#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوسه
جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم در رو براش نگه داشت تا اول سحر بره داخل و بعد خودش وارد سالن شد... دقیقا رفتاری که تو نامزدی با من داشت...
در حیاط رو باز کردم و بیرون رفتم، اگر یک دقیقه دیگه اونجا میموندم دق میکردم...
به سمت خونه رفتم، هرچند کلید نداشتم..سرم پایین بود و داشتم به بخت بدم فکر میکردم، چادر رو هم تا روی پیشونیم کشیده بودم پایین تا کسی زن بیچاره ای که داشت پاهاش رو روی زمین میکشید نشناسه...
جلوی در که رسیدم تازه یادم اومد نمیتونم برم تو... رحیم انقدر حواسش پرت بود که حتی حواسش نبود کلید رو بهم بده... حتما صورت سحر رو بعد محرمیت دیده بود... حتما علاقمندش شده بود و موندن کنار اون رو به اومدن دنبال زن بیچاره ای عین من ترجیح داده بود...
انقد ضعف داشتم که تکیه ام رو به در حیاط دادم و تو کوچه نشستم....
کمتر از نیم ساعت بعد با شنیدن صدای موتور ماشینی که داشت به سمتم میومد نور امیدی تو دلم روشن شد، گفتم حتما رحیم برگشته... حتما طاقت نیاورده... لبخند بی جونی زدم و از جا بلند شدم، ماشین شوورلت سبز رنگ درست جلوی پام نگه داشت... رحیم برنگشته بود،احتمالا اصلا من رو یادش رفته بود، مشغول زن جدید و خانواده ی زن جدیدش شده بود...
فرامرز بود... من رو که تو اون حالت دید با تعجب گفت:سلام! شما اینجا چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی بگم، انقدر خسته و درمونده بودم که دلم میخواست از اون ده برم و هیچکس رو نبینم...
بی جون از جا بلند شدم و بی مقدمه گفتم:رحیم... زن گرفت...
اینو گفتم و اشک عین سیلی روی صورتم جاری شد... خودمم باورم نمیشد زن گرفتن رحیم انقدر واسم سنگین باشه! اونم وقتی از روز اول هزار بار بهم گفته بودن رحیم زن دوم میگیره، اما از حرف تا عمل خیلی تفاوت بود....
فرامرز با عجله از ماشین پیاده شد، حس کردم پاهام تحمل وزنم رو نداره، تا برسه بهم دوباره رو زمین نشستم...
فرامرز کلافه گفت:بلند شو... خوبیت نداره اینجا بشینی و گریه کنی! همسایه ها صدات رو بشنون چی میگن؟
هق هق کنان گفتم:چی بگن؟ من که رسوا و انگشت نمای همه ی این مردم شدم، این گریه ی شبونه هم روش...بذار بفهمن عاقبت یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و حرف بردن آوردن هاشون بدبختی و بیچارگی یه زن بی کسه... آفاق بدبخت که از دار دنیا فقط یک زندگی خوب میخواست...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:رحیم زن گرفته، تو اینجا چیکار میکنی؟
مختصر گفتم:باهاشون رفته بودم خواستگاری... رفته بودم بدبختیم رو تماشا کنم... وقتی دیدم نفسم تو اون خونه میگیره تصمیم گرفتم برگردم... وقتی رسیدم در خونه یادم اومد کلید ندارم....
فرامرز به زور مجبورم کرد بلند شم، در ماشین رو باز کرد و گفت:سوار شو..
با تعجب گفتم:سوار شم؟ جایی قراره بریم؟
کلافه و خسته گفت:نه! این موقع شب کجا بریم؟ مگه نمیگی کسی خونه نیست و کلیدم نداری! خب نمیشه که تا برگشت اون ها دم در بمونیم! میریم یک چرخی تو ده میزنیم....
به اجبار نشستم و در رو بستم، تمام جونم درد میکرد... دستم رو دور تنم حلقه کردم و خیره شدم به سیاهی شب..
