#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصت
تلخ و با دلی پرغصه، دستمال رو ازش گرفتم و گفتم:کاش دلت رو یک دله کنی رحیم! اگر آرایش من انقد واست مهمه، واسه چی میخوای بری زن بگیری؟ رحیم این راهی که میری دیگه برگشتی نداره! تهش تموم شدن این زندگیه!
با بی رحمی گفت:کدوم زندگی؟ چیه؟ خیال کردی بهت گفتم آرایشت رو پاک کن یعنی بهت علاقمند شدم؟ نه ،فقط یک دلیل داره! نمیخوام بیشتر از این انگشت نمای خاص و عام بشم، وگرنه تو هر کاری میخوای بکن، ذره ای واسم مهم نیست!
اشک روی گونه ام نشست از تلخی کلامش... دستم رو مشت کردم و رو گرفتم ازش تا گریه ام رو نبینه... تا رسیدن جلوی در خونه ی سید صادق کلامی حرف نزدم، این مرد لحظه به لحظه من رو از خودش بیزار و بیزار تر میکرد...
چادرم رو جلو کشیدم و جلوتر از رحیم پیاده شدم و به سمت ستاره خانم رفتم، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:کنار خودم باش، زیاد کنار رحیم
نباش .. البته که تو این چیزا رو نمیفهمی، من باید یادت بدم....
دندون هام رو بهم فشردم و سکوت کردم. پدر رحیم در رو زد و ریحون با شوق گفت:انشالله همین امشب جواب بله رو میدن...
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:معلومه که بله میدن، شوهر کی رو پیدا میکنن بهتر از پسر من؟
چادرم رو جلوتر کشیدم تا کسی اشک چشمم رو نبینه، مدام خودم رو سرزنش میکردم که نباید گریه کنم... نباید ضعف نشون بدم....
در خونه رو مرد جوونی که بعدا فهمیدم برادر عروس جدیده باز کرد و ما رو دعوت کردن داخل... دیوارهای اون خونه داشت بهم فشار میآورد... انگار صداها هزار برابر شده بود و تو سرم پیچیده بود...
تو همون حیاط سلام و احوالپرسی با پدر و مادر و خواهر و برادر عروس کردیم و رفتیم داخل، سالن بزرگ خونه ی سید صادق دو تیکه بود، ما زن ها به سمت قسمت کوچکتر رفتیم و مرد ها تو مهمون خونه نشستند. با اشاره ی ستاره خانم نشستم کنارش و کمی چادرم رو عقب کشیدم...
مادر عروس که زنی محجبه و خنده رو بود با محبت گفت:ماشالله به عروست ستاره خانم، از خانومی و قشنگی چیزی کم نداره!
ستاره خانم با صدای آرومی گفت:قشنگی به چه کارش میاد وقتی پسر من حتی دلش نمیخواد نگاش کنه! والا ما اگر اون مراسم مسخره رو راه انداختیم فقط به خاطر حرف مردم بود.شما که دیگه غریبه نیستید، قراره چهار صباح دیگه فامیل بشیم.خودتونم خوب میدونید این دختر چه کرده... رحیم منم مرده،قبول نمیکنه همچین زنی رو! از طرفی بچه ام دل رحمه، نخواست این دختر بمونه خونه ی آقاجونش، میشناسی اون مرد رو که..اذیتش میکرد!گفت من عقدش میکنم، ولی همونجا قول گرفت که بعدش بره زن بگیره...گفت این دختر که واسه من زن نمیشه.
ستاره خانم میگفت و من رو هر لحظه بیشتر از قبل تحقیر میکرد و من از شدت حرص و خشم کم مونده بود فریاد بزنم. ناخن هام رو تو گوشت دستم فرو برده بودم و مدام تو دلم با خودم حرف میزدم تا کمتر توهین ها و تحقیر های ستاره خانم رو بشنوم....
+خلاصه که جلو خودش میگم، بچه ی من هیچ کاری باهاش نداره! واسه همین ما جسارت کردیم و اومدیم خواستگاری سحر جان... عروس قشنگم نمیخواد چایی بیاره ما یک دل سیر ببینیمش؟
مادر سحر با محبت لبخندی زد و رو به دختر بزرگش گفت:دخترم برو خواهرت رو بگو بیاد...
