عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوشش البته که تا قبل فهمیدن اصل ماجرا، برای خود منم سوال بود... اما وقتی رسیدم خونه و دیدم کیفم تو حیاطه فهمیدم ماجرا چیه... از شانس خوبم کسی تو حیاط نبود، کیفم خاکی با دسته ی پاره شده کنار یکی از درخت ها افتاده بود، مشخص بود یکی از تو کوچه کیف رو پرت کرده داخل.... با عجله به سمت کیف رفتم، درش رو که باز کردم دوباره چشمم به یک پاکت زرد رنگ افتاد، از ترس داشتم پس میفتادم، هیچ نمیفهمیدم ناصر از اینکار چه هدفی داره! ترسوندن من چه نفعی به حالش داشت اصلا... با عجله به سمت دستشویی رفتم و تند تند عکس ها رو ریز ریز کردم و تو چاه دستشویی ریختم، از ترس تمام بدنم میلرزید، اگر یکی دیگه کیفم رو دیده بود و برش داشته بود،معلوم نبود چی به سرم میومد.... حالم بد بود، فرستادن عکس ها به خونه تمومی نداشت و من حتی از سایه ی خودمم میترسیدم.... شب ها تا صبح کابوس میدیدم، به شدت لاغر شده بودم و در جواب نگرانی های رحیم سنگین بودن درس هام رو بهانه میکردم.... ناصر جوری زندگیم رو بهم ریخته بود که حتی یادم رفته بود رضا مدت زیادیه رفته شیراز و هیچ خبری ازش نیست، هر ازگاهی آفرین که سراغش رو می‌گرفت تازه یادم میومد رضا چند ماهه رفته و اصلا سری به ده نزده و من انقدر غرق مشکلات خودم بودم که به کل همه چیز رو یادم رفته بود... با صدای لگدی که به در خورد وحشت زده از جا بلند شدم و نشستم، انقدر غرق گذشته شده بودم که برای لحظه ای فراموش کردم اون آفاق چهارده پونزده ساله نیستم، یادم رفته بود بعد چهار سال نامزدی و عذاب کشیدن از دست ناصر و نابود کردن عکس هایی که بارها و بارها به دستم می‌رسید ...حالا تو مرز بیست سالگی شدم زن مردی که چهار سال تمام تو گوشم از دوست داشتن گفته بود! عین اون چهار سال چند بار تا مرز عروسی رفته بودیم، اما هربار مشکلی پیش اومده بود و مراسم بهم خورده بود، انگار قرار بود کینه و نفرت ناصر به آخرین حد خودش برسه و درست شب عروسی ،بدبختم کنه.... ستاره خانم با توپ پر اومده بود تا دوباره کار بریزه سرم، منم که مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم، بلکه کم کم خودشون خسته بشن از آزار دادنم... داشتم لباس های خیس خورده رو با دست میشستم، رحیم هم با فاصله ازم تکیه داده بود به دیوار ... همونطور که داشتم به لباس ها چنگ میزدم بهم نزدیک شد، از ترس تو خودم جمع شدم، رحیم لگدی به لگن لباس ها زد و با خشم گفت:بلند شو... ترسیده نگاهش کردم، قرمز شده بود از عصبانیت ... با خشم گفت:یه اسم بهم بگو آفاق، وگرنه به خدا قسم یه بلایی سرت میارم... زدم به سیم آخر، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود، تهش ناصر میخواست چیکار کنه؟انگار با مرور گذشته تازه فهمیده بودم من همه چیم رو باختم..!تا اون روزم اگر ساکت مونده بودم فقط به خاطر این بود که امید داشتم رحیم نفهمه چی شده.. با خودم میگفتم رحیم دوستم داره، کم کم دلش باهام صاف میشه و از صرافت زن گرفتن هم میفته، اما ستاره خانم همه چیز رو خراب کرده بود و سکوت منم دیگه معنایی نداشت... بی فکر گفتم:ناصر... اسمش ناصره... برای لحظه ای شوکه شد، شاید فکرش رو نمی‌کرد من به این راحتی اسم اون آدم رو بهش بگم! حق هم داشت... بعد اون همه کتکی که خورده بودم و زبون باز نکرده بودم، حالا یک راست اسم اون آدم رو بهش داده بودم... رحیم چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دروغ میگی؟ میخوای از سر خودت بازم کنی؟ چیه؟ فکر کردی ی اسم بگی و خلاص؟ دستم رو مشت کردم و با بغضی که داشت خفه ام میکرد گفتم:اسمش ناصره،پنج سال تموم عذابم داده، از موقعی که هنوز رحیم نامی رو نمی‌شناختم... پنج ساله از دستش نه خواب راحت دارم نه آسایش...یه مشت عکس ازم داشت که باهاش تهدیدم میکرد، مجبورم میکرد هرچی ازم میخواد بگم چشم! منم هیچی ازش نمیدونم جز یک اسم... میتونی؟برو پیداش کن... هر بلایی میخوای سرش بیار.فقط دست از سرم بردار... با تردید گفت:چرا تا الان نگفتی؟ چرا این همه وقت ازت سوال کردن ساکت بودی؟ واسه چی به داداش و خواهرت حرف نزدی؟ با گریه گفتم:چون خیال میکردم اگر ساکت بمونم میتونم این زندگی رو سر و سامون بدم، چون فکر میکردم تو هنوز انقدر دوستم داری که به خاطر علاقه ات بگذری از ماجرای اون شب...اما علاقه تو فقط حرف بود، که اگر حرف نبود بعد چهار سال نامزدی لااقل من رو می‌شناختی و میفهمیدی من آدمی نیستم که شب عروسی ولت کنم! رحیم کلافه ازم فاصله گرفت، چنگی به موهاش زد و گفت:بیا تو اتاق، حرف دارم باهات... دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم و دنبالش راه افتادم، ازبرملا کردن حقیقت تمام بدنم میلرزید،...از ناصر میترسیدم.. ... گفته بود عکس هام رو دم در تک تک خونه های ده میذاره اگر اسمی ازش ببرم... تازه هول افتاده بود به دلم بابت اشتباهی که کردم، زندگی من که نابود شده بود، ادامه دارد ‌....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهفت


دلیلی نداشت با گفتن حقیقت ته مونده دوباره اسم خانوادمون سر زبان‌ها بندازم...
وارد اتاق که شدم رحیم کلافه و عصبانی گفت:یک آدرس بهم بده، اصلا این ناصر کیه؟ چطور تو رو می‌شناخته؟ اولین بار کجا دیدیش؟ چطور پنج سال مزاحمت می‌شده و کسی نفهمیده؟
لب گزیدم و هرچی از ناصر میدونستم رو بهش گفتم، حتی بهش گفتم که به خاطر کینه ای که از بابام داشته این بلا رو سرم آورده...
رحیم با حرص گفت:باید زودتر از این ها حرف میزدی، ما چهار سال نامزد بودیم، من از گل به تو نازک‌تر نمیگفتم... دوستت داشتم... میفهمی؟ انقدری بهت اعتماد داشتم که اگر حقیقت رو بهم میگفتی میگشتم و پیداش میکردم و نمیذاشتم کار به همچین بلوایی بکشه!
هق هق کنان گفتم:باور نمیکردی، اگرم باور میکردی عین مادرم بهم میگفتی مشکل از خودمه، من نادون روز اول همه چیو به مادرم گفتم، اما مادرم چیکار کرد؟ گفت هیسس، گفت ساکت شو... گفت اگر زبون باز کنی و حرفی بزنی همه میگن مشکل از خودت بوده، گفت چرا بین شما سه تا دختر، افتادن دنبال تو؟
صدبار بهش گفتم به بابام و داداشم بگه و ازشون آدرس ناصر رو بگیره... گفتم به بابا بگو این آفاق بدبخت که داره عین شمع آب میشه، داره تقاص گناه تو رو میده، بلکه بیفته دنبال پیدا کردن اون مرد... اما نگفت، هی گفت زندگی خواهرات بهم میخوره... چیکار باید میکردم؟دست زوری نداشتم... پنج سال تموم شب و روزم با عذاب گذشته بود، با ترس برملا شدن رازی که تو دلم داشتم، هر روز صبح که از در خونه بیرون میزدم ترس این رو داشتم که اون عکس های به دست کسی رسیده باشه... که همه من رو با انگشت نشون بدن و بگن آها... این بود.. هربار به دیدنم میومدی، هربار زنگ میزدی با خودم میگفتم تموم شد... رحیم فهمید، حتما عکس ها به دستش رسیده و حالا زنگ زده تا این نامزدی رو تموم کنه... ناصر بدترین انتقام رو از من گرفت،پنج سال بی خوابی و دلهره... فکر کردی اگر میگفتم بهت چیزی تغییر میکرد؟ نه... هیچی عوض نمیشد رحیم، توام عین مادرم میگفتی لابد مشکل از خودت بوده! باورم نمیکردی...
