عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتویک صدای حرف زدن مرد ها رو می‌شنیدم، زن ها هم میگفتن و میخندیدن ... اگر رحیم این دختر رو عقد میکرد،باید تا ابد گوشه ی اون خونه میموندم... محال بود با وجود این دختر نگاهی به من بکنه... مادر سحر گلویی صاف کرد و گفت:خودتون میدونید کمتر کسی راضی میشه دخترش رو به مرد زن دار شوهر بده! واسه همین دختر من باید امتیازهایی داشته باشه که خیال من بابت زندگی و آینده اش روشن باشه، سید صادق از قبل همه چیز رو به خود من واگذار کرده... واسه همین هر حرفی من میزنم، حرف پدرشم هست.... سحر با لبخندی ملیح سرش رو پایین انداخت، ستاره خانم با مهربونی گفت:هرچی شما بگید، به دیده ی منت... +دختر من بعد عقد و عروسی باید بره خونه ی خودش، سحر من با مادر شوهر و هوو زیر یک سقف نمیره! جهاز دخترم کامله، ماشالله از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش فراهمه..اقا رحیم هم که خونه داره... دیگه دلیلی نداره عروس نو بیاد خونه ی پدر شوهر! ستاره خانم سریع گفت:البته... درست هم همینه! رحیم خونه داره به چه بزرگی، بعد عروسی میرن خونه ی خودشون... والا گذشت دوره زمونه ای که عروس مجبور بود کنار مادرشوهر زندگی کنه! مادر سحر خوشحال از پذیرفته شدن اولین شرطش لبخندی زد و گفت:مهریه ی دختر من پونصد سکه ی طلاس، نه یک سکه کمتر، نه یکی بیشتر... ستاره خانم نگاه درمونده ای به دخترها کرد و گفت:در مورد این من باید با خود رحیم و پدرش حرف بزنم... مادر سحر باشه ای گفت و سرش رو گرم خوردن چایی کرد، حواسم بود که سحر دوسه بار با ایما و اشاره چیزی بهش گفت، مادرش هم مدام چشم و ابرو میومد که یعنی باشه... بعد از سکوتی کوتاه گلویی صاف کرد و گفت:شرط آخر... که بیشتر شرط سحرجانمه... آقا رحیم باید لطف کنه رو کاغذ بنویسه، انگشت و امضا بزنه که تحت هیچ شرایطی سراغ زن اولش نمیره! روز اول خودتون گفتید این زن فقط اسمش زن رحیمه، واسه همین دختر من قبول کرده... حس میکردم هر لحظه ممکنه نفس کم بیارم، جلوی چشمم رو پرده ای از اشک پوشونده بود و تمام بدنم میلرزید از این همه تحقیر و توهین... ستاره خانم بی تردید گفت:نیازی به کاغذ و امضا و انگشت نیست! بچه ی من همین مدتم هم نگاهی به زنش ننداخته، اگر ذره ای دوستش داشت یا دلش پی به این زن بود که فکر زن دوم نمیوفتاد! اما شما اگر اینجوری خیالت راحت میشه طوری نیست... هرچی شما بخوای... کاش نیومده بودم، کاش میتونستم از اونجا برم...سرم پایین بود تا کسی حال خرابم رو نبینه، تو حال و هوای خودم بودم و داشتم تو دلم برای بخت بدم گریه میکردم که ستاره خانم ضربه ای به بازوم زد و گفت:سحر جان میخواد باهات حرف بزنه... گیج و منگ سرم رو بالا گرفتم، سحر با ادا گفت:امکانش هست چند دقیقه تو حیاط باهاتون حرف بزنم؟ این صدا حتی توجه من که زن بودم رو به خودش جلب میکرد! چه برسه به رحیم! سست و بی جون از جا بلند شدم، ستاره خانم با تهدید نگاهم کرد، شک نداشتم اگر این مراسم رو بهم میزدم ستاره خانم یه بلایی میاورد... که البته منم راهی برای بهم زدن اون مراسم نداشتم... پشت سر ستاره وارد حیاط بزرگ خونه اشون شدم، کنار درخت لیمو، روی تخت نشستم و خیره شدم به زمین،دلم میسوخت واسه خودم... واسه سادگی و حماقتی که تو بچگی کرده بودم و قرار بود تا ابد بابتش تاوان بدم... سحر با فاصله ی کمی ازم نشست و با ادا گفت:میتونم باهاتون راحت حرف بزنم؟ حتی نتونستم سرم رو بالا بگیرم،میدونستم اگر کلمه ای حرف بزنم بغضم میشکنه و بیشتر از قبل تحقیر میشم... سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و سعی کردم کمی خودم رو جمع و جور کنم... سحر دستی به روسریش کشید و گفت:من... میخوام بدونم واقعا شما و آقا رحیم هیچ میونه ای باهم ندارید؟ نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:تو چرا میخوای زن یه مرد زن دار بشی؟ سر تا پاش رو خوب نگاه کردم و گفتم:چیزی که کم نداری! به قول مادرت کلی خواستگار مجرد داری! چی باعث شده بخوای زن یه مرد زن دار بشی؟ رنگش به آنی پرید، سریع رو گرفت ازم و با صدای لرزونی گفت:من..لازم نمیدونم به شما جواب پس بدم... با طعنه گفتم:منم نیازی نمیبینم به تو جواب پس بدم! هرچی که هست من و رحیم زن و شوهریم! چند سال نامزد بودیم، همدیگه رو خیلی خوش می‌شناسیم... هر بحث و دلخوری هم بینمون باشه به مرور برطرف میشه! البته اگر پای زنی چون تو به زندگیمون باز نشه! دستمال ماتیکی رو گرفتم سمتش و با غرور گفتم:این دستمال رو میبینی؟ این رو اومدنی رحیم داد دستم، گفت آرایشم رو کم کنم... مردی که رو آرایش یک زن حساس باشه، یعنی دوستش داره! حالا عالم و آدم بگن بین ما جدایی افتاده! به هرحال من زنشم... توام بهتره زندگیت رو روی خرابه های زندگی من نسازی..اینو گفتم و با حرص برگشتم سمت سالن،شک نداشتم این دخترک ریگی به کفش داره! لرزش صداش! ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتودو


اصرارش برای ازدواج با یک مرد زن دار، اونم وقتی خواستگار مجرد داشت...
با خودم گفتم شاید این دخترم رسوایی به بار آورده که میخواد با مرد زن دار ازدواج کنه!
وارد سالن که شدم سحر هم بلافاصله پشت سر من اومد و با پررویی رو به جمعیت گفت:من با آفاق خانم حرف هام رو زدم، سنگ هامون رو هم وا کندیم...من مخالفتی با این وصلت ندارم...
نگاه تندی بهش انداختم و با لحن بدی گفتم:مگه میخوای زن من بشی که از حرف زدن با من به جواب مثبت رسیدی!؟
سحر پشت چشمی نازک کرد و سرش رو پایین انداخت، مادرش با غرور گفت:دخترم از بس با حجب و حیاس روش نمیشه با مرد نامحرم حرف بزنه...
دندون هام رو بهم فشردم و با حرص نشستم سرجام، باورم نمیشد بعد حرف هایی که بهش زده بودم باز جواب مثبت بده! دیگه مطمئن شده بودم این دختر یه مشکلی داره!
ریحون مشغول پخش کردن شیرینی شد، صدای صلوات بلند شد و حرف ها شکل جدی تری به خودش گرفت...
عین اسپند رو آتیش شده بودم، اصلا یک جا نمیتونستم بند بشم... داشتن در مورد تاریخ عروسی حرف میزدن، در مورد مهریه و تاریخ جهاز برون... حتی با پرویی در مورد خالی کردن اون خونه از جهاز من میگفتن و من هیچ پشت و پناهی نداشتم که ازم دفاع کنه تو اون شرایط!
بغضم رو انقدر قورت داده بودم که حس میکردم یک پرتقال گنده راه گلوم رو بسته، کف دستم زخمی شده بود بس ناخن فرو کرده بودم توش..ستاره خانم از خوشحالی روی پا بند نبود، وقتی گفت همین امشب محرمیت بین دو جوون خونده بشه انگار جون من رو گرفتن.باورم نمیشد رحیم اینکارو باهام بکنه... بهش حق میدادم تلخی کنه، تندی کنه، اصلا کتک بزنه... اما زن دوم گرفتن... گفتم حتما در حد بلوف زدن و ترسوندن منه! اما انگار همه چیز داشت جدی میشد...
رحیم با کت و شلوار و موهای مرتب و سری پایین وارد زنونه شد، پدر و برادر های سحر و پدر رحیم هم اومدن... باورم نمیشد، همش میگفتم اینا بازیه، میخوان حساب کار و دست من بدن...
رحیم که وارد زنونه شد با دیدن من برای لحظه ای مکث کرد، با چشم های خیس اشک نگاهش کردم و بی توجه به جمعیت گفتم:رحیم... اینکارو با من نکن... خرابش نکن...
ستاره خانم با عصبانیت فشاری به بازوم آورد و رو به رحیم گفت:بیا ، بیا کنار عروست بشین....
رو گرفت ازم،سرش رو پایین انداخت و با چند قدم کوتاه نزدیک سحر شد...دوباره با التماس صداش کردم... اگر راه داشت به پاش میفتادم، اما رحیم حتی نگاهم نکرد، کنار سحر با فاصله‌ی کمی ازش نشست...