دست فرامرز جلو اومد و دستمال پارچه ای رنگی رو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:پاک کن صورتت رو،زیر چشم هات سیاه شده...
دستمال رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم... سرم رو گرم پاک کردن صورتم کردم...
کمی که از خونه فاصله گرفتیم فرامرز با ملایمت گفت:شما که از روز اول میدونستی رحیم بالاخره زن میگیره!این همه گریه برای چیه؟
نگاه تندی بهش انداختم:بله میدونستم، صدقه سر جمع کردن آبروی شما از روز اول میدونستم قراره هوو دار بشم، اما... اما...شما زن نیستی، نمیفهمی من چه دردی میکشم...
فرامرز غرغرکنان گفت:خوبه دیگه! حالا ما هم مقصر شدیم! دختر جون هیچ حواست هست چیکار کردی؟ اصلا باشه... هرچی تو بگی...ولی واقعا فکر کردی مرد های اطرافت راحت با این مسئله کنار بیان؟ فکر کردی اگر رحیم عقدت نمیکرد، پدربزرگت تو رو زنده میذاشت؟ چرا انقدر حق به جانبی! انگار که عالم و آدم مقصر این حال و روز توان...
با بغض خیره شدم به دست هام، فرامرز راست میگفت... جز خودم و بابام هیچکس مقصر این حال و روزم نبود...
با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... حق با شماست...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گفت:خیلی گشتم دنبال این آدمی که اسم و رسمش رو گفتی... خودش که انگار آب شده و رفته تو زمین... اما گویا یک خواهر داره، ثنا... اسم خواهرشه...سال آخر دبیرستانه، سمت فلکه ی گاز میره مدرسه... خونه اشون هم همون حوالیه. دو نفر رو به بهونه ی خواستگاری فرستادم در خونه اشون، میگفتن دو تا برادر هاش چند وقتی هست از شیراز رفتن، کسی هم ازشون خبری نداره، مادرش هم چند سال قبل طلاق گرفته... ثنا با پدرش زندگی میکنه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوسه
جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم در رو براش نگه داشت تا اول سحر بره داخل و بعد خودش وارد سالن شد... دقیقا رفتاری که تو نامزدی با من داشت...
در حیاط رو باز کردم و بیرون رفتم، اگر یک دقیقه دیگه اونجا میموندم دق میکردم...
به سمت خونه رفتم، هرچند کلید نداشتم..سرم پایین بود و داشتم به بخت بدم فکر میکردم، چادر رو هم تا روی پیشونیم کشیده بودم پایین تا کسی زن بیچاره ای که داشت پاهاش رو روی زمین میکشید نشناسه...
جلوی در که رسیدم تازه یادم اومد نمیتونم برم تو... رحیم انقدر حواسش پرت بود که حتی حواسش نبود کلید رو بهم بده... حتما صورت سحر رو بعد محرمیت دیده بود... حتما علاقمندش شده بود و موندن کنار اون رو به اومدن دنبال زن بیچاره ای عین من ترجیح داده بود...
انقد ضعف داشتم که تکیه ام رو به در حیاط دادم و تو کوچه نشستم....
کمتر از نیم ساعت بعد با شنیدن صدای موتور ماشینی که داشت به سمتم میومد نور امیدی تو دلم روشن شد، گفتم حتما رحیم برگشته... حتما طاقت نیاورده... لبخند بی جونی زدم و از جا بلند شدم، ماشین شوورلت سبز رنگ درست جلوی پام نگه داشت... رحیم برنگشته بود،احتمالا اصلا من رو یادش رفته بود، مشغول زن جدید و خانواده ی زن جدیدش شده بود...
فرامرز بود... من رو که تو اون حالت دید با تعجب گفت:سلام! شما اینجا چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی بگم، انقدر خسته و درمونده بودم که دلم میخواست از اون ده برم و هیچکس رو نبینم...
بی جون از جا بلند شدم و بی مقدمه گفتم:رحیم... زن گرفت...
