عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتودو اصرارش برای ازدواج با یک مرد زن دار، اونم وقتی خواستگار مجرد داشت... با خودم گفتم شاید این دخترم رسوایی به بار آورده که میخواد با مرد زن دار ازدواج کنه! وارد سالن که شدم سحر هم بلافاصله پشت سر من اومد و با پررویی رو به جمعیت گفت:من با آفاق خانم حرف هام رو زدم، سنگ هامون رو هم وا کندیم...من مخالفتی با این وصلت ندارم... نگاه تندی بهش انداختم و با لحن بدی گفتم:مگه میخوای زن من بشی که از حرف زدن با من به جواب مثبت رسیدی!؟ سحر پشت چشمی نازک کرد و سرش رو پایین انداخت، مادرش با غرور گفت:دخترم از بس با حجب و حیاس روش نمیشه با مرد نامحرم حرف بزنه... دندون هام رو بهم فشردم و با حرص نشستم سرجام، باورم نمیشد بعد حرف هایی که بهش زده بودم باز جواب مثبت بده! دیگه مطمئن شده بودم این دختر یه مشکلی داره! ریحون مشغول پخش کردن شیرینی شد، صدای صلوات بلند شد و حرف ها شکل جدی تری به خودش گرفت... عین اسپند رو آتیش شده بودم، اصلا یک جا نمیتونستم بند بشم... داشتن در مورد تاریخ عروسی حرف میزدن، در مورد مهریه و تاریخ جهاز برون... حتی با پرویی در مورد خالی کردن اون خونه از جهاز من میگفتن و من هیچ پشت و پناهی نداشتم که ازم دفاع کنه تو اون شرایط! بغضم رو انقدر قورت داده بودم که حس میکردم یک پرتقال گنده راه گلوم رو بسته، کف دستم زخمی شده بود بس ناخن فرو کرده بودم توش..ستاره خانم از خوشحالی روی پا بند نبود، وقتی گفت همین امشب محرمیت بین دو جوون خونده بشه انگار جون من رو گرفتن.باورم نمیشد رحیم اینکارو باهام بکنه... بهش حق میدادم تلخی کنه، تندی کنه، اصلا کتک بزنه... اما زن دوم گرفتن... گفتم حتما در حد بلوف زدن و ترسوندن منه! اما انگار همه چیز داشت جدی میشد... رحیم با کت و شلوار و موهای مرتب و سری پایین وارد زنونه شد، پدر و برادر های سحر و پدر رحیم هم اومدن... باورم نمیشد، همش میگفتم اینا بازیه، میخوان حساب کار و دست من بدن... رحیم که وارد زنونه شد با دیدن من برای لحظه ای مکث کرد، با چشم های خیس اشک نگاهش کردم و بی توجه به جمعیت گفتم:رحیم... اینکارو با من نکن... خرابش نکن... ستاره خانم با عصبانیت فشاری به بازوم آورد و رو به رحیم گفت:بیا ، بیا کنار عروست بشین.... رو گرفت ازم،سرش رو پایین انداخت و با چند قدم کوتاه نزدیک سحر شد...دوباره با التماس صداش کردم... اگر راه داشت به پاش میفتادم، اما رحیم حتی نگاهم نکرد، کنار سحر با فاصله‌ی کمی ازش نشست... ستاره خانم فشاری به بازوم آورد و گفت:برو... برو تو حیاط تا خطبه رو میخونن... نمیخوام زن دو بخته دو اتاق باشه... با حیرت نگاهش کردم! پسرش داشت زن دوم می‌گرفت و به من می‌گفت دو بخته.. نه به خاطر حرف ستاره خانم که به خاطر حال خراب خودم ،بی جون از اتاق بیرون زدم... کاش نیومده بودم، اینجوری انقدر غصه نمیخوردم... رفتم تو حیاط، خیره شدم به آسمون و با گریه گفتم:خدایا... تو دیدی... تو بودی... دیدی من بیگناه بودم... بیگناه زندگیم رو، از دست دادم.. خدایا کاری کن همه ی این آدم هایی که به راحتی بهم تهمت زدن، یک روز به اشتباهشون پی ببرن... روی زمین نشستم، چادرم رو روی سرم کشیدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه.. صدای صلوات و