عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوهفت دلیلی نداشت با گفتن حقیقت ته مونده دوباره اسم خانوادمون سر زبان‌ها بندازم... وارد اتاق که شدم رحیم کلافه و عصبانی گفت:یک آدرس بهم بده، اصلا این ناصر کیه؟ چطور تو رو می‌شناخته؟ اولین بار کجا دیدیش؟ چطور پنج سال مزاحمت می‌شده و کسی نفهمیده؟ لب گزیدم و هرچی از ناصر میدونستم رو بهش گفتم، حتی بهش گفتم که به خاطر کینه ای که از بابام داشته این بلا رو سرم آورده... رحیم با حرص گفت:باید زودتر از این ها حرف میزدی، ما چهار سال نامزد بودیم، من از گل به تو نازک‌تر نمیگفتم... دوستت داشتم... میفهمی؟ انقدری بهت اعتماد داشتم که اگر حقیقت رو بهم میگفتی میگشتم و پیداش میکردم و نمیذاشتم کار به همچین بلوایی بکشه! هق هق کنان گفتم:باور نمیکردی، اگرم باور میکردی عین مادرم بهم میگفتی مشکل از خودمه، من نادون روز اول همه چیو به مادرم گفتم، اما مادرم چیکار کرد؟ گفت هیسس، گفت ساکت شو... گفت اگر زبون باز کنی و حرفی بزنی همه میگن مشکل از خودت بوده، گفت چرا بین شما سه تا دختر، افتادن دنبال تو؟ صدبار بهش گفتم به بابام و داداشم بگه و ازشون آدرس ناصر رو بگیره... گفتم به بابا بگو این آفاق بدبخت که داره عین شمع آب میشه، داره تقاص گناه تو رو میده، بلکه بیفته دنبال پیدا کردن اون مرد... اما نگفت، هی گفت زندگی خواهرات بهم میخوره... چیکار باید میکردم؟دست زوری نداشتم... پنج سال تموم شب و روزم با عذاب گذشته بود، با ترس برملا شدن رازی که تو دلم داشتم، هر روز صبح که از در خونه بیرون میزدم ترس این رو داشتم که اون عکس های به دست کسی رسیده باشه... که همه من رو با انگشت نشون بدن و بگن آها... این بود.. هربار به دیدنم میومدی، هربار زنگ میزدی با خودم میگفتم تموم شد... رحیم فهمید، حتما عکس ها به دستش رسیده و حالا زنگ زده تا این نامزدی رو تموم کنه... ناصر بدترین انتقام رو از من گرفت،پنج سال بی خوابی و دلهره... فکر کردی اگر میگفتم بهت چیزی تغییر میکرد؟ نه... هیچی عوض نمیشد رحیم، توام عین مادرم میگفتی لابد مشکل از خودت بوده! باورم نمیکردی... روی زمین نشستم و گریه ام شدت گرفت، تمام بدنم میلرزید، رحیم بعد از سکوتی کوتاه با صدای خفه ای گفت:یکم به اطرافت نگاه کن، ببین چی به روز آدم های اطرافت آوردی! جلوی عالم و آدم سرم پایینه، طعنه ی فامیل و همسایه رو باید بشنوم ... با حرص پا به زمین کوبیدم:من نرفتم رحیم... من اگر رفته بودم برنمیگشتم .. اون من رو از جلوی در آرایشگاه به زور سوار ماشین کرد... با یادآوری اون سه روز حالم بد شد، انگار یکی راه نفسم رو گرفته بود، چنگی به گلوم زدم و سعی کردم نفس بکشم.... سکوت بینمون رو رحیم شکست:پیداش میکنم... از زیر سنگ هم که شده پیداش میکنم... با بغض گفتم:کلی عکس ازم داره، بهم گفته اگر زبون باز کنم یا کسی رو بفرستم سراغش در تک تک خونه های این ده عکس هام رو میذاره.... اگر اینکار رو بکنه من داغون میشم.... رحیم کمی فکر کرد و گفت:میریم شیراز... عموم... فرامرز رو میگم، اونجا یک خونه ی بزرگ داره... اون بهمون کمک میکنه پیداش کنیم... توام باهام میای تا هر رد و اثری از‌ش داری رو بهم بدی... بی حرف رو گرفتم ازش، من حتی فامیل ناصر رو هم نمیدونستم، تنها کسی که میتونست تو این مسیر بهمون کمک کنه بابا بود! که البته بعید میدونستم اون کمکی بکنه! با صدای خفه ای گفتم:هرچی میخوای از ناصر و جا و مکانش بدونی باید از بابام سوال کنی... حتما اون باید یک نشونی ازشون داشته باشه.. رحیم سری تکون داد و گفت:چادرت رو سرت کن، میریم خونه ی آقاجونت... ترسیده بودم، اما راه چاره ای هم .نداشتم، این راهی بود که توش قدم گذاشته بودم و مجبور بودم تا آخرش برم.. چادر مشکی به سرم انداختم و بدون اینکه دستی به لباس کهنه ام بکشم همراه رحیم از اتاق بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم چشمم به ستاره خانم افتاد، حسابی عصبانی بود... با چشم های قرمز شده از خشم نگاهم کرد و گفت:واسه چی دنبال این دختره راه افتادی رحیم؟ قرار نبود دیگه تو صورت این زن نگاه نکنی؟ رحیم بی حوصله گفت:الکی داستان نساز ننه، ی سر میرم پیش پدرش، دو تا سوال ازش میپرسم و برمیگردیم.... ستاره خانم با حرص به سمت سالن برگشت،منم با قدم های بی جون دنبال رحیم از خونه بیرون زدم.انگار نه انگار نو عروس بودم!مامان رو بگو چند دست لباس واسم حاضر کرده بود تا وقتی واسه اولین بار میخوام برم خونشون بپوشم! میگفت مردم عقلشون به چشمشونه،اگر با لباس درست درمون از در خونه ی شوهرت بیرون نیای،هزار جور حرف میزنن پشت سرش!سه دست لباس محلی واسم دوخته بود، یکی از یکی قشنگتر،اما بعد عروسی هیچکدوم رو ندیده بودم.. با فاصله ی کمی از رحیم حرکت میکردم، هرکی از کنارمون رد میشد با کنجکاوی نگاهمون میکرد و صدای پچ پچشون به گوشم می‌رسید که میگفتن این همون نوه ی حاج صابره! ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهشت


میگفتن اون همه خرج عروسیش کردن تا با این سر و ریخت دنبال شوهرش راه بیفته؟حق هم داشتن... وضعیت من بیشتر شبیه گداها بود تا تازه عروس...
جلوی در خونه که رسیدیم چادرم رو کیپ صورتم کردم، راستش دل دیدن هیچکدوم از اعضای خانواده ام رو نداشتم، اگرم تا اونجا اومده بودم فقط به خواست رحیم بود، هنوز ته دلم امید داشتم رحیم من رو ببخشه و بذاره باهاش زندگی کنم....
رحیم که در زد طولی نکشید که سیما خانم در حیاط رو باز کرد، با دیدن ما با شگفتی سلام کرد...
البته که از دیدن من شوکه شده بود،حق هم داشت، کدوم نو عروسی با لباس وصله پینه شده و یک چادر سیاه که زدگی داشت جلوی در خونه ی پدرش ظاهر میشد که من دومیش باشم؟
رحیم با جدیت گفت:آقا ستار هست؟ کار دارم باهاش..
سیما خانم مات و مبهوت اشاره ای به اتاق بابا که از حیاط راه داشت بهش کرد و گفت:تو اتاقشون هستن...
رحیم اشاره ای بهم کرد تا دنبالش برم و خودش جلوتر از من به سمت اتاق بابا رفت...
بابا دو سالی میشد برخلاف فشارهای آقاجون، باز رو آورده بود به مواد، منتهی اینبار دستش پر بود و واسه همین سر و ریختش زیاد بهم نریخته بود...آقاجونم از ترس ریخته شدن آبروش پول خوبی به بابا میداد تا راه نیفته تو کوچه و خیابون و آبروریزی راه بندازه... خودشم دیگه هیچ حسابی رو بابا نمی‌کرد، اصلا همین کار بابا باعث شده بود آقاجون بیشتر رو رضا حساب کنه، همش میگفت ستار که جز دردسر چیزی واسه من نداشت، لااقل رضا که تنها پسرشه جای خالیش رو پر کنه...
رحیم با اکراه نگاهی به بابا انداخت... اصلا تو حال خودش نبود، خیلی وقت بود خجالت میکشیدم حتی باهاش همکلام بشم، از همون موقعی که فهمیدم با وجود حمایت های بی دریغ آقاجون، باز رو آورده به اعتیاد!
رحیم جلوی بابا زانو زد و گفت:خوبی آقا ستار؟ روبه راهی؟
بابا نگاه بدی بهش انداخت و گفت:واسه چی فریاد میکشی ؟
خجالت میکشیدم از اینکه این مرد پدرم بود، رحیم کلافه گفت:یه آدرس میخوام ازت، آدرس ایل و تبار همونایی که شش سال قبل از تو خونه ات بردنت ناکجا آباد و به خاطر کاری که کرده بودی حسابی کتکت زدن!
بابا گیج و منگ گفت:چی میگی؟ من یادم نیست امروز صبحانه چی خوردم،تو آدرس آدمی رو میخوای که مال شش سال پیشه! آدرس اون رو میخوای چیکار؟
خندید، دندون های زردش حالم رو داشت بهم میزد:نکنه میخوای بری بابت کتکی که به پدرزنت زدن حساب کار رو بدی دستشون؟