اینو گفتم و اشک عین سیلی روی صورتم جاری شد... خودمم باورم نمیشد زن گرفتن رحیم انقدر واسم سنگین باشه! اونم وقتی از روز اول هزار بار بهم گفته بودن رحیم زن دوم میگیره، اما از حرف تا عمل خیلی تفاوت بود....
فرامرز با عجله از ماشین پیاده شد، حس کردم پاهام تحمل وزنم رو نداره، تا برسه بهم دوباره رو زمین نشستم...
فرامرز کلافه گفت:بلند شو... خوبیت نداره اینجا بشینی و گریه کنی! همسایه ها صدات رو بشنون چی میگن؟
هق هق کنان گفتم:چی بگن؟ من که رسوا و انگشت نمای همه ی این مردم شدم، این گریه ی شبونه هم روش...بذار بفهمن عاقبت یک کلاغ چهل کلاغ کردن ها و حرف بردن آوردن هاشون بدبختی و بیچارگی یه زن بی کسه... آفاق بدبخت که از دار دنیا فقط یک زندگی خوب میخواست...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:رحیم زن گرفته، تو اینجا چیکار میکنی؟
مختصر گفتم:باهاشون رفته بودم خواستگاری... رفته بودم بدبختیم رو تماشا کنم... وقتی دیدم نفسم تو اون خونه میگیره تصمیم گرفتم برگردم... وقتی رسیدم در خونه یادم اومد کلید ندارم....
فرامرز به زور مجبورم کرد بلند شم، در ماشین رو باز کرد و گفت:سوار شو..
با تعجب گفتم:سوار شم؟ جایی قراره بریم؟
کلافه و خسته گفت:نه! این موقع شب کجا بریم؟ مگه نمیگی کسی خونه نیست و کلیدم نداری! خب نمیشه که تا برگشت اون ها دم در بمونیم! میریم یک چرخی تو ده میزنیم....
به اجبار نشستم و در رو بستم، تمام جونم درد میکرد... دستم رو دور تنم حلقه کردم و خیره شدم به سیاهی شب..
دست فرامرز جلو اومد و دستمال پارچه ای رنگی رو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:پاک کن صورتت رو،زیر چشم هات سیاه شده...
دستمال رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم... سرم رو گرم پاک کردن صورتم کردم...
کمی که از خونه فاصله گرفتیم فرامرز با ملایمت گفت:شما که از روز اول میدونستی رحیم بالاخره زن میگیره!این همه گریه برای چیه؟
نگاه تندی بهش انداختم:بله میدونستم، صدقه سر جمع کردن آبروی شما از روز اول میدونستم قراره هوو دار بشم، اما... اما...شما زن نیستی، نمیفهمی من چه دردی میکشم...
فرامرز غرغرکنان گفت:خوبه دیگه! حالا ما هم مقصر شدیم! دختر جون هیچ حواست هست چیکار کردی؟ اصلا باشه... هرچی تو بگی...ولی واقعا فکر کردی مرد های اطرافت راحت با این مسئله کنار بیان؟ فکر کردی اگر رحیم عقدت نمیکرد، پدربزرگت تو رو زنده میذاشت؟ چرا انقدر حق به جانبی! انگار که عالم و آدم مقصر این حال و روز توان...
با بغض خیره شدم به دست هام، فرامرز راست میگفت... جز خودم و بابام هیچکس مقصر این حال و روزم نبود...
با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... حق با شماست...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گفت:خیلی گشتم دنبال این آدمی که اسم و رسمش رو گفتی... خودش که انگار آب شده و رفته تو زمین... اما گویا یک خواهر داره، ثنا... اسم خواهرشه...سال آخر دبیرستانه، سمت فلکه ی گاز میره مدرسه... خونه اشون هم همون حوالیه. دو نفر رو به بهونه ی خواستگاری فرستادم در خونه اشون، میگفتن دو تا برادر هاش چند وقتی هست از شیراز رفتن، کسی هم ازشون خبری نداره، مادرش هم چند سال قبل طلاق گرفته... ثنا با پدرش زندگی میکنه...
ادامه دارد...
۳۲۹
۱۰:۴۳