عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصت تلخ و با دلی پرغصه، دستمال رو ازش گرفتم و گفتم:کاش دلت رو یک دله کنی رحیم! اگر آرایش من انقد واست مهمه، واسه چی میخوای بری زن بگیری؟ رحیم این راهی که میری دیگه برگشتی نداره! تهش تموم شدن این زندگیه! با بی رحمی گفت:کدوم زندگی؟ چیه؟ خیال کردی بهت گفتم آرایشت رو پاک کن یعنی بهت علاقمند شدم؟ نه ،فقط یک دلیل داره! نمیخوام بیشتر از این انگشت نمای خاص و عام بشم، وگرنه تو هر کاری میخوای بکن، ذره ای واسم مهم نیست! اشک روی گونه ام نشست از تلخی کلامش... دستم رو مشت کردم و رو گرفتم ازش تا گریه ام رو نبینه... تا رسیدن جلوی در خونه ی سید صادق کلامی حرف نزدم، این مرد لحظه به لحظه من رو از خودش بیزار و بیزار تر میکرد... چادرم رو جلو کشیدم و جلوتر از رحیم پیاده شدم و به سمت ستاره خانم رفتم، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:کنار خودم باش، زیاد کنار رحیم نباش .. البته که تو این چیزا رو نمیفهمی، من باید یادت بدم.... دندون هام رو بهم فشردم و سکوت کردم. پدر رحیم در رو زد و ریحون با شوق گفت:انشالله همین امشب جواب بله رو میدن... ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:معلومه که بله میدن، شوهر کی رو پیدا میکنن بهتر از پسر من؟ چادرم رو جلوتر کشیدم تا کسی اشک چشمم رو نبینه، مدام خودم رو سرزنش میکردم که نباید گریه کنم... نباید ضعف نشون بدم.... در خونه رو مرد جوونی که بعدا فهمیدم برادر عروس جدیده باز کرد و ما رو دعوت کردن داخل... دیوارهای اون خونه داشت بهم فشار می‌آورد... انگار صداها هزار برابر شده بود و تو سرم پیچیده بود... تو همون حیاط سلام و احوالپرسی با پدر و مادر و خواهر و برادر عروس کردیم و رفتیم داخل، سالن بزرگ خونه ی سید صادق دو تیکه بود، ما زن ها به سمت قسمت کوچکتر رفتیم و مرد ها تو مهمون خونه نشستند. با اشاره ی ستاره خانم نشستم کنارش و کمی چادرم رو عقب کشیدم... مادر عروس که زنی محجبه و خنده رو بود با محبت گفت:ماشالله به عروست ستاره خانم، از خانومی و قشنگی چیزی کم نداره! ستاره خانم با صدای آرومی گفت:قشنگی به چه کارش میاد وقتی پسر من حتی دلش نمیخواد نگاش کنه! والا ما اگر اون مراسم مسخره رو راه انداختیم فقط به خاطر حرف مردم بود.شما که دیگه غریبه نیستید، قراره چهار صباح دیگه فامیل بشیم.خودتونم خوب میدونید این دختر چه کرده... رحیم منم مرده،قبول نمیکنه همچین زنی رو! از طرفی بچه ام دل رحمه، نخواست این دختر بمونه خونه ی آقاجونش، میشناسی اون مرد رو که..اذیتش میکرد!گفت من عقدش میکنم، ولی همونجا قول گرفت که بعدش بره زن بگیره...گفت این دختر که واسه من زن نمیشه. ستاره خانم میگفت و من رو هر لحظه بیشتر از قبل تحقیر میکرد و من از شدت حرص و خشم کم مونده بود فریاد بزنم. ناخن هام رو تو گوشت دستم فرو برده بودم و مدام تو دلم با خودم حرف میزدم تا کمتر توهین ها و تحقیر های ستاره خانم رو بشنوم.... +خلاصه که جلو خودش میگم، بچه ی من هیچ کاری باهاش نداره! واسه همین ما جسارت کردیم و اومدیم خواستگاری سحر جان... عروس قشنگم نمیخواد چایی بیاره ما یک دل سیر ببینیمش؟ مادر سحر با محبت لبخندی زد و رو به دختر بزرگش گفت:دخترم برو خواهرت رو بگو بیاد... بعدم رو به ستاره خانم گفت:سحر من ته تغاری خونه اس، خانم.. هنرمند، سر به زیر... ماشالله از هر انگشتش یک هنر میریزه... بچه ام بخت و اقبال اولش خوب نبود، سه سال قبل،همینکه با پسر قدسی خانم نامزد کرد،هنوز محرمیت بینشون جاری نشده بود که عادل بنده خدا رفت جبهه و سه ماه بعدش شهید شد! سحر منم بعد اون جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا شوهر نمیکنم... وگرنه کم خواستگار نداشته! همه هم مجرد و پولدار! منتهی دل دخترم راضی نبود،ما هم نمی‌خواستیم مجبورش کنیم... بعدها که شما پا پیش گذاشتید فهمیدم دخترم دلش رضاس، دیگه عین سری های قبل نه نگفت از اولش! واسه همین رضایت دادیم به این خواستگاری... که البته شرط و شروط های خودمون رو هم داریم... با ورود عروس ظریف و زیبا با چادری سفید و لپ های گل انداخته انگار خشکم زد... این دختر... این دختر برای هوو شدن زیادی ققشنگ بود... به سختی آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم، با صدای قشنگی سلام کرد و سینی چایی رو به سمت ستاره خانم گرفت، بی اختیار خیره شدم تو صورتش... انگار خدا برای خلقت این دختر زمان زیادی گذاشته بود... سینی چایی رو گرفت جلوم حس کردم این جنگ نابرابر رو بدجور باختم... رحیم اگر چشمش به این دختر شاه پریون میفتاد، مگه دیگه به من نگاه می‌کرد؟ با دست لرزون استکان چایی رو برداشتم و زیر لب تشکر کردم.... گرمم شده بود،کلافه چادر رو پایین کشیدم، ستاه خانم با دیدن آرایش چشمم نگاه بدی بهم انداخت، محلش ندادم... نفسم داشت به شماره میفتاد... ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتویک


صدای حرف زدن مرد ها رو می‌شنیدم، زن ها هم میگفتن و میخندیدن ...
اگر رحیم این دختر رو عقد میکرد،باید تا ابد گوشه ی اون خونه میموندم... محال بود با وجود این دختر نگاهی به من بکنه...
مادر سحر گلویی صاف کرد و گفت:خودتون میدونید کمتر کسی راضی میشه دخترش رو به مرد زن دار شوهر بده! واسه همین دختر من باید امتیازهایی داشته باشه که خیال من بابت زندگی و آینده اش روشن باشه، سید صادق از قبل همه چیز رو به خود من واگذار کرده... واسه همین هر حرفی من میزنم، حرف پدرشم هست....
سحر با لبخندی ملیح سرش رو پایین انداخت، ستاره خانم با مهربونی گفت:هرچی شما بگید، به دیده ی منت...
+دختر من بعد عقد و عروسی باید بره خونه ی خودش، سحر من با مادر شوهر و هوو زیر یک سقف نمیره! جهاز دخترم کامله، ماشالله از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش فراهمه..اقا رحیم هم که خونه داره... دیگه دلیلی نداره عروس نو بیاد خونه ی پدر شوهر!
ستاره خانم سریع گفت:البته... درست هم همینه! رحیم خونه داره به چه بزرگی، بعد عروسی میرن خونه ی خودشون... والا گذشت دوره زمونه ای که عروس مجبور بود کنار مادرشوهر زندگی کنه!
مادر سحر خوشحال از پذیرفته شدن اولین شرطش لبخندی زد و گفت:مهریه ی دختر من پونصد سکه ی طلاس، نه یک سکه کمتر، نه یکی بیشتر...
ستاره خانم نگاه درمونده ای به دخترها کرد و گفت:در مورد این من باید با خود رحیم و پدرش حرف بزنم...
مادر سحر باشه ای گفت و سرش رو گرم خوردن چایی کرد، حواسم بود که سحر دوسه بار با ایما و اشاره چیزی بهش گفت، مادرش هم مدام چشم و ابرو میومد که یعنی باشه...
