#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتویک
صدای حرف زدن مرد ها رو میشنیدم، زن ها هم میگفتن و میخندیدن ...
اگر رحیم این دختر رو عقد میکرد،باید تا ابد گوشه ی اون خونه میموندم... محال بود با وجود این دختر نگاهی به من بکنه...
مادر سحر گلویی صاف کرد و گفت:خودتون میدونید کمتر کسی راضی میشه دخترش رو به مرد زن دار شوهر بده! واسه همین دختر من باید امتیازهایی داشته باشه که خیال من بابت زندگی و آینده اش روشن باشه، سید صادق از قبل همه چیز رو به خود من واگذار کرده... واسه همین هر حرفی من میزنم، حرف پدرشم هست....
سحر با لبخندی ملیح سرش رو پایین انداخت، ستاره خانم با مهربونی گفت:هرچی شما بگید، به دیده ی منت...
+دختر من بعد عقد و عروسی باید بره خونه ی خودش، سحر من با مادر شوهر و هوو زیر یک سقف نمیره! جهاز دخترم کامله، ماشالله از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش فراهمه..اقا رحیم هم که خونه داره... دیگه دلیلی نداره عروس نو بیاد خونه ی پدر شوهر!
ستاره خانم سریع گفت:البته... درست هم همینه! رحیم خونه داره به چه بزرگی، بعد عروسی میرن خونه ی خودشون... والا گذشت دوره زمونه ای که عروس مجبور بود کنار مادرشوهر زندگی کنه!
مادر سحر خوشحال از پذیرفته شدن اولین شرطش لبخندی زد و گفت:مهریه ی دختر من پونصد سکه ی طلاس، نه یک سکه کمتر، نه یکی بیشتر...
ستاره خانم نگاه درمونده ای به دخترها کرد و گفت:در مورد این من باید با خود رحیم و پدرش حرف بزنم...
مادر سحر باشه ای گفت و سرش رو گرم خوردن چایی کرد، حواسم بود که سحر دوسه بار با ایما و اشاره چیزی بهش گفت، مادرش هم مدام چشم و ابرو میومد که یعنی باشه...
بعد از سکوتی کوتاه گلویی صاف کرد و گفت:شرط آخر... که بیشتر شرط سحرجانمه... آقا رحیم باید لطف کنه رو کاغذ بنویسه، انگشت و امضا بزنه که تحت هیچ شرایطی سراغ زن اولش نمیره! روز اول خودتون گفتید این زن فقط اسمش زن رحیمه، واسه همین دختر من قبول کرده...
حس میکردم هر لحظه ممکنه نفس کم بیارم، جلوی چشمم رو پرده ای از اشک پوشونده بود و تمام بدنم میلرزید از این همه تحقیر و توهین...
ستاره خانم بی تردید گفت:نیازی به کاغذ و امضا و انگشت نیست! بچه ی من همین مدتم هم نگاهی به زنش ننداخته، اگر ذره ای دوستش داشت یا دلش پی به این زن بود که فکر زن دوم نمیوفتاد! اما شما اگر اینجوری خیالت راحت میشه طوری نیست... هرچی شما بخوای...
کاش نیومده بودم، کاش میتونستم از اونجا برم...سرم پایین بود تا کسی حال خرابم رو نبینه، تو حال و هوای خودم بودم و داشتم تو دلم برای بخت بدم گریه میکردم که ستاره خانم ضربه ای به بازوم زد و گفت:سحر جان میخواد باهات حرف بزنه...
گیج و منگ سرم رو بالا گرفتم، سحر با ادا گفت:امکانش هست چند دقیقه تو حیاط باهاتون حرف بزنم؟
این صدا حتی توجه من که زن بودم رو به خودش جلب میکرد! چه برسه به رحیم!
سست و بی جون از جا بلند شدم، ستاره خانم با تهدید نگاهم کرد، شک نداشتم اگر این مراسم رو بهم میزدم ستاره خانم یه بلایی میاورد... که البته منم راهی برای بهم زدن اون مراسم نداشتم...
