهتره همه رو جای امنی بذارم برای روز مبادا...
فرامرز فردای اون روز بعد از کلی حرف زدن با رحیم برگشت شیراز،


ادامه دارد...
undefined۱۵

۳۸۴

۱۸:۲۶