بعدم رو به ستاره خانم گفت:سحر من ته تغاری خونه اس، خانم.. هنرمند، سر به زیر... ماشالله از هر انگشتش یک هنر میریزه... بچه ام بخت و اقبال اولش خوب نبود، سه سال قبل،همینکه با پسر قدسی خانم نامزد کرد،هنوز محرمیت بینشون جاری نشده بود که عادل بنده خدا رفت جبهه و سه ماه بعدش شهید شد! سحر منم بعد اون جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا شوهر نمیکنم... وگرنه کم خواستگار نداشته! همه هم مجرد و پولدار! منتهی دل دخترم راضی نبود،ما هم نمیخواستیم مجبورش کنیم... بعدها که شما پا پیش گذاشتید فهمیدم دخترم دلش رضاس، دیگه عین سری های قبل نه نگفت از اولش! واسه همین رضایت دادیم به این خواستگاری... که البته شرط و شروط های خودمون رو هم داریم...
با ورود عروس ظریف و زیبا با چادری سفید و لپ های گل انداخته انگار خشکم زد... این دختر... این دختر برای هوو شدن زیادی ققشنگ بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم، با صدای قشنگی سلام کرد و سینی چایی رو به سمت ستاره خانم گرفت، بی اختیار خیره شدم تو صورتش... انگار خدا برای خلقت این دختر زمان زیادی گذاشته بود...
سینی چایی رو گرفت جلوم حس کردم این جنگ نابرابر رو بدجور باختم... رحیم اگر چشمش به این دختر شاه پریون میفتاد، مگه دیگه به من نگاه میکرد؟
با دست لرزون استکان چایی رو برداشتم و زیر لب تشکر کردم....
گرمم شده بود،کلافه چادر رو پایین کشیدم، ستاه خانم با دیدن آرایش چشمم نگاه بدی بهم انداخت، محلش ندادم...
نفسم داشت به شماره میفتاد...
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصت
تلخ و با دلی پرغصه، دستمال رو ازش گرفتم و گفتم:کاش دلت رو یک دله کنی رحیم! اگر آرایش من انقد واست مهمه، واسه چی میخوای بری زن بگیری؟ رحیم این راهی که میری دیگه برگشتی نداره! تهش تموم شدن این زندگیه!
با بی رحمی گفت:کدوم زندگی؟ چیه؟ خیال کردی بهت گفتم آرایشت رو پاک کن یعنی بهت علاقمند شدم؟ نه ،فقط یک دلیل داره! نمیخوام بیشتر از این انگشت نمای خاص و عام بشم، وگرنه تو هر کاری میخوای بکن، ذره ای واسم مهم نیست!
اشک روی گونه ام نشست از تلخی کلامش... دستم رو مشت کردم و رو گرفتم ازش تا گریه ام رو نبینه... تا رسیدن جلوی در خونه ی سید صادق کلامی حرف نزدم، این مرد لحظه به لحظه من رو از خودش بیزار و بیزار تر میکرد...
چادرم رو جلو کشیدم و جلوتر از رحیم پیاده شدم و به سمت ستاره خانم رفتم، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:کنار خودم باش، زیاد کنار رحیم
نباش .. البته که تو این چیزا رو نمیفهمی، من باید یادت بدم....
دندون هام رو بهم فشردم و سکوت کردم. پدر رحیم در رو زد و ریحون با شوق گفت:انشالله همین امشب جواب بله رو میدن...
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:معلومه که بله میدن، شوهر کی رو پیدا میکنن بهتر از پسر من؟
چادرم رو جلوتر کشیدم تا کسی اشک چشمم رو نبینه، مدام خودم رو سرزنش میکردم که نباید گریه کنم... نباید ضعف نشون بدم....
در خونه رو مرد جوونی که بعدا فهمیدم برادر عروس جدیده باز کرد و ما رو دعوت کردن داخل... دیوارهای اون خونه داشت بهم فشار میآورد... انگار صداها هزار برابر شده بود و تو سرم پیچیده بود...