پشت سر ستاره وارد حیاط بزرگ خونه اشون شدم، کنار درخت لیمو، روی تخت نشستم و خیره شدم به زمین،دلم میسوخت واسه خودم... واسه سادگی و حماقتی که تو بچگی کرده بودم و قرار بود تا ابد بابتش تاوان بدم...
سحر با فاصله ی کمی ازم نشست و با ادا گفت:میتونم باهاتون راحت حرف بزنم؟
حتی نتونستم سرم رو بالا بگیرم،میدونستم اگر کلمه ای حرف بزنم بغضم میشکنه و بیشتر از قبل تحقیر میشم...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و سعی کردم کمی خودم رو جمع و جور کنم...
سحر دستی به روسریش کشید و گفت:من... میخوام بدونم واقعا شما و آقا رحیم هیچ میونه ای باهم ندارید؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:تو چرا میخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
سر تا پاش رو خوب نگاه کردم و گفتم:چیزی که کم نداری! به قول مادرت کلی خواستگار مجرد داری! چی باعث شده بخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
رنگش به آنی پرید، سریع رو گرفت ازم و با صدای لرزونی گفت:من..لازم نمیدونم به شما جواب پس بدم...
با طعنه گفتم:منم نیازی نمیبینم به تو جواب پس بدم! هرچی که هست من و رحیم زن و شوهریم! چند سال نامزد بودیم، همدیگه رو خیلی خوش میشناسیم... هر بحث و دلخوری هم بینمون باشه به مرور برطرف میشه! البته اگر پای زنی چون تو به زندگیمون باز نشه!
دستمال ماتیکی رو گرفتم سمتش و با غرور گفتم:این دستمال رو میبینی؟ این رو اومدنی رحیم داد دستم، گفت آرایشم رو کم کنم... مردی که رو آرایش یک زن حساس باشه، یعنی دوستش داره! حالا عالم و آدم بگن بین ما جدایی افتاده! به هرحال من زنشم... توام بهتره زندگیت رو روی خرابه های زندگی من نسازی..اینو گفتم و با حرص برگشتم سمت سالن،شک نداشتم این دخترک ریگی به کفش داره! لرزش صداش!
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتویک
صدای حرف زدن مرد ها رو میشنیدم، زن ها هم میگفتن و میخندیدن ...
اگر رحیم این دختر رو عقد میکرد،باید تا ابد گوشه ی اون خونه میموندم... محال بود با وجود این دختر نگاهی به من بکنه...
مادر سحر گلویی صاف کرد و گفت:خودتون میدونید کمتر کسی راضی میشه دخترش رو به مرد زن دار شوهر بده! واسه همین دختر من باید امتیازهایی داشته باشه که خیال من بابت زندگی و آینده اش روشن باشه، سید صادق از قبل همه چیز رو به خود من واگذار کرده... واسه همین هر حرفی من میزنم، حرف پدرشم هست....
سحر با لبخندی ملیح سرش رو پایین انداخت، ستاره خانم با مهربونی گفت:هرچی شما بگید، به دیده ی منت...
+دختر من بعد عقد و عروسی باید بره خونه ی خودش، سحر من با مادر شوهر و هوو زیر یک سقف نمیره! جهاز دخترم کامله، ماشالله از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش فراهمه..اقا رحیم هم که خونه داره... دیگه دلیلی نداره عروس نو بیاد خونه ی پدر شوهر!
ستاره خانم سریع گفت:البته... درست هم همینه! رحیم خونه داره به چه بزرگی، بعد عروسی میرن خونه ی خودشون... والا گذشت دوره زمونه ای که عروس مجبور بود کنار مادرشوهر زندگی کنه!
مادر سحر خوشحال از پذیرفته شدن اولین شرطش لبخندی زد و گفت:مهریه ی دختر من پونصد سکه ی طلاس، نه یک سکه کمتر، نه یکی بیشتر...
ستاره خانم نگاه درمونده ای به دخترها کرد و گفت:در مورد این من باید با خود رحیم و پدرش حرف بزنم...
مادر سحر باشه ای گفت و سرش رو گرم خوردن چایی کرد، حواسم بود که سحر دوسه بار با ایما و اشاره چیزی بهش گفت، مادرش هم مدام چشم و ابرو میومد که یعنی باشه...
