عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوسه جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم در رو براش نگه داشت تا اول سحر بره داخل و بعد خودش وارد سالن شد... دقیقا رفتاری که تو نامزدی با من داشت... در حیاط رو باز کردم و بیرون رفتم، اگر یک دقیقه دیگه اونجا میموندم دق میکردم... به سمت خونه رفتم، هرچند کلید نداشتم..سرم پایین بود و داشتم به بخت بدم فکر میکردم، چادر رو هم تا روی پیشونیم کشیده بودم پایین تا کسی زن بیچاره ای که داشت پاهاش رو روی زمین میکشید نشناسه... جلوی در که رسیدم تازه یادم اومد نمیتونم برم تو... رحیم انقدر حواسش پرت بود که حتی حواسش نبود کلید رو بهم بده... حتما صورت سحر رو بعد محرمیت دیده بود... حتما علاقمندش شده بود و موندن کنار اون رو به اومدن دنبال زن بیچاره ای عین من ترجیح داده بود... انقد ضعف داشتم که تکیه ام رو به در حیاط دادم و تو کوچه نشستم.... کمتر از نیم ساعت بعد با شنیدن صدای موتور ماشینی که داشت به سمتم میومد نور امیدی تو دلم روشن شد، گفتم حتما رحیم برگشته... حتما طاقت نیاورده... لبخند بی جونی زدم و از جا بلند شدم، ماشین شوورلت سبز رنگ درست جلوی پام نگه داشت... رحیم برنگشته بود،احتمالا اصلا من رو یادش رفته بود، مشغول زن جدید و خانواده ی زن جدیدش شده بود... فرامرز بود... من رو که تو اون حالت دید با تعجب گفت:سلام! شما اینجا چیکار میکنی؟ نمیدونستم چی بگم، انقدر خسته و درمونده بودم که دلم میخواست از اون ده برم و هیچکس رو نبینم... بی جون از جا بلند شدم و بی مقدمه گفتم:رحیم... زن گرفت... اینو گفتم و اشک عین سیلی روی صورتم جاری شد... خودمم باورم نمیشد زن گرفتن رحیم انقدر واسم سنگین باشه! اونم وقتی از روز اول هزار بار بهم گفته بودن رحیم زن دوم میگیره، اما از حرف تا عمل خیلی تفاوت بود.... فرامرز با عجله از ماشین پیاده شد، حس کردم پاهام تحمل وزنم رو نداره، تا برسه بهم دوباره رو زمین نشستم... فرامرز کلافه گفت:بلند شو... خوبیت نداره اینجا بشینی و گریه کنی! همسایه ها صدات رو بشنون چی میگن؟ هق هق کنان گفتم:چی بگن؟ من که رسوا و انگشت نمای همه ی این مردم شدم، این گریه ی شبونه هم روش...بذار بفهمن عاقبت یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و حرف بردن آوردن هاشون بدبختی و بیچارگی یه زن بی کسه... آفاق بدبخت که از دار دنیا فقط یک زندگی خوب میخواست... فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:رحیم زن گرفته، تو اینجا چیکار میکنی؟ مختصر گفتم:باهاشون رفته بودم خواستگاری... رفته بودم بدبختیم رو تماشا کنم... وقتی دیدم نفسم تو اون خونه میگیره تصمیم گرفتم برگردم... وقتی رسیدم در خونه یادم اومد کلید ندارم.... فرامرز به زور مجبورم کرد بلند شم، در ماشین رو باز کرد و گفت:سوار شو..‌ با تعجب گفتم:سوار شم؟ جایی قراره بریم؟ کلافه و خسته گفت:نه! این موقع شب کجا بریم؟ مگه نمیگی کسی خونه نیست و کلیدم نداری! خب نمیشه که تا برگشت اون ها دم در بمونیم! میریم یک چرخی تو ده میزنیم.... به اجبار نشستم و در رو بستم، تمام جونم درد میکرد... دستم رو دور تنم حلقه کردم و خیره شدم به سیاهی شب.. دست فرامرز جلو اومد و دستمال پارچه ای رنگی رو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:پاک کن صورتت رو،زیر چشم هات سیاه شده... دستمال رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم... سرم رو گرم پاک کردن صورتم کردم... کمی که از خونه فاصله گرفتیم فرامرز با ملایمت گفت:شما که از روز اول میدونستی رحیم بالاخره زن میگیره!این همه گریه برای چیه؟ نگاه تندی بهش انداختم:بله میدونستم، صدقه سر جمع کردن آبروی شما از روز اول میدونستم قراره هوو دار بشم، اما... اما...شما زن نیستی، نمیفهمی من چه دردی میکشم... فرامرز غرغرکنان گفت:خوبه دیگه! حالا ما هم مقصر شدیم! دختر جون هیچ حواست هست چیکار کردی؟ اصلا باشه... هرچی تو بگی...ولی واقعا فکر کردی مرد های اطرافت راحت با این مسئله کنار بیان؟ فکر کردی اگر رحیم عقدت نمی‌کرد، پدربزرگت تو رو زنده میذاشت؟ چرا انقدر حق به جانبی! انگار که عالم و آدم مقصر این حال و روز توان... با بغض خیره شدم به دست هام، فرامرز راست می‌گفت... جز خودم و بابام هیچکس مقصر این حال و روزم نبود... با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... حق با شماست... بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گفت:خیلی گشتم دنبال این آدمی که اسم و رسمش رو گفتی... خودش که انگار آب شده و رفته تو زمین... اما گویا یک خواهر داره، ثنا... اسم خواهرشه...سال آخر دبیرستانه، سمت فلکه ی گاز میره مدرسه... خونه اشون هم همون حوالیه. دو نفر رو به بهونه ی خواستگاری فرستادم در خونه اشون، میگفتن دو تا برادر هاش چند وقتی هست از شیراز رفتن، کسی هم ازشون خبری نداره، مادرش هم چند سال قبل طلاق گرفته... ثنا با پدرش زندگی میکنه... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوچهار


با صدای لرزونی گفتم:اونم... اونم عین من باید تاوان اشتباهس که برادرهاش کردن رو پس بده... باید تک تک روزهای تلخی رو که من گذروندم از سر بگذرونه... اینجوری شاید اون برادر هاش پیداشون بشه....
فرامرز کلافه گفت:اونوقت فرق شما با اونا چیه؟
انقدر عصبانی بودم که صدام رو بالا بردم و گفتم:کی گفته من با اونا فرق دارم؟ اصلا منم میخوام بشم یکی مثل اونا! مگه غیر اینکه دو تا مرد چون نتونستن با بابای من رو به رو بشن، تاوانش رو از من گرفتن؟ من چرا اینکارو نکنم؟ زندگی من نابود شده! باید تا عمر دارم گوشه ی اون خونه بمونه و بپوسم... رحیم زن گرفته، هیچکس چشم دیدنم رو نداره...
صدای بلندم رو پایین آوردم و زدم زیر گریه:من چرا باید دلم برای خواهر اونا بسوزه؟ اصلا اونا همشون لنگه ی همن، از مادر اشون گرفته، تا پسرهاش...دخترشون هم لنگه ی خودشون...
گریه میکردم و عین بید میلرزیدم، فرامرز ماشین رو نگه داشت و با ملایمت گفت:آروم... آروم باش آفاق خانم... ما باید از راه درست پیش بریم، باید فایل اصلی اون عکس ها رو ازشون بگیریم... اونا از شما انتقام گرفتن، شما از اونا... فکر کردی این چرخه قطع میشه؟ بعدش باید تا ابد تن و بدنتون بلرزه که اینبار بیان انتقام خواهرشون رو بگیرن...
آهی کشیدم و گفتم:میگید چیکار کنم؟
+من یک فکری تو سرمه، نمیدونم چقدر میشه امید داشت به اجرا شدنش... اما میخوام یکی از شاگردام رو بفرستم سراغ خانواده ی دختره، ازش خواستگاری کنن... حتی تا پای سفره‌ی عقد برن... بالاخره برادرهاش، هرجا باشن واسه عقدش سر و کله اشون پیدا میشه... شایدم خیلی زودتر از عقد... فقط باید زمان بدید به من...
باشه ی ضعیفی گفتم:بهتره بریم خونه، حتما تا الان برگشتن...
فرامرز سری تکون داد و به سمت خونه رفت...
حدسم درست بود، برگشته بودن... صدای حرف زدن و خندیدنشون تا تو کوچه هم میومد....
فرامرز که در زد قدمی ازش فاصله گرفتم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم، کمی بعد ریحون دوون دوون اومد و در رو باز کرد...
با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورتش زد و با صدای بلندی گفت:عمو فرامرز اومده...
صدای ستاره خانم به گوشم رسید:خوش اومده، تعارفش کن بیاد تو... چه شبی هم رسیده...
از پشت سر فرامرز قدمی به جلو برداشتم، ریحون با دیدن من با تعجب چشم هاش رو گرد کرد و گفت:تو... تو مگه برنگشته بودی خونه؟
انقدر واسشون بی اهمیت بودم که حتی نمیدونستن من کلید ندارم!
