#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاه
همش یاد حرف هاش تو اون چهار سال میفتادم، وقتی میگفت به تو عین چشم هام اعتماد دارم... وقتی واسه یک دقیقه دیدنم تو راه مدرسه از کارش میزد...
با خودم گفتم برو خداروشکر کن با این بساط هنوز زنده ای و این مرد تو رو تو خونه اش پناه داده، وگرنه اگر دست آقاجونت بود همون نیمه شبی که برگشته بودی یه بلایی سرت میآورد..
رحیم که صندوق ماشین رو زد به سختی کیف رو بالا کشیدم و گذاشتم تو صندوق، بعدم بی حرف در عقب رو باز کردم، رحیم با غیض گفت:مگه من راننده ی توام؟ چرا رفتی عقب؟
بی جون گفتم:خوابم میاد..
رحیم با حرص به سمت در خونه رفت، در رو باز کرد و برگشت سوار ماشین شد،عصبانیتش رو با کوبیدن در ماشین نشون داد و ماشین رو روشن کرد....
تا رسیدن به شیراز خودم رو به خواب زدم تا نخوام کلمه ای با رحیم حرف بزنم، رو صندلی عقب ماشین تو خودم جمع شده بودم و داشتم به تک تک روزهای گذشته فکر میکردم، به روزهای نامزدی که برای هر دختری بهترین روزهای زندگیش بود اما برای من پر بود از ترس و دلهره... ترس اینکه روزی دستم جلوی رحیم رو بشه باعث شده بود هیچوقت آرامش نداشته باشم...
ساعت از نیمه شب گذشته بود وقتی ماشین رحیم جلوی در یک خونه ی دو طبقه و نوساز از حرکت ایستاد، کنجکاو از جا بلند شدم و نگاهی به ساختمون انداختم، به عمرم همچین خونه ای ندیده بودم... حتی تو تاریکی شب هم عظمت و قشنگی خونه مشخص بود...
بی فکر گفتم:عجب خونه ایه! چطور عموت انقدر پولداره؟
با طعنه گفت:چیه؟ چته تعجب کردی؟
ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و با خودم عهد بستم دیگه با این مرد حتی یک کلمه هم حرف نزنم....
رحیم تک بوقی زد و کمی بعد مرد جوون و قد بلندی در بزرگ خونه رو باز کرد و رنو آبی رنگ رحیم از جاده ی سنگفرشی گذشت و ماشین درست کنار یک مرسدس بنز سبز رنگ از حرکت ایستاد، با حیرت به ماشین نگاه کردم، ماشین گرونی بود، ده برابر ماشین رنو رحیم قیمتش بود... آنقدرم نو و تمیز بود انگار تازه از کارخونه آورده بودنش....
با حسرت نگاهم رو از ماشین گرفتم و پیاده شدم، تمام تنم کوفته بود و حسابی خوابم میومد. رحیم کیفم رو برداشت و گفت:زیاد سر و صدا نکن، فرامرز بد خواب بشه سر درد میگیره...
اوهومی گفتم و دنبالش راه افتادم، انگار رحیم زیاد به اون خونه رفت و آمد میکرد،چون هم همه جا رو بلد بود، هم خدمه ی خونه میشناختنش... پس همون وقت هایی که میگفت واسه کارام باید برم شیراز، میومد خونه ی عمو جونش! مرد فداکاری که جونم رو بهش مدیون بودم... دنبال رحیم از پله های خونه بالا رفتم، همه چیز لوکس و گرون قیمت بود... پله های مرمر، تابلوهای گرون قیمت، مبل های سلطنتی و پرده های مخمل... رحیم اشاره ای به راه پله ی وسط سالن کرد:بیا بالا...فقط یواش.
دنبالش راه افتادم، طبقه ی بالا کمی جمع و جور تر بود، خبری هم از اون همه تجملات نبود... یک سالن بزرگ و چند اتاق خواب بالا بود، رحیم اشاره ای به در سوم کرد و گفت:تو اون اتاق میتونی بخوابی...
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم،
انگار با دیدن اون خونه همه چیز یادم رفته بود، دلم میخواست تو روشنایی روز همه جای خونه رو بگردم، چون مشخص بود حیاط خیلی بزرگی داره...
