#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستودو
رضا که شگفتی ما رو دید با خوشحالی گفت مامان موند خونهی آقاجون، منم اومدم شما رو ببرم...
آسیه دست هاش رو بهم کوبید و با شوق گفت:یعنی آقاجون ما رو قبول کرد؟ راضی شده بریم ده؟
رضا با خنده گفت:آره... شما هم لازم نیست چیزی جمع کنید، در حد یکی دو دست لباس و وسایل شخصی...
از خوشی روی پاهام بند نبودم، دویدم کیف مدرسه ام رو برداشتم و کتاب هام رو چپوندم داخلش و با هیجان گفتم:مدرسه ی من چی میشه داداش؟
رضا با محبت گفت:آقاجون خودش میاد پرونده ات رو میگیره، تو ده میتونی بری مدرسه...
از خوشحالی گریه ام گرفت، حرف آسیه رو که باور نمیکردم، برای همین از رضا سوال کردم:واقعا آقاجون خیلی پولداره؟ این ماشین گندهه مال خودشه؟ خونه اش خیلی بزرگه؟ آسیه راست میگه پر درخت میوه اس؟ یعنی اونجا میتونیم اتاق داشته باشیم؟ دیگه لازم نیست ننه ترشی و شور بندازه؟
رضا خندید و گفت:چقد سوال میکنی آفاق! بدو برو وسایلت رو جمع کن، راننده جلو در منتظره...
احساس میکردم همه چیز خواب و رویاس، فقط تو قصه ها همچین چیزی ممکن بود، مگه میشد مایی که تو حسرت داشتن یه سه چرخهی قراضه بودیم حالا سوار ماشین بشیم! اونم چی؟ یه ماشین خارجی که کل اهل محل دورش جمع شده بودند...
رضا قرار شد بعدا برگرده و خونه رو تحویل بده و وسایل اندکش رو بفروشه، ما هم با وسایل شخصیمون از اون اتاقک تاریک و نمور بیرون زدیم...
وارد کوچه که شدیم هیجان زده گفتم:اسم این ماشینه چیه داداش؟ خیلی گرونه؟
رضا سری تکون داد و گفت:اسمش بیوک هه... هرکسی نمیتونه سوار همچین ماشینی بشه ها! بدو معطل نکن....
وقتی سوار ماشین شدم ،دلم میخواست از خوشی جیغ بزنم، انقدر صندلی هاش نرم و راحت بود که میشد همونجا خوابید! دیگه نه درس و مدرسه واسم مهم بود نه آخر و عاقبت بابا!
آسیه اما دلسوزتر از ما بود، از شیراز که بیرون زدیم انگار هیجانش فروکش شد که با غصه گفت:رضا، خبری از بابا نشد؟
رضا سری تکون داد و گفت:آقاجون با وکیلش اومدن شیراز، خودشون قراره دنبال این ماجرا رو بگیرن، منم شما رو میرسونم برمیگردم شیراز تا بهشون کمک کنم زودتر بابا رو پیدا کنیم....
رضا که اینو گفت دل آسیه آروم گرفت،منم دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم به جاده ی پاییزی نگاه میکردم....
دهی که رضا ازش حرف میزد حدودا یک ساعت با شیراز فاصله داشت، یک روستای سرسبز پر از باغ و چشمه و درخت و پرنده... انگار اون ده رو از دل قصه ها بیرون کشیده بودن!
خونه ی آقاجون تو دامنه ی کوه بود، یک خونه ی بزرگ به ارث رسیده از جد پدریش که خان آبادی بود! گویا آقاجون ساختمون اصلی رو چند سال قبل کوبیده بود و از نو ساخته بود، نمای خونه سنگ مرمر سفید بود و انگار تو دل کوه میدرخشید از قشنگی...
جلوی در خونه که رسیدیم آسیه که انگار خودش رو راهنمای راه میدونست و از وقتی وارد ده شده بودیم مدام با غرور از قشنگی های ده تعریف میکرد با شوق گفت:این ساختمون نوسازه، وقتی من اومدم اینجا یک خونه ی خشتی و قدیمی بود... درخت ها رو میبینید؟ اونا همش درخت هلو و آلو و گیلاسه... درخت بادوم هم دارن! وای کاش تابستون میومدیم اینجا...
