عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستم ننه گریه میکرد و همراه آسیه و آفرین سعی می‌کرد بخشی از وسایل خونه رو از دست عباس آقا نجات بده... همسایه ها هم تماشاچی بودن، یه عده از رو پشت بوم و یه عده سرک می‌کشیدن از در و پنجره ی خونه هاشون، محض رضای خدا یک نفرم جلو نیومد تا کمکی بهمون بکنه... از شدت ابری بودن هوا و بارون و رعد و برق، وسط ظهر هوا تاریک شده بود و بارون لحظه به لحظه بیشتر می‌شد،ننه هیچ جوره حریف عباس آقا نشد، انقدر فشار روش بود که برای اولین بار برای بابا آه کشید:الهی خدا چیکارت کنه ستار.. منو با سه تا دخترات ول کردی، خودت معلوم نیست کجا رفتی... آسیه که همیشه طرف بابا رو می‌گرفت بازوی ننه رو گرفت و گفت:چیکار اون بدبخت داری ننه؟ خودش معلوم نیست کجاست اصلا! بعد با بغض گفت:شاید بلایی سرش آوردن! با حرص گفتم:هیشکی سر بابا بلا نیاورده! اون ما رو ول کرد و رفت آسیه! بابا به جز خودش به هیچکس فکر نمیکنه... آسیه با حرص گفت:ساکت شو، زبون درآوردی... هیییس... هیچی نگو... با گریه گوشه ای نشستم و چادر ننه رو روی سر خودم و آفرین انداختم تا کمتر خیس بشیم، اما بارون اون موقع سال مگه شوخی داشت با کسی... ده دقیقه نشده بود که عین موش آب کشیده شدیم، آب انگار تا عمق جونم نفوذ کرده بود و از شدت سرما دندون هام محکم بهم میخورد... با بغض گفتم:نکنه داداش رضا نیاد!شاید اونم عین بابا ول کنه و بره... +میاد آفاق... داداش رضا تنهامون نمیذاره.. ترسم از این بود که رضا هم بره خونه ی رفیق هاش و ما تو کوچه بمونیم، شب که می‌شد کوچه ی تنگ و پر آب لجن ما به شدت ترسناک میشد، جوری که اگر جونمم میگرفتن بعد تاریکی هوا از خونه بیرون نمیزدم... شاید یک ساعتی زیر بارون موندیم، کم کم که بارون بند اومد سروکله ی رضا پیدا شد، موتورش زیر پاش نبود و داشت دوون دوون به سمت ما میومد... تا دیدمش از جا بلند شدم و با گریه دویدم سمتش، گریه ام شدت گرفت... رضا نگران گفت:اون عباس تو بارون وسایل رو ریخت تو کوچه؟بقیه کجان؟ اشاره ای به تیر چراغ برق کردم:اونجان، زیر چادر... موتورت کو؟ رضا آهی کشید و گفت:فروختمش... ی جا رو پیدا کردم... گیر بارون افتادم... ماشین گیرم نمیومد بیام دنبالتون... رفتیم سمت ننه و دخترا، ننه با دیدن رضا با گریه از جا بلند شد:قربون قدت برم مادر، کجا بودی تو؟ اون عباس ببین چی به سر زندگیمون آورده! تو این سرما و بارون، کجا بریم مادر؟ جایی رو پیدا کردی؟ رضا سری تکون داد و گفت:پیدا کردم ننه، پیاده نیم ساعتی راهه تا اونجا... یه زیرپله اس... کوچیکه، اما از هیچی بهتره... ننه با شوق گفت:الهی خیر از جوونیت ببینی، بیا ننه..... دست کرد از تو گوشش یک گوشواره ی سبک عین پرکاه بیرون کشید و با بغض گفت:این یادگار مادرمه، گذاشته بودم واسه روز مبادا، به سختی از دست اقات دور نگهش داشتم... ببر بفروش یه ماشینی کرایه کن وسایلمون رو ببره. رضا مکثی کرد و گفتدصبر کن بذار ببینم کسی از همسایه ها راضی میشه اینا رو بذاریم خونه اشون، بارون که بند اومد خودم واست میارم.... رضا با یکی از همسایه ها صحبت کرد و به هزار جور خواهش و تمنا راضیش کرد وسایل تو انباری خونه اشون بمونه تا فردا، بعدم ماشینی کرایه کرد و ما رو برد چند تا کوچه