#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهشت
میگفتن اون همه خرج عروسیش کردن تا با این سر و ریخت دنبال شوهرش راه بیفته؟حق هم داشتن... وضعیت من بیشتر شبیه گداها بود تا تازه عروس...
جلوی در خونه که رسیدیم چادرم رو کیپ صورتم کردم، راستش دل دیدن هیچکدوم از اعضای خانواده ام رو نداشتم، اگرم تا اونجا اومده بودم فقط به خواست رحیم بود، هنوز ته دلم امید داشتم رحیم من رو ببخشه و بذاره باهاش زندگی کنم....
رحیم که در زد طولی نکشید که سیما خانم در حیاط رو باز کرد، با دیدن ما با شگفتی سلام کرد...
البته که از دیدن من شوکه شده بود،حق هم داشت، کدوم نو عروسی با لباس وصله پینه شده و یک چادر سیاه که زدگی داشت جلوی در خونه ی پدرش ظاهر میشد که من دومیش باشم؟
رحیم با جدیت گفت:آقا ستار هست؟ کار دارم باهاش..
سیما خانم مات و مبهوت اشاره ای به اتاق بابا که از حیاط راه داشت بهش کرد و گفت:تو اتاقشون هستن...
رحیم اشاره ای بهم کرد تا دنبالش برم و خودش جلوتر از من به سمت اتاق بابا رفت...
بابا دو سالی میشد برخلاف فشارهای آقاجون، باز رو آورده بود به مواد، منتهی اینبار دستش پر بود و واسه همین سر و ریختش زیاد بهم نریخته بود...آقاجونم از ترس ریخته شدن آبروش پول خوبی به بابا میداد تا راه نیفته تو کوچه و خیابون و آبروریزی راه بندازه... خودشم دیگه هیچ حسابی رو بابا نمیکرد، اصلا همین کار بابا باعث شده بود آقاجون بیشتر رو رضا حساب کنه، همش میگفت ستار که جز دردسر چیزی واسه من نداشت، لااقل رضا که تنها پسرشه جای خالیش رو پر کنه...
رحیم با اکراه نگاهی به بابا انداخت... اصلا تو حال خودش نبود، خیلی وقت بود خجالت میکشیدم حتی باهاش همکلام بشم، از همون موقعی که فهمیدم با وجود حمایت های بی دریغ آقاجون، باز رو آورده به اعتیاد!
رحیم جلوی بابا زانو زد و گفت:خوبی آقا ستار؟ روبه راهی؟
بابا نگاه بدی بهش انداخت و گفت:واسه چی فریاد میکشی ؟
خجالت میکشیدم از اینکه این مرد پدرم بود، رحیم کلافه گفت:یه آدرس میخوام ازت، آدرس ایل و تبار همونایی که شش سال قبل از تو خونه ات بردنت ناکجا آباد و به خاطر کاری که کرده بودی حسابی کتکت زدن!
بابا گیج و منگ گفت:چی میگی؟ من یادم نیست امروز صبحانه چی خوردم،تو آدرس آدمی رو میخوای که مال شش سال پیشه! آدرس اون رو میخوای چیکار؟
خندید، دندون های زردش حالم رو داشت بهم میزد:نکنه میخوای بری بابت کتکی که به پدرزنت زدن حساب کار رو بدی دستشون؟
رحیم کلافه گفت:یه خورده حساب دارم با یکیشون، خورده حساب شما رو هم صاف میکنم... یه فامیل، یه نشونی... یک چیزی بهم بگو بتونم پیداشون کنم...
بابا سری تکون داد و گفت:من هیچی یادم نیست، بیا برو رد کارت دست از سرم بردار، اصلا خورده حساب تو به من چه...
رحیم به اجبار از جا بلند شد و گفت:جز پدرت کسی ازشون چیزی نمیدونه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:فکر نکنم... شاید آقاجونم بدونه، اما حاضر نیستم بفهمه چی به سر من آوردن..
بابا با لحن کشداری گفت:سمت دروازه کازرون، یه مغازه خواربار فروشی داشتن...
رحیم به سرعت به سمتش برگشت:آدرس دقیق بده...
بابا دستی به سرش کشید و گفت:یادم نیست درست، یه مغازه همون اول های خیابون بود... یه سر در بزرگ داشت... شوهرش و بچه هاش اونجا کار میکردن...
