#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهویک
لیوان خالی رو شستم و از آشپزخونه بیرون زدم، تو تاریکی داشتم به سمت پله ها میرفتم که یکدفعه صدای قدم هایی به گوشم رسید...
تو تاریکی یکی جلوم سبز شد...جیغ خفه ای کشیدم، به یاد اون شب تلخ افتادم، داشتم نفس کم میاوردم، اشک کل صورتم رو خیس کرده بود...
زانوم که سست ش، وقتی سرم به سمتش چرخید تو تاریک و روشنی سالن، چشم های آشنایی رو دیدم... فرامرز بود... انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود! که البته حق داشت... ساعت سه نصفه شب داشتم تو خونه اش پرسه میزدم، هرکسی غیر اون بود تعجب میکرد از دیدنم...
فرامرز هول کرده ، لامپ بالای سرم رو روشن کرد و ترسیده گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟با کی اومدی؟
انگار لامپ رو که روشن کرد تازه متوجه حال خراب من شد، عین بید میلرزیدم و اشکم لحظه ای بند نمیومد... آسیبی که اون سه روز تلخ به روحم وارد شده بود جبران نشدنی بود...بعدم اتفاقات تلخ مراسم عروسی و باقی ماجرا ها...
فرامرز نگران گفت:خوبی دختر؟ واسه چی میلرزی؟ ای بابا... خب من از کجا میدونستم تو اومدی اینجا! فکر کردم دزده.. کی اومدید شما؟ چرا به من خبر ندادید؟ اون شوهرت کجاست؟واسه چی این موقع شب تو خونه پرسه میزدی؟
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به لرزش بدنم مسلط بشم.
+نفس عمیق بکش دختر... نفس عمیق...انقدر نلرز... چیزی نشده. یک سوتفاهم بود که برطرف شد... نیازی به ترسیدن نیست...
دلسوزیش گریه ام رو بیشتر ،تا اون لحظه بیشتر از هرکسی حمایتم کرده بود، درگیر احساسات عجیبی شده بودم که بابتش شرمنده بودم...
پیش خودم گفتم نگاه نکن به دلسوزی و محبتش که هرکسی جای تو به این حال و روز میفتاد شاید همین کار رو براش میکرد....
چند دقیقه ای طول کشید تا کمی حالم بهتر شد...
حالم که بهتر شد با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من... اشتباه از من بود... هم بی خبر اومدیم، هم بیاجازه رفتم تو آشپزخونه اتون...
فرامرز با محبت گفت:آروم باش، تموم شد همه چی...میخوای برات یک لیوان آب بیارم؟
با خجالت گفتم:نه... خیلی ممنون... من... میرم بخوابم...
فرامرز گیج گفت:نگفتی این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
بغض کرده دستم رو مشت کردم و گفتم:فردا... رحیم خودش بهتون میگه... اگر اجازه بدید من برم....
از جا که بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که فرامرز با تردید گفت:واسه چی انقدر بهم ریختی؟ من که سریع فهمیدم تویی، ده بار صدات زدم و ازت خواستم آروم باشی، اما انگار صدام رو نمیشنیدی..
دستم رو مشت کردم و با صدای گرفته ای گفتم :نمیدونم...
نگفتم چون یاد اون سه روز افتادم... روم نمیشد بشینم جلوی این مرد و از غم عمیقی که به دلم بود حرف بزنم...
با قدم های سست به سمت پله ها رفتم...
وقتی روی تخت دراز کشیدم با یادآوری اتفاقات لحظه ها ت پیش آهی کشیدم و سعی کردم بخوابم...
چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده ی حریر سفید رنگ تا وسط اتاق اومده بود، کش و قوسی به بدنم دادن و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم..ساعت از دوازده ظهر گذشته بود، با یادآوری اتفاقات دیشب و علت اومدنمون سراسیمه از جا بلند شدم، چنگی به موهام زدم و تو آیینه نگاهی به سر و وضعم انداختم، یک پلیور سورمه ای تنم کردم ...
