عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نوزدهم ننه میگفت یک از خدا بی خبری به آقات پیشنهاد میده یک سال بشه بفروشه تا بارش رو ببنده و کسب و کار خودش رو راه بندازه...اما بابا هنوز هفته به ماه نکشیده خودش آلوده شده بود و به جای راه انداختن کسب و کارش، خونه نشین شده بود و ننه با کلفتی در خونه ی مردم خرجمون رو میداد! اصلا واسه همین بود که ننه بعد من دیگه حامله نشده بود،وگرنه آقام شب و صبح به جونش غر میزد که باید یک پسر دیگه واسم بیاری تا عصای پیریمون باشه.منتهی ننه میگفت یکی دیگه رو بیارم بدبخت کنم که چی بشه؟همین ها رو بتونم به سرانجام برسونم خدا رو شکر میکنم. اون اوایل که رضا سنش کم بود ننه دست به هرکاری میزد،تو خونه ی مردم کار می‌کرد، لباس هاشون رو می‌آورد خونه، می‌شست و خشک میکرد و اتو میزد و مرتب تحویل میداد...بعد ها شروع کرد به درست کردن ترشی و شور تو زمستون و مربا و رب تو پاییز و تابستون...گاهی هم سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میرفت بالا شهر میفروخت...یک مدت غذای خونگی درست میکرد و میرفت سمت ترمینال شهر و یک مدت هم بافتنی می‌بافت و تو زمستون حسابی سر خودش رو شلوغ میکرد...خلاصه که هرچی بابا بی عار بود، ننه غیرت داشت، میگفت صورتم رو با سیلی سرخ میکنم، اما دست جلوی خودی و غریبه دراز نمیکنم...دوازده ماه سال از درد گردن و دست و کمر تو خفا ناله میکرد، اما جلوی ما لبخند میزد و دردش رو تو خودش میریخت.من که بزرگتر شدم کم کم ننه از کار افتاده شده بود، شستن لباس و کارهای سنگین باعث کمر درد و گردن دردش شده بود و کمتر میتونست کار کنه...رضا که بزرگتر شد درسش رو نصفه نیمه رها کرد و رفت تو مکانیکی ایستاد به شاگردی،اوستاش هم یه موتور قراضه داشت که بهش فروخته بود و شده بود وسیله ی دست رضا که هم باهاش واسه ننه خرید میکرد، هم گاهی مسافر می‌برد تا خرج بنزینش دربیاد. هرچند ننه دلش میخواست رضا درس بخونه. میگفت دوست دارم رضا مهندس بشه،یا دکتر...اونوقته که خستگی تمام این سال ها از جونم درمیاد .منتهی رضا نمیتونست دست رو دست بذاره و ننه خرجی خونه رو بده!خلاصه که ما اینجوری روزگار میگذروندیم، اگر یک دست لباس میخریدیم انقدر ننه با دقت می‌شست و لکه گیری میکرد که نمیذاشت ذره ای آسیب ببینه، اگرم لباسی به آسیه کوچیک میشد نصیب آفرین میشد و اگر به اون کوچیک میشد نصیب من... انقدر ننه ما رو قانع بار آورده بود که حتی از یک برگ کاغذ سفید هم نمیگذشتیم و ازش استفاده میکردیم. هرچند من گاهی به جون ننه غر میزدم، اما چون تو محله ای که زندگی میکردیم همه سطح مالی اندازه ی ما داشتن، فقر و نداری ما زیاد به چشم نمیومد و ما هم کم توقع بودیم... رضا تمایلی به برگشت ده نداشت، هرچند من نمیدونستم اون ده ای که ازش حرف میزنن کجاست و اون آقاجونی که آسیه از جدیتش میگفت چه شکلیه! فقط میدونستم آقاجون با ازدواج بابا و ننه مخالف بوده و بعد از اینکه بابا به حرفش گوش نکرده و با ننه ازدواج کرده، آقاجون اون رو از خونه اش بیرون انداخته! آسیه میگفت وقتی بچه بودم یکبار رفتم ده، حتی آقاجون رو هم دیده بود! میگفت هیچکس تو اون خونه رفتار مناسبی باهاشون نداشته و در نهایت دست از پا درازتر برگشتن شیراز! آسیه همیشه از خونه ی بزرگ ده و خدم و حشم آقاجون تعریف می‌کرد، هرکی نمیدونست انگار یک سال اونجا زندگی کرده! میگفت خونه باغ آقاجون یک حیاط داره ده برابر خونه ی ما! تا دلت بخواد هم درخت هلو و سیب و گیلاس و بادوم داره! میوه هایی که ما فقط اسمش رو می‌شنیدیم و هیچوقت توان خریدش رو نداشتیم.... سه روز مهلتی که صاحب خونه داده بود عین برق و باد گذشت، این وسط هرکسی به فکر خودش بود... رفتن از اون محله خوشایند هیچکس نبود،هرچند محله ی خوبی نبود،ولی هرکس دلیلی برای موندنش داشت...در واقع هرکسی به فکر خودش بود!آسیه به فکر پسر همسایه ای که بهش علاقه داشت و امید داشت بیاد خواستگاریش و اون رو از فقر و نداری نجات بده، آفرین به فکر علاقه ای که به دوست رضا داشت و من به فکر درس و مدرسه ام و ننه به فکر یک سرپناه... و رضا! رضا در واقع تو فکر هممون بود، میگفت من خودم تو مکانیکی هم میتونم بخوابم، اما فکر و خیال ننه و سه خواهرش تو سرش بود و میخواست بهترین ها رو برای ما فراهم کنه! ولی بدون پول نمیشد کاری کرد... ننه از صبح زود که بیدار شده بود هراسون بود،گوش به زنگ بود ببینه رضا تونسته خونه پیدا کنه یا نه...دم ظهر که شد قبل اومدن رضا، سروکله ی صاحب خونه پیدا شد... عباس آقا اینبار با دو تا از قلچماق های محل اومده بود، ننه با گریه و التماس سعی می‌کرد جلوش رو بگیره اما عباس آقا زده بود به سیم آخر، بی توجه به بارونی که لحظه به لحظه شدیدتر میشد وسایلی که ننه نصفه نیمه جمع کرده بود رو با لگد پرت کرد وسط کوچه... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستم


ننه گریه میکرد و همراه آسیه و آفرین سعی می‌کرد بخشی از وسایل خونه رو از دست عباس آقا نجات بده... همسایه ها هم تماشاچی بودن، یه عده از رو پشت بوم و یه عده سرک می‌کشیدن از در و پنجره ی خونه هاشون، محض رضای خدا یک نفرم جلو نیومد تا کمکی بهمون بکنه...
از شدت ابری بودن هوا و بارون و رعد و برق، وسط ظهر هوا تاریک شده بود و بارون لحظه به لحظه بیشتر می‌شد،ننه هیچ جوره حریف عباس آقا نشد، انقدر فشار روش بود که برای اولین بار برای بابا آه کشید:الهی خدا چیکارت کنه ستار.. منو با سه تا دخترات ول کردی، خودت معلوم نیست کجا رفتی...
آسیه که همیشه طرف بابا رو می‌گرفت بازوی ننه رو گرفت و گفت:چیکار اون بدبخت داری ننه؟ خودش معلوم نیست کجاست اصلا!
بعد با بغض گفت:شاید بلایی سرش آوردن!
با حرص گفتم:هیشکی سر بابا بلا نیاورده! اون ما رو ول کرد و رفت آسیه! بابا به جز خودش به هیچکس فکر نمیکنه...
آسیه با حرص گفت:ساکت شو، زبون درآوردی... هیییس... هیچی نگو...
با گریه گوشه ای نشستم و چادر ننه رو روی سر خودم و آفرین انداختم تا کمتر خیس بشیم، اما بارون اون موقع سال مگه شوخی داشت با کسی... ده دقیقه نشده بود که عین موش آب کشیده شدیم، آب انگار تا عمق جونم نفوذ کرده بود و از شدت سرما دندون هام محکم بهم میخورد...
با بغض گفتم:نکنه داداش رضا نیاد!شاید اونم عین بابا ول کنه و بره...
+میاد آفاق... داداش رضا تنهامون نمیذاره..
ترسم از این بود که رضا هم بره خونه ی رفیق هاش و ما تو کوچه بمونیم، شب که می‌شد کوچه ی تنگ و پر آب لجن ما به شدت ترسناک میشد، جوری که اگر جونمم میگرفتن بعد تاریکی هوا از خونه بیرون نمیزدم...
شاید یک ساعتی زیر بارون موندیم، کم کم که بارون بند اومد سروکله ی رضا پیدا شد، موتورش زیر پاش نبود و داشت دوون دوون به سمت ما میومد...
تا دیدمش از جا بلند شدم و با گریه دویدم سمتش، گریه ام شدت گرفت...
رضا نگران گفت:اون عباس تو بارون وسایل رو ریخت تو کوچه؟بقیه کجان؟
اشاره ای به تیر چراغ برق کردم:اونجان، زیر چادر... موتورت کو؟
رضا آهی کشید و گفت:فروختمش... ی جا رو پیدا کردم... گیر بارون افتادم... ماشین گیرم نمیومد بیام دنبالتون...
رفتیم سمت ننه و دخترا، ننه با دیدن رضا با گریه از جا بلند شد:قربون قدت برم مادر، کجا بودی تو؟ اون عباس ببین چی به سر زندگیمون آورده! تو این سرما و بارون، کجا بریم مادر؟ جایی رو پیدا کردی؟
