عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهویک لیوان خالی رو شستم و از آشپزخونه بیرون زدم، تو تاریکی داشتم به سمت پله ها میرفتم که یکدفعه صدای قدم هایی به گوشم رسید... تو تاریکی یکی جلوم سبز شد...جیغ خفه ای کشیدم، به یاد اون شب تلخ افتادم، داشتم نفس کم میاوردم، اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... زانوم که سست ش، وقتی سرم به سمتش چرخید تو تاریک و روشنی سالن، چشم های آشنایی رو دیدم... فرامرز بود... انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود! که البته حق داشت... ساعت سه نصفه شب داشتم تو خونه اش پرسه میزدم، هرکسی غیر اون بود تعجب میکرد از دیدنم... فرامرز هول کرده ، لامپ بالای سرم رو روشن کرد و ترسیده گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟با کی اومدی؟ انگار لامپ رو که روشن کرد تازه متوجه حال خراب من شد، عین بید میلرزیدم و اشکم لحظه ای بند نمیومد... آسیبی که اون سه روز تلخ به روحم وارد شده بود جبران نشدنی بود...بعدم اتفاقات تلخ مراسم عروسی و باقی ماجرا ها... فرامرز نگران گفت:خوبی دختر؟ واسه چی میلرزی؟ ای بابا... خب من از کجا میدونستم تو اومدی اینجا! فکر کردم دزده.. کی اومدید شما؟ چرا به من خبر ندادید؟ اون شوهرت کجاست؟واسه چی این موقع شب تو خونه پرسه میزدی؟ چند تا نفس عمیق کشیدم تا به لرزش بدنم مسلط بشم. +نفس عمیق بکش دختر... نفس عمیق...انقدر نلرز... چیزی نشده. یک سوتفاهم بود که برطرف شد... نیازی به ترسیدن نیست... دلسوزیش گریه ام رو بیشتر ،تا اون لحظه بیشتر از هرکسی حمایتم کرده بود، درگیر احساسات عجیبی شده بودم که بابتش شرمنده بودم... پیش خودم گفتم نگاه نکن به دلسوزی و محبتش که هرکسی جای تو به این حال و روز میفتاد شاید همین کار رو براش میکرد.... چند دقیقه ای طول کشید تا کمی حالم بهتر شد... حالم که بهتر شد با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من... اشتباه از من بود... هم بی خبر اومدیم، هم بی‌اجازه رفتم تو آشپزخونه اتون... فرامرز با محبت گفت:آروم باش، تموم شد همه چی...میخوای برات یک لیوان آب بیارم؟ با خجالت گفتم:نه... خیلی ممنون... من... میرم بخوابم... فرامرز گیج گفت:نگفتی این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ بغض کرده دستم رو مشت کردم و گفتم:فردا... رحیم خودش بهتون میگه... اگر اجازه بدید من برم.... از جا که بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که فرامرز با تردید گفت:واسه چی انقدر بهم ریختی؟ من که سریع فهمیدم تویی، ده بار صدات زدم و ازت خواستم آروم باشی، اما انگار صدام رو نمیشنیدی.. دستم رو مشت کردم و با صدای گرفته ای گفتم :نمیدونم... نگفتم چون یاد اون سه روز افتادم... روم نمیشد بشینم جلوی این مرد و از غم عمیقی که به دلم بود حرف بزنم... با قدم های سست به سمت پله ها رفتم... وقتی روی تخت دراز کشیدم با یادآوری اتفاقات لحظه ها ت پیش آهی کشیدم و سعی کردم بخوابم... چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده ی حریر سفید رنگ تا وسط اتاق اومده بود، کش و قوسی به بدنم دادن و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم..ساعت از دوازده ظهر گذشته بود، با یادآوری اتفاقات دیشب و علت اومدنمون سراسیمه از جا بلند شدم، چنگی به موهام زدم و تو آیینه نگاهی به سر و وضعم انداختم، یک پلیور سورمه ای تنم کردم ... از اتاق بیرون زدم و سرکی به اطراف کشیدم، کسی بالا نبود، سرویس بهداشتی رو پیدا کردم و بعد شستن دست و صورتم ، روسری بلندی روی موهام انداختم و از پله ها پایین رفتم... صدای حرف زدن رحیم و فرامرز از سمت سالن به گوشم رسید، صدای قدم هام هر دو رو ساکت کرد، رحیم طلبکار از جا بلند شد و گفت:صبح بخیر سرکار خانم! میدونی ساعت چنده؟ خیال کردی اینجا هتله؟ یا واقعا فکر کردی اومدی ماه عسل؟حواست هست واسه چی اومدیم اینجا؟ دستم رو مشت کردم و با بغض نگاهش کردم، هیچ خوشم نمیومد جلوی فرامرز انقدر تحقیرم کنه... فرامرز با حالت هشدار گفت:بسه رحیم، تو هنوز یاد نگرفتی با زنت چطور حرف بزنی؟ رحیم با طعنه گفت:زن!زنم! صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم. نفسم به سنگینی بالا میومد، با شرم سرم رو پایین انداختم، قطره اشک سمجی روی گونه ام نشست، کاش میتونستم برگردم بالا... اصلا برم جایی که تا ابد چشمم به این مرد نیفته... فرامرز نگاه بدی به رحیم انداخت و از جا بلند شد:خانمت مهمون خونه ی منه، میدونی که دوست ندارم به مهمونم بی احترامی بشه... این رو گفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو آشپزخونه، میگم ملوک براتون صبحانه بیاره... رحیم با اعتراض گفتدما برای خوردن و خوابیدن نیومدیم، اومدیم تکلیف این ماجرا روشن بشه. فرامرز به تندی گفتدهمه چیز به وقتش.بفرمایید آفاق خانم. با دست اشاره ای به راهروی منتهی به آشپزخونه کرد، زیر لب تشکر کردم و با غصه به سمت آشپزخونه رفتم، فرامرز با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، از دید رحیم که دور شدیم با صدای آرومی گفت:دوست ندارم رحیم از دیشب چیزی بشنوه. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهودو


نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:من که حرفی نمیزنم، اما نگران نباشید، من واسه رحیم حتی ذره ای اهمیت ندارم... ...
در شیشه ای آشپزخونه رو باز کرد:خشم و کینه گاهی آدم ها رو عوض میکنه... کمی بهش زمان بدید، کمتر مردی میتونه زیر همچین بلوایی قد راست کنه....
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم و زمزمه کردم:من چی؟ من چطور زیر بار این غم شونه راست کنم؟ چرا این وسط هیچکس به من فکر نمیکنه؟
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:در موردش مفصل حرف می‌زنیم... فعلا صبحانه ات رو بخور....
این رو گفت و بد و اینکه سرش رو بالا بگیره بیرون رفت، زنی تقریبا پنجاه ساله با دیدنم با خوشروئی گفت:خوش اومدین خانم جان، نیمرو می‌خورید یا پنیر؟
بی جون تکه نون خالی تو دهنم گذاشتم و زیر لب گفتم:همین پنیر خوبه...
اشکم بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود، حس میکردم بار سنگینی روی شونه هامه... باری که حتی با پیدا شدن ناصر و نابود شدن اون عکس ها هم از روی شونه هام برداشته نمیشد...
صبحانه ی مختصری خوردم و راهی سالن شدم، رحیم با اخم هایی درهم روی مبل نشسته بود و تند تند پاهاش رو تکون میداد، خبری از فرامرز هم نبود....
رحیم تا چشمش به من افتاد از جا بلند شد و به تندی گفت:چی به عموی من میگفتی؟چه خبره؟
دندون هام رو بهم فشردم و بی جواب گذاشتمش، رحیم با تهدید گفت:خوب گوش کن ببین چی میگم آفاق، من اومدم اینجا تا حقیقت حرف هایی که زدی روشن بشه، منتهی خیال باطل نکن، فکر نکن اگر حقیقتی هم روشن بشه تو بعدش تو زندگی من جا داری... من میخوام زن بگیرم، یه زن آفتاب مهتاب ندیده که بتونم با افتخار اسمش رو ببرم... نه زنی عین تو که خجالت میکشم باهات یک قدم تو ده راه برم.. توام دور فرامرز رو هم خط بکش،فرامرز زن داره... زنی که هزار برابر از تو زیباتره، اصیله، خانواده داره...
با نفرت گفتم:برو، خودت و عموت و اون دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی همتون ... اصلا واسه چی میخوای ماجرا رو روشن کنی؟ اگر همین الان طلاقم ندی و نری پی زندگیت....
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و از لای دندون های کلید شده اش غرید:طلاقت بدم.....حرفش با سیلی محکمی که به گوشم خورد نصفه موند، رحیم به قدری عصبانی بود که معطل نکرد تا از شوک اون سیلی خارج بشم، کمربندش رو باز کرد و افتاد به جونم، جیغی کشیدم و کمک خواستم، اما تا کسی به دادم برسه ضربه ی اول کمربند به کمرم خورد، از درد فریاد بلندی کشیدم.. صدای جیغم گم شد تو صدای فریاد بلند فرامرز...