پایین‌تر از جایی که زندگی می‌کردیم،اونجا خونه ها به مراتب کوچکتر و محله بوی بد کل محله رو گرفته بود. رضا انگار شرمنده بود بابت جایی که ما رو برده بود، چون مدام با نگرانی به اطراف نگاه می‌کرد... ولی خب پول ما به زور قد همون آلونک زیر پله ای بود که سرجمع ده متر هم نبود! یک در کرم رنگ کوچک باز می‌شد و چند تا پله می‌خورد و میرفت پایین، اونجا یک درآهنی زنگ زده بود که باز می‌شد به اتاقی که رضا اجاره اش کرده بود، یه اتاق دوده زده که دیوارهاش انگار نم و کپک زده بود و هیچ روزنه نوری هم نداشت.. من که دلم نمیومد رضا رو ناراحت کنم واسه همین هیچی نگفتم اما آسیه غرغرکنان گفت:این خونه اس یا لونه موش! ننه تشری به آسیه زد:بابات وزیر وکیل بوده و ما خبر نداشتیم؟ با پولی که ما داریم همین از سرمون زیاده... آسیه حق به جانب گفت:واسه چی نمیریم ده؟ آقاجون بفهمه بابا رو گرفتن فکری به حال ما میکنه، حتی شاید بگرده خودش بابا رو پیدا کنه‌‌‌ با حرص گفتم:بابا پیدا بشه چی میشه مگه؟ به قول عباس آقا تهش یه خرج به خرج های ما اضافه میشه، اینجا خیلی هم خوبه، دست داداشم درد نکنه... رضا گفت:ببخشید دیگه، توانم در همین حد بود... یک مدت اینجا بمونیم. بعد کم کم از اینجا بلند میشیم... ننه میونه رو گرفت و مانع جنگ و دعوای ما شد... شب رو همونجا موندیم، نه تشکی داشتیم نه بالشی، رو زمین خشک خوابیدیم تا بارون بند بیاد و رضا بره وسایلمون رو بیاره... فردای اون روز صبح زود وقتی برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار شدم ... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستویک


رضا داشت کفشش رو می‌پوشید تا بره وسایل رو بیاره..
غرغرکنان جلو رفتم و گفتم:لباس مدرسه ای هام خونه اس،چطوری برم مدرسه؟
رضا نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت:لباست که خوبه، میخوای به مدیر بگو اسباب کشی داشتید، شاید بذاره با همین لباس سرکلاس بشینی... اگرم فکر میکنی راهت نمیدن با من بیا بریم وسایل رو جمع کنیم...
انقدر رضا رو دوست داشتم که رو حرفش حرف نزدم و راه افتادم دنبالش تا بریم وسایل رو بیاریم....
اونقدری وسیله نداشتیم که کارمون زیاد طول بکشه، ظهر نشده اتاقک زیرشیرونی پر شد از وسایل... کلی از لحاف و تشک ها و وسیله های دیگه جا نداشتن که صاحب خونه اجازه داد گوشه ی انباریش بذاریم و البته بابتش یه مقدار کشید رو اجاره خونه...
سرویس بهداشتی تو حیاط بود و آشپزخونه هم نداشتیم! ننه یه گاز پیکنیکی داشت که همون رو تو حیاط راه انداخت واسه غذا درست کردن. اونقدرم دستمون پر نبود که پلو و خورشت بخواییم درست کنیم، غذامون معمولا دو پیازه آلو یا رب و تخم مرغ بود... واسه همونم ننه انقدر با قناعت لقمه می‌گرفت تا ماها سیر بشیم...
یکم که تو اون خونه جا افتادیم ،ننه دوباره کارش رواز سر گرفت، ترشی و شور مینداخت، سبزی قورمه سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میفروخت... خوبی اون خونه این بود که یک حیاط کوچک مختص خودمون داشتیم و ننه همه کاراش رو تو حیاط میکرد و ما هم کمکش میکردیم... با راهنمایی رضا گاهی لقمه های کوکو سبزی درست میکرد و رضا بعد کارش می‌برد تو محله های مختلف میفروخت. سود چندانی نداشت اما از هیچی بهتر بود.