روی زمین نشستم و گریه ام شدت گرفت، تمام بدنم میلرزید، رحیم بعد از سکوتی کوتاه با صدای خفه ای گفت:یکم به اطرافت نگاه کن، ببین چی به روز آدم های اطرافت آوردی! جلوی عالم و آدم سرم پایینه، طعنه ی فامیل و همسایه رو باید بشنوم ...
با حرص پا به زمین کوبیدم:من نرفتم رحیم... من اگر رفته بودم برنمیگشتم .. اون من رو از جلوی در آرایشگاه به زور سوار ماشین کرد...
با یادآوری اون سه روز حالم بد شد، انگار یکی راه نفسم رو گرفته بود، چنگی به گلوم زدم و سعی کردم نفس بکشم....
سکوت بینمون رو رحیم شکست:پیداش میکنم... از زیر سنگ هم که شده پیداش میکنم...
با بغض گفتم:کلی عکس ازم داره، بهم گفته اگر زبون باز کنم یا کسی رو بفرستم سراغش در تک تک خونه های این ده عکس هام رو میذاره.... اگر اینکار رو بکنه من داغون میشم....
رحیم کمی فکر کرد و گفت:میریم شیراز... عموم... فرامرز رو میگم، اونجا یک خونه ی بزرگ داره... اون بهمون کمک میکنه پیداش کنیم... توام باهام میای تا هر رد و اثری از‌ش داری رو بهم بدی...
بی حرف رو گرفتم ازش، من حتی فامیل ناصر رو هم نمیدونستم، تنها کسی که میتونست تو این مسیر بهمون کمک کنه بابا بود! که البته بعید میدونستم اون کمکی بکنه!
با صدای خفه ای گفتم:هرچی میخوای از ناصر و جا و مکانش بدونی باید از بابام سوال کنی... حتما اون باید یک نشونی ازشون داشته باشه..
رحیم سری تکون داد و گفت:چادرت رو سرت کن، میریم خونه ی آقاجونت...
ترسیده بودم، اما راه چاره ای هم .نداشتم، این راهی بود که توش قدم گذاشته بودم و مجبور بودم تا آخرش برم..
چادر مشکی به سرم انداختم و بدون اینکه دستی به لباس کهنه ام بکشم همراه رحیم از اتاق بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم چشمم به ستاره خانم افتاد، حسابی عصبانی بود... با چشم های قرمز شده از خشم نگاهم کرد و گفت:واسه چی دنبال این دختره راه افتادی رحیم؟ قرار نبود دیگه تو صورت این زن نگاه نکنی؟
رحیم بی حوصله گفت:الکی داستان نساز ننه، ی سر میرم پیش پدرش، دو تا سوال ازش میپرسم و برمیگردیم....
ستاره خانم با حرص به سمت سالن برگشت،منم با قدم های بی جون دنبال رحیم از خونه بیرون زدم.انگار نه انگار نو عروس بودم!مامان رو بگو چند دست لباس واسم حاضر کرده بود تا وقتی واسه اولین بار میخوام برم خونشون بپوشم! میگفت مردم عقلشون به چشمشونه،اگر با لباس درست درمون از در خونه ی شوهرت بیرون نیای،هزار جور حرف میزنن پشت سرش!سه دست لباس محلی واسم دوخته بود، یکی از یکی قشنگتر،اما بعد عروسی هیچکدوم رو ندیده بودم..
با فاصله ی کمی از رحیم حرکت میکردم، هرکی از کنارمون رد میشد با کنجکاوی نگاهمون میکرد و صدای پچ پچشون به گوشم می‌رسید که میگفتن این همون نوه ی حاج صابره!


ادامه دارد...
undefined۱۵
undefined۵

۳۱۶

۱۰:۱۴