رضا که شوق و ذوق ما رو دید به سمت ما برگشت و گفت:فقط الان نیست که! آقاجون قبول کرده ما برای زندگی بیاییم اینجا. یعنی همیشه همینجاییم....
با خنده به آفرین که از من و آسیه آرومتر بود نگاه کردم و گفتم:شنیدی آفرین؟ یعنی بدبختی و نداری تموم شد... وای... کاش میتونستم این خونه رو نشون سمیرا و بهجت بدم... هرگز باور نمیکنن
خنده از لب هام دور نمیشد، ماشین جلوی در سیاه رنگی از حرکت ایستاد، راننده تک بوقی زد و کمی بعد مرد میانسالی در رو باز کرد، با شوق گفتم:آقاجون اینه؟
آسیه با اکراه گفت:خیلی نادونی آفاق! اولا که اقاجون رفته شیراز! بعدم آقاجون با این همه مال و منال میاد در خونه رو باز کنه؟ من که گفتم این خونه پر خدمتکاره! اینم حتما کلفت خونه اس!
ماشین از مسیر سنگفرشی گذشت و انتهای حیاط از حرکت ایستاد، دیگه طاقت نیاوردم سریع از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم،در شیشه ای ساختمون اصلی باز شد و ننه به سرعت به سمتمون اومد....
جلوتر از همه دویدم و با وراجی گفتم:ننه دیدی با چه ماشینی اومدیم؟ انقدر تو ماشین راحت بود،ننه ما قراره تو این خونه زندگی کنیم؟ یعنی همیشه اینجا میمونیم؟ دیگه برنمیگردیم شیراز؟
ننه سرم رو بوسید و گفت:قربونت برم ننه، بریم تو، هوا سرده..
ذوق زده وارد ساختمون اصلی شدیم، از دیدن اون همه تجملات دهنم باز مونده بود و مدام به اطرافم نگاه میکردم...
وارد سالن که شدیم با دیدن دو زن تقریبا میانسالی که روی مبل نشسته بودند مودبانه سلام کردم، ننه اشاره ای به سه نفر ما کرد و گفت:عمه عشرت و عمه مهری... عمه های شما هستن...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستودو
رضا که شگفتی ما رو دید با خوشحالی گفت مامان موند خونهی آقاجون، منم اومدم شما رو ببرم...
آسیه دست هاش رو بهم کوبید و با شوق گفت:یعنی آقاجون ما رو قبول کرد؟ راضی شده بریم ده؟
رضا با خنده گفت:آره... شما هم لازم نیست چیزی جمع کنید، در حد یکی دو دست لباس و وسایل شخصی...
از خوشی روی پاهام بند نبودم، دویدم کیف مدرسه ام رو برداشتم و کتاب هام رو چپوندم داخلش و با هیجان گفتم:مدرسه ی من چی میشه داداش؟
رضا با محبت گفت:آقاجون خودش میاد پرونده ات رو میگیره، تو ده میتونی بری مدرسه...
از خوشحالی گریه ام گرفت، حرف آسیه رو که باور نمیکردم، برای همین از رضا سوال کردم:واقعا آقاجون خیلی پولداره؟ این ماشین گندهه مال خودشه؟ خونه اش خیلی بزرگه؟ آسیه راست میگه پر درخت میوه اس؟ یعنی اونجا میتونیم اتاق داشته باشیم؟ دیگه لازم نیست ننه ترشی و شور بندازه؟
رضا خندید و گفت:چقد سوال میکنی آفاق! بدو برو وسایلت رو جمع کن، راننده جلو در منتظره...
احساس میکردم همه چیز خواب و رویاس، فقط تو قصه ها همچین چیزی ممکن بود، مگه میشد مایی که تو حسرت داشتن یه سه چرخهی قراضه بودیم حالا سوار ماشین بشیم! اونم چی؟ یه ماشین خارجی که کل اهل محل دورش جمع شده بودند...
رضا قرار شد بعدا برگرده و خونه رو تحویل بده و وسایل اندکش رو بفروشه، ما هم با وسایل شخصیمون از اون اتاقک تاریک و نمور بیرون زدیم...
وارد کوچه که شدیم هیجان زده گفتم:اسم این ماشینه چیه داداش؟ خیلی گرونه؟
رضا سری تکون داد و گفت:اسمش بیوک هه... هرکسی نمیتونه سوار همچین ماشینی بشه ها! بدو معطل نکن....