از اتاق بیرون زدم و سرکی به اطراف کشیدم، کسی بالا نبود، سرویس بهداشتی رو پیدا کردم و بعد شستن دست و صورتم ، روسری بلندی روی موهام انداختم و از پله ها پایین رفتم... صدای حرف زدن رحیم و فرامرز از سمت سالن به گوشم رسید، صدای قدم هام هر دو رو ساکت کرد، رحیم طلبکار از جا بلند شد و گفت:صبح بخیر سرکار خانم! میدونی ساعت چنده؟ خیال کردی اینجا هتله؟ یا واقعا فکر کردی اومدی ماه عسل؟حواست هست واسه چی اومدیم اینجا؟
دستم رو مشت کردم و با بغض نگاهش کردم، هیچ خوشم نمیومد جلوی فرامرز انقدر تحقیرم کنه...
فرامرز با حالت هشدار گفت:بسه رحیم، تو هنوز یاد نگرفتی با زنت چطور حرف بزنی؟
رحیم با طعنه گفت:زن!زنم!
صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم.
نفسم به سنگینی بالا میومد، با شرم سرم رو پایین انداختم، قطره اشک سمجی روی گونه ام نشست، کاش میتونستم برگردم بالا... اصلا برم جایی که تا ابد چشمم به این مرد نیفته...
فرامرز نگاه بدی به رحیم انداخت و از جا بلند شد:خانمت مهمون خونه ی منه، میدونی که دوست ندارم به مهمونم بی احترامی بشه...
این رو گفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو آشپزخونه، میگم ملوک براتون صبحانه بیاره...
رحیم با اعتراض گفتدما برای خوردن و خوابیدن نیومدیم، اومدیم تکلیف این ماجرا روشن بشه.
فرامرز به تندی گفتدهمه چیز به وقتش.بفرمایید آفاق خانم.
با دست اشاره ای به راهروی منتهی به آشپزخونه کرد، زیر لب تشکر کردم و با غصه به سمت آشپزخونه رفتم، فرامرز با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، از دید رحیم که دور شدیم با صدای آرومی گفت:دوست ندارم رحیم از دیشب چیزی بشنوه.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهویک
لیوان خالی رو شستم و از آشپزخونه بیرون زدم، تو تاریکی داشتم به سمت پله ها میرفتم که یکدفعه صدای قدم هایی به گوشم رسید...
تو تاریکی یکی جلوم سبز شد...جیغ خفه ای کشیدم، به یاد اون شب تلخ افتادم، داشتم نفس کم میاوردم، اشک کل صورتم رو خیس کرده بود...
زانوم که سست ش، وقتی سرم به سمتش چرخید تو تاریک و روشنی سالن، چشم های آشنایی رو دیدم... فرامرز بود... انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود! که البته حق داشت... ساعت سه نصفه شب داشتم تو خونه اش پرسه میزدم، هرکسی غیر اون بود تعجب میکرد از دیدنم...
فرامرز هول کرده ، لامپ بالای سرم رو روشن کرد و ترسیده گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟با کی اومدی؟
انگار لامپ رو که روشن کرد تازه متوجه حال خراب من شد، عین بید میلرزیدم و اشکم لحظه ای بند نمیومد... آسیبی که اون سه روز تلخ به روحم وارد شده بود جبران نشدنی بود...بعدم اتفاقات تلخ مراسم عروسی و باقی ماجرا ها...
فرامرز نگران گفت:خوبی دختر؟ واسه چی میلرزی؟ ای بابا... خب من از کجا میدونستم تو اومدی اینجا! فکر کردم دزده.. کی اومدید شما؟ چرا به من خبر ندادید؟ اون شوهرت کجاست؟واسه چی این موقع شب تو خونه پرسه میزدی؟
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به لرزش بدنم مسلط بشم.
+نفس عمیق بکش دختر... نفس عمیق...انقدر نلرز... چیزی نشده. یک سوتفاهم بود که برطرف شد... نیازی به ترسیدن نیست...
دلسوزیش گریه ام رو بیشتر ،تا اون لحظه بیشتر از هرکسی حمایتم کرده بود، درگیر احساسات عجیبی شده بودم که بابتش شرمنده بودم...
