عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستویک رضا داشت کفشش رو می‌پوشید تا بره وسایل رو بیاره.. غرغرکنان جلو رفتم و گفتم:لباس مدرسه ای هام خونه اس،چطوری برم مدرسه؟ رضا نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت:لباست که خوبه، میخوای به مدیر بگو اسباب کشی داشتید، شاید بذاره با همین لباس سرکلاس بشینی... اگرم فکر میکنی راهت نمیدن با من بیا بریم وسایل رو جمع کنیم... انقدر رضا رو دوست داشتم که رو حرفش حرف نزدم و راه افتادم دنبالش تا بریم وسایل رو بیاریم.... اونقدری وسیله نداشتیم که کارمون زیاد طول بکشه، ظهر نشده اتاقک زیرشیرونی پر شد از وسایل... کلی از لحاف و تشک ها و وسیله های دیگه جا نداشتن که صاحب خونه اجازه داد گوشه ی انباریش بذاریم و البته بابتش یه مقدار کشید رو اجاره خونه... سرویس بهداشتی تو حیاط بود و آشپزخونه هم نداشتیم! ننه یه گاز پیکنیکی داشت که همون رو تو حیاط راه انداخت واسه غذا درست کردن. اونقدرم دستمون پر نبود که پلو و خورشت بخواییم درست کنیم، غذامون معمولا دو پیازه آلو یا رب و تخم مرغ بود... واسه همونم ننه انقدر با قناعت لقمه می‌گرفت تا ماها سیر بشیم... یکم که تو اون خونه جا افتادیم ،ننه دوباره کارش رواز سر گرفت، ترشی و شور مینداخت، سبزی قورمه سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میفروخت... خوبی اون خونه این بود که یک حیاط کوچک مختص خودمون داشتیم و ننه همه کاراش رو تو حیاط میکرد و ما هم کمکش میکردیم... با راهنمایی رضا گاهی لقمه های کوکو سبزی درست میکرد و رضا بعد کارش می‌برد تو محله های مختلف میفروخت. سود چندانی نداشت اما از هیچی بهتر بود. یعنی ننه دلش گرم بود که کمک خرج رضا شده،این وسط آسیه خیلی غر میزد، خسته بود از شستن و خورد کردن سبزی. همش میگفت باید بریم پیش آقاجون تا هم بابا رو پیدا کنه، هم ما از این بدبختی نجات پیدا کنیم و البته ننه هم داشت یواش یواش گول میخورد... مخصوصا که هیچ خبری از بابا نبود و اصلا معلوم نبود کجا غیبش زده... ننه حتی آدرس خونه ی جدید رو به عباس آقا داده بود، تا اگر روزی بابا برگشت بتونه ما رو پیدا کنه، اما یک ماه شده بود و بابا نیومده بود... دیگه منم کم کم داشتم نگرانش میشدم. رضا هر روز به کلانتری سر میزد، اما خبری از بابا نبود، آخرشم مقاومت ننه تموم شد، یک روز سر شام وقتی تازه رضا خسته و کوفته از سرکار برگشته بود و داشت یه لقمه نون و کوکو می‌خورد ننه یکدفعه با صدای بلندی زد زیر گریه... با تعجب نگاهش کردم، رضا با ناراحتی گفت:چی شده مادر؟ واسه چی گریه میکنی؟ ننه با چارقدش آب دماغش رو پاک کرد و گفت:دلم داره از غصه میترکه رضا... شب و روز ندارم از فکر بابات... میگم نکنه بلایی سرش آوردن؟ شنیدی که اون مرده چی گفت! میگم شاید اقاجونت بتونه پیداش کنه! از ما بیزاره... ستار بچه اشه! از پسرش که نمیگذره؟ اونم وقتی بفهمه جونش در خطره! تا همین الانم اشتباه کردیم نگفتیم... اگر بلایی سر ستار بیاد چی به سر ما میاد؟ رضا آهی کشید و گفت:چیکار کنم مادر؟ اگر میخوای بریم ده، میدونی که من حرفی ندارم... ولی تهش حرفش رو شما میخوری.. ننه با گریه گفت:حرف بشنوم، چه ایرادی داره؟ اگر بتونه ستار رو پیدا کنه اصلا بیاد بزنه تو دهن من... رضا بی میل عقب کشید و گفت:باشه مادر، بذار ببینم اوستا بهم مرخصی میده، فردا یا پس فردا یه سری به ده میزنیم... من و شما... اگر همه چیز خوب بود بعد دخترها رو میبریم... ننه انگار دنیا رو بهش دادن، با شوق لقمه رو از روی سفره برداشت و داد دست رضا:الهی من پیش مرگت بشم مادر، بیا.. بیا بخور... رضا بی میل لقمه رو خورد، اما من میتونستم از چشم هاش بخونم که هیچ دوست نداره به ده برگرده! علتش رو شاید فقط خودش میدونست... فردای اون روز با اصرارهای ننه رضا مرخصی گرفت و قرار شد عصر همون روز راهی ده بشن، ننه بهترین لباسش رو پوشید، چادر گل گلی اش رو سرش کرد ،میخواست آبرومندانه به دیدار قوم شوهرش بره! آسیه مدام خودخوری میکرد که چرا ما رو نمی‌برید! میگفت حداقل من رو ببرید که آقاجون رو قبلا دیدم! مدام از بزرگی خونه و ثروت آقاجون میگفت و ما رو وسوسه میکرد. در آخر رضا همراه ننه راهی ده شدن و ما هم قول دادیم خونه بمونیم و حواسمون به سفارش های ننه باشه.... فردای اون روز جمعه بود، آسیه ده بار تا جلوی در رفته بود و غرغرکنان برگشته بود و شاکی بود که چرا خبری از رضا و ننه نشده.. داشتم به غذای تو تابه ناخنک میزدم که آسیه دوون دوون اومد تو اتاق:اگه بدونید کی اومده! بی حوصله گفتم:لابد ننه و رضا... آسیه با صدا خندید:رضا با ماشین اومده، با یه ماشین گنده ی خارجی، حتما مال آقاجونه... صدای سلام رضا که بلند شد سریع از جا پریدم و به سمت در اتاق دویدم... آسیه راست می‌گفت،یک ماشین دراز سورمه ای رنگ جلوی در بود و رضا از اون ماشین پیاده شده بود. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستودو


رضا که شگفتی ما رو دید با خوشحالی گفت مامان موند خونه‌ی آقاجون، منم اومدم شما رو ببرم...
آسیه دست هاش رو بهم کوبید و با شوق گفت:یعنی آقاجون ما رو قبول کرد؟ راضی شده بریم ده؟
رضا با خنده گفت:آره... شما هم لازم نیست چیزی جمع کنید، در حد یکی دو دست لباس و وسایل شخصی...
از خوشی روی پاهام بند نبودم، دویدم کیف مدرسه ام رو برداشتم و کتاب هام رو چپوندم داخلش و با هیجان گفتم:مدرسه ی من چی میشه داداش؟
رضا با محبت گفت:آقاجون خودش میاد پرونده ات رو میگیره، تو ده میتونی بری مدرسه...
از خوشحالی گریه ام گرفت، حرف آسیه رو که باور نمیکردم، برای همین از رضا سوال کردم:واقعا آقاجون خیلی پولداره؟ این ماشین گندهه مال خودشه؟ خونه اش خیلی بزرگه؟ آسیه راست میگه پر درخت میوه اس؟ یعنی اونجا میتونیم اتاق داشته باشیم؟ دیگه لازم نیست ننه ترشی و شور بندازه؟
رضا خندید و گفت:چقد سوال میکنی آفاق! بدو برو وسایلت رو جمع کن، راننده جلو در منتظره...
احساس می‌کردم همه چیز خواب و رویاس، فقط تو قصه ها همچین چیزی ممکن بود، مگه میشد مایی که تو حسرت داشتن یه سه چرخه‌ی قراضه بودیم حالا سوار ماشین بشیم! اونم چی؟ یه ماشین خارجی که کل اهل محل دورش جمع شده بودند...
رضا قرار شد بعدا برگرده و خونه رو تحویل بده و وسایل اندکش رو بفروشه، ما هم با وسایل شخصیمون از اون اتاقک تاریک و نمور بیرون زدیم...
وارد کوچه که شدیم هیجان زده گفتم:اسم این ماشینه چیه داداش؟ خیلی گرونه؟
رضا سری تکون داد و گفت:اسم‌ش بیوک هه... هرکسی نمیتونه سوار همچین ماشینی بشه ها! بدو معطل نکن....
وقتی سوار ماشین شدم ،دلم میخواست از خوشی جیغ بزنم، انقدر صندلی هاش نرم و راحت بود که می‌شد همونجا خوابید! دیگه نه درس و مدرسه واسم مهم بود نه آخر و عاقبت بابا!
آسیه اما دلسوزتر از ما بود، از شیراز که بیرون زدیم انگار هیجانش فروکش شد که با غصه گفت:رضا، خبری از بابا نشد؟
رضا سری تکون داد و گفت:آقاجون با وکیلش اومدن شیراز، خودشون قراره دنبال این ماجرا رو بگیرن، منم شما رو میرسونم برمیگردم شیراز تا بهشون کمک کنم زودتر بابا رو پیدا کنیم....
رضا که اینو گفت دل آسیه آروم گرفت،منم دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم به جاده ی پاییزی نگاه میکردم....
دهی که رضا ازش حرف می‌زد حدودا یک ساعت با شیراز فاصله داشت، یک روستای سرسبز پر از باغ و چشمه و درخت و پرنده... انگار اون ده رو از دل قصه ها بیرون کشیده بودن!
