#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهفت
دلیلی نداشت با گفتن حقیقت ته مونده دوباره اسم خانوادمون سر زبانها بندازم...
وارد اتاق که شدم رحیم کلافه و عصبانی گفت:یک آدرس بهم بده، اصلا این ناصر کیه؟ چطور تو رو میشناخته؟ اولین بار کجا دیدیش؟ چطور پنج سال مزاحمت میشده و کسی نفهمیده؟
لب گزیدم و هرچی از ناصر میدونستم رو بهش گفتم، حتی بهش گفتم که به خاطر کینه ای که از بابام داشته این بلا رو سرم آورده...
رحیم با حرص گفت:باید زودتر از این ها حرف میزدی، ما چهار سال نامزد بودیم، من از گل به تو نازکتر نمیگفتم... دوستت داشتم... میفهمی؟ انقدری بهت اعتماد داشتم که اگر حقیقت رو بهم میگفتی میگشتم و پیداش میکردم و نمیذاشتم کار به همچین بلوایی بکشه!
هق هق کنان گفتم:باور نمیکردی، اگرم باور میکردی عین مادرم بهم میگفتی مشکل از خودمه، من نادون روز اول همه چیو به مادرم گفتم، اما مادرم چیکار کرد؟ گفت هیسس، گفت ساکت شو... گفت اگر زبون باز کنی و حرفی بزنی همه میگن مشکل از خودت بوده، گفت چرا بین شما سه تا دختر، افتادن دنبال تو؟
صدبار بهش گفتم به بابام و داداشم بگه و ازشون آدرس ناصر رو بگیره... گفتم به بابا بگو این آفاق بدبخت که داره عین شمع آب میشه، داره تقاص گناه تو رو میده، بلکه بیفته دنبال پیدا کردن اون مرد... اما نگفت، هی گفت زندگی خواهرات بهم میخوره... چیکار باید میکردم؟دست زوری نداشتم... پنج سال تموم شب و روزم با عذاب گذشته بود، با ترس برملا شدن رازی که تو دلم داشتم، هر روز صبح که از در خونه بیرون میزدم ترس این رو داشتم که اون عکس های به دست کسی رسیده باشه... که همه من رو با انگشت نشون بدن و بگن آها... این بود.. هربار به دیدنم میومدی، هربار زنگ میزدی با خودم میگفتم تموم شد... رحیم فهمید، حتما عکس ها به دستش رسیده و حالا زنگ زده تا این نامزدی رو تموم کنه... ناصر بدترین انتقام رو از من گرفت،پنج سال بی خوابی و دلهره... فکر کردی اگر میگفتم بهت چیزی تغییر میکرد؟ نه... هیچی عوض نمیشد رحیم، توام عین مادرم میگفتی لابد مشکل از خودت بوده! باورم نمیکردی...
روی زمین نشستم و گریه ام شدت گرفت، تمام بدنم میلرزید، رحیم بعد از سکوتی کوتاه با صدای خفه ای گفت:یکم به اطرافت نگاه کن، ببین چی به روز آدم های اطرافت آوردی! جلوی عالم و آدم سرم پایینه، طعنه ی فامیل و همسایه رو باید بشنوم ...
با حرص پا به زمین کوبیدم:من نرفتم رحیم... من اگر رفته بودم برنمیگشتم .. اون من رو از جلوی در آرایشگاه به زور سوار ماشین کرد...
با یادآوری اون سه روز حالم بد شد، انگار یکی راه نفسم رو گرفته بود، چنگی به گلوم زدم و سعی کردم نفس بکشم....
سکوت بینمون رو رحیم شکست:پیداش میکنم... از زیر سنگ هم که شده پیداش میکنم...
با بغض گفتم:کلی عکس ازم داره، بهم گفته اگر زبون باز کنم یا کسی رو بفرستم سراغش در تک تک خونه های این ده عکس هام رو میذاره.... اگر اینکار رو بکنه من داغون میشم....
رحیم کمی فکر کرد و گفت:میریم شیراز... عموم... فرامرز رو میگم، اونجا یک خونه ی بزرگ داره... اون بهمون کمک میکنه پیداش کنیم... توام باهام میای تا هر رد و اثری ازش داری رو بهم بدی...