بعد از سکوتی کوتاه گلویی صاف کرد و گفت:شرط آخر... که بیشتر شرط سحرجانمه... آقا رحیم باید لطف کنه رو کاغذ بنویسه، انگشت و امضا بزنه که تحت هیچ شرایطی سراغ زن اولش نمیره! روز اول خودتون گفتید این زن فقط اسمش زن رحیمه، واسه همین دختر من قبول کرده...
حس میکردم هر لحظه ممکنه نفس کم بیارم، جلوی چشمم رو پرده ای از اشک پوشونده بود و تمام بدنم میلرزید از این همه تحقیر و توهین...
ستاره خانم بی تردید گفت:نیازی به کاغذ و امضا و انگشت نیست! بچه ی من همین مدتم هم نگاهی به زنش ننداخته، اگر ذره ای دوستش داشت یا دلش پی به این زن بود که فکر زن دوم نمیوفتاد! اما شما اگر اینجوری خیالت راحت میشه طوری نیست... هرچی شما بخوای...
کاش نیومده بودم، کاش میتونستم از اونجا برم...سرم پایین بود تا کسی حال خرابم رو نبینه، تو حال و هوای خودم بودم و داشتم تو دلم برای بخت بدم گریه میکردم که ستاره خانم ضربه ای به بازوم زد و گفت:سحر جان میخواد باهات حرف بزنه...
گیج و منگ سرم رو بالا گرفتم، سحر با ادا گفت:امکانش هست چند دقیقه تو حیاط باهاتون حرف بزنم؟
این صدا حتی توجه من که زن بودم رو به خودش جلب میکرد! چه برسه به رحیم!
سست و بی جون از جا بلند شدم، ستاره خانم با تهدید نگاهم کرد، شک نداشتم اگر این مراسم رو بهم میزدم ستاره خانم یه بلایی میاورد... که البته منم راهی برای بهم زدن اون مراسم نداشتم...
پشت سر ستاره وارد حیاط بزرگ خونه اشون شدم، کنار درخت لیمو، روی تخت نشستم و خیره شدم به زمین،دلم میسوخت واسه خودم... واسه سادگی و حماقتی که تو بچگی کرده بودم و قرار بود تا ابد بابتش تاوان بدم...
سحر با فاصله ی کمی ازم نشست و با ادا گفت:میتونم باهاتون راحت حرف بزنم؟
حتی نتونستم سرم رو بالا بگیرم،میدونستم اگر کلمه ای حرف بزنم بغضم میشکنه و بیشتر از قبل تحقیر میشم...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و سعی کردم کمی خودم رو جمع و جور کنم...
سحر دستی به روسریش کشید و گفت:من... میخوام بدونم واقعا شما و آقا رحیم هیچ میونه ای باهم ندارید؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:تو چرا میخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
سر تا پاش رو خوب نگاه کردم و گفتم:چیزی که کم نداری! به قول مادرت کلی خواستگار مجرد داری! چی باعث شده بخوای زن یه مرد زن دار بشی؟
رنگش به آنی پرید، سریع رو گرفت ازم و با صدای لرزونی گفت:من..لازم نمیدونم به شما جواب پس بدم...
با طعنه گفتم:منم نیازی نمیبینم به تو جواب پس بدم! هرچی که هست من و رحیم زن و شوهریم! چند سال نامزد بودیم، همدیگه رو خیلی خوش میشناسیم... هر بحث و دلخوری هم بینمون باشه به مرور برطرف میشه! البته اگر پای زنی چون تو به زندگیمون باز نشه!
دستمال ماتیکی رو گرفتم سمتش و با غرور گفتم:این دستمال رو میبینی؟ این رو اومدنی رحیم داد دستم، گفت آرایشم رو کم کنم... مردی که رو آرایش یک زن حساس باشه، یعنی دوستش داره! حالا عالم و آدم بگن بین ما جدایی افتاده! به هرحال من زنشم... توام بهتره زندگیت رو روی خرابه های زندگی من نسازی..اینو گفتم و با حرص برگشتم سمت سالن،شک نداشتم این دخترک ریگی به کفش داره! لرزش صداش!
ادامه دارد...
۳۸۳
۱۸:۰۷