دست که بلند شد فهمیدم بدبخت شدم... محرمیت بینشون جاری شده بود و من رسما هوو دار شده بودم... تن بی جونم رو کشیدم روی تخت، انگار عزیزی از دست داده بودم... دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدام بالا نره... نفهمیدم چقدر گذشت با که شنیدن صدایی سرم رو بالا گرفتم، رحیم با فاصله ازم کنار درخت ایستاده بود... با گریه نگاهش کردم.. بدون اینکه کلامی حرف بزنم... اونم بهم نگاه میکرد... بعد از سکوتی کوتاه زمزمه کردم:مبارکت باشه... به پای هم پیر بشید... از جا بلند شدم، میخواستم برگردم خونه، تو همون اتاق دوده گرفته ی خودم... قدمی به سمت در حیاط برداشتم، رحیم نگران گفت:کجا میری؟ شایدم نگران نبود، نمیدونم... شاید من میخواستم تو خیالم این مرد رو نگران جلوه بدم... آهی کشیدم و گفتم:میرم خونه... اینجا نفسم بالا نمیاد... زبونه ی در رو کشیدم، صدای قدم های رحیم به گوشم رسید... با خودم گفتم هنوز که چیزی نشده... اگر رحیم پشیمون شده میتونن محرمیت رو فسخ کنن... نه خانی رفته نه خانی اومده... با التماس به سمتش برگشتم، چند قدم بهم نزدیک شده بود.... با بغضی که داشت خفه ام میکرد نالیدم :اینکارو نکن... یاد اون چهار سال نامزدی بیفت رحیم...رحیم تو میدونی من گناهی نکردم.. دروغی بهت نگفتم... ما میتونستیم از نو بسازیم... خواست جوابم رو بده که در سالن باز شد و سحر با ادایی که انگار ذاتی بود گفت:آقا رحیم... تشریف نمیارید داخل؟ رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و زمزمه کرد:دیر شده آفاق... برای همه چی... اینو گفت و رو گرفت ازم و به سمت سحر رفت... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوسه


جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم در رو براش نگه داشت تا اول سحر بره داخل و بعد خودش وارد سالن شد... دقیقا رفتاری که تو نامزدی با من داشت...
در حیاط رو باز کردم و بیرون رفتم، اگر یک دقیقه دیگه اونجا میموندم دق میکردم...
به سمت خونه رفتم، هرچند کلید نداشتم..سرم پایین بود و داشتم به بخت بدم فکر میکردم، چادر رو هم تا روی پیشونیم کشیده بودم پایین تا کسی زن بیچاره ای که داشت پاهاش رو روی زمین میکشید نشناسه...
جلوی در که رسیدم تازه یادم اومد نمیتونم برم تو... رحیم انقدر حواسش پرت بود که حتی حواسش نبود کلید رو بهم بده... حتما صورت سحر رو بعد محرمیت دیده بود... حتما علاقمندش شده بود و موندن کنار اون رو به اومدن دنبال زن بیچاره ای عین من ترجیح داده بود...
انقد ضعف داشتم که تکیه ام رو به در حیاط دادم و تو کوچه نشستم....
کمتر از نیم ساعت بعد با شنیدن صدای موتور ماشینی که داشت به سمتم میومد نور امیدی تو دلم روشن شد، گفتم حتما رحیم برگشته... حتما طاقت نیاورده... لبخند بی جونی زدم و از جا بلند شدم، ماشین شوورلت سبز رنگ درست جلوی پام نگه داشت... رحیم برنگشته بود،احتمالا اصلا من رو یادش رفته بود، مشغول زن جدید و خانواده ی زن جدیدش شده بود...
فرامرز بود... من رو که تو اون حالت دید با تعجب گفت:سلام! شما اینجا چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی بگم، انقدر خسته و درمونده بودم که دلم میخواست از اون ده برم و هیچکس رو نبینم...
بی جون از جا بلند شدم و بی مقدمه گفتم:رحیم... زن گرفت...