بی حرف رو گرفتم ازش، من حتی فامیل ناصر رو هم نمیدونستم، تنها کسی که میتونست تو این مسیر بهمون کمک کنه بابا بود! که البته بعید میدونستم اون کمکی بکنه!
با صدای خفه ای گفتم:هرچی میخوای از ناصر و جا و مکانش بدونی باید از بابام سوال کنی... حتما اون باید یک نشونی ازشون داشته باشه..
رحیم سری تکون داد و گفت:چادرت رو سرت کن، میریم خونه ی آقاجونت...
ترسیده بودم، اما راه چاره ای هم .نداشتم، این راهی بود که توش قدم گذاشته بودم و مجبور بودم تا آخرش برم..
چادر مشکی به سرم انداختم و بدون اینکه دستی به لباس کهنه ام بکشم همراه رحیم از اتاق بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم چشمم به ستاره خانم افتاد، حسابی عصبانی بود... با چشم های قرمز شده از خشم نگاهم کرد و گفت:واسه چی دنبال این دختره راه افتادی رحیم؟ قرار نبود دیگه تو صورت این زن نگاه نکنی؟
رحیم بی حوصله گفت:الکی داستان نساز ننه، ی سر میرم پیش پدرش، دو تا سوال ازش میپرسم و برمیگردیم....
ستاره خانم با حرص به سمت سالن برگشت،منم با قدم های بی جون دنبال رحیم از خونه بیرون زدم.انگار نه انگار نو عروس بودم!مامان رو بگو چند دست لباس واسم حاضر کرده بود تا وقتی واسه اولین بار میخوام برم خونشون بپوشم! میگفت مردم عقلشون به چشمشونه،اگر با لباس درست درمون از در خونه ی شوهرت بیرون نیای،هزار جور حرف میزنن پشت سرش!سه دست لباس محلی واسم دوخته بود، یکی از یکی قشنگتر،اما بعد عروسی هیچکدوم رو ندیده بودم..
با فاصله ی کمی از رحیم حرکت میکردم، هرکی از کنارمون رد میشد با کنجکاوی نگاهمون میکرد و صدای پچ پچشون به گوشم میرسید که میگفتن این همون نوه ی حاج صابره!
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوهفت
دلیلی نداشت با گفتن حقیقت ته مونده دوباره اسم خانوادمون سر زبانها بندازم...
وارد اتاق که شدم رحیم کلافه و عصبانی گفت:یک آدرس بهم بده، اصلا این ناصر کیه؟ چطور تو رو میشناخته؟ اولین بار کجا دیدیش؟ چطور پنج سال مزاحمت میشده و کسی نفهمیده؟
لب گزیدم و هرچی از ناصر میدونستم رو بهش گفتم، حتی بهش گفتم که به خاطر کینه ای که از بابام داشته این بلا رو سرم آورده...
رحیم با حرص گفت:باید زودتر از این ها حرف میزدی، ما چهار سال نامزد بودیم، من از گل به تو نازکتر نمیگفتم... دوستت داشتم... میفهمی؟ انقدری بهت اعتماد داشتم که اگر حقیقت رو بهم میگفتی میگشتم و پیداش میکردم و نمیذاشتم کار به همچین بلوایی بکشه!
هق هق کنان گفتم:باور نمیکردی، اگرم باور میکردی عین مادرم بهم میگفتی مشکل از خودمه، من نادون روز اول همه چیو به مادرم گفتم، اما مادرم چیکار کرد؟ گفت هیسس، گفت ساکت شو... گفت اگر زبون باز کنی و حرفی بزنی همه میگن مشکل از خودت بوده، گفت چرا بین شما سه تا دختر، افتادن دنبال تو؟
صدبار بهش گفتم به بابام و داداشم بگه و ازشون آدرس ناصر رو بگیره... گفتم به بابا بگو این آفاق بدبخت که داره عین شمع آب میشه، داره تقاص گناه تو رو میده، بلکه بیفته دنبال پیدا کردن اون مرد... اما نگفت، هی گفت زندگی خواهرات بهم میخوره... چیکار باید میکردم؟دست زوری نداشتم... پنج سال تموم شب و روزم با عذاب گذشته بود، با ترس برملا شدن رازی که تو دلم داشتم، هر روز صبح که از در خونه بیرون میزدم ترس این رو داشتم که اون عکس های به دست کسی رسیده باشه... که همه من رو با انگشت نشون بدن و بگن آها... این بود.. هربار به دیدنم میومدی، هربار زنگ میزدی با خودم میگفتم تموم شد... رحیم فهمید، حتما عکس ها به دستش رسیده و حالا زنگ زده تا این نامزدی رو تموم کنه... ناصر بدترین انتقام رو از من گرفت،پنج سال بی خوابی و دلهره... فکر کردی اگر میگفتم بهت چیزی تغییر میکرد؟ نه... هیچی عوض نمیشد رحیم، توام عین مادرم میگفتی لابد مشکل از خودت بوده! باورم نمیکردی...