بعد از سکوتی کوتاه گلویی صاف کرد و گفت:شرط آخر... که بیشتر شرط سحرجانمه... آقا رحیم باید لطف کنه رو کاغذ بنویسه، انگشت و امضا بزنه که تحت هیچ شرایطی سراغ زن اولش نمیره! روز اول خودتون گفتید این زن فقط اسمش زن رحیمه، واسه همین دختر من قبول کرده...
حس میکردم هر لحظه ممکنه نفس کم بیارم، جلوی چشمم رو پرده ای از اشک پوشونده بود و تمام بدنم میلرزید از این همه تحقیر و توهین...
ستاره خانم بی تردید گفت:نیازی به کاغذ و امضا و انگشت نیست! بچه ی من همین مدتم هم نگاهی به زنش ننداخته، اگر ذره ای دوستش داشت یا دلش پی به این زن بود که فکر زن دوم نمیوفتاد! اما شما اگر اینجوری خیالت راحت میشه طوری نیست... هرچی شما بخوای...
کاش نیومده بودم، کاش میتونستم از اونجا برم...سرم پایین بود تا کسی حال خرابم رو نبینه، تو حال و هوای خودم بودم و داشتم تو دلم برای بخت بدم گریه میکردم که ستاره خانم ضربه ای به بازوم زد و گفت:سحر جان میخواد باهات حرف بزنه...
گیج و منگ سرم رو بالا گرفتم، سحر با ادا گفت:امکانش هست چند دقیقه تو حیاط باهاتون حرف بزنم؟
این صدا حتی توجه من که زن بودم رو به خودش جلب میکرد! چه برسه به رحیم!
سست و بی جون از جا بلند شدم، ستاره خانم با تهدید نگاهم کرد، شک نداشتم اگر این مراسم رو بهم میزدم ستاره خانم یه بلایی میاورد... که البته منم راهی برای بهم زدن اون مراسم نداشتم...
پشت سر ستاره وارد حیاط بزرگ خونه اشون شدم، کنار درخت لیمو، روی تخت نشستم و خیره شدم به زمین،دلم میسوخت واسه خودم... واسه سادگی و حماقتی که تو بچگی کرده بودم و قرار بود تا ابد بابتش تاوان بدم...
سحر با فاصله ی کمی ازم نشست و با ادا گفت:میتونم باهاتون راحت حرف بزنم؟
حتی نتونستم سرم رو بالا بگیرم،میدونستم اگر کلمه ای حرف بزنم بغضم میشکنه و بیشتر از قبل تحقیر میشم...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و سعی کردم کمی خودم رو جمع و جور کنم...
سحر دستی به روسریش کشید و گفت:من... میخوام بدونم واقعا شما و آقا رحیم هیچ میونه ای باهم ندارید؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:تو چرا میخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
سر تا پاش رو خوب نگاه کردم و گفتم:چیزی که کم نداری! به قول مادرت کلی خواستگار مجرد داری! چی باعث شده بخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
رنگش به آنی پرید، سریع رو گرفت ازم و با صدای لرزونی گفت:من..لازم نمیدونم به شما جواب پس بدم...
با طعنه گفتم:منم نیازی نمیبینم به تو جواب پس بدم! هرچی که هست من و رحیم زن و شوهریم! چند سال نامزد بودیم، همدیگه رو خیلی خوش می‌شناسیم... هر بحث و دلخوری هم بینمون باشه به مرور برطرف میشه! البته اگر پای زنی چون تو به زندگیمون باز نشه!
دستمال ماتیکی رو گرفتم سمتش و با غرور گفتم:این دستمال رو میبینی؟ این رو اومدنی رحیم داد دستم، گفت آرایشم رو کم کنم... مردی که رو آرایش یک زن حساس باشه، یعنی دوستش داره! حالا عالم و آدم بگن بین ما جدایی افتاده! به هرحال من زنشم... توام بهتره زندگیت رو روی خرابه های زندگی من نسازی..اینو گفتم و با حرص برگشتم سمت سالن،شک نداشتم این دخترک ریگی به کفش داره! لرزش صداش!



ادامه دارد...
undefined۱۴
undefined۱

۳۸۳

۱۸:۰۷