تو همون حیاط سلام و احوالپرسی با پدر و مادر و خواهر و برادر عروس کردیم و رفتیم داخل، سالن بزرگ خونه ی سید صادق دو تیکه بود، ما زن ها به سمت قسمت کوچکتر رفتیم و مرد ها تو مهمون خونه نشستند. با اشاره ی ستاره خانم نشستم کنارش و کمی چادرم رو عقب کشیدم...
مادر عروس که زنی محجبه و خنده رو بود با محبت گفت:ماشالله به عروست ستاره خانم، از خانومی و قشنگی چیزی کم نداره!
ستاره خانم با صدای آرومی گفت:قشنگی به چه کارش میاد وقتی پسر من حتی دلش نمیخواد نگاش کنه! والا ما اگر اون مراسم مسخره رو راه انداختیم فقط به خاطر حرف مردم بود.شما که دیگه غریبه نیستید، قراره چهار صباح دیگه فامیل بشیم.خودتونم خوب میدونید این دختر چه کرده... رحیم منم مرده،قبول نمیکنه همچین زنی رو! از طرفی بچه ام دل رحمه، نخواست این دختر بمونه خونه ی آقاجونش، میشناسی اون مرد رو که..اذیتش میکرد!گفت من عقدش میکنم، ولی همونجا قول گرفت که بعدش بره زن بگیره...گفت این دختر که واسه من زن نمیشه.
ستاره خانم میگفت و من رو هر لحظه بیشتر از قبل تحقیر میکرد و من از شدت حرص و خشم کم مونده بود فریاد بزنم. ناخن هام رو تو گوشت دستم فرو برده بودم و مدام تو دلم با خودم حرف میزدم تا کمتر توهین ها و تحقیر های ستاره خانم رو بشنوم....
+خلاصه که جلو خودش میگم، بچه ی من هیچ کاری باهاش نداره! واسه همین ما جسارت کردیم و اومدیم خواستگاری سحر جان... عروس قشنگم نمیخواد چایی بیاره ما یک دل سیر ببینیمش؟
مادر سحر با محبت لبخندی زد و رو به دختر بزرگش گفت:دخترم برو خواهرت رو بگو بیاد...
بعدم رو به ستاره خانم گفت:سحر من ته تغاری خونه اس، خانم.. هنرمند، سر به زیر... ماشالله از هر انگشتش یک هنر میریزه... بچه ام بخت و اقبال اولش خوب نبود، سه سال قبل،همینکه با پسر قدسی خانم نامزد کرد،هنوز محرمیت بینشون جاری نشده بود که عادل بنده خدا رفت جبهه و سه ماه بعدش شهید شد! سحر منم بعد اون جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا شوهر نمیکنم... وگرنه کم خواستگار نداشته! همه هم مجرد و پولدار! منتهی دل دخترم راضی نبود،ما هم نمیخواستیم مجبورش کنیم... بعدها که شما پا پیش گذاشتید فهمیدم دخترم دلش رضاس، دیگه عین سری های قبل نه نگفت از اولش! واسه همین رضایت دادیم به این خواستگاری... که البته شرط و شروط های خودمون رو هم داریم...
با ورود عروس ظریف و زیبا با چادری سفید و لپ های گل انداخته انگار خشکم زد... این دختر... این دختر برای هوو شدن زیادی ققشنگ بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم، با صدای قشنگی سلام کرد و سینی چایی رو به سمت ستاره خانم گرفت، بی اختیار خیره شدم تو صورتش... انگار خدا برای خلقت این دختر زمان زیادی گذاشته بود...
سینی چایی رو گرفت جلوم حس کردم این جنگ نابرابر رو بدجور باختم... رحیم اگر چشمش به این دختر شاه پریون میفتاد، مگه دیگه به من نگاه میکرد؟
با دست لرزون استکان چایی رو برداشتم و زیر لب تشکر کردم....
گرمم شده بود،کلافه چادر رو پایین کشیدم، ستاه خانم با دیدن آرایش چشمم نگاه بدی بهم انداخت، محلش ندادم...
نفسم داشت به شماره میفتاد...
ادامه دارد...
✾
۳۲۲
۱۱:۱۵