#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوچهار
با صدای لرزونی گفتم:اونم... اونم عین من باید تاوان اشتباهس که برادرهاش کردن رو پس بده... باید تک تک روزهای تلخی رو که من گذروندم از سر بگذرونه... اینجوری شاید اون برادر هاش پیداشون بشه....
فرامرز کلافه گفت:اونوقت فرق شما با اونا چیه؟
انقدر عصبانی بودم که صدام رو بالا بردم و گفتم:کی گفته من با اونا فرق دارم؟ اصلا منم میخوام بشم یکی مثل اونا! مگه غیر اینکه دو تا مرد چون نتونستن با بابای من رو به رو بشن، تاوانش رو از من گرفتن؟ من چرا اینکارو نکنم؟ زندگی من نابود شده! باید تا عمر دارم گوشه ی اون خونه بمونه و بپوسم... رحیم زن گرفته، هیچکس چشم دیدنم رو نداره...
صدای بلندم رو پایین آوردم و زدم زیر گریه:من چرا باید دلم برای خواهر اونا بسوزه؟ اصلا اونا همشون لنگه ی همن، از مادر اشون گرفته، تا پسرهاش...دخترشون هم لنگه ی خودشون...
گریه میکردم و عین بید میلرزیدم، فرامرز ماشین رو نگه داشت و با ملایمت گفت:آروم... آروم باش آفاق خانم... ما باید از راه درست پیش بریم، باید فایل اصلی اون عکس ها رو ازشون بگیریم... اونا از شما انتقام گرفتن، شما از اونا... فکر کردی این چرخه قطع میشه؟ بعدش باید تا ابد تن و بدنتون بلرزه که اینبار بیان انتقام خواهرشون رو بگیرن...
آهی کشیدم و گفتم:میگید چیکار کنم؟
+من یک فکری تو سرمه، نمیدونم چقدر میشه امید داشت به اجرا شدنش... اما میخوام یکی از شاگردام رو بفرستم سراغ خانواده ی دختره، ازش خواستگاری کنن... حتی تا پای سفرهی عقد برن... بالاخره برادرهاش، هرجا باشن واسه عقدش سر و کله اشون پیدا میشه... شایدم خیلی زودتر از عقد... فقط باید زمان بدید به من...
باشه ی ضعیفی گفتم:بهتره بریم خونه، حتما تا الان برگشتن...
فرامرز سری تکون داد و به سمت خونه رفت...
حدسم درست بود، برگشته بودن... صدای حرف زدن و خندیدنشون تا تو کوچه هم میومد....
فرامرز که در زد قدمی ازش فاصله گرفتم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم، کمی بعد ریحون دوون دوون اومد و در رو باز کرد...
با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورتش زد و با صدای بلندی گفت:عمو فرامرز اومده...
صدای ستاره خانم به گوشم رسید:خوش اومده، تعارفش کن بیاد تو... چه شبی هم رسیده...
از پشت سر فرامرز قدمی به جلو برداشتم، ریحون با دیدن من با تعجب چشم هاش رو گرد کرد و گفت:تو... تو مگه برنگشته بودی خونه؟
انقدر واسشون بی اهمیت بودم که حتی نمیدونستن من کلید ندارم!
فرامرز از جلوی در کنار رفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو شما.
خوشم اومد از احترامی که بهم گذاشت، از حرص و جوش خوردن ریحون... چادرم رو روی سرم مرتب کردم، سرم رو بالا گرفتم و با غرور وارد حیاط شدم....
رحیم با چهره ای درهم روی تخت نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن صدای سلام من حیرت زده سرش رو بالا گرفت..
ستاره خانم با تعجب گفت:تو کجا بودی؟ مگه خونه نبودی؟
پوزخندی زدم و گفتم:نکنه یادتون رفته من کلید این خونه رو نداشتم! وقتی رسیدم دم در آقا فرامرز هم رسیدن،بعدش واسه اینکه توجه همسایه ها جلب نشه رفتیم گشتی تو ده زدیم...
