#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهودو
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:من که حرفی نمیزنم، اما نگران نباشید، من واسه رحیم حتی ذره ای اهمیت ندارم... ...
در شیشه ای آشپزخونه رو باز کرد:خشم و کینه گاهی آدم ها رو عوض میکنه... کمی بهش زمان بدید، کمتر مردی میتونه زیر همچین بلوایی قد راست کنه....
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم و زمزمه کردم:من چی؟ من چطور زیر بار این غم شونه راست کنم؟ چرا این وسط هیچکس به من فکر نمیکنه؟
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:در موردش مفصل حرف میزنیم... فعلا صبحانه ات رو بخور....
این رو گفت و بد و اینکه سرش رو بالا بگیره بیرون رفت، زنی تقریبا پنجاه ساله با دیدنم با خوشروئی گفت:خوش اومدین خانم جان، نیمرو میخورید یا پنیر؟
بی جون تکه نون خالی تو دهنم گذاشتم و زیر لب گفتم:همین پنیر خوبه...
اشکم بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود، حس میکردم بار سنگینی روی شونه هامه... باری که حتی با پیدا شدن ناصر و نابود شدن اون عکس ها هم از روی شونه هام برداشته نمیشد...
صبحانه ی مختصری خوردم و راهی سالن شدم، رحیم با اخم هایی درهم روی مبل نشسته بود و تند تند پاهاش رو تکون میداد، خبری از فرامرز هم نبود....
رحیم تا چشمش به من افتاد از جا بلند شد و به تندی گفت:چی به عموی من میگفتی؟چه خبره؟
دندون هام رو بهم فشردم و بی جواب گذاشتمش، رحیم با تهدید گفت:خوب گوش کن ببین چی میگم آفاق، من اومدم اینجا تا حقیقت حرف هایی که زدی روشن بشه، منتهی خیال باطل نکن، فکر نکن اگر حقیقتی هم روشن بشه تو بعدش تو زندگی من جا داری... من میخوام زن بگیرم، یه زن آفتاب مهتاب ندیده که بتونم با افتخار اسمش رو ببرم... نه زنی عین تو که خجالت میکشم باهات یک قدم تو ده راه برم.. توام دور فرامرز رو هم خط بکش،فرامرز زن داره... زنی که هزار برابر از تو زیباتره، اصیله، خانواده داره...
با نفرت گفتم:برو، خودت و عموت و اون دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی همتون ... اصلا واسه چی میخوای ماجرا رو روشن کنی؟ اگر همین الان طلاقم ندی و نری پی زندگیت....
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و از لای دندون های کلید شده اش غرید:طلاقت بدم.....حرفش با سیلی محکمی که به گوشم خورد نصفه موند، رحیم به قدری عصبانی بود که معطل نکرد تا از شوک اون سیلی خارج بشم، کمربندش رو باز کرد و افتاد به جونم، جیغی کشیدم و کمک خواستم، اما تا کسی به دادم برسه ضربه ی اول کمربند به کمرم خورد، از درد فریاد بلندی کشیدم.. صدای جیغم گم شد تو صدای فریاد بلند فرامرز...
+رحیم... چیکار میکنی؟
با عجله به سمتمون دوید، کمربند سوم هنوز پایین نیومده بود که فرامرز سریع خودش رو سد من کرد و مچ دست رحیم رو گرفت و فریاد زد:چه میکنی؟تو مردی؟خجالت نمیکشی دست رو زن جماعت بلند میکنی؟
با گریه تو خودم جمع شدم، بیزار بودم از ضعف خودم...
رحیم فریاد زد:هر کاری کرده باز زبونش درازه... چهار صباح دیگه عکست که افتاد دست این و اون،چه میکنی؟
هق هق کنان چنگی به یقه ی پلیورم زدم،داشتم خفه میشدم انگار...
فرامرز به سختی رحیم رو به سمت حیاط برد، نرسیده به در با صدای بلندی فریاد زد:ملوک... حواست به خانم باشه
بیرون که رفتن گریه ام شدت گرفت، مدام برای ناصر آه میکشیدم...اون برادرش...حتی بابا رو...همشون مسبب بدبختی های من بودن....
