#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستویک
رضا داشت کفشش رو میپوشید تا بره وسایل رو بیاره..
غرغرکنان جلو رفتم و گفتم:لباس مدرسه ای هام خونه اس،چطوری برم مدرسه؟
رضا نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت:لباست که خوبه، میخوای به مدیر بگو اسباب کشی داشتید، شاید بذاره با همین لباس سرکلاس بشینی... اگرم فکر میکنی راهت نمیدن با من بیا بریم وسایل رو جمع کنیم...
انقدر رضا رو دوست داشتم که رو حرفش حرف نزدم و راه افتادم دنبالش تا بریم وسایل رو بیاریم....
اونقدری وسیله نداشتیم که کارمون زیاد طول بکشه، ظهر نشده اتاقک زیرشیرونی پر شد از وسایل... کلی از لحاف و تشک ها و وسیله های دیگه جا نداشتن که صاحب خونه اجازه داد گوشه ی انباریش بذاریم و البته بابتش یه مقدار کشید رو اجاره خونه...
سرویس بهداشتی تو حیاط بود و آشپزخونه هم نداشتیم! ننه یه گاز پیکنیکی داشت که همون رو تو حیاط راه انداخت واسه غذا درست کردن. اونقدرم دستمون پر نبود که پلو و خورشت بخواییم درست کنیم، غذامون معمولا دو پیازه آلو یا رب و تخم مرغ بود... واسه همونم ننه انقدر با قناعت لقمه میگرفت تا ماها سیر بشیم...
یکم که تو اون خونه جا افتادیم ،ننه دوباره کارش رواز سر گرفت، ترشی و شور مینداخت، سبزی قورمه سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میفروخت... خوبی اون خونه این بود که یک حیاط کوچک مختص خودمون داشتیم و ننه همه کاراش رو تو حیاط میکرد و ما هم کمکش میکردیم... با راهنمایی رضا گاهی لقمه های کوکو سبزی درست میکرد و رضا بعد کارش میبرد تو محله های مختلف میفروخت. سود چندانی نداشت اما از هیچی بهتر بود.
یعنی ننه دلش گرم بود که کمک خرج رضا شده،این وسط آسیه خیلی غر میزد، خسته بود از شستن و خورد کردن سبزی. همش میگفت باید بریم پیش آقاجون تا هم بابا رو پیدا کنه، هم ما از این بدبختی نجات پیدا کنیم و البته ننه هم داشت یواش یواش گول میخورد... مخصوصا که هیچ خبری از بابا نبود و اصلا معلوم نبود کجا غیبش زده...
ننه حتی آدرس خونه ی جدید رو به عباس آقا داده بود، تا اگر روزی بابا برگشت بتونه ما رو پیدا کنه، اما یک ماه شده بود و بابا نیومده بود... دیگه منم کم کم داشتم نگرانش میشدم. رضا هر روز به کلانتری سر میزد، اما خبری از بابا نبود، آخرشم مقاومت ننه تموم شد، یک روز سر شام وقتی تازه رضا خسته و کوفته از سرکار برگشته بود و داشت یه لقمه نون و کوکو میخورد ننه یکدفعه با صدای بلندی زد زیر گریه...
با تعجب نگاهش کردم، رضا با ناراحتی گفت:چی شده مادر؟ واسه چی گریه میکنی؟
ننه با چارقدش آب دماغش رو پاک کرد و گفت:دلم داره از غصه میترکه رضا... شب و روز ندارم از فکر بابات... میگم نکنه بلایی سرش آوردن؟ شنیدی که اون مرده چی گفت! میگم شاید اقاجونت بتونه پیداش کنه! از ما بیزاره... ستار بچه اشه! از پسرش که نمیگذره؟ اونم وقتی بفهمه جونش در خطره! تا همین الانم اشتباه کردیم نگفتیم... اگر بلایی سر ستار بیاد چی به سر ما میاد؟
رضا آهی کشید و گفت:چیکار کنم مادر؟ اگر میخوای بریم ده، میدونی که من حرفی ندارم... ولی تهش حرفش رو شما میخوری..
ننه با گریه گفت:حرف بشنوم، چه ایرادی داره؟ اگر بتونه ستار رو پیدا کنه اصلا بیاد بزنه تو دهن من...
