عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاه همش یاد حرف هاش تو اون چهار سال میفتادم، وقتی میگفت به تو عین چشم هام اعتماد دارم... وقتی واسه یک دقیقه دیدنم تو راه مدرسه از کارش میزد... با خودم گفتم برو خداروشکر کن با این بساط هنوز زنده ای و این مرد تو رو تو خونه اش پناه داده، وگرنه اگر دست آقاجونت بود همون نیمه شبی که برگشته بودی یه بلایی سرت می‌آورد.‌‌. رحیم که صندوق ماشین رو زد به سختی کیف رو بالا کشیدم و گذاشتم تو صندوق، بعدم بی حرف در عقب رو باز کردم، رحیم با غیض گفت:مگه من راننده ی توام؟ چرا رفتی عقب؟ بی جون گفتم:خوابم میاد.. رحیم با حرص به سمت در خونه رفت، در رو باز کرد و برگشت سوار ماشین شد،عصبانیتش رو با کوبیدن در ماشین نشون داد و ماشین رو روشن کرد.... تا رسیدن به شیراز خودم رو به خواب زدم تا نخوام کلمه ای با رحیم حرف بزنم، رو صندلی عقب ماشین تو خودم جمع شده بودم و داشتم به تک تک روزهای گذشته فکر میکردم، به روزهای نامزدی که برای هر دختری بهترین روزهای زندگیش بود اما برای من پر بود از ترس و دلهره... ترس اینکه روزی دستم جلوی رحیم رو بشه باعث شده بود هیچوقت آرامش نداشته باشم... ساعت از نیمه شب گذشته بود وقتی ماشین رحیم جلوی در یک خونه ی دو طبقه و نوساز از حرکت ایستاد، کنجکاو از جا بلند شدم و نگاهی به ساختمون انداختم، به عمرم همچین خونه ای ندیده بودم... حتی تو تاریکی شب هم عظمت و قشنگی خونه مشخص بود... بی فکر گفتم:عجب خونه ایه! چطور عموت انقدر پولداره؟ با طعنه گفت:چیه؟ چته تعجب کردی؟ ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و با خودم عهد بستم دیگه با این مرد حتی یک کلمه هم حرف نزنم.... رحیم تک بوقی زد و کمی بعد مرد جوون و قد بلندی در بزرگ خونه رو باز کرد و رنو آبی رنگ رحیم از جاده ی سنگفرشی گذشت و ماشین درست کنار یک مرسدس بنز سبز رنگ از حرکت ایستاد، با حیرت به ماشین نگاه کردم، ماشین گرونی بود، ده برابر ماشین رنو رحیم قیمتش بود... آنقدرم نو و تمیز بود انگار تازه از کارخونه آورده بودنش.... با حسرت نگاهم رو از ماشین گرفتم و پیاده شدم، تمام تنم کوفته بود و حسابی خوابم میومد. رحیم کیفم رو برداشت و گفت:زیاد سر و صدا نکن، فرامرز بد خواب بشه سر درد میگیره... اوهومی گفتم و دنبالش راه افتادم، انگار رحیم زیاد به اون خونه رفت و آمد میکرد،چون هم همه جا رو بلد بود، هم خدمه ی خونه میشناختنش... پس همون وقت هایی که می‌گفت واسه کارام باید برم شیراز، میومد خونه ی عمو جونش! مرد فداکاری که جونم رو بهش مدیون بودم... دنبال رحیم از پله های خونه بالا رفتم، همه چیز لوکس و گرون قیمت بود... پله های مرمر، تابلوهای گرون قیمت، مبل های سلطنتی و پرده های مخمل... رحیم اشاره ای به راه پله ی وسط سالن کرد:بیا بالا...فقط یواش‌. دنبالش راه افتادم، طبقه ی بالا کمی جمع و جور تر بود، خبری هم از اون همه تجملات نبود... یک سالن بزرگ و چند اتاق خواب بالا بود، رحیم اشاره ای به در سوم کرد و گفت:تو اون اتاق میتونی بخوابی... باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم، انگار با دیدن اون خونه همه چیز یادم رفته بود، دلم میخواست تو روشنایی روز همه جای خونه رو بگردم، چون مشخص بود حیاط خیلی بزرگی داره... یک اتاق تقریبا بیست متری و یک تخت خواب چوبی تو اتاق