+رحیم... چیکار میکنی؟
با عجله به سمتمون دوید، کمربند سوم هنوز پایین نیومده بود که فرامرز سریع خودش رو سد من کرد و مچ دست رحیم رو گرفت و فریاد زد:چه میکنی؟تو مردی؟خجالت نمیکشی دست رو زن جماعت بلند میکنی؟
با گریه تو خودم جمع شدم، بیزار بودم از ضعف خودم...
رحیم فریاد زد:هر کاری کرده باز زبونش درازه... چهار صباح دیگه عکست که افتاد دست این و اون،چه میکنی؟
هق هق کنان چنگی به یقه ی پلیورم زدم،داشتم خفه میشدم انگار...
فرامرز به سختی رحیم رو به سمت حیاط برد، نرسیده به در با صدای بلندی فریاد زد:ملوک... حواست به خانم باشه‌‌‌‌
بیرون که رفتن گریه ام شدت گرفت، مدام برای ناصر آه میکشیدم...اون برادرش...حتی بابا رو...همشون مسبب بدبختی های من بودن....
ملوک خانم لیوان آب قندی به دستم داد و با دلسوزی از جا بلندم کرد و مجبورم کرد روی مبل بشینم. از شدت هق هق نفسم بالا نمیومد، به سختی کمی از آب قند خوردم... کمر و شکمم به شدت میسوخت، رحیم یک جوری محکم زده بود که حس میکردم پوست تنم داره میسوزه...
با دیدن رد قرمز کمربند روی پوستم گریه ام شدت گرفت، بخشی از پوستم ملتهب و قرمز شده بود...
تو خودم جمع شدم، کمی بعد فرامرز با اخم هایی درهم وارد سالن شد، تا خواستم جلوش بلند شم اشاره ای به مبل کرد و گفت:بشینید لطفا...
با فاصله ازم نشست و لیوان آب قند رو به طرفم گرفت:رنگ به صورت ندارید، یک بخورید بهتر میشید...
با بغض گفتم:شما چرا میخوای بهم کمک کنی؟ چرا عین بقیه فکر نمیکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم وقتی همه فکر میکنن مقصرم؟
فرامرز بعد سکوتی کوتاه گفت:برای زخمتون، اگر لازمه دکتر خبر کنم...
دردم زیاد بود، اما اصلا برام مهم نبود، سری تکون دادم و گفتم:درد ندارم زیاد...
فرامرز از جا بلند شد و گفت:من با رحیم میرم یک سر بیرون، سری به دروازه کازرون میزنیم ببینم از این مرد چی دستمون رو میگیره...
شما راحت باشید، اینجا خونه ی خودتونه...
شرمنده گفتم:معذرت میخوام، مزاحم شما هم شدم، میدونم ممکنه حضورم تو این خونه همسرتون رو اذیت کنه...
اخمی کرد و گفت:سوزان رفته سفر، تا یک ماه آینده هم نمیاد.. راحت باش....
لحظه ای تو خطابم میکرد و لحظه ای شما!انگار تکلیفش با خودشم روشن نبود...



ادامه دارد....


undefined۱۷

۳۷۴

۱۸:۵۳