رضا سری تکون داد و گفت:پیدا کردم ننه، پیاده نیم ساعتی راهه تا اونجا... یه زیرپله اس... کوچیکه، اما از هیچی بهتره...
ننه با شوق گفت:الهی خیر از جوونیت ببینی، بیا ننه.....
دست کرد از تو گوشش یک گوشواره ی سبک عین پرکاه بیرون کشید و با بغض گفت:این یادگار مادرمه، گذاشته بودم واسه روز مبادا، به سختی از دست اقات دور نگهش داشتم... ببر بفروش یه ماشینی کرایه کن وسایلمون رو ببره.
رضا مکثی کرد و گفتدصبر کن بذار ببینم کسی از همسایه ها راضی میشه اینا رو بذاریم خونه اشون، بارون که بند اومد خودم واست میارم....
رضا با یکی از همسایه ها صحبت کرد و به هزار جور خواهش و تمنا راضیش کرد وسایل تو انباری خونه اشون بمونه تا فردا، بعدم ماشینی کرایه کرد و ما رو برد چند تا کوچه پایین‌تر از جایی که زندگی می‌کردیم،اونجا خونه ها به مراتب کوچکتر و محله بوی بد کل محله رو گرفته بود. رضا انگار شرمنده بود بابت جایی که ما رو برده بود، چون مدام با نگرانی به اطراف نگاه می‌کرد... ولی خب پول ما به زور قد همون آلونک زیر پله ای بود که سرجمع ده متر هم نبود! یک در کرم رنگ کوچک باز می‌شد و چند تا پله می‌خورد و میرفت پایین، اونجا یک درآهنی زنگ زده بود که باز می‌شد به اتاقی که رضا اجاره اش کرده بود، یه اتاق دوده زده که دیوارهاش انگار نم و کپک زده بود و هیچ روزنه نوری هم نداشت..
من که دلم نمیومد رضا رو ناراحت کنم واسه همین هیچی نگفتم اما آسیه غرغرکنان گفت:این خونه اس یا لونه موش!
ننه تشری به آسیه زد:بابات وزیر وکیل بوده و ما خبر نداشتیم؟ با پولی که ما داریم همین از سرمون زیاده...
آسیه حق به جانب گفت:واسه چی نمیریم ده؟ آقاجون بفهمه بابا رو گرفتن فکری به حال ما میکنه، حتی شاید بگرده خودش بابا رو پیدا کنه‌‌‌
با حرص گفتم:بابا پیدا بشه چی میشه مگه؟ به قول عباس آقا تهش یه خرج به خرج های ما اضافه میشه، اینجا خیلی هم خوبه، دست داداشم درد نکنه...
رضا گفت:ببخشید دیگه، توانم در همین حد بود... یک مدت اینجا بمونیم. بعد کم کم از اینجا بلند میشیم...
ننه میونه رو گرفت و مانع جنگ و دعوای ما شد...
شب رو همونجا موندیم، نه تشکی داشتیم نه بالشی، رو زمین خشک خوابیدیم تا بارون بند بیاد و رضا بره وسایلمون رو بیاره...
فردای اون روز صبح زود وقتی برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار شدم ...


ادامه دارد...

undefined۱۸
undefined۱

۳۷۰

۱۰:۱۶