بود و یک کمد بلند و خالی... کیفم رو تو کمد گذاشتم، شوفاژ رو روشن کردم و خودم رو روی تخت انداختم.. از آخرین باری که همچین جای راحتی خوابیده بودم مدت زیادی می‌گذشت.... جام غریب بود و خوابم نمی‌برد، در واقع داشتم به پیدا کردن ناصر فکر میکردم... به اینکه قرار بود چطور تقاص بلایی که سرم آورده بود رو پس بده... از یک طرف خوشحال بودم، از یک طرف میترسیدم... بی خوابی انقدر کلافه ام کرده بود که تصمیم گرفتم سری به طبقه ی پایین بزنم و لیوان آبی بخورم... پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم، ساعت سه نیمه شب بود و سکوت عجیبی همه جا رو فرا گرفته بود، خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی من رو در حال پرسه زدن نمیبینه.... وارد سالن که شدم با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداختم، راهروی بلندی درست سمت راست راه پله بود، با فکر اینکه ممکنه اون راهرو من رو به آشپزخونه برسونه به سمتش رفتم.... انتهای راهرو در شیشه ای باز می‌شد به آشپزخونه ی بزرگ و مجهزی... با احتیاط یکی از لامپ ها رو روشن کردم، با دیدن اون آشپزخونه ی بزرگ و کابینت های سفید و آبی قشنگ و لوازم برقی خارجیش شگفت زده شدم. خیلی برام جالب بود که بدونم فرامرز خان دقیقا چیکاره بود که همچین ثروتی داشت! یخچال و فریزر بزرگی داشت، اما روم نمیشد درش رو باز کنم، به اجبار لیوانی برداشتم و از شیر آب پرش کردم و یک نفس خوردم... داشتم به این فکر میکردم که من هیچی از فرامرز نمیدونم، اصلا نمیدونستم زن داره یا نه! البته که به سر و ریخت خونه اش میومد که زن داشته باشه... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهویک


لیوان خالی رو شستم و از آشپزخونه بیرون زدم، تو تاریکی داشتم به سمت پله ها میرفتم که یکدفعه صدای قدم هایی به گوشم رسید...
تو تاریکی یکی جلوم سبز شد...جیغ خفه ای کشیدم، به یاد اون شب تلخ افتادم، داشتم نفس کم میاوردم، اشک کل صورتم رو خیس کرده بود...
زانوم که سست ش، وقتی سرم به سمتش چرخید تو تاریک و روشنی سالن، چشم های آشنایی رو دیدم... فرامرز بود... انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود! که البته حق داشت... ساعت سه نصفه شب داشتم تو خونه اش پرسه میزدم، هرکسی غیر اون بود تعجب میکرد از دیدنم...
فرامرز هول کرده ، لامپ بالای سرم رو روشن کرد و ترسیده گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟با کی اومدی؟
انگار لامپ رو که روشن کرد تازه متوجه حال خراب من شد، عین بید میلرزیدم و اشکم لحظه ای بند نمیومد... آسیبی که اون سه روز تلخ به روحم وارد شده بود جبران نشدنی بود...بعدم اتفاقات تلخ مراسم عروسی و باقی ماجرا ها...
فرامرز نگران گفت:خوبی دختر؟ واسه چی میلرزی؟ ای بابا... خب من از کجا میدونستم تو اومدی اینجا! فکر کردم دزده.. کی اومدید شما؟ چرا به من خبر ندادید؟ اون شوهرت کجاست؟واسه چی این موقع شب تو خونه پرسه میزدی؟
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به لرزش بدنم مسلط بشم.
+نفس عمیق بکش دختر... نفس عمیق...انقدر نلرز... چیزی نشده. یک سوتفاهم بود که برطرف شد... نیازی به ترسیدن نیست...
دلسوزیش گریه ام رو بیشتر ،تا اون لحظه بیشتر از هرکسی حمایتم کرده بود، درگیر احساسات عجیبی شده بودم که بابتش شرمنده بودم...