رحیم کلافه گفت:یه خورده حساب دارم با یکیشون، خورده حساب شما رو هم صاف میکنم... یه فامیل، یه نشونی... یک چیزی بهم بگو بتونم پیداشون کنم...
بابا سری تکون داد و گفت:من هیچی یادم نیست، بیا برو رد کارت دست از سرم بردار، اصلا خورده حساب تو به من چه...
رحیم به اجبار از جا بلند شد و گفت:جز پدرت کسی ازشون چیزی نمیدونه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:فکر نکنم... شاید آقاجونم بدونه، اما حاضر نیستم بفهمه چی به سر من آوردن..
بابا با لحن کشداری گفت:سمت دروازه کازرون، یه مغازه خواربار فروشی داشتن...
رحیم به سرعت به سمتش برگشت:آدرس دقیق بده...
بابا دستی به سرش کشید و گفت:یادم نیست درست، یه مغازه همون اول های خیابون بود... یه سر در بزرگ داشت... شوهرش و بچه هاش اونجا کار میکردن...
رحیم به سرعت از جا بلند شد و گفت:بیا بریم... همین فردا باید بریم شیراز...
با صدای بی جونی گفتم:واجبه منم بیام؟
رحیم به تندی گفت:لابد واجبه که میگم باید بریم! اگر تو نباشی من از کجا بدونم اون ناصر کدومشونه!
وارد حیاط که شدیم چشمم به رضا افتاد، انگار هنوز برنگشته بود شیراز... از همون موقعی که به بهانه ی درس و دیپلم و دانشگاه رفته بود شیراز دیگه برنگشته بود، آقاجون کمکش کرده بود و یک خونه ی نقلی واسش گرفته بود، رضا هم چسپیده بود به درس و در عرض دو سال دیپلم گرفته بود و بعدم دانشگاه قبول شده بود، دانشگاه شیراز رشته ی برق میخوند، میگفت میخوام تا ارشد ادامه بدم و بعد بیام تو مخابرات ده کار کنم، آقاجون هم همه جوره پشتش بود، واسش ماشین خریده بود، دانشگاه که قبول شده بود یه خونه بزرگتر واسش اجاره کرده بود و همه جوره خرجش رو میداد. هرچند رضا دستش تو جیب خودش بود و کار می‌کرد، اما آقاجونم پشتش رو خالی نمی‌کرد....
با دیدن رضا دلم گرم شد، انگار که بین یک مشت غریبه، چشمم به یک آشنا افتاده...
بی توجه به غرغر رحیم به سمتش رفتم....
گفتم :دلم واست تنگ شده بود داداش...
رضا با دقت به صورت داغونم نگاه کرد و آهسته گفت:ضرب شست رحیمه؟
با بغض سرم رو پایین انداختم، رضا با عصبانیت گفت:به چه حقی دست روش بلند کردی؟
رحیم با چند قدم بلند بهمون نزدیک شد، و رو به رضا گفت:بهت یادت ندادن تو دعوای زن و شوهر دخالت نکنی؟
رضا مشت گره کرده اش رو بالا آورد و از لای دندون های کلید شده اش غرید:ببین



ادامه دارد....



undefined۱۹
undefined۲

۳۵۳

۱۹:۲۴