اینو گفتم و اشک عین سیلی روی صورتم جاری شد... خودمم باورم نمیشد زن گرفتن رحیم انقدر واسم سنگین باشه! اونم وقتی از روز اول هزار بار بهم گفته بودن رحیم زن دوم میگیره، اما از حرف تا عمل خیلی تفاوت بود....
فرامرز با عجله از ماشین پیاده شد، حس کردم پاهام تحمل وزنم رو نداره، تا برسه بهم دوباره رو زمین نشستم...
فرامرز کلافه گفت:بلند شو... خوبیت نداره اینجا بشینی و گریه کنی! همسایه ها صدات رو بشنون چی میگن؟
هق هق کنان گفتم:چی بگن؟ من که رسوا و انگشت نمای همه ی این مردم شدم، این گریه ی شبونه هم روش...بذار بفهمن عاقبت یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و حرف بردن آوردن هاشون بدبختی و بیچارگی یه زن بی کسه... آفاق بدبخت که از دار دنیا فقط یک زندگی خوب میخواست...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:رحیم زن گرفته، تو اینجا چیکار میکنی؟
مختصر گفتم:باهاشون رفته بودم خواستگاری... رفته بودم بدبختیم رو تماشا کنم... وقتی دیدم نفسم تو اون خونه میگیره تصمیم گرفتم برگردم... وقتی رسیدم در خونه یادم اومد کلید ندارم....
فرامرز به زور مجبورم کرد بلند شم، در ماشین رو باز کرد و گفت:سوار شو..‌
با تعجب گفتم:سوار شم؟ جایی قراره بریم؟
کلافه و خسته گفت:نه! این موقع شب کجا بریم؟ مگه نمیگی کسی خونه نیست و کلیدم نداری! خب نمیشه که تا برگشت اون ها دم در بمونیم! میریم یک چرخی تو ده میزنیم....
به اجبار نشستم و در رو بستم، تمام جونم درد میکرد... دستم رو دور تنم حلقه کردم و خیره شدم به سیاهی شب..
دست فرامرز جلو اومد و دستمال پارچه ای رنگی رو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:پاک کن صورتت رو،زیر چشم هات سیاه شده...
دستمال رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم... سرم رو گرم پاک کردن صورتم کردم...
کمی که از خونه فاصله گرفتیم فرامرز با ملایمت گفت:شما که از روز اول میدونستی رحیم بالاخره زن میگیره!این همه گریه برای چیه؟
نگاه تندی بهش انداختم:بله میدونستم، صدقه سر جمع کردن آبروی شما از روز اول میدونستم قراره هوو دار بشم، اما... اما...شما زن نیستی، نمیفهمی من چه دردی میکشم...
فرامرز غرغرکنان گفت:خوبه دیگه! حالا ما هم مقصر شدیم! دختر جون هیچ حواست هست چیکار کردی؟ اصلا باشه... هرچی تو بگی...ولی واقعا فکر کردی مرد های اطرافت راحت با این مسئله کنار بیان؟ فکر کردی اگر رحیم عقدت نمی‌کرد، پدربزرگت تو رو زنده میذاشت؟ چرا انقدر حق به جانبی! انگار که عالم و آدم مقصر این حال و روز توان...
با بغض خیره شدم به دست هام، فرامرز راست می‌گفت... جز خودم و بابام هیچکس مقصر این حال و روزم نبود...
با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... حق با شماست...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گفت:خیلی گشتم دنبال این آدمی که اسم و رسمش رو گفتی... خودش که انگار آب شده و رفته تو زمین... اما گویا یک خواهر داره، ثنا... اسم خواهرشه...سال آخر دبیرستانه، سمت فلکه ی گاز میره مدرسه... خونه اشون هم همون حوالیه. دو نفر رو به بهونه ی خواستگاری فرستادم در خونه اشون، میگفتن دو تا برادر هاش چند وقتی هست از شیراز رفتن، کسی هم ازشون خبری نداره، مادرش هم چند سال قبل طلاق گرفته... ثنا با پدرش زندگی میکنه...


ادامه دارد...
undefined۱۷

۳۲۹

۱۰:۴۳