رضا بی میل عقب کشید و گفت:باشه مادر، بذار ببینم اوستا بهم مرخصی میده، فردا یا پس فردا یه سری به ده میزنیم... من و شما... اگر همه چیز خوب بود بعد دخترها رو میبریم...
ننه انگار دنیا رو بهش دادن، با شوق لقمه رو از روی سفره برداشت و داد دست رضا:الهی من پیش مرگت بشم مادر، بیا.. بیا بخور...
رضا بی میل لقمه رو خورد، اما من میتونستم از چشم هاش بخونم که هیچ دوست نداره به ده برگرده! علتش رو شاید فقط خودش میدونست...
فردای اون روز با اصرارهای ننه رضا مرخصی گرفت و قرار شد عصر همون روز راهی ده بشن، ننه بهترین لباسش رو پوشید، چادر گل گلی اش رو سرش کرد ،میخواست آبرومندانه به دیدار قوم شوهرش بره!
آسیه مدام خودخوری میکرد که چرا ما رو نمیبرید! میگفت حداقل من رو ببرید که آقاجون رو قبلا دیدم! مدام از بزرگی خونه و ثروت آقاجون میگفت و ما رو وسوسه میکرد.
در آخر رضا همراه ننه راهی ده شدن و ما هم قول دادیم خونه بمونیم و حواسمون به سفارش های ننه باشه....
فردای اون روز جمعه بود، آسیه ده بار تا جلوی در رفته بود و غرغرکنان برگشته بود و شاکی بود که چرا خبری از رضا و ننه نشده..
داشتم به غذای تو تابه ناخنک میزدم که آسیه دوون دوون اومد تو اتاق:اگه بدونید کی اومده!
بی حوصله گفتم:لابد ننه و رضا...
آسیه با صدا خندید:رضا با ماشین اومده، با یه ماشین گنده ی خارجی، حتما مال آقاجونه...
صدای سلام رضا که بلند شد سریع از جا پریدم و به سمت در اتاق دویدم...
آسیه راست میگفت،یک ماشین دراز سورمه ای رنگ جلوی در بود و رضا از اون ماشین پیاده شده بود.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستویک
رضا داشت کفشش رو میپوشید تا بره وسایل رو بیاره..
غرغرکنان جلو رفتم و گفتم:لباس مدرسه ای هام خونه اس،چطوری برم مدرسه؟
رضا نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت:لباست که خوبه، میخوای به مدیر بگو اسباب کشی داشتید، شاید بذاره با همین لباس سرکلاس بشینی... اگرم فکر میکنی راهت نمیدن با من بیا بریم وسایل رو جمع کنیم...
انقدر رضا رو دوست داشتم که رو حرفش حرف نزدم و راه افتادم دنبالش تا بریم وسایل رو بیاریم....
اونقدری وسیله نداشتیم که کارمون زیاد طول بکشه، ظهر نشده اتاقک زیرشیرونی پر شد از وسایل... کلی از لحاف و تشک ها و وسیله های دیگه جا نداشتن که صاحب خونه اجازه داد گوشه ی انباریش بذاریم و البته بابتش یه مقدار کشید رو اجاره خونه...
سرویس بهداشتی تو حیاط بود و آشپزخونه هم نداشتیم! ننه یه گاز پیکنیکی داشت که همون رو تو حیاط راه انداخت واسه غذا درست کردن. اونقدرم دستمون پر نبود که پلو و خورشت بخواییم درست کنیم، غذامون معمولا دو پیازه آلو یا رب و تخم مرغ بود... واسه همونم ننه انقدر با قناعت لقمه میگرفت تا ماها سیر بشیم...
یکم که تو اون خونه جا افتادیم ،ننه دوباره کارش رواز سر گرفت، ترشی و شور مینداخت، سبزی قورمه سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میفروخت... خوبی اون خونه این بود که یک حیاط کوچک مختص خودمون داشتیم و ننه همه کاراش رو تو حیاط میکرد و ما هم کمکش میکردیم... با راهنمایی رضا گاهی لقمه های کوکو سبزی درست میکرد و رضا بعد کارش میبرد تو محله های مختلف میفروخت. سود چندانی نداشت اما از هیچی بهتر بود.