رحیم به سرعت از جا بلند شد و گفت:بیا بریم... همین فردا باید بریم شیراز...
با صدای بی جونی گفتم:واجبه منم بیام؟
رحیم به تندی گفت:لابد واجبه که میگم باید بریم! اگر تو نباشی من از کجا بدونم اون ناصر کدومشونه!
وارد حیاط که شدیم چشمم به رضا افتاد، انگار هنوز برنگشته بود شیراز... از همون موقعی که به بهانه ی درس و دیپلم و دانشگاه رفته بود شیراز دیگه برنگشته بود، آقاجون کمکش کرده بود و یک خونه ی نقلی واسش گرفته بود، رضا هم چسپیده بود به درس و در عرض دو سال دیپلم گرفته بود و بعدم دانشگاه قبول شده بود، دانشگاه شیراز رشته ی برق میخوند، میگفت میخوام تا ارشد ادامه بدم و بعد بیام تو مخابرات ده کار کنم، آقاجون هم همه جوره پشتش بود، واسش ماشین خریده بود، دانشگاه که قبول شده بود یه خونه بزرگتر واسش اجاره کرده بود و همه جوره خرجش رو میداد. هرچند رضا دستش تو جیب خودش بود و کار میکرد، اما آقاجونم پشتش رو خالی نمیکرد....
با دیدن رضا دلم گرم شد، انگار که بین یک مشت غریبه، چشمم به یک آشنا افتاده...
بی توجه به غرغر رحیم به سمتش رفتم....
گفتم :دلم واست تنگ شده بود داداش...
رضا با دقت به صورت داغونم نگاه کرد و آهسته گفت:ضرب شست رحیمه؟
با بغض سرم رو پایین انداختم، رضا با عصبانیت گفت:به چه حقی دست روش بلند کردی؟
رحیم با چند قدم بلند بهمون نزدیک شد، و رو به رضا گفت:بهت یادت ندادن تو دعوای زن و شوهر دخالت نکنی؟
رضا مشت گره کرده اش رو بالا آورد و از لای دندون های کلید شده اش غرید:ببین
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهشت
میگفتن اون همه خرج عروسیش کردن تا با این سر و ریخت دنبال شوهرش راه بیفته؟حق هم داشتن... وضعیت من بیشتر شبیه گداها بود تا تازه عروس...
جلوی در خونه که رسیدیم چادرم رو کیپ صورتم کردم، راستش دل دیدن هیچکدوم از اعضای خانواده ام رو نداشتم، اگرم تا اونجا اومده بودم فقط به خواست رحیم بود، هنوز ته دلم امید داشتم رحیم من رو ببخشه و بذاره باهاش زندگی کنم....
رحیم که در زد طولی نکشید که سیما خانم در حیاط رو باز کرد، با دیدن ما با شگفتی سلام کرد...
البته که از دیدن من شوکه شده بود،حق هم داشت، کدوم نو عروسی با لباس وصله پینه شده و یک چادر سیاه که زدگی داشت جلوی در خونه ی پدرش ظاهر میشد که من دومیش باشم؟
رحیم با جدیت گفت:آقا ستار هست؟ کار دارم باهاش..
سیما خانم مات و مبهوت اشاره ای به اتاق بابا که از حیاط راه داشت بهش کرد و گفت:تو اتاقشون هستن...
رحیم اشاره ای بهم کرد تا دنبالش برم و خودش جلوتر از من به سمت اتاق بابا رفت...
بابا دو سالی میشد برخلاف فشارهای آقاجون، باز رو آورده بود به مواد، منتهی اینبار دستش پر بود و واسه همین سر و ریختش زیاد بهم نریخته بود...آقاجونم از ترس ریخته شدن آبروش پول خوبی به بابا میداد تا راه نیفته تو کوچه و خیابون و آبروریزی راه بندازه... خودشم دیگه هیچ حسابی رو بابا نمیکرد، اصلا همین کار بابا باعث شده بود آقاجون بیشتر رو رضا حساب کنه، همش میگفت ستار که جز دردسر چیزی واسه من نداشت، لااقل رضا که تنها پسرشه جای خالیش رو پر کنه...