پیش خودم گفتم نگاه نکن به دلسوزی و محبتش که هرکسی جای تو به این حال و روز میفتاد شاید همین کار رو براش میکرد....
چند دقیقه ای طول کشید تا کمی حالم بهتر شد...
حالم که بهتر شد با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من... اشتباه از من بود... هم بی خبر اومدیم، هم بیاجازه رفتم تو آشپزخونه اتون...
فرامرز با محبت گفت:آروم باش، تموم شد همه چی...میخوای برات یک لیوان آب بیارم؟
با خجالت گفتم:نه... خیلی ممنون... من... میرم بخوابم...
فرامرز گیج گفت:نگفتی این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
بغض کرده دستم رو مشت کردم و گفتم:فردا... رحیم خودش بهتون میگه... اگر اجازه بدید من برم....
از جا که بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که فرامرز با تردید گفت:واسه چی انقدر بهم ریختی؟ من که سریع فهمیدم تویی، ده بار صدات زدم و ازت خواستم آروم باشی، اما انگار صدام رو نمیشنیدی..
دستم رو مشت کردم و با صدای گرفته ای گفتم :نمیدونم...
نگفتم چون یاد اون سه روز افتادم... روم نمیشد بشینم جلوی این مرد و از غم عمیقی که به دلم بود حرف بزنم...
با قدم های سست به سمت پله ها رفتم...
وقتی روی تخت دراز کشیدم با یادآوری اتفاقات لحظه ها ت پیش آهی کشیدم و سعی کردم بخوابم...
چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده ی حریر سفید رنگ تا وسط اتاق اومده بود، کش و قوسی به بدنم دادن و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم..ساعت از دوازده ظهر گذشته بود، با یادآوری اتفاقات دیشب و علت اومدنمون سراسیمه از جا بلند شدم، چنگی به موهام زدم و تو آیینه نگاهی به سر و وضعم انداختم، یک پلیور سورمه ای تنم کردم ...
از اتاق بیرون زدم و سرکی به اطراف کشیدم، کسی بالا نبود، سرویس بهداشتی رو پیدا کردم و بعد شستن دست و صورتم ، روسری بلندی روی موهام انداختم و از پله ها پایین رفتم... صدای حرف زدن رحیم و فرامرز از سمت سالن به گوشم رسید، صدای قدم هام هر دو رو ساکت کرد، رحیم طلبکار از جا بلند شد و گفت:صبح بخیر سرکار خانم! میدونی ساعت چنده؟ خیال کردی اینجا هتله؟ یا واقعا فکر کردی اومدی ماه عسل؟حواست هست واسه چی اومدیم اینجا؟
دستم رو مشت کردم و با بغض نگاهش کردم، هیچ خوشم نمیومد جلوی فرامرز انقدر تحقیرم کنه...
فرامرز با حالت هشدار گفت:بسه رحیم، تو هنوز یاد نگرفتی با زنت چطور حرف بزنی؟
رحیم با طعنه گفت:زن!زنم!
صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم.
نفسم به سنگینی بالا میومد، با شرم سرم رو پایین انداختم، قطره اشک سمجی روی گونه ام نشست، کاش میتونستم برگردم بالا... اصلا برم جایی که تا ابد چشمم به این مرد نیفته...
فرامرز نگاه بدی به رحیم انداخت و از جا بلند شد:خانمت مهمون خونه ی منه، میدونی که دوست ندارم به مهمونم بی احترامی بشه...
این رو گفت و اشاره ای به من کرد و گفت:بفرمایید تو آشپزخونه، میگم ملوک براتون صبحانه بیاره...
رحیم با اعتراض گفتدما برای خوردن و خوابیدن نیومدیم، اومدیم تکلیف این ماجرا روشن بشه.
فرامرز به تندی گفتدهمه چیز به وقتش.بفرمایید آفاق خانم.
با دست اشاره ای به راهروی منتهی به آشپزخونه کرد، زیر لب تشکر کردم و با غصه به سمت آشپزخونه رفتم، فرامرز با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، از دید رحیم که دور شدیم با صدای آرومی گفت:دوست ندارم رحیم از دیشب چیزی بشنوه.
ادامه دارد...
۳۴۲
۱۰:۵۸