وقتی سوار ماشین شدم ،دلم میخواست از خوشی جیغ بزنم، انقدر صندلی هاش نرم و راحت بود که میشد همونجا خوابید! دیگه نه درس و مدرسه واسم مهم بود نه آخر و عاقبت بابا!
آسیه اما دلسوزتر از ما بود، از شیراز که بیرون زدیم انگار هیجانش فروکش شد که با غصه گفت:رضا، خبری از بابا نشد؟
رضا سری تکون داد و گفت:آقاجون با وکیلش اومدن شیراز، خودشون قراره دنبال این ماجرا رو بگیرن، منم شما رو میرسونم برمیگردم شیراز تا بهشون کمک کنم زودتر بابا رو پیدا کنیم....
رضا که اینو گفت دل آسیه آروم گرفت،منم دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم به جاده ی پاییزی نگاه میکردم....
دهی که رضا ازش حرف میزد حدودا یک ساعت با شیراز فاصله داشت، یک روستای سرسبز پر از باغ و چشمه و درخت و پرنده... انگار اون ده رو از دل قصه ها بیرون کشیده بودن!
خونه ی آقاجون تو دامنه ی کوه بود، یک خونه ی بزرگ به ارث رسیده از جد پدریش که خان آبادی بود! گویا آقاجون ساختمون اصلی رو چند سال قبل کوبیده بود و از نو ساخته بود، نمای خونه سنگ مرمر سفید بود و انگار تو دل کوه میدرخشید از قشنگی...
جلوی در خونه که رسیدیم آسیه که انگار خودش رو راهنمای راه میدونست و از وقتی وارد ده شده بودیم مدام با غرور از قشنگی های ده تعریف میکرد با شوق گفت:این ساختمون نوسازه، وقتی من اومدم اینجا یک خونه ی خشتی و قدیمی بود... درخت ها رو میبینید؟ اونا همش درخت هلو و آلو و گیلاسه... درخت بادوم هم دارن! وای کاش تابستون میومدیم اینجا...
رضا که شوق و ذوق ما رو دید به سمت ما برگشت و گفت:فقط الان نیست که! آقاجون قبول کرده ما برای زندگی بیاییم اینجا. یعنی همیشه همینجاییم....
با خنده به آفرین که از من و آسیه آرومتر بود نگاه کردم و گفتم:شنیدی آفرین؟ یعنی بدبختی و نداری تموم شد... وای... کاش میتونستم این خونه رو نشون سمیرا و بهجت بدم... هرگز باور نمیکنن
خنده از لب هام دور نمیشد، ماشین جلوی در سیاه رنگی از حرکت ایستاد، راننده تک بوقی زد و کمی بعد مرد میانسالی در رو باز کرد، با شوق گفتم:آقاجون اینه؟
آسیه با اکراه گفت:خیلی نادونی آفاق! اولا که اقاجون رفته شیراز! بعدم آقاجون با این همه مال و منال میاد در خونه رو باز کنه؟ من که گفتم این خونه پر خدمتکاره! اینم حتما کلفت خونه اس!
ماشین از مسیر سنگفرشی گذشت و انتهای حیاط از حرکت ایستاد، دیگه طاقت نیاوردم سریع از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم،در شیشه ای ساختمون اصلی باز شد و ننه به سرعت به سمتمون اومد....
جلوتر از همه دویدم و با وراجی گفتم:ننه دیدی با چه ماشینی اومدیم؟ انقدر تو ماشین راحت بود،ننه ما قراره تو این خونه زندگی کنیم؟ یعنی همیشه اینجا میمونیم؟ دیگه برنمیگردیم شیراز؟
ننه سرم رو بوسید و گفت:قربونت برم ننه، بریم تو، هوا سرده..
ذوق زده وارد ساختمون اصلی شدیم، از دیدن اون همه تجملات دهنم باز مونده بود و مدام به اطرافم نگاه میکردم...
وارد سالن که شدیم با دیدن دو زن تقریبا میانسالی که روی مبل نشسته بودند مودبانه سلام کردم، ننه اشاره ای به سه نفر ما کرد و گفت:عمه عشرت و عمه مهری... عمه های شما هستن...
ادامه دارد...
۴۰۵
۱۸:۱۲