پیش خودم گفتم نگاه نکن به دلسوزی و محبتش که هرکسی جای تو به این حال و روز میفتاد شاید همین کار رو براش میکرد....
چند دقیقه ای طول کشید تا کمی حالم بهتر شد...
حالم که بهتر شد با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من... اشتباه از من بود... هم بی خبر اومدیم، هم بی‌اجازه رفتم تو آشپزخونه اتون...
فرامرز با محبت گفت:آروم باش، تموم شد همه چی...میخوای برات یک لیوان آب بیارم؟
با خجالت گفتم:نه... خیلی ممنون... من... میرم بخوابم...
فرامرز گیج گفت:نگفتی این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
بغض کرده دستم رو مشت کردم و گفتم:فردا... رحیم خودش بهتون میگه... اگر اجازه بدید من برم....
از جا که بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که فرامرز با تردید گفت:واسه چی انقدر بهم ریختی؟ من که سریع فهمیدم تویی، ده بار صدات زدم و ازت خواستم آروم باشی، اما انگار صدام رو نمیشنیدی..
دستم رو مشت کردم و با صدای گرفته ای گفتم :نمیدونم...
نگفتم چون یاد اون سه روز افتادم... روم نمیشد بشینم جلوی این مرد و از غم عمیقی که به دلم بود حرف بزنم...
با قدم های سست به سمت پله ها رفتم...
وقتی روی تخت دراز کشیدم با یادآوری اتفاقات لحظه ها ت پیش آهی کشیدم و سعی کردم بخوابم...
چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده ی حریر سفید رنگ تا وسط اتاق اومده بود، کش و قوسی به بدنم دادن و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم..ساعت از دوازده ظهر گذشته بود، با یادآوری اتفاقات دیشب و علت اومدنمون سراسیمه از جا بلند شدم، چنگی به موهام زدم و تو آیینه نگاهی به سر و وضعم انداختم، یک پلیور سورمه ای تنم کردم ...
از اتاق بیرون زدم و سرکی به اطراف کشیدم، کسی بالا نبود، سرویس بهداشتی رو پیدا کردم و بعد شستن دست و صورتم ، روسری بلندی روی موهام انداختم و از پله ها پایین رفتم... صدای حرف زدن رحیم و فرامرز از سمت سالن به گوشم رسید، صدای قدم هام هر دو رو ساکت کرد، رحیم طلبکار از جا بلند شد و گفت:صبح بخیر سرکار خانم! میدونی ساعت چنده؟ خیال کردی اینجا هتله؟ یا واقعا فکر کردی اومدی ماه عسل؟حواست هست واسه چی اومدیم اینجا؟
دستم رو مشت کردم و با بغض نگاهش کردم، هیچ خوشم نمیومد جلوی فرامرز انقدر تحقیرم کنه...
فرامرز با حالت هشدار گفت:بسه رحیم، تو هنوز یاد نگرفتی با زنت چطور حرف بزنی؟
رحیم با طعنه گفت:زن!زنم!
صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم.
نفسم به سنگینی بالا میومد، با شرم سرم رو پایین انداختم، قطره اشک سمجی روی گونه ام نشست، کاش میتونستم برگردم بالا... اصلا برم جایی که تا ابد چشمم به این مرد نیفته...
فرامرز نگاه بدی به رحیم انداخت و از جا بلند شد:خانمت مهمون خونه ی منه، میدونی که دوست ندارم به مهمونم بی احترامی بشه...
این رو گفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو آشپزخونه، میگم ملوک براتون صبحانه بیاره...
رحیم با اعتراض گفتدما برای خوردن و خوابیدن نیومدیم، اومدیم تکلیف این ماجرا روشن بشه.
فرامرز به تندی گفتدهمه چیز به وقتش.بفرمایید آفاق خانم.
با دست اشاره ای به راهروی منتهی به آشپزخونه کرد، زیر لب تشکر کردم و با غصه به سمت آشپزخونه رفتم، فرامرز با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، از دید رحیم که دور شدیم با صدای آرومی گفت:دوست ندارم رحیم از دیشب چیزی بشنوه.


ادامه دارد...
undefined۱۸

۳۴۲

۱۰:۵۸