یک اتاق تقریبا بیست متری و یک تخت خواب چوبی تو اتاق بود و یک کمد بلند و خالی...
کیفم رو تو کمد گذاشتم، شوفاژ رو روشن کردم و خودم رو روی تخت انداختم.. از آخرین باری که همچین جای راحتی خوابیده بودم مدت زیادی میگذشت....
جام غریب بود و خوابم نمیبرد، در واقع داشتم به پیدا کردن ناصر فکر میکردم... به اینکه قرار بود چطور تقاص بلایی که سرم آورده بود رو پس بده... از یک طرف خوشحال بودم، از یک طرف میترسیدم...
بی خوابی انقدر کلافه ام کرده بود که تصمیم گرفتم سری به طبقه ی پایین بزنم و لیوان آبی بخورم...
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم، ساعت سه نیمه شب بود و سکوت عجیبی همه جا رو فرا گرفته بود، خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی من رو در حال پرسه زدن نمیبینه....
وارد سالن که شدم با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداختم، راهروی بلندی درست سمت راست راه پله بود، با فکر اینکه ممکنه اون راهرو من رو به آشپزخونه برسونه به سمتش رفتم....
انتهای راهرو در شیشه ای باز میشد به آشپزخونه ی بزرگ و مجهزی...
با احتیاط یکی از لامپ ها رو روشن کردم، با دیدن اون آشپزخونه ی بزرگ و کابینت های سفید و آبی قشنگ و لوازم برقی خارجیش شگفت زده شدم. خیلی برام جالب بود که بدونم فرامرز خان دقیقا چیکاره بود که همچین ثروتی داشت!
یخچال و فریزر بزرگی داشت، اما روم نمیشد درش رو باز کنم، به اجبار لیوانی برداشتم و از شیر آب پرش کردم و یک نفس خوردم...
داشتم به این فکر میکردم که من هیچی از فرامرز نمیدونم، اصلا نمیدونستم زن داره یا نه! البته که به سر و ریخت خونه اش میومد که زن داشته باشه...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاه
همش یاد حرف هاش تو اون چهار سال میفتادم، وقتی میگفت به تو عین چشم هام اعتماد دارم... وقتی واسه یک دقیقه دیدنم تو راه مدرسه از کارش میزد...
با خودم گفتم برو خداروشکر کن با این بساط هنوز زنده ای و این مرد تو رو تو خونه اش پناه داده، وگرنه اگر دست آقاجونت بود همون نیمه شبی که برگشته بودی یه بلایی سرت میآورد..
رحیم که صندوق ماشین رو زد به سختی کیف رو بالا کشیدم و گذاشتم تو صندوق، بعدم بی حرف در عقب رو باز کردم، رحیم با غیض گفت:مگه من راننده ی توام؟ چرا رفتی عقب؟
بی جون گفتم:خوابم میاد..
رحیم با حرص به سمت در خونه رفت، در رو باز کرد و برگشت سوار ماشین شد،عصبانیتش رو با کوبیدن در ماشین نشون داد و ماشین رو روشن کرد....
تا رسیدن به شیراز خودم رو به خواب زدم تا نخوام کلمه ای با رحیم حرف بزنم، رو صندلی عقب ماشین تو خودم جمع شده بودم و داشتم به تک تک روزهای گذشته فکر میکردم، به روزهای نامزدی که برای هر دختری بهترین روزهای زندگیش بود اما برای من پر بود از ترس و دلهره... ترس اینکه روزی دستم جلوی رحیم رو بشه باعث شده بود هیچوقت آرامش نداشته باشم...
ساعت از نیمه شب گذشته بود وقتی ماشین رحیم جلوی در یک خونه ی دو طبقه و نوساز از حرکت ایستاد، کنجکاو از جا بلند شدم و نگاهی به ساختمون انداختم، به عمرم همچین خونه ای ندیده بودم... حتی تو تاریکی شب هم عظمت و قشنگی خونه مشخص بود...
بی فکر گفتم:عجب خونه ایه! چطور عموت انقدر پولداره؟
با طعنه گفت:چیه؟ چته تعجب کردی؟
ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و با خودم عهد بستم دیگه با این مرد حتی یک کلمه هم حرف نزنم....