رحیم قد صاف کرد و با عصبانیت گفت:رفتید تو ده گشت زدید که منو بیشتر انگشت نما کنید؟
فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بفهم چی مگی رحیم! زنت دم در مونده بود، چیکار میکردم؟ عین تو میزدم به در بی خیالی ، میذاشتم تو تاریکی شب، دم در بمونه؟
از سر حرص گفتم:تو با زن دوم گرفتنت خودت رو انگشت نمای خاص و عام کردی، اونم زنی که معلوم نیست چه مشکلی داره که خواستگار مجردش رو رد کرده تا زن مرد زن دار بشه!
ستاره خانم هول زده گفت:از سر حسادت اینا رو میگی، داری میسوزی از اینکه رحیم من حتی با وجود زن اول، تونسته قشنگترین دختر ده رو عقد کنه... با این حرف ها نمیتونی سحر رو خراب کنی، اون دختر انقدر حجب و حیا داشت که حتی سرش رو بالا نگرفت تا رحیم صورتش رو ببینه! حتی بعد محرمیت... اما تو چی؟
دندون هام رو بهم فشردم و برای اینکه بیشتر حرص رحیم رو در بیارم رو به فرامرز گفتم:بابت امشب ممنون...کمکتون هیچوقت یادم نمیره..
اینو گفتم و راهی اتاقم شدم....
دیگه نباید جلوی این آدم ها از خودم ضعف نشون میدادم...
تازه چادر از سر کشیده بودم که رحیم به ضرب در اتاق رو باز کرد، با تعجب به سمتش برگشتم، این مرد انگار هنوز تکلیفش با خودش مشخص نبود..
لامپ اتاق رو روشن کرد و با غیض گفت:با فرامرز کجا رفته بودی؟ چیا گفته بودید بهم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:لازمه حرفت رو بهت یادآوری کنم؟ گفته بودی تو برام مهم نیستی، گفته بودی فقط اسما زنتم... علت این جوش و خروشت رو نمیفهمم!
رحیم از لای دندون های کلید شده اش غرید:حرف های خودم رو هم به خودم تحویل نده... من هیچ خوشم نمیاد فردا روز طعنه ی اون رو هم بخوام از مردم بشنوم...
ادامه دارد....
✾࿐
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوچهار
با صدای لرزونی گفتم:اونم... اونم عین من باید تاوان اشتباهس که برادرهاش کردن رو پس بده... باید تک تک روزهای تلخی رو که من گذروندم از سر بگذرونه... اینجوری شاید اون برادر هاش پیداشون بشه....
فرامرز کلافه گفت:اونوقت فرق شما با اونا چیه؟
انقدر عصبانی بودم که صدام رو بالا بردم و گفتم:کی گفته من با اونا فرق دارم؟ اصلا منم میخوام بشم یکی مثل اونا! مگه غیر اینکه دو تا مرد چون نتونستن با بابای من رو به رو بشن، تاوانش رو از من گرفتن؟ من چرا اینکارو نکنم؟ زندگی من نابود شده! باید تا عمر دارم گوشه ی اون خونه بمونه و بپوسم... رحیم زن گرفته، هیچکس چشم دیدنم رو نداره...
صدای بلندم رو پایین آوردم و زدم زیر گریه:من چرا باید دلم برای خواهر اونا بسوزه؟ اصلا اونا همشون لنگه ی همن، از مادر اشون گرفته، تا پسرهاش...دخترشون هم لنگه ی خودشون...
گریه میکردم و عین بید میلرزیدم، فرامرز ماشین رو نگه داشت و با ملایمت گفت:آروم... آروم باش آفاق خانم... ما باید از راه درست پیش بریم، باید فایل اصلی اون عکس ها رو ازشون بگیریم... اونا از شما انتقام گرفتن، شما از اونا... فکر کردی این چرخه قطع میشه؟ بعدش باید تا ابد تن و بدنتون بلرزه که اینبار بیان انتقام خواهرشون رو بگیرن...
آهی کشیدم و گفتم:میگید چیکار کنم؟
+من یک فکری تو سرمه، نمیدونم چقدر میشه امید داشت به اجرا شدنش... اما میخوام یکی از شاگردام رو بفرستم سراغ خانواده ی دختره، ازش خواستگاری کنن... حتی تا پای سفرهی عقد برن... بالاخره برادرهاش، هرجا باشن واسه عقدش سر و کله اشون پیدا میشه... شایدم خیلی زودتر از عقد... فقط باید زمان بدید به من...
