عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلونه من کی بیام دست آفاق رو بگیرم و طلاقش رو ازت بگیرم، تو لیاقت آفاق رو نداری.. رحیم با بی رحمی گفت:خواهرتدارزونی خودتون، فکر کردی من از خدام بوده عقدش کردم؟ نه نادون... من از سر اجبار نشستم سر اون سفره عقد ... هق هق کنان نگاهم رو به زمین دوختم، تو دلم برای ناصر آه کشیدم که من رو به این حال و روز انداخته بود... رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:برو خداروشکر کن آقاجونم خونه اس و نمیخوام جنجال به پا شه، وگرنه نشونت میدادم...حیف خواهر من که زن تو شد‌ه.... رحیم پوزخندی زد و گفت:آره...حیف خواهرت، اصلا تو راست میگی، لیاقت آفاق رو ندارم! حرفت درسته..زنی که ... من اول باعث و بانی این بلوا رو گیر میارم، بعدش خواهرتون برای خودتون... اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در حیاط رفت، رضا انقدر شوکه شده بود از شنیدن حرف های رحیم که حتی نتونست عکس العملی نشون بده... فقط مات و مبهوت داشت به من نگاه می‌کرد، به منی که صورتم خیس اشک بود... دلم می‌خواست نباشم و رضا این حقیقت رو نفهمه...من اگر دهن باز نکرده بودم فقط یک دلیل داشت، نمیخواستم کمر رضا بشکنه ... رضا با صدای خفه ای گفت:دروغ میگه، مگه نه؟ حرف بزن... گریه ام شدت گرفت، روی نگاه کردن تو صورتش رو نداشتم، رحیم که داد زد و اسمم رو صدا زد بی معطلی به سمتش دویدم، من دیگه جایی تو اون خونه نداشتم.... تو مسیر برگشت با توپ پر به رحیم نزدیک شدم و گفتم:واسه چی اون حرف ها رو به داداشم زدی؟ من همه ی حقیقت رو به تو نگفتم که اینجوری کنی.... به تندی به سمتم برگشت:ساکت، شو، به وقتش معلوم میشه حقیقت چی بوده... قلبم شکست، این مرد رو انگار نمی‌شناختم... رحیم تو اون چند سال از گل نازک‌تر بهم نگفته بود، اگر اخم میکردم حاضر بود دنیا رو به پام بریزه تا اخمی به صورتم نشینه، اما رحیمی که حالا روبه روم بود زمین تا آسمون با اون مردی که نامزدم بود فرق داشت.... با غصه دنبالش راه افتادم، مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم چون هیچ حامی و پشتیبانی نداشتم.... همینکه رسیدیم خونه رحیم با عصبانیت گفت:دسایلت رو جمع کن، همین امشب میریم شیراز... پشت سرش وارد اتاق شدم و گفتم:من لباس درست درمون ندارم، هیچکدوم از وسایلی که خانواده ام واسم خریدن رو بهم ندادن... با این لباس های پاره پوره کجا بیام؟ حتی یک مانتو ندارم... نگاهی به سر و وضعم انداخت، پیراهن قهوه ای رنگی تنم بود که از یک طرف زدگی داشت و بهم کوتاه بود، دامنی که پام بود هم انگار دو سایز واسم کوچیک بود.... رحیم سری تکون داد و گفت:میگم ریحون واست چند دست لباس بیاره... خواست به سمت در بره که سریع گفتم:بگو لباس های خودم رو بیاره لطفا، من کهنه پوش این و اون نیستم... با تحقیر نگاهی به سر تا پام انداخت، پوزخندی زد و گفت:خوبه من از جیک و پوک زندگیت خبر دارم! یادت که نرفته؟ تا قبل اومدنتون به این ده، آرزوی پوشیدن همین لباس کهنه ها رو هم داشتید.... با نفرت نگاهش کردم، انگار با خودش قرار گذاشته بود که تو هر جمله اش یکبار من رو تحقیر کنه... رو گرفتم ازش تا اشک جمع شده ی تو چشمم رو نبینه.... رحیم اما بی توجه به قلب شکسته ی من از اتاق بیرون رفت و نیم ساعت بعد با یک کیف دستی برگشت.. کیف رو انداخت جلوم و بی حوصله گفت:چند دست لباسه، زودتر بپوش بریم... با رفتنش سد مقاومتم شکست، روی زمین نشستم و بی صدا زدم زیر گریه، چطور میتونست بعد شنیدن حقیقت انقدر تلخی کنه باهام... من بدبخت وقتی سنم کم بود، فقط چند بار به دیدن ناصر رفته بودم، بچه بودم و نادون، خیال میکردم هرکی یک لبخندی بهم میزنه یعنی دوستم داره! چه میدونستم از سیاهی دل آدم هایی عین ناصر!تقاص اشتباهی که مادرش کرده بود رو از من می‌گرفت! این وسط تاوانش رو من بیچاره داشتم میدادم... با بغض ساک لباس رو باز کردم، با دیدن لباس های خودم بین گریه لبخندی روی لبم نشست، انگار غریبه بودم با اون لباس های کهنه ای که انگار برای تحقیر کردنم فرستاده بودن... یک مانتوی ضخیم تنم کردم و چند دست لباس برداشتم و چند تا کتاب، شالگردنی که خودم بافته بودم رو دور گردنم انداختم و از اتاق بیرون زدم... کیفم با کتاب هایی که به زور توش جا داده بودم حسابی سنگین شده بود، بدون اینکه به روی خودم بیارم به سمت رنو آبی رنگ رحیم رفتم.... رحیم با دیدنم تکیه اش رو از ماشینش برداشت ، هیچ خبری از ستاره خانم و اهل خونه نبود، انگار خونه نبودن... رحیم که انگار متوجه کنجکاوی من شد نزدیک اومد و گفت:رفتن مهمونی، مثلا پاگشا عروس و داماد! به همه گفتن ما رفتيم ماه عسل... بده اون ساک رو... دستم رو عقب کشیدم:لازم نیست، خودم میارم... اگه میشه صندوق رو بزن.... برای لحظه ای نگاهم کرد، سرم رو پایین انداختم تا چشم تو چشم نشم باهاش، خیلی دلگیر بودم ازش، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاه


همش یاد حرف هاش تو اون چهار سال میفتادم، وقتی میگفت به تو عین چشم هام اعتماد دارم... وقتی واسه یک دقیقه دیدنم تو راه مدرسه از کارش میزد...
با خودم گفتم برو خداروشکر کن با این بساط هنوز زنده ای و این مرد تو رو تو خونه اش پناه داده، وگرنه اگر دست آقاجونت بود همون نیمه شبی که برگشته بودی یه بلایی سرت می‌آورد.‌‌.
رحیم که صندوق ماشین رو زد به سختی کیف رو بالا کشیدم و گذاشتم تو صندوق، بعدم بی حرف در عقب رو باز کردم، رحیم با غیض گفت:مگه من راننده ی توام؟ چرا رفتی عقب؟
بی جون گفتم:خوابم میاد..
رحیم با حرص به سمت در خونه رفت، در رو باز کرد و برگشت سوار ماشین شد،عصبانیتش رو با کوبیدن در ماشین نشون داد و ماشین رو روشن کرد....
تا رسیدن به شیراز خودم رو به خواب زدم تا نخوام کلمه ای با رحیم حرف بزنم، رو صندلی عقب ماشین تو خودم جمع شده بودم و داشتم به تک تک روزهای گذشته فکر میکردم، به روزهای نامزدی که برای هر دختری بهترین روزهای زندگیش بود اما برای من پر بود از ترس و دلهره... ترس اینکه روزی دستم جلوی رحیم رو بشه باعث شده بود هیچوقت آرامش نداشته باشم...
ساعت از نیمه شب گذشته بود وقتی ماشین رحیم جلوی در یک خونه ی دو طبقه و نوساز از حرکت ایستاد، کنجکاو از جا بلند شدم و نگاهی به ساختمون انداختم، به عمرم همچین خونه ای ندیده بودم... حتی تو تاریکی شب هم عظمت و قشنگی خونه مشخص بود...
بی فکر گفتم:عجب خونه ایه! چطور عموت انقدر پولداره؟
با طعنه گفت:چیه؟ چته تعجب کردی؟
ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و با خودم عهد بستم دیگه با این مرد حتی یک کلمه هم حرف نزنم....