رحیم تک بوقی زد و کمی بعد مرد جوون و قد بلندی در بزرگ خونه رو باز کرد و رنو آبی رنگ رحیم از جاده ی سنگفرشی گذشت و ماشین درست کنار یک مرسدس بنز سبز رنگ از حرکت ایستاد، با حیرت به ماشین نگاه کردم، ماشین گرونی بود، ده برابر ماشین رنو رحیم قیمتش بود... آنقدرم نو و تمیز بود انگار تازه از کارخونه آورده بودنش....
با حسرت نگاهم رو از ماشین گرفتم و پیاده شدم، تمام تنم کوفته بود و حسابی خوابم میومد. رحیم کیفم رو برداشت و گفت:زیاد سر و صدا نکن، فرامرز بد خواب بشه سر درد میگیره...
اوهومی گفتم و دنبالش راه افتادم، انگار رحیم زیاد به اون خونه رفت و آمد میکرد،چون هم همه جا رو بلد بود، هم خدمه ی خونه میشناختنش... پس همون وقت هایی که میگفت واسه کارام باید برم شیراز، میومد خونه ی عمو جونش! مرد فداکاری که جونم رو بهش مدیون بودم... دنبال رحیم از پله های خونه بالا رفتم، همه چیز لوکس و گرون قیمت بود... پله های مرمر، تابلوهای گرون قیمت، مبل های سلطنتی و پرده های مخمل... رحیم اشاره ای به راه پله ی وسط سالن کرد:بیا بالا...فقط یواش.
دنبالش راه افتادم، طبقه ی بالا کمی جمع و جور تر بود، خبری هم از اون همه تجملات نبود... یک سالن بزرگ و چند اتاق خواب بالا بود، رحیم اشاره ای به در سوم کرد و گفت:تو اون اتاق میتونی بخوابی...
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم،
انگار با دیدن اون خونه همه چیز یادم رفته بود، دلم میخواست تو روشنایی روز همه جای خونه رو بگردم، چون مشخص بود حیاط خیلی بزرگی داره...
یک اتاق تقریبا بیست متری و یک تخت خواب چوبی تو اتاق بود و یک کمد بلند و خالی...
کیفم رو تو کمد گذاشتم، شوفاژ رو روشن کردم و خودم رو روی تخت انداختم.. از آخرین باری که همچین جای راحتی خوابیده بودم مدت زیادی میگذشت....
جام غریب بود و خوابم نمیبرد، در واقع داشتم به پیدا کردن ناصر فکر میکردم... به اینکه قرار بود چطور تقاص بلایی که سرم آورده بود رو پس بده... از یک طرف خوشحال بودم، از یک طرف میترسیدم...
بی خوابی انقدر کلافه ام کرده بود که تصمیم گرفتم سری به طبقه ی پایین بزنم و لیوان آبی بخورم...
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم، ساعت سه نیمه شب بود و سکوت عجیبی همه جا رو فرا گرفته بود، خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی من رو در حال پرسه زدن نمیبینه....
وارد سالن که شدم با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداختم، راهروی بلندی درست سمت راست راه پله بود، با فکر اینکه ممکنه اون راهرو من رو به آشپزخونه برسونه به سمتش رفتم....
انتهای راهرو در شیشه ای باز میشد به آشپزخونه ی بزرگ و مجهزی...
با احتیاط یکی از لامپ ها رو روشن کردم، با دیدن اون آشپزخونه ی بزرگ و کابینت های سفید و آبی قشنگ و لوازم برقی خارجیش شگفت زده شدم. خیلی برام جالب بود که بدونم فرامرز خان دقیقا چیکاره بود که همچین ثروتی داشت!
یخچال و فریزر بزرگی داشت، اما روم نمیشد درش رو باز کنم، به اجبار لیوانی برداشتم و از شیر آب پرش کردم و یک نفس خوردم...
داشتم به این فکر میکردم که من هیچی از فرامرز نمیدونم، اصلا نمیدونستم زن داره یا نه! البته که به سر و ریخت خونه اش میومد که زن داشته باشه...
ادامه دارد....
۳۲۴
۹:۰۹