روی زمین نشستم و گریه ام شدت گرفت، تمام بدنم میلرزید، رحیم بعد از سکوتی کوتاه با صدای خفه ای گفت:یکم به اطرافت نگاه کن، ببین چی به روز آدم های اطرافت آوردی! جلوی عالم و آدم سرم پایینه، طعنه ی فامیل و همسایه رو باید بشنوم ...
با حرص پا به زمین کوبیدم:من نرفتم رحیم... من اگر رفته بودم برنمیگشتم .. اون من رو از جلوی در آرایشگاه به زور سوار ماشین کرد...
با یادآوری اون سه روز حالم بد شد، انگار یکی راه نفسم رو گرفته بود، چنگی به گلوم زدم و سعی کردم نفس بکشم....
سکوت بینمون رو رحیم شکست:پیداش میکنم... از زیر سنگ هم که شده پیداش میکنم...
با بغض گفتم:کلی عکس ازم داره، بهم گفته اگر زبون باز کنم یا کسی رو بفرستم سراغش در تک تک خونه های این ده عکس هام رو میذاره.... اگر اینکار رو بکنه من داغون میشم....
رحیم کمی فکر کرد و گفت:میریم شیراز... عموم... فرامرز رو میگم، اونجا یک خونه ی بزرگ داره... اون بهمون کمک میکنه پیداش کنیم... توام باهام میای تا هر رد و اثری ازش داری رو بهم بدی...
بی حرف رو گرفتم ازش، من حتی فامیل ناصر رو هم نمیدونستم، تنها کسی که میتونست تو این مسیر بهمون کمک کنه بابا بود! که البته بعید میدونستم اون کمکی بکنه!
با صدای خفه ای گفتم:هرچی میخوای از ناصر و جا و مکانش بدونی باید از بابام سوال کنی... حتما اون باید یک نشونی ازشون داشته باشه..
رحیم سری تکون داد و گفت:چادرت رو سرت کن، میریم خونه ی آقاجونت...
ترسیده بودم، اما راه چاره ای هم .نداشتم، این راهی بود که توش قدم گذاشته بودم و مجبور بودم تا آخرش برم..
چادر مشکی به سرم انداختم و بدون اینکه دستی به لباس کهنه ام بکشم همراه رحیم از اتاق بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم چشمم به ستاره خانم افتاد، حسابی عصبانی بود... با چشم های قرمز شده از خشم نگاهم کرد و گفت:واسه چی دنبال این دختره راه افتادی رحیم؟ قرار نبود دیگه تو صورت این زن نگاه نکنی؟
رحیم بی حوصله گفت:الکی داستان نساز ننه، ی سر میرم پیش پدرش، دو تا سوال ازش میپرسم و برمیگردیم....
ستاره خانم با حرص به سمت سالن برگشت،منم با قدم های بی جون دنبال رحیم از خونه بیرون زدم.انگار نه انگار نو عروس بودم!مامان رو بگو چند دست لباس واسم حاضر کرده بود تا وقتی واسه اولین بار میخوام برم خونشون بپوشم! میگفت مردم عقلشون به چشمشونه،اگر با لباس درست درمون از در خونه ی شوهرت بیرون نیای،هزار جور حرف میزنن پشت سرش!سه دست لباس محلی واسم دوخته بود، یکی از یکی قشنگتر،اما بعد عروسی هیچکدوم رو ندیده بودم..
با فاصله ی کمی از رحیم حرکت میکردم، هرکی از کنارمون رد میشد با کنجکاوی نگاهمون میکرد و صدای پچ پچشون به گوشم میرسید که میگفتن این همون نوه ی حاج صابره!
ادامه دارد...
۳۱۶
۱۰:۱۴