خونه ی آقاجون تو دامنه ی کوه بود، یک خونه ی بزرگ به ارث رسیده از جد پدریش که خان آبادی بود! گویا آقاجون ساختمون اصلی  رو چند سال قبل کوبیده بود و از نو ساخته بود، نمای خونه سنگ مرمر سفید بود و انگار تو دل کوه می‌درخشید از قشنگی...
جلوی در خونه که رسیدیم آسیه که انگار خودش رو راهنمای راه میدونست و از وقتی وارد ده شده بودیم مدام با غرور از قشنگی های ده تعریف می‌کرد با شوق گفت:این ساختمون نوسازه، وقتی من اومدم اینجا یک خونه ی خشتی و قدیمی بود... درخت ها رو می‌بینید؟ اونا همش درخت هلو و آلو و گیلاسه... درخت بادوم هم دارن! وای کاش تابستون میومدیم اینجا...
رضا که شوق و ذوق ما رو دید به سمت ما برگشت و گفت:فقط الان نیست که! آقاجون قبول کرده ما برای زندگی بیاییم اینجا. یعنی همیشه همینجاییم....
با خنده به آفرین که از من و آسیه آرومتر بود نگاه کردم و گفتم:شنیدی آفرین؟ یعنی بدبختی و نداری تموم شد... وای... کاش میتونستم این خونه رو نشون سمیرا و بهجت بدم... هرگز باور نمیکنن
خنده از لب هام دور نمیشد، ماشین جلوی در سیاه رنگی از حرکت ایستاد، راننده تک بوقی زد و کمی بعد مرد میانسالی در رو باز کرد، با شوق گفتم:آقاجون اینه؟
آسیه با اکراه گفت:خیلی نادونی آفاق! اولا که اقاجون رفته شیراز! بعدم آقاجون با این همه مال و منال میاد در خونه رو باز کنه؟ من که گفتم این خونه پر خدمتکاره! اینم حتما کلفت خونه اس!
ماشین از مسیر سنگفرشی گذشت و انتهای حیاط از حرکت ایستاد، دیگه طاقت نیاوردم سریع از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم،در شیشه ای ساختمون اصلی باز شد و ننه به سرعت به سمتمون اومد....
جلوتر از همه دویدم و با وراجی گفتم:ننه دیدی با چه ماشینی اومدیم؟ انقدر تو ماشین راحت بود،ننه ما قراره تو این خونه زندگی کنیم؟ یعنی همیشه اینجا میمونیم؟ دیگه برنمیگردیم شیراز؟
ننه سرم رو بوسید و گفت:قربونت برم ننه، بریم تو، هوا سرده..
ذوق زده وارد ساختمون اصلی شدیم، از دیدن اون همه تجملات دهنم باز مونده بود و مدام به اطرافم نگاه میکردم...
وارد سالن که شدیم با دیدن دو زن تقریبا میانسالی که روی مبل نشسته بودند مودبانه سلام کردم، ننه اشاره ای به سه نفر ما کرد و گفت:عمه عشرت و عمه مهری... عمه های شما هستن...


ادامه دارد...

undefined۱۴

۴۰۵

۱۸:۱۲