رحیم با اکراه نگاهی به بابا انداخت... اصلا تو حال خودش نبود، خیلی وقت بود خجالت میکشیدم حتی باهاش همکلام بشم، از همون موقعی که فهمیدم با وجود حمایت های بی دریغ آقاجون، باز رو آورده به اعتیاد!
رحیم جلوی بابا زانو زد و گفت:خوبی آقا ستار؟ روبه راهی؟
بابا نگاه بدی بهش انداخت و گفت:واسه چی فریاد میکشی ؟
خجالت میکشیدم از اینکه این مرد پدرم بود، رحیم کلافه گفت:یه آدرس میخوام ازت، آدرس ایل و تبار همونایی که شش سال قبل از تو خونه ات بردنت ناکجا آباد و به خاطر کاری که کرده بودی حسابی کتکت زدن!
بابا گیج و منگ گفت:چی میگی؟ من یادم نیست امروز صبحانه چی خوردم،تو آدرس آدمی رو میخوای که مال شش سال پیشه! آدرس اون رو میخوای چیکار؟
خندید، دندون های زردش حالم رو داشت بهم میزد:نکنه میخوای بری بابت کتکی که به پدرزنت زدن حساب کار رو بدی دستشون؟
رحیم کلافه گفت:یه خورده حساب دارم با یکیشون، خورده حساب شما رو هم صاف میکنم... یه فامیل، یه نشونی... یک چیزی بهم بگو بتونم پیداشون کنم...
بابا سری تکون داد و گفت:من هیچی یادم نیست، بیا برو رد کارت دست از سرم بردار، اصلا خورده حساب تو به من چه...
رحیم به اجبار از جا بلند شد و گفت:جز پدرت کسی ازشون چیزی نمیدونه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:فکر نکنم... شاید آقاجونم بدونه، اما حاضر نیستم بفهمه چی به سر من آوردن..
بابا با لحن کشداری گفت:سمت دروازه کازرون، یه مغازه خواربار فروشی داشتن...
رحیم به سرعت به سمتش برگشت:آدرس دقیق بده...
بابا دستی به سرش کشید و گفت:یادم نیست درست، یه مغازه همون اول های خیابون بود... یه سر در بزرگ داشت... شوهرش و بچه هاش اونجا کار میکردن...
رحیم به سرعت از جا بلند شد و گفت:بیا بریم... همین فردا باید بریم شیراز...
با صدای بی جونی گفتم:واجبه منم بیام؟
رحیم به تندی گفت:لابد واجبه که میگم باید بریم! اگر تو نباشی من از کجا بدونم اون ناصر کدومشونه!
وارد حیاط که شدیم چشمم به رضا افتاد، انگار هنوز برنگشته بود شیراز... از همون موقعی که به بهانه ی درس و دیپلم و دانشگاه رفته بود شیراز دیگه برنگشته بود، آقاجون کمکش کرده بود و یک خونه ی نقلی واسش گرفته بود، رضا هم چسپیده بود به درس و در عرض دو سال دیپلم گرفته بود و بعدم دانشگاه قبول شده بود، دانشگاه شیراز رشته ی برق میخوند، میگفت میخوام تا ارشد ادامه بدم و بعد بیام تو مخابرات ده کار کنم، آقاجون هم همه جوره پشتش بود، واسش ماشین خریده بود، دانشگاه که قبول شده بود یه خونه بزرگتر واسش اجاره کرده بود و همه جوره خرجش رو میداد. هرچند رضا دستش تو جیب خودش بود و کار میکرد، اما آقاجونم پشتش رو خالی نمیکرد....
با دیدن رضا دلم گرم شد، انگار که بین یک مشت غریبه، چشمم به یک آشنا افتاده...
بی توجه به غرغر رحیم به سمتش رفتم....
گفتم :دلم واست تنگ شده بود داداش...
رضا با دقت به صورت داغونم نگاه کرد و آهسته گفت:ضرب شست رحیمه؟
با بغض سرم رو پایین انداختم، رضا با عصبانیت گفت:به چه حقی دست روش بلند کردی؟
رحیم با چند قدم بلند بهمون نزدیک شد، و رو به رضا گفت:بهت یادت ندادن تو دعوای زن و شوهر دخالت نکنی؟
رضا مشت گره کرده اش رو بالا آورد و از لای دندون های کلید شده اش غرید:ببین
ادامه دارد....
✾
۳۵۳
۱۹:۲۴