عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوهشت میگفتن اون همه خرج عروسیش کردن تا با این سر و ریخت دنبال شوهرش راه بیفته؟حق هم داشتن... وضعیت من بیشتر شبیه گداها بود تا تازه عروس... جلوی در خونه که رسیدیم چادرم رو کیپ صورتم کردم، راستش دل دیدن هیچکدوم از اعضای خانواده ام رو نداشتم، اگرم تا اونجا اومده بودم فقط به خواست رحیم بود، هنوز ته دلم امید داشتم رحیم من رو ببخشه و بذاره باهاش زندگی کنم.... رحیم که در زد طولی نکشید که سیما خانم در حیاط رو باز کرد، با دیدن ما با شگفتی سلام کرد... البته که از دیدن من شوکه شده بود،حق هم داشت، کدوم نو عروسی با لباس وصله پینه شده و یک چادر سیاه که زدگی داشت جلوی در خونه ی پدرش ظاهر میشد که من دومیش باشم؟ رحیم با جدیت گفت:آقا ستار هست؟ کار دارم باهاش.. سیما خانم مات و مبهوت اشاره ای به اتاق بابا که از حیاط راه داشت بهش کرد و گفت:تو اتاقشون هستن... رحیم اشاره ای بهم کرد تا دنبالش برم و خودش جلوتر از من به سمت اتاق بابا رفت... بابا دو سالی میشد برخلاف فشارهای آقاجون، باز رو آورده بود به مواد، منتهی اینبار دستش پر بود و واسه همین سر و ریختش زیاد بهم نریخته بود...آقاجونم از ترس ریخته شدن آبروش پول خوبی به بابا میداد تا راه نیفته تو کوچه و خیابون و آبروریزی راه بندازه... خودشم دیگه هیچ حسابی رو بابا نمی‌کرد، اصلا همین کار بابا باعث شده بود آقاجون بیشتر رو رضا حساب کنه، همش میگفت ستار که جز دردسر چیزی واسه من نداشت، لااقل رضا که تنها پسرشه جای خالیش رو پر کنه... رحیم با اکراه نگاهی به بابا انداخت... اصلا تو حال خودش نبود، خیلی وقت بود خجالت میکشیدم حتی باهاش همکلام بشم، از همون موقعی که فهمیدم با وجود حمایت های بی دریغ آقاجون، باز رو آورده به اعتیاد! رحیم جلوی بابا زانو زد و گفت:خوبی آقا ستار؟ روبه راهی؟ بابا نگاه بدی بهش انداخت و گفت:واسه چی فریاد میکشی ؟ خجالت میکشیدم از اینکه این مرد پدرم بود، رحیم کلافه گفت:یه آدرس میخوام ازت، آدرس ایل و تبار همونایی که شش سال قبل از تو خونه ات بردنت ناکجا آباد و به خاطر کاری که کرده بودی حسابی کتکت زدن! بابا گیج و منگ گفت:چی میگی؟ من یادم نیست امروز صبحانه چی خوردم،تو آدرس آدمی رو میخوای که مال شش سال پیشه! آدرس اون رو میخوای چیکار؟ خندید، دندون های زردش حالم رو داشت بهم میزد:نکنه میخوای بری بابت کتکی که به پدرزنت زدن حساب کار رو بدی دستشون؟ رحیم کلافه گفت:یه خورده حساب دارم با یکیشون، خورده حساب شما رو هم صاف میکنم... یه فامیل، یه نشونی... یک چیزی بهم بگو بتونم پیداشون کنم... بابا سری تکون داد و گفت:من هیچی یادم نیست، بیا برو رد کارت دست از سرم بردار، اصلا خورده حساب تو به من چه... رحیم به اجبار از جا بلند شد و گفت:جز پدرت کسی ازشون چیزی نمیدونه؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:فکر نکنم... شاید آقاجونم بدونه، اما حاضر نیستم بفهمه چی به سر من آوردن.. بابا با لحن کشداری گفت:سمت دروازه کازرون، یه مغازه خواربار فروشی داشتن... رحیم به سرعت به سمتش برگشت:آدرس دقیق بده... بابا دستی به سرش کشید و گفت:یادم نیست درست، یه مغازه همون اول های خیابون بود... یه سر در بزرگ داشت... شوهرش و بچه هاش اونجا کار میکردن... رحیم به سرعت از جا بلند شد و گفت:بیا بریم... همین فردا باید بریم شیراز... با صدای بی جونی گفتم:واجبه منم بیام؟ رحیم به تندی گفت:لابد واجبه که میگم باید بریم! اگر تو نباشی من از کجا بدونم اون ناصر کدومشونه! وارد حیاط که شدیم چشمم به رضا افتاد، انگار هنوز برنگشته بود شیراز... از همون موقعی که به بهانه ی درس و دیپلم و دانشگاه رفته بود شیراز دیگه برنگشته بود، آقاجون کمکش کرده بود و یک خونه ی نقلی واسش گرفته بود، رضا هم چسپیده بود به درس و در عرض دو سال دیپلم گرفته بود و بعدم دانشگاه قبول شده بود، دانشگاه شیراز رشته ی برق میخوند، میگفت میخوام تا ارشد ادامه بدم و بعد بیام تو مخابرات ده کار کنم، آقاجون هم همه جوره پشتش بود، واسش ماشین خریده بود، دانشگاه که قبول شده بود یه خونه بزرگتر واسش اجاره کرده بود و همه جوره خرجش رو میداد. هرچند رضا دستش تو جیب خودش بود و کار می‌کرد، اما آقاجونم پشتش رو خالی نمی‌کرد.... با دیدن رضا دلم گرم شد، انگار که بین یک مشت غریبه، چشمم به یک آشنا افتاده... بی توجه به غرغر رحیم به سمتش رفتم.... گفتم :دلم واست تنگ شده بود داداش... رضا با دقت به صورت داغونم نگاه کرد و آهسته گفت:ضرب شست رحیمه؟ با بغض سرم رو پایین انداختم، رضا با عصبانیت گفت:به چه حقی دست روش بلند کردی؟ رحیم با چند قدم بلند بهمون نزدیک شد، و رو به رضا گفت:بهت یادت ندادن تو دعوای زن و شوهر دخالت نکنی؟ رضا مشت گره کرده اش رو بالا آورد و از لای دندون های کلید شده اش غرید:ببین ادامه دارد.... ✾
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلونه


من کی بیام دست آفاق رو بگیرم و طلاقش رو ازت بگیرم، تو لیاقت آفاق رو نداری..
رحیم با بی رحمی گفت:خواهرتدارزونی خودتون، فکر کردی من از خدام بوده عقدش کردم؟ نه نادون... من از سر اجبار نشستم سر اون سفره عقد ...
هق هق کنان نگاهم رو به زمین دوختم، تو دلم برای ناصر آه کشیدم که من رو به این حال و روز انداخته بود...
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:برو خداروشکر کن آقاجونم خونه اس و نمیخوام جنجال به پا شه، وگرنه نشونت میدادم...حیف خواهر من که زن تو شد‌ه....
رحیم پوزخندی زد و گفت:آره...حیف خواهرت، اصلا تو راست میگی، لیاقت آفاق رو ندارم! حرفت درسته..زنی که ...
من اول باعث و بانی این بلوا رو گیر میارم، بعدش خواهرتون برای خودتون...
اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در حیاط رفت، رضا انقدر شوکه شده بود از شنیدن حرف های رحیم که حتی نتونست عکس العملی نشون بده... فقط مات و مبهوت داشت به من نگاه می‌کرد، به منی که صورتم خیس اشک بود... دلم می‌خواست نباشم و رضا این حقیقت رو نفهمه...من اگر دهن باز نکرده بودم فقط یک دلیل داشت، نمیخواستم کمر رضا بشکنه ...
رضا با صدای خفه ای گفت:دروغ میگه، مگه نه؟ حرف بزن...
گریه ام شدت گرفت، روی نگاه کردن تو صورتش رو نداشتم، رحیم که داد زد و اسمم رو صدا زد بی معطلی به سمتش دویدم، من دیگه جایی تو اون خونه نداشتم....
تو مسیر برگشت با توپ پر به رحیم نزدیک شدم و گفتم:واسه چی اون حرف ها رو به داداشم زدی؟ من همه ی حقیقت رو به تو نگفتم که اینجوری کنی....
به تندی به سمتم برگشت:ساکت، شو، به وقتش معلوم میشه حقیقت چی بوده...