باشه ی ضعیفی گفتم:بهتره بریم خونه، حتما تا الان برگشتن...
فرامرز سری تکون داد و به سمت خونه رفت...
حدسم درست بود، برگشته بودن... صدای حرف زدن و خندیدنشون تا تو کوچه هم میومد....
فرامرز که در زد قدمی ازش فاصله گرفتم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم، کمی بعد ریحون دوون دوون اومد و در رو باز کرد...
با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورتش زد و با صدای بلندی گفت:عمو فرامرز اومده...
صدای ستاره خانم به گوشم رسید:خوش اومده، تعارفش کن بیاد تو... چه شبی هم رسیده...
از پشت سر فرامرز قدمی به جلو برداشتم، ریحون با دیدن من با تعجب چشم هاش رو گرد کرد و گفت:تو... تو مگه برنگشته بودی خونه؟
انقدر واسشون بی اهمیت بودم که حتی نمیدونستن من کلید ندارم!
فرامرز از جلوی در کنار رفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو شما.
خوشم اومد از احترامی که بهم گذاشت، از حرص و جوش خوردن ریحون... چادرم رو روی سرم مرتب کردم، سرم رو بالا گرفتم و با غرور وارد حیاط شدم....
رحیم با چهره ای درهم روی تخت نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن صدای سلام من حیرت زده سرش رو بالا گرفت..
ستاره خانم با تعجب گفت:تو کجا بودی؟ مگه خونه نبودی؟
پوزخندی زدم و گفتم:نکنه یادتون رفته من کلید این خونه رو نداشتم! وقتی رسیدم دم در آقا فرامرز هم رسیدن،بعدش واسه اینکه توجه همسایه ها جلب نشه رفتیم گشتی تو ده زدیم...
رحیم قد صاف کرد و با عصبانیت گفت:رفتید تو ده گشت زدید که منو بیشتر انگشت نما کنید؟
فرامرز با اخم هایی درهم گفت:بفهم چی مگی رحیم! زنت دم در مونده بود، چیکار میکردم؟ عین تو میزدم به در بی خیالی ، میذاشتم تو تاریکی شب، دم در بمونه؟
از سر حرص گفتم:تو با زن دوم گرفتنت خودت رو انگشت نمای خاص و عام کردی، اونم زنی که معلوم نیست چه مشکلی داره که خواستگار مجردش رو رد کرده تا زن مرد زن دار بشه!
ستاره خانم هول زده گفت:از سر حسادت اینا رو میگی، داری میسوزی از اینکه رحیم من حتی با وجود زن اول، تونسته قشنگترین دختر ده رو عقد کنه... با این حرف ها نمیتونی سحر رو خراب کنی، اون دختر انقدر حجب و حیا داشت که حتی سرش رو بالا نگرفت تا رحیم صورتش رو ببینه! حتی بعد محرمیت... اما تو چی؟
دندون هام رو بهم فشردم و برای اینکه بیشتر حرص رحیم رو در بیارم رو به فرامرز گفتم:بابت امشب ممنون...کمکتون هیچوقت یادم نمیره..
اینو گفتم و راهی اتاقم شدم....
دیگه نباید جلوی این آدم ها از خودم ضعف نشون میدادم...
تازه چادر از سر کشیده بودم که رحیم به ضرب در اتاق رو باز کرد، با تعجب به سمتش برگشتم، این مرد انگار هنوز تکلیفش با خودش مشخص نبود..
لامپ اتاق رو روشن کرد و با غیض گفت:با فرامرز کجا رفته بودی؟ چیا گفته بودید بهم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:لازمه حرفت رو بهت یادآوری کنم؟ گفته بودی تو برام مهم نیستی، گفته بودی فقط اسما زنتم... علت این جوش و خروشت رو نمیفهمم!
رحیم از لای دندون های کلید شده اش غرید:حرف های خودم رو هم به خودم تحویل نده... من هیچ خوشم نمیاد فردا روز طعنه ی اون رو هم بخوام از مردم بشنوم...
ادامه دارد....
✾࿐
۳۳۸
۱۲:۲۱