ملوک خانم لیوان آب قندی به دستم داد و با دلسوزی از جا بلندم کرد و مجبورم کرد روی مبل بشینم. از شدت هق هق نفسم بالا نمیومد، به سختی کمی از آب قند خوردم... کمر و شکمم به شدت میسوخت، رحیم یک جوری محکم زده بود که حس میکردم پوست تنم داره میسوزه...
با دیدن رد قرمز کمربند روی پوستم گریه ام شدت گرفت، بخشی از پوستم ملتهب و قرمز شده بود...
تو خودم جمع شدم، کمی بعد فرامرز با اخم هایی درهم وارد سالن شد، تا خواستم جلوش بلند شم اشاره ای به مبل کرد و گفت:بشینید لطفا...
با فاصله ازم نشست و لیوان آب قند رو به طرفم گرفت:رنگ به صورت ندارید، یک بخورید بهتر میشید...
با بغض گفتم:شما چرا میخوای بهم کمک کنی؟ چرا عین بقیه فکر نمیکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم وقتی همه فکر میکنن مقصرم؟
فرامرز بعد سکوتی کوتاه گفت:برای زخمتون، اگر لازمه دکتر خبر کنم...
دردم زیاد بود، اما اصلا برام مهم نبود، سری تکون دادم و گفتم:درد ندارم زیاد...
فرامرز از جا بلند شد و گفت:من با رحیم میرم یک سر بیرون، سری به دروازه کازرون میزنیم ببینم از این مرد چی دستمون رو میگیره...
شما راحت باشید، اینجا خونه ی خودتونه...
شرمنده گفتم:معذرت میخوام، مزاحم شما هم شدم، میدونم ممکنه حضورم تو این خونه همسرتون رو اذیت کنه...
اخمی کرد و گفت:سوزان رفته سفر، تا یک ماه آینده هم نمیاد.. راحت باش....
لحظه ای تو خطابم میکرد و لحظه ای شما!انگار تکلیفش با خودشم روشن نبود...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهودو
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:من که حرفی نمیزنم، اما نگران نباشید، من واسه رحیم حتی ذره ای اهمیت ندارم... ...
در شیشه ای آشپزخونه رو باز کرد:خشم و کینه گاهی آدم ها رو عوض میکنه... کمی بهش زمان بدید، کمتر مردی میتونه زیر همچین بلوایی قد راست کنه....
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم و زمزمه کردم:من چی؟ من چطور زیر بار این غم شونه راست کنم؟ چرا این وسط هیچکس به من فکر نمیکنه؟
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:در موردش مفصل حرف میزنیم... فعلا صبحانه ات رو بخور....
این رو گفت و بد و اینکه سرش رو بالا بگیره بیرون رفت، زنی تقریبا پنجاه ساله با دیدنم با خوشروئی گفت:خوش اومدین خانم جان، نیمرو میخورید یا پنیر؟
بی جون تکه نون خالی تو دهنم گذاشتم و زیر لب گفتم:همین پنیر خوبه...
اشکم بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود، حس میکردم بار سنگینی روی شونه هامه... باری که حتی با پیدا شدن ناصر و نابود شدن اون عکس ها هم از روی شونه هام برداشته نمیشد...
صبحانه ی مختصری خوردم و راهی سالن شدم، رحیم با اخم هایی درهم روی مبل نشسته بود و تند تند پاهاش رو تکون میداد، خبری از فرامرز هم نبود....
رحیم تا چشمش به من افتاد از جا بلند شد و به تندی گفت:چی به عموی من میگفتی؟چه خبره؟
دندون هام رو بهم فشردم و بی جواب گذاشتمش، رحیم با تهدید گفت:خوب گوش کن ببین چی میگم آفاق، من اومدم اینجا تا حقیقت حرف هایی که زدی روشن بشه، منتهی خیال باطل نکن، فکر نکن اگر حقیقتی هم روشن بشه تو بعدش تو زندگی من جا داری... من میخوام زن بگیرم، یه زن آفتاب مهتاب ندیده که بتونم با افتخار اسمش رو ببرم... نه زنی عین تو که خجالت میکشم باهات یک قدم تو ده راه برم.. توام دور فرامرز رو هم خط بکش،فرامرز زن داره... زنی که هزار برابر از تو زیباتره، اصیله، خانواده داره...