قلبم شکست، این مرد رو انگار نمی‌شناختم... رحیم تو اون چند سال از گل نازک‌تر بهم نگفته بود، اگر اخم میکردم حاضر بود دنیا رو به پام بریزه تا اخمی به صورتم نشینه، اما رحیمی که حالا روبه روم بود زمین تا آسمون با اون مردی که نامزدم بود فرق داشت....
با غصه دنبالش راه افتادم، مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم چون هیچ حامی و پشتیبانی نداشتم....
همینکه رسیدیم خونه رحیم با عصبانیت گفت:دسایلت رو جمع کن، همین امشب میریم شیراز...
پشت سرش وارد اتاق شدم و گفتم:من لباس درست درمون ندارم، هیچکدوم از وسایلی که خانواده ام واسم خریدن رو بهم ندادن... با این لباس های پاره پوره کجا بیام؟ حتی یک مانتو ندارم...
نگاهی به سر و وضعم انداخت، پیراهن قهوه ای رنگی تنم بود که از یک طرف زدگی داشت و بهم کوتاه بود، دامنی که پام بود هم انگار دو سایز واسم کوچیک بود....
رحیم سری تکون داد و گفت:میگم ریحون واست چند دست لباس بیاره...
خواست به سمت در بره که سریع گفتم:بگو لباس های خودم رو بیاره لطفا، من کهنه پوش این و اون نیستم...
با تحقیر نگاهی به سر تا پام انداخت، پوزخندی زد و گفت:خوبه من از جیک و پوک زندگیت خبر دارم! یادت که نرفته؟ تا قبل اومدنتون به این ده، آرزوی پوشیدن همین لباس کهنه ها رو هم داشتید....
با نفرت نگاهش کردم، انگار با خودش قرار گذاشته بود که تو هر جمله اش یکبار من رو تحقیر کنه...
رو گرفتم ازش تا اشک جمع شده ی تو چشمم رو نبینه....
رحیم اما بی توجه به قلب شکسته ی من از اتاق بیرون رفت و نیم ساعت بعد با یک کیف دستی برگشت..
کیف رو انداخت جلوم و بی حوصله گفت:چند دست لباسه، زودتر بپوش بریم...
با رفتنش سد مقاومتم شکست، روی زمین نشستم و بی صدا زدم زیر گریه، چطور میتونست بعد شنیدن حقیقت انقدر تلخی کنه باهام... من بدبخت وقتی سنم کم بود، فقط چند بار به دیدن ناصر رفته بودم، بچه بودم و نادون، خیال میکردم هرکی یک لبخندی بهم میزنه یعنی دوستم داره! چه میدونستم از سیاهی دل آدم هایی عین ناصر!تقاص اشتباهی که مادرش کرده بود رو از من می‌گرفت! این وسط تاوانش رو من بیچاره داشتم میدادم...
با بغض ساک لباس رو باز کردم، با دیدن لباس های خودم بین گریه لبخندی روی لبم نشست، انگار غریبه بودم با اون لباس های کهنه ای که انگار برای تحقیر کردنم فرستاده بودن...
یک مانتوی ضخیم تنم کردم و چند دست لباس برداشتم و چند تا کتاب، شالگردنی که خودم بافته بودم رو دور گردنم انداختم و از اتاق بیرون زدم...
کیفم با کتاب هایی که به زور توش جا داده بودم حسابی سنگین شده بود، بدون اینکه به روی خودم بیارم به سمت رنو آبی رنگ رحیم رفتم....
رحیم با دیدنم تکیه اش رو از ماشینش برداشت ، هیچ خبری از ستاره خانم و اهل خونه نبود، انگار خونه نبودن... رحیم که انگار متوجه کنجکاوی من شد نزدیک اومد و گفت:رفتن مهمونی، مثلا پاگشا عروس و داماد! به همه گفتن ما رفتيم ماه عسل... بده اون ساک رو...
دستم رو عقب کشیدم:لازم نیست، خودم میارم... اگه میشه صندوق رو بزن....
برای لحظه ای نگاهم کرد، سرم رو پایین انداختم تا چشم تو چشم نشم باهاش، خیلی دلگیر بودم ازش،


ادامه دارد...
undefined۱۸

۳۵۶

۱۹:۲۴