فرامرز از جلوی در کنار رفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو شما.
خوشم اومد از احترامی که بهم گذاشت، از حرص و جوش خوردن ریحون... چادرم رو روی سرم مرتب کردم، سرم رو بالا گرفتم و با غرور وارد حیاط شدم....
رحیم با چهره ای درهم روی تخت نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن صدای سلام من حیرت زده سرش رو بالا گرفت..
ستاره خانم با تعجب گفت:تو کجا بودی؟ مگه خونه نبودی؟
پوزخندی زدم و گفتم:نکنه یادتون رفته من کلید این خونه رو نداشتم! وقتی رسیدم دم در آقا فرامرز هم رسیدن،بعدش واسه اینکه توجه همسایه ها جلب نشه رفتیم گشتی تو ده زدیم...
رحیم قد صاف کرد و با عصبانیت گفت:رفتید تو ده گشت زدید که منو بیشتر انگشت نما کنید؟
فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بفهم چی مگی رحیم! زنت دم در مونده بود، چیکار میکردم؟ عین تو میزدم به در بی خیالی ، میذاشتم تو تاریکی شب، دم در بمونه؟
از سر حرص گفتم:تو با زن دوم گرفتنت خودت رو انگشت نمای خاص و عام کردی، اونم زنی که معلوم نیست چه مشکلی داره که خواستگار مجردش رو رد کرده تا زن مرد زن دار بشه!
ستاره خانم هول زده گفت:از سر حسادت اینا رو میگی، داری میسوزی از اینکه رحیم من حتی با وجود زن اول، تونسته قشنگترین دختر ده رو عقد کنه... با این حرف ها نمیتونی سحر رو خراب کنی، اون دختر انقدر حجب و حیا داشت که حتی سرش رو بالا نگرفت تا رحیم صورتش رو ببینه! حتی بعد محرمیت... اما تو چی؟
دندون هام رو بهم فشردم و برای اینکه بیشتر حرص رحیم رو در بیارم رو به فرامرز گفتم:بابت امشب ممنون...کمکتون هیچوقت یادم نمیره..
اینو گفتم و راهی اتاقم شدم....
دیگه نباید جلوی این آدم ها از خودم ضعف نشون میدادم...
تازه چادر از سر کشیده بودم که رحیم به ضرب در اتاق رو باز کرد، با تعجب به سمتش برگشتم، این مرد انگار هنوز تکلیفش با خودش مشخص نبود..
لامپ اتاق رو روشن کرد و با غیض گفت:با فرامرز کجا رفته بودی؟ چیا گفته بودید بهم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:لازمه حرفت رو بهت یادآوری کنم؟ گفته بودی تو برام مهم نیستی‌‌‌، گفته بودی فقط اسما زنتم... علت این جوش و خروشت رو نمیفهمم!
رحیم از لای دندون های کلید شده اش غرید:حرف های خودم رو هم به خودم تحویل نده... من هیچ خوشم نمیاد فردا روز طعنه ی اون رو هم بخوام از مردم بشنوم...


ادامه دارد....



✾࿐
undefined۱۶
undefined۲

۳۳۸

۱۲:۲۱