یعنی ننه دلش گرم بود که کمک خرج رضا شده،این وسط آسیه خیلی غر میزد، خسته بود از شستن و خورد کردن سبزی. همش میگفت باید بریم پیش آقاجون تا هم بابا رو پیدا کنه، هم ما از این بدبختی نجات پیدا کنیم و البته ننه هم داشت یواش یواش گول میخورد... مخصوصا که هیچ خبری از بابا نبود و اصلا معلوم نبود کجا غیبش زده...
ننه حتی آدرس خونه ی جدید رو به عباس آقا داده بود، تا اگر روزی بابا برگشت بتونه ما رو پیدا کنه، اما یک ماه شده بود و بابا نیومده بود... دیگه منم کم کم داشتم نگرانش میشدم. رضا هر روز به کلانتری سر میزد، اما خبری از بابا نبود، آخرشم مقاومت ننه تموم شد، یک روز سر شام وقتی تازه رضا خسته و کوفته از سرکار برگشته بود و داشت یه لقمه نون و کوکو می‌خورد ننه یکدفعه با صدای بلندی زد زیر گریه...
با تعجب نگاهش کردم، رضا با ناراحتی گفت:چی شده مادر؟ واسه چی گریه میکنی؟
ننه با چارقدش آب دماغش رو پاک کرد و گفت:دلم داره از غصه میترکه رضا... شب و روز ندارم از فکر بابات... میگم نکنه بلایی سرش آوردن؟ شنیدی که اون مرده چی گفت! میگم شاید اقاجونت بتونه پیداش کنه! از ما بیزاره... ستار بچه اشه! از پسرش که نمیگذره؟ اونم وقتی بفهمه جونش در خطره! تا همین الانم اشتباه کردیم نگفتیم... اگر بلایی سر ستار بیاد چی به سر ما میاد؟
رضا آهی کشید و گفت:چیکار کنم مادر؟ اگر میخوای بریم ده، میدونی که من حرفی ندارم... ولی تهش حرفش رو شما میخوری..
ننه با گریه گفت:حرف بشنوم، چه ایرادی داره؟ اگر بتونه ستار رو پیدا کنه اصلا بیاد بزنه تو دهن من...
رضا بی میل عقب کشید و گفت:باشه مادر، بذار ببینم اوستا بهم مرخصی میده، فردا یا پس فردا یه سری به ده میزنیم... من و شما... اگر همه چیز خوب بود بعد دخترها رو میبریم...
ننه انگار دنیا رو بهش دادن، با شوق لقمه رو از روی سفره برداشت و داد دست رضا:الهی من پیش مرگت بشم مادر، بیا.. بیا بخور...
رضا بی میل لقمه رو خورد، اما من میتونستم از چشم هاش بخونم که هیچ دوست نداره به ده برگرده! علتش رو شاید فقط خودش میدونست...
فردای اون روز با اصرارهای ننه رضا مرخصی گرفت و قرار شد عصر همون روز راهی ده بشن، ننه بهترین لباسش رو پوشید، چادر گل گلی اش رو سرش کرد ،میخواست آبرومندانه به دیدار قوم شوهرش بره!
آسیه مدام خودخوری میکرد که چرا ما رو نمی‌برید! میگفت حداقل من رو ببرید که آقاجون رو قبلا دیدم! مدام از بزرگی خونه و ثروت آقاجون میگفت و ما رو وسوسه میکرد.
در آخر رضا همراه ننه راهی ده شدن و ما هم قول دادیم خونه بمونیم و حواسمون به سفارش های ننه باشه....
فردای اون روز جمعه بود، آسیه ده بار تا جلوی در رفته بود و غرغرکنان برگشته بود و شاکی بود که چرا خبری از رضا و ننه نشده..
داشتم به غذای تو تابه ناخنک میزدم که آسیه دوون دوون اومد تو اتاق:اگه بدونید کی اومده!
بی حوصله گفتم:لابد ننه و رضا...
آسیه با صدا خندید:رضا با ماشین اومده، با یه ماشین گنده ی خارجی، حتما مال آقاجونه...
صدای سلام رضا که بلند شد سریع از جا پریدم و به سمت در اتاق دویدم...
آسیه راست می‌گفت،یک ماشین دراز سورمه ای رنگ جلوی در بود و رضا از اون ماشین پیاده شده بود.


ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۷۱

۱۵:۴۹