عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهونه با خودم گفتم رحیم یک روزی منو دوست داشته... آرزوش بود یه روز ازدواج کنیم ... زمزمه کردم:اینجا بمون... دلم خیلی واست تنگ شده.... نگاهم کرد، از سکوتش سو استفاده کردم ادامه دادم، نور امیدی تو دلم روشن شد... اگر میتونستم باهاش حرف بزنم شاید قید زن دوم گرفتن رو میزد،منم زن بودم، زنی که مدت های زیادی تحقیر شده بودم... توهین شنیده بودم و حالا با تمام وجودم میخواستم شوهرم زن دوم نگیره... یکدفعه بی رحمانه گفت:چی باعث شده فکر کنی من با تو زندگی میکنم ؟فکر کردی انقدر بدبختم؟ عکس هات رو اگر یادت رفته بگو دوباره واست بیارم!چون یکبار دیگه واسم فرستادن... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... حس دوست داشته نشدن شاید بدترین درد برای یک زن باشه، اونم از طرف مردی که روزی ادعا میکرد دوست داره..بعد گفتن این حرفها از اتاق رفت... * روز خواستگاری رسید...از ریحان خواستم کیف لوازم آرایشم رو بیاره...میونش باهام بهتر شده بود.... کیف رو از دستش گرفتم و ازش خواستم تنهام بذاره.... با رفتن ریحون سریع زیپ کیف رو باز کردم، اول بند مخصوص رو درآوردم و مشغول بند انداختن صورتم شدم، اینکار رو خانم گل بهم یاد داده بود... کارم که تموم شد کمی پودر سفید کننده به صورتم زدم تا التهاب پوستم بخوابه بعدم ابروهام رو تا جایی که میتونستم مرتب کردم، و کل لوازم آرایش تو کیفم رو بیرون آوردم، به چند قلمش دستبرد زده شده بود! احتمالا توسط ریحون... چند مدل آرایش رو روی صورتم امتحان کردم و پاک کردم و در نهایت به یک آرایش ملایم که با رنگ لباسم همخونی داشت رضایت دادم... موهای بلندم رو بالای سرم بستم و تو آیینه خیره شدم به صورتم، قشنگ شده بودم... حتی قشنگتر از شب عروسی با اون حجم کرم و رژلب! لباسم رو پوشیدم، فیت تنم بود، لاغر شدنم انگار زیادم بد نبود.... حالا که خودم رو با این ریخت و قیافه میدیدم انگار حسابی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.... از اتاق بیرون زدم، رحیم تو حیاط بود، داشت کفشش رو واکس میزد... با دیدن من سرش رو بالا گرفت و برای لحظه ای بهم نگاه کرد... با غرور نگاهش کردم، بس بود هرچی خودم رو کوچیک کرده بودم..... به سمت روشویی آینه دار رفتم... رحیم به تندی گفت:جمع کن خودت رو آفاق! میخوای صد تا حرف دیگه پشتمون بزنن... به سمتش برگشتم، خودم رو زده بودم به در بی خیالی... با ادا گفتم:خوب شدم آقا رحیم؟ این سر و ریخت واسه شب خواستگاری شوهر مناسبه؟ رحیم کلافه به سمتم اومد، از خشم قرمز شده بوددجمع کن خودت رو آفاق... این لحن حرف زدنت درست نیست! دلم شکست اما به روی خودم نیاوردم، روسریم رو روی موهام انداختم و گفتم:قبلا نظر دیگه ای داشتی! میگفتی وقتی اینجوری حرف میزنی هزار برابر بیشتر بهت علاقمند میشم! تند گفت:قبلا نادون بودم! ساده بودم... نمیدونستم گیر چه زنی افتادم... دستم رو مشت کردم و نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:میرسه روزی که از تک تک این حرف ها، از تک تک کارهات پشیمون میشی رحیم... روزی که میفتی به دست و پام تا ببخشمت... با تمسخر گفت:کمتر فیلم ببین... یالا برو آرایشت رو کم کن، چادر هم سرت کن، من با این وضعیت با خودم نمی‌برمت، یالا... یک ساعت دیگه میریم... بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاق رفتم،از چهره ام راضی بودم، نمیخواستم شبیه زن های ضعیف و شکست خورده باشم... نیم ساعتی تو اتاق نشستم تا صدای ستاره خانم به گوشم رسید که ازم میخواست از اتاق بیرون برم، چادر مشکی رنگم رو برداشتم و روی سرم انداختم، کامل رو گرفتم و درست همونطوری که رحیم میخواست از اتاق بیرون زدم. ستاره خانم با دیدنم اخمی کرد و گفت:بیینم آرایش صورتت رو؟ پشت چشمی نازک کردم و بیشتر رو گرفتم و گفتم:آقا رحیم دیده، گفته همینجوری خوبه بیام.... ستاره خانم که دم رفتنی نمی‌خواست بحث راه بندازه غرغرکنان به سمت ماشین شوهرش رفت، از منم خواست سوار ماشین اون ها بشم، منم وقتی دیدم رحیم داره با ماشین خودش میره، شونه ای بالا انداختم و گفتم:زشته وقتی شوهرم داره با ماشین خودش میاد، من با شما بیام خاله جان... اینو گفتم و بدون اینکه فرصت مخالفت بهش بدم به سمت ماشین رحیم رفتم و جلو نشستم.... دسته گل رز و جعبه ی شیرینی که برای خواستگاری خریده بودن عقب ماشین رحیم بود، از درون داشتم آتیش میگرفتم اما سعی می‌کردم ظاهرم رو حفظ کنم.... رحیم بدون اینکه حرفی باهام بزنه حرکت کرد، کمی که از خونه دور شدیم با لحن سردی گفت:آرایشت رو کم کردی؟ صورتم رو به سمتش چرخوندم:اگر نگاهم کنی میفهمی! نیم نگاهی بهم انداخت، با دیدن صورتم گفت:مشکل داری؟ میخوای من رو حرص بدی؟ رو گرفتم ازش و خونسرد گفت:نه... نمیخوام کسی رو حرص بدم، میخوام آبروی شوهرم حفظ بشه... رحیم دستمالی از جیبش درآورد و گفت:کاری نکن برت گردونم خونه! خندیدم... ادامه دارد...*
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصت


تلخ و با دلی پرغصه، دستمال رو ازش گرفتم و گفتم:کاش دلت رو یک دله کنی رحیم! اگر آرایش من انقد واست مهمه، واسه چی میخوای بری زن بگیری؟ رحیم این راهی که میری دیگه برگشتی نداره! تهش تموم شدن این زندگیه!
با بی رحمی گفت:کدوم زندگی؟ چیه؟ خیال کردی بهت گفتم آرایشت رو پاک کن یعنی بهت علاقمند شدم؟ نه ،فقط یک دلیل داره! نمیخوام بیشتر از این انگشت نمای خاص و عام بشم، وگرنه تو هر کاری میخوای بکن، ذره ای واسم مهم نیست!
اشک روی گونه ام نشست از تلخی کلامش... دستم رو مشت کردم و رو گرفتم ازش تا گریه ام رو نبینه... تا رسیدن جلوی در خونه ی سید صادق کلامی حرف نزدم، این مرد لحظه به لحظه من رو از خودش بیزار و بیزار تر میکرد...
چادرم رو جلو کشیدم و جلوتر از رحیم پیاده شدم و به سمت ستاره خانم رفتم، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:کنار خودم باش، زیاد کنار رحیم
نباش .. البته که تو این چیزا رو نمیفهمی، من باید یادت بدم....
دندون هام رو بهم فشردم و سکوت کردم. پدر رحیم در رو زد و ریحون با شوق گفت:انشالله همین امشب جواب بله رو میدن...
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:معلومه که بله میدن، شوهر کی رو پیدا میکنن بهتر از پسر من؟
چادرم رو جلوتر کشیدم تا کسی اشک چشمم رو نبینه، مدام خودم رو سرزنش میکردم که نباید گریه کنم... نباید ضعف نشون بدم....
در خونه رو مرد جوونی که بعدا فهمیدم برادر عروس جدیده باز کرد و ما رو دعوت کردن داخل... دیوارهای اون خونه داشت بهم فشار می‌آورد... انگار صداها هزار برابر شده بود و تو سرم پیچیده بود...
تو همون حیاط سلام و احوالپرسی با پدر و مادر و خواهر و برادر عروس کردیم و رفتیم داخل، سالن بزرگ خونه ی سید صادق دو تیکه بود، ما زن ها به سمت قسمت کوچکتر رفتیم و مرد ها تو مهمون خونه نشستند. با اشاره ی ستاره خانم نشستم کنارش و کمی چادرم رو عقب کشیدم...
مادر عروس که زنی محجبه و خنده رو بود با محبت گفت:ماشالله به عروست ستاره خانم، از خانومی و قشنگی چیزی کم نداره!
ستاره خانم با صدای آرومی گفت:قشنگی به چه کارش میاد وقتی پسر من حتی دلش نمیخواد نگاش کنه! والا ما اگر اون مراسم مسخره رو راه انداختیم فقط به خاطر حرف مردم بود.شما که دیگه غریبه نیستید، قراره چهار صباح دیگه فامیل بشیم.خودتونم خوب میدونید این دختر چه کرده... رحیم منم مرده،قبول نمیکنه همچین زنی رو! از طرفی بچه ام دل رحمه، نخواست این دختر بمونه خونه ی آقاجونش، میشناسی اون مرد رو که..اذیتش میکرد!گفت من عقدش میکنم، ولی همونجا قول گرفت که بعدش بره زن بگیره...گفت این دختر که واسه من زن نمیشه.
ستاره خانم میگفت و من رو هر لحظه بیشتر از قبل تحقیر میکرد و من از شدت حرص و خشم کم مونده بود فریاد بزنم. ناخن هام رو تو گوشت دستم فرو برده بودم و مدام تو دلم با خودم حرف میزدم تا کمتر توهین ها و تحقیر های ستاره خانم رو بشنوم....
+خلاصه که جلو خودش میگم، بچه ی من هیچ کاری باهاش نداره! واسه همین ما جسارت کردیم و اومدیم خواستگاری سحر جان... عروس قشنگم نمیخواد چایی بیاره ما یک دل سیر ببینیمش؟
مادر سحر با محبت لبخندی زد و رو به دختر بزرگش گفت:دخترم برو خواهرت رو بگو بیاد...
بعدم رو به ستاره خانم گفت:سحر من ته تغاری خونه اس، خانم.. هنرمند، سر به زیر... ماشالله از هر انگشتش یک هنر میریزه... بچه ام بخت و اقبال اولش خوب نبود، سه سال قبل،همینکه با پسر قدسی خانم نامزد کرد،هنوز محرمیت بینشون جاری نشده بود که عادل بنده خدا رفت جبهه و سه ماه بعدش شهید شد! سحر منم بعد اون جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا شوهر نمیکنم... وگرنه کم خواستگار نداشته! همه هم مجرد و پولدار! منتهی دل دخترم راضی نبود،ما هم نمی‌خواستیم مجبورش کنیم... بعدها که شما پا پیش گذاشتید فهمیدم دخترم دلش رضاس، دیگه عین سری های قبل نه نگفت از اولش! واسه همین رضایت دادیم به این خواستگاری... که البته شرط و شروط های خودمون رو هم داریم...
با ورود عروس ظریف و زیبا با چادری سفید و لپ های گل انداخته انگار خشکم زد... این دختر... این دختر برای هوو شدن زیادی ققشنگ بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم، با صدای قشنگی سلام کرد و سینی چایی رو به سمت ستاره خانم گرفت، بی اختیار خیره شدم تو صورتش... انگار خدا برای خلقت این دختر زمان زیادی گذاشته بود...
سینی چایی رو گرفت جلوم حس کردم این جنگ نابرابر رو بدجور باختم... رحیم اگر چشمش به این دختر شاه پریون میفتاد، مگه دیگه به من نگاه می‌کرد؟
با دست لرزون استکان چایی رو برداشتم و زیر لب تشکر کردم....
گرمم شده بود،کلافه چادر رو پایین کشیدم، ستاه خانم با دیدن آرایش چشمم نگاه بدی بهم انداخت، محلش ندادم...
نفسم داشت به شماره میفتاد...



ادامه دارد...


undefined۲۰
undefined۲

۳۲۲

۱۱:۱۵