ستاره خانم فشاری به بازوم آورد و گفت:برو... برو تو حیاط تا خطبه رو میخونن... نمیخوام زن دو بخته دو اتاق باشه...
با حیرت نگاهش کردم! پسرش داشت زن دوم می‌گرفت و به من می‌گفت دو بخته..
نه به خاطر حرف ستاره خانم که به خاطر حال خراب خودم ،بی جون از اتاق بیرون زدم... کاش نیومده بودم، اینجوری انقدر غصه نمیخوردم...
رفتم تو حیاط، خیره شدم به آسمون و با گریه گفتم:خدایا... تو دیدی... تو بودی... دیدی من بیگناه بودم... بیگناه زندگیم رو، از دست دادم.. خدایا کاری کن همه ی این آدم هایی که به راحتی بهم تهمت زدن، یک روز به اشتباهشون پی ببرن...
روی زمین نشستم، چادرم رو روی سرم کشیدم و با صدای بلندی زدم زیر گریه..
صدای صلوات و دست که بلند شد فهمیدم بدبخت شدم... محرمیت بینشون جاری شده بود و من رسما هوو دار شده بودم...
تن بی جونم رو کشیدم روی تخت، انگار عزیزی از دست داده بودم... دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدام بالا نره... نفهمیدم چقدر گذشت با که شنیدن صدایی سرم رو بالا گرفتم، رحیم با فاصله ازم کنار درخت ایستاده بود...
با گریه نگاهش کردم.. بدون اینکه کلامی حرف بزنم... اونم بهم نگاه میکرد... بعد از سکوتی کوتاه زمزمه کردم:مبارکت باشه... به پای هم پیر بشید...
از جا بلند شدم، میخواستم برگردم خونه، تو همون اتاق دوده گرفته ی خودم...
قدمی به سمت در حیاط برداشتم، رحیم نگران گفت:کجا میری؟
شایدم نگران نبود، نمیدونم... شاید من میخواستم تو خیالم این مرد رو نگران جلوه بدم...
آهی کشیدم و گفتم:میرم خونه... اینجا نفسم بالا نمیاد...
زبونه ی در رو کشیدم، صدای قدم های رحیم به گوشم رسید... با خودم گفتم هنوز که چیزی نشده... اگر رحیم پشیمون شده میتونن محرمیت رو فسخ کنن... نه خانی رفته نه خانی اومده...
با التماس به سمتش برگشتم، چند قدم بهم نزدیک شده بود....
با بغضی که داشت خفه ام میکرد نالیدم
:اینکارو نکن... یاد اون چهار سال نامزدی بیفت رحیم...رحیم تو میدونی من گناهی نکردم.. دروغی بهت نگفتم... ما میتونستیم از نو بسازیم...
خواست جوابم رو بده که در سالن باز شد و سحر با ادایی که انگار ذاتی بود گفت:آقا رحیم... تشریف نمیارید داخل؟
رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و زمزمه کرد:دیر شده آفاق... برای همه چی...
اینو گفت و رو گرفت ازم و به سمت سحر رفت...


ادامه دارد....



undefined۱۶
undefined۳
undefined۱

۳۸۶

۱۸:۰۷