با نفرت گفتم:برو، خودت و عموت و اون دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی همتون ... اصلا واسه چی میخوای ماجرا رو روشن کنی؟ اگر همین الان طلاقم ندی و نری پی زندگیت....
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و از لای دندون های کلید شده اش غرید:طلاقت بدم.....حرفش با سیلی محکمی که به گوشم خورد نصفه موند، رحیم به قدری عصبانی بود که معطل نکرد تا از شوک اون سیلی خارج بشم، کمربندش رو باز کرد و افتاد به جونم، جیغی کشیدم و کمک خواستم، اما تا کسی به دادم برسه ضربه ی اول کمربند به کمرم خورد، از درد فریاد بلندی کشیدم.. صدای جیغم گم شد تو صدای فریاد بلند فرامرز...
+رحیم... چیکار میکنی؟
با عجله به سمتمون دوید، کمربند سوم هنوز پایین نیومده بود که فرامرز سریع خودش رو سد من کرد و مچ دست رحیم رو گرفت و فریاد زد:چه میکنی؟تو مردی؟خجالت نمیکشی دست رو زن جماعت بلند میکنی؟
با گریه تو خودم جمع شدم، بیزار بودم از ضعف خودم...
رحیم فریاد زد:هر کاری کرده باز زبونش درازه... چهار صباح دیگه عکست که افتاد دست این و اون،چه میکنی؟
هق هق کنان چنگی به یقه ی پلیورم زدم،داشتم خفه میشدم انگار...
فرامرز به سختی رحیم رو به سمت حیاط برد، نرسیده به در با صدای بلندی فریاد زد:ملوک... حواست به خانم باشه
بیرون که رفتن گریه ام شدت گرفت، مدام برای ناصر آه میکشیدم...اون برادرش...حتی بابا رو...همشون مسبب بدبختی های من بودن....
ملوک خانم لیوان آب قندی به دستم داد و با دلسوزی از جا بلندم کرد و مجبورم کرد روی مبل بشینم. از شدت هق هق نفسم بالا نمیومد، به سختی کمی از آب قند خوردم... کمر و شکمم به شدت میسوخت، رحیم یک جوری محکم زده بود که حس میکردم پوست تنم داره میسوزه...
با دیدن رد قرمز کمربند روی پوستم گریه ام شدت گرفت، بخشی از پوستم ملتهب و قرمز شده بود...
تو خودم جمع شدم، کمی بعد فرامرز با اخم هایی درهم وارد سالن شد، تا خواستم جلوش بلند شم اشاره ای به مبل کرد و گفت:بشینید لطفا...
با فاصله ازم نشست و لیوان آب قند رو به طرفم گرفت:رنگ به صورت ندارید، یک بخورید بهتر میشید...
با بغض گفتم:شما چرا میخوای بهم کمک کنی؟ چرا عین بقیه فکر نمیکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم وقتی همه فکر میکنن مقصرم؟
فرامرز بعد سکوتی کوتاه گفت:برای زخمتون، اگر لازمه دکتر خبر کنم...
دردم زیاد بود، اما اصلا برام مهم نبود، سری تکون دادم و گفتم:درد ندارم زیاد...
فرامرز از جا بلند شد و گفت:من با رحیم میرم یک سر بیرون، سری به دروازه کازرون میزنیم ببینم از این مرد چی دستمون رو میگیره...
شما راحت باشید، اینجا خونه ی خودتونه...
شرمنده گفتم:معذرت میخوام، مزاحم شما هم شدم، میدونم ممکنه حضورم تو این خونه همسرتون رو اذیت کنه...
اخمی کرد و گفت:سوزان رفته سفر، تا یک ماه آینده هم نمیاد.. راحت باش....
لحظه ای تو خطابم میکرد و لحظه ای شما!انگار تکلیفش با خودشم روشن نبود...
ادامه دارد....
۳۷۴
۱۸:۵۳