رحیم تک بوقی زد و کمی بعد مرد جوون و قد بلندی در بزرگ خونه رو باز کرد و رنو آبی رنگ رحیم از جاده ی سنگفرشی گذشت و ماشین درست کنار یک مرسدس بنز سبز رنگ از حرکت ایستاد، با حیرت به ماشین نگاه کردم، ماشین گرونی بود، ده برابر ماشین رنو رحیم قیمتش بود... آنقدرم نو و تمیز بود انگار تازه از کارخونه آورده بودنش....
با حسرت نگاهم رو از ماشین گرفتم و پیاده شدم، تمام تنم کوفته بود و حسابی خوابم میومد. رحیم کیفم رو برداشت و گفت:زیاد سر و صدا نکن، فرامرز بد خواب بشه سر درد میگیره...
اوهومی گفتم و دنبالش راه افتادم، انگار رحیم زیاد به اون خونه رفت و آمد میکرد،چون هم همه جا رو بلد بود، هم خدمه ی خونه میشناختنش... پس همون وقت هایی که می‌گفت واسه کارام باید برم شیراز، میومد خونه ی عمو جونش! مرد فداکاری که جونم رو بهش مدیون بودم... دنبال رحیم از پله های خونه بالا رفتم، همه چیز لوکس و گرون قیمت بود... پله های مرمر، تابلوهای گرون قیمت، مبل های سلطنتی و پرده های مخمل... رحیم اشاره ای به راه پله ی وسط سالن کرد:بیا بالا...فقط یواش‌.
دنبالش راه افتادم، طبقه ی بالا کمی جمع و جور تر بود، خبری هم از اون همه تجملات نبود... یک سالن بزرگ و چند اتاق خواب بالا بود، رحیم اشاره ای به در سوم کرد و گفت:تو اون اتاق میتونی بخوابی...
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم،
انگار با دیدن اون خونه همه چیز یادم رفته بود، دلم میخواست تو روشنایی روز همه جای خونه رو بگردم، چون مشخص بود حیاط خیلی بزرگی داره...
یک اتاق تقریبا بیست متری و یک تخت خواب چوبی تو اتاق بود و یک کمد بلند و خالی...
کیفم رو تو کمد گذاشتم، شوفاژ رو روشن کردم و خودم رو روی تخت انداختم.. از آخرین باری که همچین جای راحتی خوابیده بودم مدت زیادی می‌گذشت....
جام غریب بود و خوابم نمی‌برد، در واقع داشتم به پیدا کردن ناصر فکر میکردم... به اینکه قرار بود چطور تقاص بلایی که سرم آورده بود رو پس بده... از یک طرف خوشحال بودم، از یک طرف میترسیدم...
بی خوابی انقدر کلافه ام کرده بود که تصمیم گرفتم سری به طبقه ی پایین بزنم و لیوان آبی بخورم...
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم، ساعت سه نیمه شب بود و سکوت عجیبی همه جا رو فرا گرفته بود، خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی من رو در حال پرسه زدن نمیبینه....
وارد سالن که شدم با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداختم، راهروی بلندی درست سمت راست راه پله بود، با فکر اینکه ممکنه اون راهرو من رو به آشپزخونه برسونه به سمتش رفتم....
انتهای راهرو در شیشه ای باز می‌شد به آشپزخونه ی بزرگ و مجهزی...
با احتیاط یکی از لامپ ها رو روشن کردم، با دیدن اون آشپزخونه ی بزرگ و کابینت های سفید و آبی قشنگ و لوازم برقی خارجیش شگفت زده شدم. خیلی برام جالب بود که بدونم فرامرز خان دقیقا چیکاره بود که همچین ثروتی داشت!
یخچال و فریزر بزرگی داشت، اما روم نمیشد درش رو باز کنم، به اجبار لیوانی برداشتم و از شیر آب پرش کردم و یک نفس خوردم...
داشتم به این فکر میکردم که من هیچی از فرامرز نمیدونم، اصلا نمیدونستم زن داره یا نه! البته که به سر و ریخت خونه اش میومد که زن داشته باشه...



ادامه دارد....
undefined۱۸

۳۲۴

۹:۰۹