یعنی ننه دلش گرم بود که کمک خرج رضا شده،این وسط آسیه خیلی غر میزد، خسته بود از شستن و خورد کردن سبزی. همش میگفت باید بریم پیش آقاجون تا هم بابا رو پیدا کنه، هم ما از این بدبختی نجات پیدا کنیم و البته ننه هم داشت یواش یواش گول میخورد... مخصوصا که هیچ خبری از بابا نبود و اصلا معلوم نبود کجا غیبش زده...
ننه حتی آدرس خونه ی جدید رو به عباس آقا داده بود، تا اگر روزی بابا برگشت بتونه ما رو پیدا کنه، اما یک ماه شده بود و بابا نیومده بود... دیگه منم کم کم داشتم نگرانش میشدم. رضا هر روز به کلانتری سر میزد، اما خبری از بابا نبود، آخرشم مقاومت ننه تموم شد، یک روز سر شام وقتی تازه رضا خسته و کوفته از سرکار برگشته بود و داشت یه لقمه نون و کوکو میخورد ننه یکدفعه با صدای بلندی زد زیر گریه...
با تعجب نگاهش کردم، رضا با ناراحتی گفت:چی شده مادر؟ واسه چی گریه میکنی؟
ننه با چارقدش آب دماغش رو پاک کرد و گفت:دلم داره از غصه میترکه رضا... شب و روز ندارم از فکر بابات... میگم نکنه بلایی سرش آوردن؟ شنیدی که اون مرده چی گفت! میگم شاید اقاجونت بتونه پیداش کنه! از ما بیزاره... ستار بچه اشه! از پسرش که نمیگذره؟ اونم وقتی بفهمه جونش در خطره! تا همین الانم اشتباه کردیم نگفتیم... اگر بلایی سر ستار بیاد چی به سر ما میاد؟
رضا آهی کشید و گفت:چیکار کنم مادر؟ اگر میخوای بریم ده، میدونی که من حرفی ندارم... ولی تهش حرفش رو شما میخوری..
ننه با گریه گفت:حرف بشنوم، چه ایرادی داره؟ اگر بتونه ستار رو پیدا کنه اصلا بیاد بزنه تو دهن من...
رضا بی میل عقب کشید و گفت:باشه مادر، بذار ببینم اوستا بهم مرخصی میده، فردا یا پس فردا یه سری به ده میزنیم... من و شما... اگر همه چیز خوب بود بعد دخترها رو میبریم...
ننه انگار دنیا رو بهش دادن، با شوق لقمه رو از روی سفره برداشت و داد دست رضا:الهی من پیش مرگت بشم مادر، بیا.. بیا بخور...
رضا بی میل لقمه رو خورد، اما من میتونستم از چشم هاش بخونم که هیچ دوست نداره به ده برگرده! علتش رو شاید فقط خودش میدونست...
فردای اون روز با اصرارهای ننه رضا مرخصی گرفت و قرار شد عصر همون روز راهی ده بشن، ننه بهترین لباسش رو پوشید، چادر گل گلی اش رو سرش کرد ،میخواست آبرومندانه به دیدار قوم شوهرش بره!
آسیه مدام خودخوری میکرد که چرا ما رو نمیبرید! میگفت حداقل من رو ببرید که آقاجون رو قبلا دیدم! مدام از بزرگی خونه و ثروت آقاجون میگفت و ما رو وسوسه میکرد.
در آخر رضا همراه ننه راهی ده شدن و ما هم قول دادیم خونه بمونیم و حواسمون به سفارش های ننه باشه....
فردای اون روز جمعه بود، آسیه ده بار تا جلوی در رفته بود و غرغرکنان برگشته بود و شاکی بود که چرا خبری از رضا و ننه نشده..
داشتم به غذای تو تابه ناخنک میزدم که آسیه دوون دوون اومد تو اتاق:اگه بدونید کی اومده!
بی حوصله گفتم:لابد ننه و رضا...
آسیه با صدا خندید:رضا با ماشین اومده، با یه ماشین گنده ی خارجی، حتما مال آقاجونه...
صدای سلام رضا که بلند شد سریع از جا پریدم و به سمت در اتاق دویدم...
آسیه راست میگفت،یک ماشین دراز سورمه ای رنگ جلوی در بود و رضا از اون ماشین پیاده شده بود.
ادامه دارد...
۳۷۱
۱۵:۴۹